قسم بقلم ( 51 )

فیلم علمی - تخیبلی " اکسیژن " را دیده و مایلم ناگفته های آنرا مطرح کنم. کاراکتر اصلی فیلم زنی است که در مخفظه سردی از خوابی دراز بیدار می شود که کاشف به عمل می آید 12 سال بدرازا کشیده است. فقط یک اکران با وی گفتگو دارد که اطّلاعاتی قطره ای از زندگی قبلی ارائه می دهد. ولیکن او با آن قناعت نمی یابد. کم کم در می یابد چون ویروسی مرگبار زندگی را در زمین تهدید می کند با سفینه ای حامل وی و عدّه ای دیگر ، منجمله شوهرش در اغماء بسوی سیّاره ای دیگر اعزام شده اند. نشانه ای از رضایت قهرمان فیلم به این مأموریت ملاحظه نمی شود. دست . پا زدنهای مذبوحانه ثمری ندارد. بالأخره تسلیم قدرت قاهره علم زمانه می شود. در صحنه نهایی زوجین مزبور در جزیره ای بهم رسیده و خوشوقتند. 

نکته اصلی فیلم این است که غیر از دانش بشری هیچ عاملی مطرح نیست که هدایت امور جاری را در دست داشته باشد. آن عوامل شگفت انگیز همه کار ها را - اعم از صلاح و فساد - مرتکب می شوند. مقدّساتی مورد قبول نیست. مثلاً خدایی نیست که حساب هر چیز را تعیین و راه تمتّع صحیح نشان دهد. ابناء بشر هرچه دلشان بخواهد می کنند و در مواجهه به شرّ و مصایب چاره ای جز ترک صخنه نمی بینند. تدابیر اتّخاذی به سایرین تحمیل می شود. هیچ تضمینی به خیریت شرایط بعدی نیست. 

حال آنکه بنا به گفتمان اسلامی آنچه در زمین هست به نفع بنی آدم خلق شده و آسمانها بنایی هستند که از آنها خیر و بلا بر مسکن ما نازل می شود. هیچ کوششی در زمین - ولو یک ذرّه - بی فرجام نمی ماند. کفر نسبت به این خقیقت منجر به فلاکت می شود. در نظام خلقت هیچ خللی نیست و خلافکاران نمی توانند به هیچ توفیقی نائل شوند. آدمیان فقط می توانند که قدرت آن باشان اعطا شده و باید دستاورد ها را صرف امور خیر کنند تا از نعمات بی منّت بهشت برخوردار شوند. وگرنه مثل هیزم در جهنّم خواهند سوخت که آرزو خواهند کرد که ایکاش خاک می بودند. آثار هنری غربی و شرقی خالی از چنین حقایق بوده و پایانی جز یأس ندارند. حال آنکه در قرآن هست : قل یا عبادی الذّین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله . ان هو الغفور الرّحیم.  

قسم بقلم ( 50 )

صبح چهارشنبه ، علیرغم نطر خانم به چادر مرحوم تابلدک رفتم تا در سوّم او شرکت نمایم. حاضرین بسیار بودند که از نقاط گوناگون حضور داشتند. عمه زاده نصیحه که ترکمن است دیده شد. او با تلاوت شکوه مندی از قرآن ما را محذوذ ساخت و چون شتاب داشت قبل از کشیدن ناهار بیرون رفت. بقول یک شاعر قزاق خواهرزاده خوب رابطه گسسته را تجدید می کند. عبد الغفور بلی متنی قزاقی را نشانم داده و معنیش را پرسید. گواهی تاریخ فوت تویجان فرزند بایجان دایی خانم بود. گفتم اگر آن مرحوم شهروند قزاقستان است بازماندگانش می توانند باستناد این مدرک ماترکش را مطالبه کنند. اگر ایرانی بوده می توانند با مراجعه به مقامات ذیصلاح از حقوق و مستمری متعلّقه برخوردار شوند. البتّه لازم است بدواً متن مزبور توسّط مترجم رسمی بفارسی برگردانده و به مهر وزارت خارجه یرسد. 

محمّد ولی هم یک نوشته را به امضای قزاقهای ایران می رسانید که به عنوان سفیرکبیر قزاقستان در ایران تنظیم شده از وی درخواست می شد که بخاطر خدمات شایان سرکنسول قزاقستان در گلستان ، عیدجان آیداشف ، با تمدید مأموریت وی موافقت کند. من هم امضایم را در ذیل درخواست اضافه کردم. در عین حال گویا حکم سزکنسول به امضای رییس جمهور صادر می شود.

ملّا غفور جمنی اعلام داشت که صدقه پنجم مرحوم رسول روز جمعه هماهنگ با صدقه صدم خدابیامرز تویجان ( داماد عبدالغفور ) خواهد بود. تا یادم هست این گفتگو با عبدالرّ قرق ملتق را بیاورم که وجه تسمیه این خاندان آمادگیشان بنحو مسلحانه ( تفنگداری ) بوده است. مجسّمه نیای آنان بنام شوقی در شهر ترکستان برپاست. شماره قرق 40 اشاره به کثرت می باشد. مثل عدد هزار در ترکیب هزار پا که کثیر بودن پاهای حشره مذکور می رساند. اتّفاقاً قرق پشاق بودن دالّ بر شدّت خصومت آحاد یک گروه می باشد. 

پس از نماز پیشین و استراخت بعد از ظهر قرار بود به عیادت خواهرم فاطمه / باتپا برویم. امّا خانم چنان خسته و کوفته بود که نتوانست مرا همراهی کند. آنجا چای و شیرینی خوردم. با آلتای خواهرزاده ام در باره نقشش در سریال سلمان فارسی پرسیدم. می گوید کارشان در آن تمام شده و تصاویری از پشت صخنه نشانم داد که او را به عنوان بازرگانی چینی در یک کشتی عازم به حیفا نشان می دهد. 

همانجا شنیدیم که رحیمه ، بیوه اشل ایسگلدی ، نیز برحمت ایزدی پیوسته و باید با اجازه پزشک قانونی جسدش تحویل گرفته شود. یعنی امروز شاید نماز جنازه اش ادا گردد. این خبر هم هست که پسر آنداق و میوه مرحوم شده ولی تاکنون اجازه دفنش صادر نگردیده است. یعنی امروز و فردا ایّام شلوغی در پیش است. روابط عاطفی ما اقتضا می نماید که چندان به محدویت های کرونا اعتنا نشود. در واقع پرهیز از خطرات بایست نوعی تقوا تلقّی گردد که لازمه خیر و تأویل احسن می باشد. حال اگر در این گونه بلایی برسرمان بیاید نباید از خدای متعال شکوه نمود. قد جغل الله لکلّ شیئ قدراً. هیچ چیز بدون اندازه مقدّر الهی نیست.       

قسم بقلم ( 49 )

پاسی از شب گذشته تابلدک / رسول فرزند مرحوم قوبلان ( ببر ) در گذشت که بازماندگانش بیوه و 4 پسر و 3 دخترند. همه اینها ازدواج کرده و سر و سامان گرفته اند. فقط رشید در ایران زندگی می کند. تابلدک دو سه سال قبل با همّت یکی از فرزندانش که مقیم قزاقستان است به حجّ تمتّع مشرّف شد. خدا بیامرز بیش از هشتاد و اندی سال عمر کرده تا از کار افتادگی با رانندگی کمپرسی امرار معاش می کرد. امسال چندین بار خبر آمد که به حال احتضار افتاده است. بالأخره دیشب جام اجل را سر کشید. در بین قزاقهای همّت آباد از همه مردان کهنسالتر بود. ایشان برخلاف ابویش اهل هیچ گونه تندی نبود. مشارًالیه در جال شوخی یا مشاجره با دولتبای آقشا کدی با پرتاب سنگی باعث مرگ فرزند نورلی بک بلی می شود. اتفّاقاً پیرمرد اخیرالذّکر یک کشیده آبدار بگوش من نوجوان نواخت که اوّلین آسیب جدّی بر شنوایی نگارنده بود. خود وی عاقبتی فقر و فاقه شدید بود. در مجلس ترحیم رسول شادکام الیاس بلی را دیدم که برادرش بدست پدر متوفّی کشته شده است. یعنی آدمی هر کدورتی را بمرور زمان از یاد می برد. روحها شاد !

ساعت 10 صبح تابستانی غسل ، کفن و رسم دورش برگزار گردید. از گنبد قابوس و بندرترکمن هم کسان معتنابهی در نماز میّت شرکت داشتند. امامت این نماز با روحانی آشنای ترکمنی بود که نامش را نمی دانم. علی قاری ، پسر ملّا اکرام که از قزاقستان با پرواز اخیر آقتائو - گرگان آمده است تلاوت آیاتی از قرآن کریم را با صدایی زسا و دلنشین انجام داد. البتّه _ شاید بنا بروش مسلمین آنجا - تا آخر سوره ملک را نخواند. ملّا جلال الدین و ملّا فرحت نیز حضور داشتند. با هردویشان سلام و احوالپرسی گرمی بعمل آوردم. الغرض می خواستم کدورت احتمالی اوّلی را رفع نمایم. چندی قبل با ایشان منازعه ای اتّفاق افتاد که بعداً فهمیدم اشتباه از من بوده است. وی در همه چنین مراسمی شرکت می کند. فقط معلومم شد که تذکّر وی به وهّاب ایسگلدی دائر بر مراجعه به وی در خصوص مسائل فقهی بخاطر فضولی های وهّابی دیگر بوده که گند وهّابیتش از حرفها و سراپایش بلند است. او را ابجدخوان صدا می کنم و خودش ابجدخان می شنود و از تعارض در گفتارم با رفتار ابراز تعجّب می کند. بگذار در جهل مرکّب بماند که نداند که نداند. قدر همین چند روحانی با معرفت را باید دانست. پس از نماز میّت که مرده به گورستان آق قلا برده شد ما به چادر برپا شده در حیاط منزل مرحوم  برگشته چای و نان فطیر خوردیم. گرمای هوا را کولری آبی تعدیل می کرد که از مسجد امام اعظم ابوحنیفه عاریه گرفته شده است . از راه دور آمدگان بعد استماع آیاتی از کلام الهی بلند شده و رفتند. ملّا غفور جمنی اعلام کرد که پس فردا صدقه سوّم داده خواهد شد. حوالی دو ساعت بعد متولّیان دفن برگشتند و غذای عزا کشیده شد. ملّا فرحت ، پس از دعای سفره ملّا جلال ، ختم صغیر نموده و ثوابش را به روح میّت نثار کرد. اینک مسنترین کسان محل حاج سرسنبای ، پولات و احمد شیرازی هستند. باری اجل به امر خدای خبیر حکیم است که عالم به حقایق کلّ هستی می باشد. با مهندس عبدالرّحمان که برادر زن تابلدک است راجع به عمر گفتگویی داشتم با این خلاصه که عمر و عمران همریشه اند. هر کس در طول زندگی به آبادانی دنیا مبادرت کند از فرجام نیک برخوردار خواهد بود. لذا بی برنامه گی سالبه به انتفای موضوع  است. شرایط فغلی اگر ناصواب بود باید به اصلاح آن کوشید. چنانچه اوضاع مطلوب بود بایست در بهبود بیشترش مشارکت ورزید. راستی بعد از فرزند خدا بیامرز ساغندق ، آقای محی الدّین ( موقوش ) از همه به مرحوم تابلدک نزدیک است که از دودمان بایبشه اند. وی اوائل کار حضوری منزویانه داشت و قبل از تشییع جنازه چادر را ترک کرد. حکیم فرزند کوچکتر حاج حق مراد تا آخر حضور داشت. البتّه موقوش از دیابت و ناراحتی قلبی رنجور است. مبادا به لحاظ کدورت ناشی از رد عملش با خانواده اسلام جمنی مجلس را وداع زود کرده باشد. الله اعلم بالصوّاب. ایضاً عبدالرّ معتقد است که قزاقها خیلی اسراف می نمایند. ترکمن ها این صدقه را خیلی مختصر بجا می آورند. گفتم شاید حقّ با آنهاست که می ترسند با خرج از ماترک سهم الارث ورثه - بویژه صغار - ریخت و پاش شود. ضرب المثلی قزاقی به حواهرزادگان حق می دهد که با کش رفتن از اموال دایی ها تقاص کنند. عرف تورکندئو فقط یک کلاه شرعی است که نمی تواند خلاف فرضیی را جبران کند. یادم نیامد که اشاره کنم مهمانان عزا ( مخصوصاً زنان ) کمک های نقدی و جنسی به اهل بیت متوفّی می دهند که هزینه عزاداری را تقلیل می دهد. بهر حال استنباط فقها از منابع شرعی منوط به اوضاع زمانه است. به گمان بنده باب اجتهاد را بسته دید. گویا در قزاقستان با یک بار حضور در مراسم تعزیه اکتفا می شود و بیشتر از آن را حمل بر حرص آش مرده می نمایند. ولیکن حضور در چادر عرای مرحومین به نیّت ابراز همدردی با بازماندگان است. وانگهی شنیدن آیات کریم ثوابی دارد که بروح رفته اهدا می شود.

خانم با صالح پسرمان تماس گرفت و خبر یافت عروسمان از دیروز به خیّاطی مشغول شده و به آق شوقور رفته اند تا به پسران تابلدک مصیبت وارده را تسلیّت بگویند.        

قسم بقلم ( 48 )

دیروز دختر پرستارم هشدار داده بود که هرچه زودتر جهت واکیناسیون کرونا ثبت نام کنیم. وگرنه با شایعات کمبود این واکسن ممکن است از این امر بمانیم. به درمانگاه محلّی رفتیم و گفتند چون بیش از هفتاد ساله ایم می توانیم بدون نوبت به مرکزی در ورزشگاه شهید گرزین مراجعه و دوز اول واکسن را دریافت کنیم. بدین ترتیب امروز به مرکز یادشده رفته واکسن خوردیم و طبق ورقه ثبت باید ششم مهر ماه به همان مرکز مرایییجعه نماییم. خدمات واکسیناسیون رضایت بخش است و برخلاف شایعات دردسر یا مشکلی نیست. برخورد متصدیّان با ما پیران قابل ستایش است. خدا خیرشان بدهد. من و خانم که علاوه بر کهولت مبتلا به آسم و ناراحتی قلبی و دیابت هستیم از راهنمایی دکتر درمانگاه برخوردار شدیم. گفتند که باید آب زیاد بخوریم و در صورت احساس سرگیجه تخت مراقبت قرار گیریم. در برگشت به خانه لواشک هم خریده و بستنی خوردیم. دلچسب بود. می خواستم تخم مرغ بگیریم ولی با اختلاف نظر در مورد محل خرید از خیرش گذشتیم. عدم حسن تفاهم زوجین باید مشکل همه باشد و طبیعی است. با خود می گویم مگر من کیستم که زنم باید گوش به حرفم بدهد. اغلب کاشف به عمل می آید که حق با حضرت علّیه است. گاهی روشنفکران در انتقاد یا ضدّیت نظام ادّعا هایی می می نمایند که چندان صحّت ندارد. ایشان کنار گود نشسته و می گویند لنگش کن ! بقول یارو گفتنی ها بهتر می زنی بستون و بزن. بدست گرفتن مملکت هم بدون رضایت عموم مردم مغایر با اصول مدیزیت است. البتّه هر کس حقّ دارد مخالف دیگران بخواند ولیکن طرف هم می تواند انتخاب خودش را بعمل آورد. مهمّ این است امنیت و شکم سیر در اولویت قرار دارد. این کشور در درازای تاریخش انقلاب های بسیار داشته و اغلب بلاتوفیق بوده است. برداشت نگارنده از تقدیر الهی این است امور عالم چنان حساب دقیقی دارد که کمترین امکان تخطّی از آن وجود ندارد. باید تن به حقایق داد و به صلاح و صبر توصیه کرد. حال اگر عمر ما به توفیق طول نداد مطمئن باید بود سهم کسی از برکات مربوطه محفوظ خواهد بود. 

قسم بقلم ( 47 )

دیروز صدم اولجان بود دختر مرحومین آقپان و بالاپان جمنی و بیوه ابراهیم دمو که سرطان به زندگیش پایان داد. همچنین سالگرد درگذشت تویجان داییزاده خانم و داماد عبدالغفور بلی بود که بنا به اصرار رامین ، پسر بزرگ خدابیامرز عبدالسّتار بلی در چادر مرحوم برگزار می شد. لذا اوّل به قزاق محلّه گرگان رفتیم تا عرض تسلیت به بازماندگان مرحومه مذکوره با وسیله احمد ایسگلدی که از بندر قرار بود بیاید به مراسم دوّم هم برسیم. کرایه کش یاد شده تا صرف غذای صده تأخیر کرد. اؤلجان تخریف اؤلبولسن است که معادل " دختر بس " فارس زبان هاست. کسانی که دلشان برای پسر لک می زند به بوی آخرین دختر بودن او را چنین اسم می گذارند. از این گونه دختران فقط دو تا باقی است که بنا به توصیه مادرشان همه ماترک را به تنها پسر خانواده واگذار کرده اند. اتّفاقاً مشارٌالیه خوب می داند که این مرده ریگ را چگونه پاس دارد. شخص محمود را در مراسم یادشده دیدم. معلوم شد که با همان هواپیمای ایرکیش که مسافرین ایرانی _ از جمله پسرم صالح و عروسم _ را به آقتائو رسانده بود به گرگان بازگشته است. می گوید اسلام دانشیار هم با وی برگشته است. خودش شب جمعه جهت عرض تسلیت به بندرترکمن رفته و اسلام دیروز صبح به آنجا رفته بود. لازم بذکر است که بقول امریکایی ها singer no song  یعنی آوازه خوان نه آواز. به عبارت دیگر مهم نیست چه نعمتی اعطا می شود , بلکه باید دید به چگونه شخصی می رسد. بسیاری از ورثه ثروتمندان با ریخت و پاش و اسراف آس و پاس می مانند. وارثین شادروان ستّاربای هم لیاقت خود را عیان ساخته اند. در سرکنسولگری و بازرگانی و اشتغال در شرکت نفت و گاز منگستائو کار می کنند. یکی از آنها که همسرش از دنیا رفت با مطلّقه پسر محی الدّین ازدواج کرده است.    

وقتی که به چادر رسیدیم جز چند نفر همه رفته بودند. خانم و برادر زنم یکسره به منزل دایی خود رفتند. من و قطار به چادر رفته به پسران ساته که و خود عبدالغفور بلی تسلیت گفته آرزوی صبر جمیل کردیم. تأکید می شود که مرگ پایان هستی آدمیزاد نیست بلکه باید بقول حافظ لسان الغیب از دیدن مزرع سبز فلک و داس مه نو باید یادکشته خود نمود و وقت درو. الغرض بدست افتادن نعمت ها مسؤولیت دارنده را در باره نحوه کاربردن این امانات بالا می برد. " عبادت بجز خدمت خلق نیست ". یکی دو کاسه چای که خوردم چون وقت نماز آدینه بود به پیشنهاد باجناقم عبدالغفّار به منزلش رفته پس از ادای نماز پیشین کمی استراحت کردیم. برادرم فطار به گرگان رفته بود. لذا از خانم خبر گرفتم. گفت به خانه عبدالستّار آمده می خواهد باجناق را ببیند. گفتیم کمی همانجا باشد ما یک ساعتی دیگر خواهیم آمد. جادیرا به ما چای داد. سپس به سوی چادر آمدیم و غفّار به اطاق نسوان رفت و من با یک عدّه از آقایان حاضز گفتگو کرده به حرفهاشان گوش دادم. پسر ستّاربای ، رامین ، می گفت در گرمای تابستان که اشتران از مناطق گرمسیر به قشلاق می کوچند بجه های خود را که یارای کوچ ندارند از گلویشان گاز گرفته از عذاب سفر و یا تنهایی راحت می کنند. اضافه کردم که شتر در حد فاصل حیوان و انسان است. عواطف شدیدی دارد و بخاطر فرزندانش دست بهر کاری می زند. البتّه به نظر ما این تدبیر شتری ( مثل کینه اش ) مورد پسند ما نیست. بهر حال امر غریزه محلّ مناقشه به نظر نمی آید. اسفا که در خبر هاست که برخی از مادران زانیه نوزاد خود را در راه یا آشغالدانی می اندازند و می روند. چون نه زانی آن زن را بزنی می گیرد و نه خود از پس حضانت از حرامزاده اش بر می آید. کور شدن چشمه انسانیت برخی را به چه جنایاتی وا نمی دارد. این عدم بصیرت در روابط اجتماعی و سیاسی نیز شیوعش مشهود است. علی ایّ حال دختر بیوه یکی هم محلّی ها را دیدم که فرزند مبتلا به اوتیسش را با خود می برد و سیمایش خالی از رنج می نمود. کمی هم آب و رنگ شادی داشت. یعنی مصیبت نیز به هر کس طوری خاص وارد می آید. یکی خدا را شکر می گذارد که بوی صبر جمیل داده و یکی دیگر به زمین و زمان حتّی خدا دشنام می دهد که چرا چنین بلایی سرش آمده است.        

قسم بقلم ( 46 )

دیروز که سوّم ساته که بود نتوانستم در صدقه اش حضور یابم. بهانه هم گرمای هوا بود و رفع تکلیف با شرکت در تشییع جنازه بنده خدا. از سوی دیگر پسرم صالح ( سالق ) و عروسم مهیّای سفر به قزاقستان بودند. خانه شان را که برهن داده شده تحویل طرف داده بودند. لذا مهمان ما بودند. بسیاری از خویشاوندان و آشنایان برای بیان آرزوی توفیق به خانه آمده بودند که پذیرایی از ایشان مستلزم تدارک چای و میوه و غیره بود. کلثوم - کوچکترین عروسم نیز که با نوه های دوقلویم به ترکیه رفته بود حضور داشت. وجود مهمانان باعث مشارکت این عروسم در امور پذیرایی می شود که موجب مسرّت است. همینکه مهمانها می روند باز روابط سرد زن و مادرشوهر احیاء می گردد. 

تا پاسی از شب درگیر جمع و جور کردن بار و بندیل مسافران بودیم. ساعت 2 بامداد تابستانی بیدار شده به حیاط رفتم. صالح را دیدم که هنوز نخوابیده بود. این حالش عجیب نبود. عازم قزاقستان بود و بدیدار نوه ام قایسار/ پویا می رفت. وضع روحی مهتاب - مادر پویا - هم باید همین گونه باشد. این فرزند و عروسم قبلاً هم به قزاقستان پی تجارت رفته بودند. شرایط نامساعد سبب باز گشتشان شده بود. روحیه صالح چندان خوش نبود. می دانستم معتاد هم شده بود. نان خانه را مهتاب پیدا می کرد. قایسار را بسیار مواظب بود که به درد های کذایی گرفتار نشود. الحمدلله بچه سالمی از آب درآمده و پس از اخذ دیپلم و انجام خدمت نظام به یادگرفتن زبان روسی مبادرت کرده و در آلماتی برای اخذ لیسانس ثبت نام کرده ولیکن به علت شیوع کورونا دانشگاهش تعطیل شده و در یک فروشگاه استخدام می شود . امّا به علّت ناتوانی از افتتاح حساب بانکی آن را ترک و اینک در آقتائو مشغول کار است. اتّفاقاً کارفرمایش مرد نیکی بوده و برایش یک آپارتمان اجاره کرده که قابل زندگی برای پدر و مادرش هم هست. 

صبح ساعت 5 شتابان شیر و پنیر صرف کردیم. صالح با وانتی به سوی فرودگاه رفت. ما یعنی آینور، آمنه و کلثوم با آژانس بدنبالش راه افتادیم. 6.5 که به فرودگاه رسیدیم هنوز کارکنانش نیامده بودند. تا یک ساعت بعد بقیه مسافرین با بار های انبوه پیدا شدند. خانم و فریبا را فرحت آورد. بار و توشه صالح به ترمینال شماره 2 حمل شد. تقریباً دو ساعت بعد خبر یافتیم که نمی شود چرخ خیاطی را با خود برد. تا حال نگران رفتن بچه ها بودیم. نبیره ام جان آرس نمی توانست جدایی از پدر بزرگ خود را تخمّل کند. مادرش از غم پدر و مادر خود اشک به چشم داشت. خواستیم از شفاعت سرکنسول قزاقستان برخوردار شویم . ولی معلوم شد خودش هم در بردن مقدار معتنابه بارش گیر کرده است. می بایست از ارزیاب گمرک خواهش کرد که ولو با اخذ جریمه سنگین اجازه بردن چرخ خیاطی را بدهد که ابزار امرار معاش بود. من که از گرما و خستگی کلافه شده بودم به پیشنهاد فرحت جیه ن به خانه برگشتم. بقیه ماندند تا در صورت اجبار وسیله مرجوعه را تحویل بگیرند. بلافاصله به حمّام رفته سرو تنم را شستشو دادم. ناگفته نماند که به خاطر کمبود آب هر روز 12 ساعت آب قطع می شود. گویا یک خشکسالی بی سابقه در پیش است. 

حوالی ظهر خانم آمد و گزارش داد که مأمورین گمرک نسبت به همه از جمله صالح ارفاق کرده و همه بار ها ترخیص شده است. ممنوعیت اعلام شده از قرار معلوم به خاطر کثزت مسافرین برای هواپیمای کم ظرفیت بوده است. 110 مسافر عازم آقتائو بودند که بارشان خیلی سنگین بشمار می آمد. علی ایّ حال هواپیمای ما نحن فیه با نیم ساعت تأخیر پرواز کرده و سه ربع بعد در مقصد فرود آمده و مستقبلین از جمله قایسار مشاهده شدند که والدینش را در آغوش می کشد. تا ساعتی بعد همین هواپیمای ایرانی مسافرین به مقصد گرگان را می رساند که بین آنان پسر مرحوم ستّاربای هم هست که برای عیادت پدرش قبلاً بلیط گرفته بود. همو اصرار کرده که چادر پدرش تا هفتم او برپا باشد. همچنین روز جمعه که سالگرد فوت پسر بایجان ( دایی خانم ) داماد عبدالغفور بلی است در همین جا بزگزار خواهد شد.     

قسم بقلم (45)

خبر غیرمنتطره بود. عبدالسّتار بلی در خانه اش ناگهان با سکته ای جان به جان آفرین تسلیم می کند. داشتیم از دخترم آمنه و نوه ام نورلان پذیرایی می کردیم. همو چنین خبر داد و اینکه تشییع جنازه برای ساعت 4 بعد از ظهر اغلام شده است. استرجاعی کرده منتظر اطلاعات دیگر ماندم. حدود نیم ساعت بعد حاج سرسنبای زنگ زد و قضیه را تأیید کرد. اضافه کرد که با خودروی دامادش منصور عازم بندر است. من هم خواهان همراهی شدم. پس از صرف ناهار و ادای نماز پیشین کمی چرت زدم. تقریباً ساعت سه حاج آقا آمد و گفت ماشین دم در است. شتابان بیرون آمدم. توی ماشین وهّاب هم ردیف عقب نشسته بود. من هم کنارش نشستم. تعارف حاج آقا را با تشکّر رد کردم. اگر کولر سواری کار نمی کرد گرما کلافه مان می ساخت. بین راه حرفهایمان درباره مرحوم ساته که بود. خدابیامرز علیرغم کم سوادی خدمات مردمیش چشمگیر بود. در دوره های سابق شورای اسلامی بندر ترکمن عضویت داشت و سپس عضو فعّال این نهاد بود. هر شوخی و انتقادی را تحمّل می کرد. معهذا بنا به روش خویش عمل می کرد. یکی روایت می کند که گفته است پس از مذاکرات فراوان به سوء تفاهم رسیدیم. بهر حال همه او را بریش سفیدی قبول داشتند.هر جا دعوا و مشاجرات خانوادگی و غیره بود پای او بمیان کشیده می شد. ولیکن قزاق جماعت بنا به شاکله اش ناسازگار بود. وی چند بار به قزاقستان هم سفر کرده و یکی از پسرانش بدانجا کوچیده است. البتّه بیش از فرزندش افاغنه مهاجر به کشور یادشده از او استقبال و پذیرایی کرده اند. فقط از این متأسّف بود که زوجه بیمارش یارای همراهی با وی را نداشت. از قضای دهر اینک تنها به سفر آخرت رفته و سفرگلش بیوه مانده است. یاد دکتر قانات طبّ سوزن کار بخیر که از این راه درآمد سرشاری کسب کرد ولیکن همیشه از بابت زن بیمارش ابراز نگرانی می کرد که در ترکیه زندگی می کرد. وقتی دکتر مجبور به ترک ایران به علّت گم شدن گواهی طبّ سوزنی خود شد ، ناگهان شنیدیم خودش از دنیا رفته است. خیلی از حوادث را نمی شود توجیه و تحلیل کرد. بلکه خانه نشینی دکتر و درد مائوئیست از آب درآمدن تنها پسرش برای او هلاکت بار شد. الله اعلم بالصّواب. سوء تفاهمات می تواند معلول عدم وحدت فرهنگی باشد. مثلاً همین ستّاربای زباندار در یک مهمانی به عروسی که طبق رسم محل کاسه های چای را نیمه پر می داد می گوید : یه پتی باییمایدی ، کوپته و قؤِي ! میزبان تحت تأثیر زبان روسی آن را яп твой мать می شنود و به مهمان خوش زبان هجوم می آورد. بهر حال ساته که از این دردسر قسر در می رود.

حدود ساعت 5 تابستانی کفن و دور میّت ( که توضیح آن برای عیدجان لازم شد ) بپایان رسید. برای نماز جنازه بسوی مسجد ایسگلدی ها با جمعیّت فراوان روانه شدیم. خدایش بیامرزد که در نوسازی این مسجد اهتمام بسیار کرده بود. جز عدّه معدودی نه تنها مساعدت نکردند بلکه کارشکنی و غیبت و افترا هم کردند. انگار مسجد هم به بانی خود الوداع می گفت. جسد مرحوم را به پاودین ( بهاء الدّین ) برده و دفن کردند. اصحاب غسل ،کفن و دفن که برگشتند طعام مهمانان  کشیده شد. من، سرسنبای ، وهّاب و یکی دیگر با آژانس به گرگان برگشتیم. یکی دیگر را گفتند پسر بوکه ن کدی است که تاکنون زیارت نکرده بودم. توضیح دادند نامش محمّد علی پیلتن است و دو اخویش یوسف علی و اسماعیل که هنوز اعلام ارتداد نکرده اند گویا مسیحی ارتدکس از آب درآمده است. لااکراه فی الدین! علی ای حال حضورش در مراسم دینی مسلمین سوآل برانگیز است. البته امّت محمدی اسلام را شعار ساخته هیچ دینداری ولو مشرک را از خود نمی راند.  

قسم بقلم ( 44)

" خلاصة المسائل و مهمة الدلائل " نام کتابیست فقهی مندرس که پسرعمویم مشهدبردی به من داده و اینک متوجّه شده ام متعلّق به مرحوم عید محمّد جمنی ( آق بوتا ) ، امام جماعت و جمعه اسبق مسجد امام اعظم ابوحنیفه قزاق محلّه بوده است. این اثر با اجازه وزارت معارف روسیه در پیطربورخ / پطرزبورگ در سال 1899 چاپ و منتشر شده است.  زبان کتاب تاتاری و خطش عربی است. مؤلف پس از حمد و سپاس بی قیاس بر بر درگاه آن خالق الجنّ و النّاس جلّ جلاله و عمّ نواله و صلوات بی حدّ و تحیّات بی عد بر آن حبیب خدا حضزت محمّد المصطفی صلّی الله علیه و سلّم و چهاز یار با صفا و آل واصخاب با وفا رضوان الله تعالی علیهم اجمعین ، متذکّر می شود که خدای عزّ و جلّ را حکمت هاست و بسی عجایب و غرائب. آن حیّ قیّوم واجب التّعظیم بسیار چیز های گوناگون را از عدم موجود ساخته است. از جمله این دنیا را. او در دنیا چندین چیز های با حکمت را خلق و از جمیع مخلوقات آدم را اعلی و افضل آفریده و به او انواع اسباب علم داده منجمله از همه برتر عقل و فراست داده و احدیّت و لاشریک و بی نظیر بودنش را آموخته است. نسل آن آدم مخلوق را بر روی زمین پراکنده است. پس از آن آدم علیه السّلام که صد ها سال سپری شده عقل و فراست آدمها تنزّل یافته الله تعالی را فراموش کردند در زمان نوح علیه السّلام رسولش خود را شناساند. این نوح گرچه ششصد هفتصد سال قوم خود را بدین دعوت کرد و ایمان نیاوردند حق تعالی جهت اظهار قدرت خود قومش را با طوفان هلاک می نماید. از این طوفان فقط هشتاد تن مسلمان باقی ماتده و ازجمله آنان سه فرزند نوح ، حام ، خام و یافث آدمیان بروی زمین پراکنده شدند. و بعد از نوح علیه السّلام چندین پیغمبر گذشته و بر آن انبیاء با بعضی کتب خدای تعالی خود را شناسانید. تعداد این کتابها یکصد و چهار عدد بوده که چهار تا از آنها ضور بوده و اول آنها تورات نامیده شده است که بر حضرت موسی علیه السّلام نازل شده حکمش به چندین قرن رسیده است. زبور بر داود علیه السّلام  فرود آمد. پس از چندین صده سومین کتاب بنام انجیل بر عیسی علیه السلام نازل می گردد. بوسیله آن بعضی احکام تورات منسوخ می شود. چهارمین کتاب ضور یعنی قرآن عظیم را بر پیغمبر آخرالزّمان محمّد مصطفی از بنی هاشم و قبیله قریش طایفه عرب نازل و احکام صد و سه کتاب نسخ و حکم خود را تا قیامت برپا داشته است. این پیامبر ما از همه رسل برتر و خاتم الأنییاء نامیده شده است. این عالم را فقط بخاطر حضرت محمّد صلی الله علیه و سلّم آفریده و امّت محمّد را از همه امم افضل ساخته و با دین اسلام معزّز و مشرّف نموده است. آن حضرت در مکّه مکرّمه بدنیا آمده پس از چهل سال زندگی پیامبریش آغاز و 12 سال برسالت مبادرت فرموده و در سال سیزدهم به مدینه منوّره هجرت می کند که سرآغاز تاریخ اسلام است. پس از 23 سال نبوّت هنگامی که در 63 سالگی در مدینه از دارالفنا به دارالبقاء می کوچد قرآن عظیم و سنّت و حدیث را بیادگار می گذارد. در 23 سال پیغمبری چندین صد هزار کافر را مسلمان ساخته و طائفه عرب و طوائف دیگر را بدین حقّ گروانده است. همنشینان این پیامبر صحابه نامیده که برترینشان ابوبکر ، عمر ، عثمان و علی چهاریار خوانده می شوند. این یاران چهارگانه به ترتیب خلیفه شده دین اسلام را در دنیا نشر دادند. بعد از رحلت رسول امّت به هر مشکل و مسأله ای بر می خورد از اصحاب سوآل می کردند و متوجّه حقیقت می گردیدند. پس از اصحاب تابعین آمده در تقویت همین دین اجتهاد کردند. سپس که مسلمان بسیار شده و صحابه و تابعین کم شدند احتیاج به کتاب پیدا شد. همان زمان در شهر کوفه یک رجل زاده شد. پدرش ثابت بود و اسمش را نعمان گذارده و امام اعظم لقب داده شد. امام اعظم از چهار هزار استاد درس گرفته و در حل چندین هزار مسأله اجتهاد ورزیده و به بسیاری از آدم ها تعلیم داده شهرتش در آفاق منتشر شد. شاگردان او مجتهدین بسیار بودند. خود او که از قبول سمت قاضی القضاتی منصور خلیفه عبّاسی امتناع ورزید در زندان کوفه صد ضربه شلاق خورده در همانجا به شهادت می رسد. در نماز جنازه اش پنجاه هزار نفر شرکت می کنند. بعد آن امام اعظم امام مالک ابن انس متولد و در مدینه دفن می شود. سپس محمّد ابن ادریس شافعی بدنیا آمده امام شافعیه می شود. بالأخره احمد ابن حنبل به امامت حنابله نائل گردیده است. این مذاهب رابعه احتلافشان اکثراً در عمل بوده از لحاظ اعتقادی مخالف هم نیستند. اختلاف اینها در غیر ضروریات دین ضلالت تلقی نمی شود. کتبی که پیروان این ائمه در راستای حل مسائل زمانه تألیف کردند بزبان عربی بوده و طوائف ترک زبان از درک آنها ناتوان بودند. در بخارا مراکز مذهبی تأسیس شد و علمای آن شهر مبادرت به تألیف کتاب بزبان رایج نمودند و طلبه هایی که از نقاط دیگر ترکستان آمدند به نوشتن کتبی بالسنه محلّی اهتمام نمودند.   

 آنچه فوقاً درج شده ترجمه تحت اللفظی کتاب مورد بحث است. مترجم لازم می بیند این نکات را بیافزاید که شاید علّت اصلی عدم گسترش مطلوب عقاید دینی در بین نسل جدید آن باشد که منابع آموزشی دیگر محدود به کتاب و مدرسه یا نهاد های رسمی نیست. هر دورانی مسائل خاصّی دارد که حلّ آنها مستلزم اجتهاد نوین است. مخاطبین دین می توانند به اینترنت نیز مراجعه کنند که غالباً تبلیغات رایج در مدارس و حوزه های علمیه رسمی را به چالش می کشد. به عبارت اّخری باید برفع بیگانگی ذهنیّت دینداران و  عوام النّاس پرداخت. وقتی مردم احساس کنند که دین پروران به دغدغه های توده مردم اعتنایی ندارند به سراغ دیگر مدّعیان حقّ و حقوق می روند که خود اینان به سبب درگیری متعصّبانه اهل دین در بسیج علیه ستمکاران به توفیق کامل دست نمی یابند. اینک در میان اهل سنّت و جماعت جنبش هایی مثل چچن ها ، القاعده ، داعش و طالبان ظهور کرده که مبلّغ و داعی خلافت هستند. بنا به مراتب فوق الاشعار ، فقط یگانگی زبان کافی نیست. بلکه باید دلها نیز یگانه شود. گرچه لسان عربی را عجم ها درک نمی نمودند ولیکن اینها به امّت محمّدی به لحاظ پیام راهگشایش پیوستند.                      

ناگفته نماند که مستنبط از دو میراث نبوی حاکی از اضمحلال دول و ملل نامسالمت جو ، علیرغم دستاورد های عینی بوده و تراداد خاتم الأنبیاء نماینگر توفیق مدارای عقاید متفاوت است. به زبان روشنتر روابط موجود در قراء مبتنی بر عصبه خونی بوده و بقول ما قزاقها هرکه گرایش خونی نداشته باشد مرتد است. کار کارستان حضرت محمّد ( ص ) به هدایت ربّانی ، برقراری پیوند امّی بوده که باعث ایلاف در تحوّلات موسمی و تأمین از جوع بود. 

لبّ کلام اینستکه مشکل ما اخلاف متواریان از سرزمین آباء و آجدادی در شؤون گوناگون معلول تعصّبات خاندانی ، قبیله ای و طایفه ایست. ما در ایران اسلامی نیز احساس انزوا می کنیم و اولیای امور در بند آمال و امیالمان بنظر نمی رسند. تا زبان ، دل و دین یکی نشود همین حال نامطلوب ادامه خواهد داشت. بلحاظ ناپایداری مراحل وجود باید خدایی را عبادت کنیم که ایلاف قریشواران را در رحلت های موسمی ( مراحل متوالی زندگی ) باعث و از جوع در امان نگه دارد. حاشیه نشینان جمهوری اسلامی ایران _ منجمله قزاقها نیز راهی جز ائتلاف با سایر اتباع این نظام ندارند. خاصّه اینکه رژیم جمهوری قزاقستان هم بازگشتگان به آنجا را هنوز برادران ایرانی خوانده و در پی بازسازی دل ، زبان و دین آنان می باشد. حالا خود دانیم.

گزارش یک امّی از رؤیاهایش ( 3 )

از خوابهای دیشب سه مورد بیادم مانده است. اوّل به حضور پدر خوانده ام ، مرحوم نورمحمّد رفته بودم بهمراه یک درگذشته دیگر که به نامش یقین ندارم. خدابیامرز می خواست بگوید که پزشکان جوابش کرده اند و اجلش فرا رسیده است. این حرفها را لب خوانی می کردم. جوابی هم ندادم و بیدار شدم. 

در خواب دوّم همان دوست یادنشده به من قرصی داد که با بالا انداختنش دهانم از کف پرشد و نفسم داشت بند می آمد. با پریدن از این خواب قسر در رفتم.

دمدمای سحر بود که خود را در محضر یک استاد اقتصاد یافتم که می گفت 90درصد برنامه های اعلام شده و موعود حکومت امکان تحقّق ندارد. با سایر خضار بیرون می آمدیم که من شعار دادم کار تمام است و باید از اینجا دل کند و جایی دیگر یافت. آیا آسمان هرجا روی همین رنگ نیست؟ در گفتمان ربّانی از جاندادگان مظلوم پرسش می شود مگر زمین خدا وسیع نبود و چرا مهاجرت نکردید ؟ 

گویا دل انسان جهت راحتی ترفند های بسیار دارد. ممکن جای اشخاص سه گانه را تغییر بدهد. مثلاً او را جای من نشان دهد چنانکه خیال کنم قضیّه به اینجانب ربطی ندارد. حال احتضار را مربوط به خود ندانم. حال آنکه کلّ اشیاء - صرفنظر از وجوه فردی - از اجزاء خویش تشکیل شده است. به عبارت اخری ، شخصاً مرگ آگاه می باشم و از خیال خلود در هبوط دنیوی خالی هستم. شاید از خدا بیامرز پدرخوانده ام در این مورد آگاه تر باشم. البتّه او نیز به صراحت گفته بود که از مردن باکی ندارد. دعوی کذایی این حرفش را بذهنم تداعی می کند که تا خطر تحقّق نیافته نگران باش. وقتی که سراغت آمد خوف و راحتیت علی السّویه است. 

قربت بحران های اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و محیط زیستی را علمای خبره اعلام و هشدار می دهند. بدیهی است که همه ناظر نتایج اعمال خود در شرایط  بحرانی خواهیم بود. آنکه در این خصوص از بیخ کافر بوده باشد آرزو می کند که ایکاش خاکی بیش نبود. هیچ وضعی قابل بازگشت بماقبلش نیست. چنانکه در نوشته های پیشینم آمده تقدیر هر کس را خود او می نگارد و این رقم در کتاب محفوظ بلاتغییر می ماند. خدای قادر و حکیم در کتابش فرموده که حال هیچ قومی را مگر به توسّط خودشان دگرگون نمی سازد. خود را همان نفس می پندارم که معادل ذهن یا mind است که همین ذهنیّت عالم را برنگ خود نشانمان می دهد. دیده های ما بر موضع گیری ما تأثیر می گذارد. چاره امر آن می نماید که دریابیم دل ، قلب ، فوآد ما را کیان شکل می دهند. فیلم ماتریکس نمایانگر چالش برخی است که می خواهند از سیطره سلطه جویان بیرون آیند.

الغرض ، صرف علم عامل رستگاری نیست بلکه بایست از رب العالمین که ارحم الرّاحمین است طلب هدایت نمود که جهان را کماهی نشان دهد و صبورانه رضا به رضای او داد که  به معنای درگیری با سختی های حیات بوده موجب ورزیدگی و النّهایه فلاح خواهد شد. جهان آفرین این جهان را چنان مقرّر داشته که احدی نمی تواند از مدار های آن تخطّی ورزد. خارج شدن از دور زندگی مضیبتی بدتر از موت است.     

قسم بقلم (43 )

صبح جمعه گذشته بنا بدعوت پسر داییم حمزه جملگی ، جهت رکت در جشن پایان خدمت نظام پسرش به قزاق محله رفتیم. زنان - منجمله خانم در پارکینگ خانه جای گرفته و ما مردان به طبقه دوّم رفتیم. سفره ای گسترده بود و عروس خانه چای می ریخت. این را بلحاظ سلام وی به خود حدس می زنم. سایر آقایان بتدریج آمده پس از میل چای و شیرینی بیرون می رفتند. من باشم ، دور از چشم بایبشه دلی از عزا در می آوردم. شاپور پیرامون هم که آمد کنارم جای گرفت. سپس ملّا فرخت هم از راه رسید که طبق عادت پس از سلام و احوالپرسی گوش بزنگ موبایلش بود. خبر ملّا بایرام و مادرش را گرفتم که گفت هر دو بسلامتند. همچنین توضیح داد به مناسبت سالگرد فوت خواهرزاده شان _ فرزند روانبخش بلی _ به بندرترکمن رفته اند که در تصادمی حین عزیمت به بازار روز بهشهر کشته شده بود. پدر مقتول مذکور عروس خود را که دختر عبدالرّحمان بگی است به عذر بیماری به خاواده اش تحویل داده است. از عبدالرّحمان خواجه پرسیدم که جوانکی که کنار سماور به خانم چایریز کمک می کرد همان پسر میزبان است که خدمت سربازیش منقضی شده و این جشن نوعی شکرگزاری از ختم بخیر شدن آن است. یکی از حاضرین با خنده به من جواب داد که شخص مورد نظرم آن یکی پسر اوست. بدینسان سکه من افتاد که داماد را با پسر میزبان اشتباه گرفته ام. بعداً خود پسر را نشانم دادند که سر و مر و گنده می نمود. وانگهی عجب زمانه ای شده که پایان بی بلای سربازی موجب چنین تشریفاتی می شود. شاید بیجا هم نباشد که چنین مسرِتی ابراز شود. همسایه روبروی ما هنوز از عزای مرگ فرزند تنهایشان در تیامده اند که بین راه پادگان تا خانه بخاطر موبایلش به قتل می رسد. دو سه نفر در بازداشت موقّت و بازجویی هستند. اتّفاقاً والدین مقتول می خواستند با انقضای خدمت پسرشان برایش گذرنامه گرفته و به قزاقستان روانه کنند. مادر این فلکزده ها یک سال پیش درگذشته . پدرشان پس سکته لال گردیده است. این را گفته باشم که شاپور پیرامون در پیگیری قصاص مقتول خیلی همّت بخرج داده و از تأمین هزینه صدقان و مبرّات مربوطه مضایقه نمی نماید. زمانی مطلبی در این وبلاگ درج کرده ام با عنوان " شاپور های پیرامون ما " که یکی از آن دو شاپور شادکام فرزند مرحوم زائر است که او را در ترکستان دیدم ولی او مرا بجا نمی آورد. با معرفی خانم مجبور شد ادای احترام کند. من زیاد تحویلش نگرفتم ؛ بگمانم یارو تجاهل می کرد. سپس کاشف به عمل آمد که آن شاپور در شمکنت سکونت و زن و بچه دارد. بتوصیه خانم ماجرا را هنوز به خواهرش کؤپه ش نگفته ام تا دردش شدّت یابد. از همه این ها جالبتر پرسش این شاپور از آن یکیش از من بود. بخشی از قضیه را به این یکی گفتم. 

غذا را که کشیدند دیس حامل کلّه را جلوی ما گذاستند از بدست گرفتن کلّه خودداری کردم. عبدالرّحمان خواجه ترتیب کار داده و کلّه را به سفره سمت راست واگذار کرد. ناهار را که خوردیم فاتحه را عبدالّلطیف ( تیپ ) خواجه خواند و ختم آیاتی از کلام الله مجید را آخوند فرحت بعمل آورد. با پایان مراسم کذایی به سوی خانه جیه ن فرحت راه اقتاده و از او راهنمایی های ضروری جهت کاربری اینترنت و گوشی هوشمند گرفتم. یکبار خانم که نکران حال من بوده به فرحت زنگ زد و دلش آرام گرفت. بدینسان یک روز دیگر از عمر سپری شد. به مطالعه تفسیر محمد تقی جعفری از مثنوی معنوی مولوی ادامه دادم که بسیار استادانه تألیف شده است. چشم از افکار آن اعجوبه روزگار روشن می گردد. شش دفتر مثنوی و دیوان حجیم غزلیات بنام شمس تبریزی چنان سترگند که گویا مولانا تمام عمر کاری جز سزودن شعر نداشته است. برخی از ایده های مولوی تازه توسّط اندیشمندان کشف شده است. دکتر ولایتی وزیر خارجه اسبق حمهوری اسلامی ایران گله می کرد که تمام مشاهیر ایرانی را کشور های همسایه تصاحب کرده اند. مثلاً ابن سینا را تاجیکها ، مولوی را ترکها و... صاحب شده اند. در واقع این سرمایه های فرهنگی در ایران بلاصاحب مانده اند و ارث کاربرانشان شده اند. جالب اینست که قزاقها مبادرت به ترجمه شاهنامه کرده اند که اسلام جمنی با نوشتن مقالاتی خوب درباره این اثر به عنوان شرقشناس و فردوسی شناس به استادی شناخته شده است. ابونصر فارابی را قزاقها از خود می دانند و او را " ال- فارابی " می خوانند. پارسال 157مین سالگرد تولّد آبای قونانبای اولؤ و 1000 و اندمین سال تولّد فارابی بود که مراسمی در سطح جهانی برگزار شده و بنده به مدال درجه دوّم دوستی از جانب رییس جمهور قزاقستان دست یافتم. داشت فراموشم می شد که شاپور پیرامون تمایل نشان داد که در چاپ و انتشار ترجمه فارسی مجموعه آثار آبای کمک مالی نماید. قرار شد به انتشارات نوروزی مراجعه و مخارج این اقدام را بپرسم.          

قسم بقلم (42 )

دیروز حدود همین ساعت ، خوابآلوده داشتم آخرین فیلم آلفرد هیچکاک بنام " توطئه خان.ادگی را تماشا می کردم که بالدانای زنگ زده خبر داد فرحت عازم همایش سی امین سالگرد قزاقستان است. اگر میل دارم می توانم با او جلسه مذکور بیایم که در هتل بوتانیک جریان دارد. از جلوی مهمانخانه یادسده واقع در جاده گرگان - بهشهر بار ها عبور کرده و بگمانم وجه تسمیه اش تهیّه مواد خوراکی و میوه هایش از باغ وسیعش صورت می گرفت. البتّه چنین امری عیناً احراز نشده است. بهر حال کنجکاوی باعث میل به رفتن بدانجا شد. آسقار قزاق هم در ماشین بود. معلوم شد که جریان را همو به فرحت اطّلاع داده چون خودش وسیله ندارد که شخصاً حرکت کند. من و خواهرزاده ام کمی گله مند بودیم که چرا ما را مستقیماً دعوت نکرده اند. علی ایّ حال وقتی به مخل رسیدیم سرود ملّی قزاقستان پخش می شد و حاضرین به احترام برخاسته بودند. ما هم همچنین ادای احترام نمودیم. میزبان همایش اطاق بازرگانی ، اقتصاد ، معدن و کشاورزی گلستان بود و سفیر قزاقستان در ایران و سفیر ایران در قزاقستان ، استاندار ، وزیر فرهنگ و ارشاد ، استاندار و رئیس اطاق مذکور آمده بودند که ضمن تبریک سیمین سال استقلال قزاقستان برنامه های خود را در راستای گسترش روابط همه جانبه طرفین ارائه دهند. گرچه توفیقاتی تاکنون حاصل شده از بستر های موجود چنانکه باید و شاید بهره برداری نشده و اینک نیز تعارفات ادامه دارد. از قزاقها ملا فرحت مهربخش ، امام جمعه و جماعت مسجد امام اعظم ابوحنیفه قزاق محله با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید بسم الله را گفته بود ولیکن ما به شنیدن قرائتش نرسیده بودیم. امام جماعت مسجد قزاق محلّه جنوبی بندر ترکمن نیز در جوار ملۀا فرحت نشسته بود. سخنرانان بعدی سفرای ایران و قزاقستان ، استاندار و غیره بودند که در زمینه همایش بیاناتی داشتند. از کسانی سخنرانی کردند نحوه بیان طیب بگی بود که گزارش از تاریخ روابط سیاسی ایران و قزاقستان در دوره شاهنشاهی خاندان پهلوی می داد. گرچه جز راست نمی گفت ولی نمی بایست هر راست می گفت. 

جلوی مهمانان قوری آب داغ با بسته چای و قهوه و میوه موز ، هلو گذاشته بودند که بیش از انگولگ میل شد. اذان ظهر بود که همه را به سالن ناهارخوری دعوت کردند. من ، آسقار، موسی ولی و فرحت دور میزی نشستیم. نوشابه گازدار پلو و ته چین مرغ را با اشتهای کامل خوردیم. فرخت با دائیس شوخی می کرد که پرخوریم را به مادرزنش خبر خواهد داد. به بقیه گفتم که خواهرزاده ها اهل بشو نیستند. 

ناگفته نماند که تعداد حاضرین همایش در شأن اهمّیّت آن نمی نمود. نوعی دلسردی در متصدّیان ایرانی حسّ می شود. کارداران قزاقستان هم چندان کارکشته بنظر نمی آیند. شاید هر دو طرف منتظر فرجی هستند.     

قسم بقلم ( 41 )

عشق مانند عشقه است

که بر معشوق برده دست

محبّت است مثل حبّ

که حبیب را خواهد هست

آن خشکاند جان و تن

و زین این دو زنده گشت

عشق فرساید معشوق را

وز حبّ آید رضا دست

قسم بقلم ( 40 )

دیِروز آخرین روز تعطیلات سه گانه به مناسبت جمعه ، درگذشت امام خمینی و وفات امام جعفر صادق ، به قزاق محلّه رفتم جهت شرکت در چهلم آرزوتای دختر مرحوم آق مراد جمنی که مثل نگارنده مبتلا به دیابت بود. گویا آمار گرفتاران به این بیماری در ایران و دنیا خیلی بالا و روزافزون است. هرچه شیرینی ها و تناسایی بیشتر می شود این درد تلخ بدتر قدرت می گیرد. در کلام ربّانی بیان شده که انسان از کبد ( رنج ) آفریده گشته است. هوس شیرین کامی مرارت فراوان بدنبال دارد. همین خدابیامرز نمونه چنین تلخکامی بود. او گرچه تنها دختر یکی از اشخاص ذینفوذ و تروتمند قزاق ایزان بود پس از تحمّل ناخوشی حیات نه چندان درازش دیابتی شده و با تحمّل محدودیت های طولانی طبّی دارفانی را وداع می گوید. والدینش فوت کزده و سه نفر از برادرانش به قزاقستان کوچیده اند. تنها برادر اینجا مانده اش را در تشییع جنازه و چند شب یادبود دیدم ولی از غیبت او در اربعین تنها خواهرش تعجب کردم. شاید عذرش ابتلای خودش به دیابت و عمل باز چندین سال پیش قلبش باشد. اختمالاً نمی توانست هم تقدیری با خواهر را تحمّل کند و بلکه از تصوّر نزدیک سدن اجل خویش بیمناک بود. مگر می توان از مرگ گریخت؟ دده قورقود که عمری از مرگ می گریخت شاید عاقبت حکمت این امر را دریافت که در گوری خوابیده منتظر پیک اجل شد. با قبول وقوع همه وقایع به امر خداوند قادر حکیم آیا باید از قدرت و حکمتش گلیراله گزار باشیم که چرا برای همه چیز نقطه ختمی نهاده است. در صورت ثبات و خلود دنیا هیچ تحوّلی نیز ممکن نبود. به عبارت دیگر توفیق نیز حاصل نمی شد. ما یا از کتم عدم در نمی آمدیم یا همچنان مواتی بی حیات بودیم. شاید حیاتی نباتی داشتیم. یا حیوانی لایشعر می ماندیم. تصوّر طفولیت دائمی یا نوجوانی مداوم و بلوغ مستمر یا کهولت کشدار وحشتناک است. اگر بیماری نه شفا یابد و نه به دارفنا برود چه حال و روزی خواهد داشت ؟ سفر های گالیور شرح کسانی است که یا کوتوله اند یا غول پیکر و یا زال پیرانی از شدّت کهولت در حسرت مردن. بلکه انسان ها از هرگونه دگرگونی هراسانند چون برای آن تدارکی ندیده اند. چنانچه بدانیم که عمر فرصتی برای عمران دنیا و مافیها می باشد تا بدینوسیله از عهده مسئولیت نعم خدادادی برآییم از هرگونه اسراف در زندگی پرهیز می کنیم تا از شرّ عواقب هولناک کفران نعمت در امان مانیم. در قرآن با بلاغت بیمانندی نوید داده شده است که بهشت محصول اعمال صالح است . پس بیهوده است که آدمی تا لب گور پی تکاثر سرطانی مال و منال و مقام و مزایای شخصی باشد. بایست به حدّاقلّ مصرف و اقتصاد اکتفا کرد. پادافره دوزخ و پاداش مینوی گرچه شباهتی به آلام و لذّات دنیوی دارد درک ماهیـتشان فعلاً میسّر نیست. تصور شراباً طهورا ، میوه زقّوم ، جنّاتٌ تجری من تحتها الانهار و جهنّم سوزان و گرزداران بی پروا و حوران بهشتی که لایطمثهنّ احدٌ من الجنّ و الانس ومقایسه آنها که از رفثشان به لذّتی شهوانی نائل می توان شد ما را شاید از خیر دنیا و متاع آن منصرف سازد. امّا شرط نیل به آن آمال عالیه رعایت حدود و شرایط استفاده از مزایای زندگی است. عمر را بایست فرصتی جهت عمران و بهسازی وجود تلقّی کرد. حرص خورد و نوش و قدرت و سیطره و صرف چنین دستاورد ها جهت الفیه و شلفیه و تحقیر بندگان خدا عاقبتی جز آتش دوزخ و تلخی درخت زقّوم نخواهد داشت. حال آگر صبور و درستکار و اهل رفث مفرط نباشیم می توانیم از پاداش های بی منّت بهشت برخوردار گزدیم.

راستی از دیدن حاج ابجد ایسگلدی در میان جمع حاضر کمی تا قسمتی تعجّب کردم. از کناریم پرسیدم این همان ابجد است ؟ ( شنیده بودم رو به قبله است ). گویا غزراییل باز هم به او ارفاق کرده است تا مدتّی دیگر حماری نموده به خر کردن توده ادامه دهد. شاید فقط پالان نویی پوشید باشد. بعید هم نیست توبه کرده باشد. حال و احوالی کردیم. می گوید تازه به اینجا برگشته است. حرف دیگری با هم نزدیم. در پایان مراسم که به بندر می رفت ندا زدم ابجدخوان ! جوابی نداد. یحتمل شنید ابجد خان.            

اسلام یعنی صلح و سلم

 

اسلام یعنی صلح و سلم
بهر مدارا کلّ بهم 
هم بیدین و هم دیندار
با هم کنند خوش رفتار
وفاق یابند در امتّ
بهم دهند پس قدرت
بنوشته پیمان را
پی تحکیم بنیان را

علی که  بوده ولی

علی که بوده ولی
به خلق بگفته بلی
چون آقایش محمّد
از سیطره بود بری
با مستبد یک ولی
خلق ز عقل شد تهی
دلشان را بت برده
همه گشته افسرده
ابزار دل عقل بوده
راه حقّش بنموده
تا نگیرد این به بند
آن را رسد بس گزند
هم محمّد هم علی
کردند با خلق همرهی

ادامه نوشته

اسلام و اولوالامر

حم کدیگفت:

خرداد ۳, ۱۴۰۰ در ۱۱:۱۷ ق٫ظ

برخی عبارت ” و اولوالأمر منکم ” را چنان به امر اطاعت از الله و اطاعت از رسول عطف می کنند که آنان واجب الاطاعه مطلق قلمداد شوند. حال آنکه دنباله گفتار قرآنی ” و ان تنازعتم فی شیِیٍ فردّوها الی الّله و الرّسول ” حاکی از لزوم مراجعه به فرایض و سنن جهت رفع چنین اختلافی بین کارداران و شهروندان و نیل به خیر و احسن تأویل می باشد. الغرض ، عدّه ای اولوالأمر را ائمّه و فقها تلقی کرده و المرض هر اظهار نظر مخالف _ مثلاٌ _ ولی فقیه را مهدور الدّم می شمارند.

سکولاریسم و اخلاق

حم کدیگفت:

اردیبهشت ۲۱, ۱۴۰۰ در ۱۱:۵۷ ق٫ظ

اخلاق بوده است چون خلّاق
نفس است بدان بس مشتاق
سکولاریسم بت سازی است
لائیسم را دان خوش اخلاق


خلق فرموده است بس عالم
داده نامهاشان را یاد بآدم
تا بشود جانشینش در زمین
کرده است امکان بس فراهم

 

جنة ، خواسته ، وسوسه

  1. حم کدیگفت:

    خرداد ۹, ۱۴۰۰ در ۸:۳۱ ق٫ظ

    “قال یا آدم اسکن انت و زوجک الجنّه”
    بخور از آن هر چند باشد دل خواسته
    یعنی بکن هم پرهیز از هوس و وسوسه
    تا نیفتی از شرّش در دوزخ مخمصه
    این خصال خوکان است که بکنند
    هر گنده را مضمضه

    پاسخ

  2. حم کدی

 

قسم بقلم (39)

دیروز قبل از نماز دیگر با خط واحد به سوی میدان شهرداری عازم شدم. می خواستم جهت دور زدن تعطیلات سه روزه بعدی به آنجا بروم و مقداری کره خریداری نمایم. نیم ساعتی در ایستگاه منتظر اتوبوس کذایی نشستم. وقتی که آمد تا ترمینال خوب رفت. ولی حرکت از آن نقطه تا فلکه مقصد کند شد. علّت را نمی دانستم. نزدیکای میدان مارّالذّکر مسافرین پیاده شدند و بقیه مسافت را پیاده گز کردیم. به بازارچه پاسرو رفتم. لبنیاتی دستفروش پیدایش نبود. به داخل مغازه آشنایی داخل شده و قیمت کره محلّی را پرسیدم.  گفت کیلویی 90هزار تومان. به جستجوی کالای مطلوبم به دکانهای مجاور مسجد جامع سر زدم. آنچه می خواستم را کیلویی سی هزار تومان می فروخت. توضیح اینکه خواستم کار را زودتر تمام و بخانه برگردم. پس بسوی میدان شهرداری / وحدت روی آوردم. دیدم راه های ورود و خروج از آن را راهور و آتش نشانی مسدود کرده اند. یکی رفته بود بالای نماد وحدت وسط حوض و با نیم تنه لختش خطاب به جمعیت فریاد هایی می زد. من نیمه کر از اطرافیان جریان را پرسیدم. می گفتند آن مضطر همه را ول معطّل کرده و می خواهد پس از خالی کردن دقّ دلش بر خضرات مسوؤلین خودش را با پرتاب به زیر بکشتن دهد. بعضی گفتند این هم  یکی از نمایش های روز است. بهر حال برداشت همه از حوادث و وقایع با یکدیگر توفیر دارد. خط ها از کار افتاده بودند. یکی از برادر زنهایم ، توله گه ن توصیه می کند بیخود معطّل نمانم و پای پیاده بسوی ترمینال و از آنجا با تاکسی و غیره به خانه برگردم. از خیابان شهدا سوار تاکسی شده در ترمینال با یک کرایه شخصی تا پل جهاد سازندگی آمدم. فشار مثانه مجبورم کرد که تجدید وضو کنم. قبل از اذان مغرب نمار عصرم را اداء کردم. حادثه میدان وحدت / شهرداری در ذهنم بود. براستی حضرات مسئولین چقدر بی خیالند. ملّت چکار باید بکنند تا آقایان اینقدر دوستشان ندارند و در پی توسعه میدان عمل در بیرون از مملکت نباشند ؟ به همین بهانه بر گرده مردم سواری کنند. 

دمدمای سحر خود را مشغول محادله با باجناق ناتوی خود دیدم که دفاعیاتش بدلم نمی نشیند. چند نفر از بزرگان قوم خود را دیدم که حوصله شان از توجیهات ما دو نفر سر رفته به سوی درب خانه حاج اسکندر می رفتند که همگی دار فانی را وداع گفته اند. یعنی نوبت ما هم نزدیک است. خدا کند قبل از وقوع الحاقّه به صراط مستقیم راه یابیم. آمریکایی ها که کفری شوند پنجره اطاقشان را باز کرده مردم را به گلوله می بندند. ژاپنی ها چنان پنجره ای را بسته با هاراکیری شکم خود را می شکافند. شورویها آنانی را که امکان آدم تراز نوشان نیست سر به نیست می کنند. طاغوت ها بسیارند و ولی راستین تنها خدای رحمان است که در مخمصه ها اجازه یا لزوم ترک قوم ظالم را می دهد. عدّه معتنابهی راهی قزاقستان شده اند تا کسب روزی کنند. امّا چه روزیی در پیش دارند !؟ 

قسم بقلم ( 38 )

دیرور عصر که قرار بود نازیه خانم به منزل ما بیاید با همراهانش ، دخترم و نوه هایم ، با صلاحدید بایبشه ، به مسجد جامع محل رفتم و پس از نماز دیگر با چند نفر از جماعت حاضر تا نماز شام مشغول گفتگو شدم. منجمله با فاضل جابپیاس که از او تعداد خانوار های این خاندان را پرسیدم. به قول او آنان در گرگان ، گنبد و بندرترکمن باید هشت خانواده باشند. در این هنگام طغان مامرتای بما ملحق شد. حال و احوالی پرسیدیم. الحمدللهی گفت و مسأله زنی را در میان گذاشت که بسیار فاسد و اهل محل چندین بار خانه اش را سنگباران کرده بودند. آخرالأمر شوهر وی مبادرت به قتل او و همپالکیش می کند. صرفنظر از برخورد قانون با قاتل تکلیف امام جماعت در مورد خواندن نماز میت بر این مرتکب قوّادی چیست ؟ جواب من این است که نباید از نماز میّت بر جسدش خودداری شود. تا وقتی خود فرد صریحاً اعلام کفر نکند از دین خارج نمی شود. پس اقامه نماز بر مرده اش ضروری است. وانگهی هیچ گناهی - غیر از شرک- ذنب لایغفر نیست. به عبارت دیگر بزرگی هیچ گناهی در برابر عظمت غفران خداوند متعال عددی بشمار نمی آید. جالب اینست که اتباع شوروی آتئیست از عنوان کافر بر خود ناراحت می شدند. بگذریم از اینکه برخلاف برخی از فقهاء سکولاریسم یا       نیز قابل بخشش است. 

می خواستم از فاضل درباره جدایی عروس و پسرش سوآل کنم که مناسب ندیدم. یک مرد بی وجدان عروسش را فریفته بود که در صورت طلاق از شوهر خود با وی ازدواج خواهد کرد. متارکه صورت گرفت ولی نامرد تن به نکاح نداده است. یکی از مضار اینترنت همین گونه مراودات بی حساب و کتاب است که نفّاثات فی العقد هستند. این عوامل پیمان شکنی ایضاً می تواند تبلیغات بی امان سیاسی باشد که منجر به خیانت به دولت قانونی می شود. تازه فریب خوردگان پی می برند که همه امیال ناروا فقط سراب بوده است. البتّه موارد خیر نیز بعید نیست. بهر حال باید در انتخاب راه صحیح زندگی بسیار پرهیزگاری نمود.

برای شام به تقاضای مهمان ( نازیه خانم ) قورمه پخته شده بود. شیرینی و آجیل و تنقلات هم بر سفره قرار داده شده بود. من و پسرم غلام سخی هم دیس بودیم. گذاشتم او بیشتر تناول کند. با میوه جات مشغول شدم. با طرح مطالبی گوناگون خواستم صحبت را گرم نگه دارم. از عروسم عایشه پرسیدم که آیا و کی مادرش حاجیه نسیبه لی عازم قزاقستان است و سبب این عریمت چیست. خاله اش جشن عروسی می گرفت در آقتائو و 24 همین برج به آنجا پرواز خواهد کرد. مبارک باشد. ظاهراً خواستگار از قزاقهای ایرانی است. یعنی به این زودی ها قزاقهای مهاجر با اهالی بومی قزاقستان انس نمی توانند بگیرند. انشاء الله ازدواج خواهرزاده ام با نامزد مقیم امریکایش قرین شادکامی باشد. از نازیه خانم درباره خواهرش حاجیه زینب هم پرسیدم . جواب داد خوب است. قرص می خورد و مثل من محتاج تزریق انسولین نیست. از بامیه هم پرسیدم که گفت از شفابخشی آن در ترکیه هم مطالبی گفته می شود. غلام سخی وارد بحث شد و گفت مدّتها از آب بامیه در ناشتا خورده ولی فایده ای نداشته است. معلوم شد این هم از همان شایعات بی پایه است که رسانه های فارسی در انتشار آن ید طولا دارند. بهر حال نومید نیستم و شروع به کاربردن تجویز ما نحن فیه کرده ام. ضرر که ندارد. 

قسم بقلم ( 37 )

صبح بعد از همراهی خانم در بازار نعلبندان جهت تدارک پذیرایی از نازیه بیوه خالدی رضا به قزاق محلّه رفتم تا در جشن دامادی پسر سعدی حضور یابم که عروسش نوه ه ر قاسم آقبوتا و ابولقاسم ژابباس از بندر ترکمن می آید. خود سعدی فرزند خدابیامرز خوجابای ماتای و مرحومه زبیره است که فرزندخواندگان مرحوم تاجیک کدی می باشند. خانه دوسه اشکوبه ای برزمین موروثی تاجیک و قوآنش ساخته شده که در طبقه هم کف مهمان های چای خورده منتظر پلوی عروسی بودند. طبقه اول در تصرف خانم ها بود. به اشکوب دوم رفته پس از سلام و احوالپرسی با آقایان حاضر به صرف چای ، شکلات و مخلّفات پرداختم. از پیرمردان فقط قویلوبای حضورش توجه ام را جلب کرد. از آن جالبتر آمدن علیرضا داماد ایشان بود. بعداً کاشف به عمل آوردم که پیرمرد پدرزن و علیرضا باچناق سعدی هستند. پس حضور این دو الزامی بوده است. بقول قزاقها باجناق ها که همدیگر را ببینند سرشان خارش می گیرد. دایی هایم عبداللطیف و عبدالرّحمان خواجه هم آمده بودند که سبب آن باید قرابت نسبی آن دو با مرحوم حاج اسکندر قزاق باشدکه پدرزن خدابیامرز قوآنش پسرخوانده روانشاد تاجیک بود.  عنایت قره توقا هم باید به احترام نامبرده آمده باشد که عروسش نوه وی است. پسر آلپسبای کرپه هم شاید بهمین مناسبت در جلسه بود. حضار دیگر باید دوستان و همقطاران شاه داماد و غیره باشند. باز هم غیاب بسیاری از کدی ها محسوس بود. ضرب المثلی  امریکایی می گوید اگر به یک مهمانی لخت هم بیایی کسی متوجّه نمی شود  , اما نیامدنت را همه می فهمند. البتّه هنوز رسم ارسال کارت دعوت به چنین مراسمی چندان رواج نیافته است. به علت خستگی و تشنگی در بازار داغ کمی چای بیشتر خوردم که شیردار بود و آرد برنج هم به آن اضافه کردم. شفتالو هم صرف کردم که بدل چسبید. در غیاب بابیشه که نگران پرخوریم هست سورچرانی کردم. علی ایّ حال مشارٌالیها نمی تواند اقاریر کتبیم را بخواند و لندلند نماید. غذای طوی را که کشیدند من پا بسن گذاشته را به سفره اصلی کشاندند که شامل کلّه و پاچه است. چاقو بدست قاری عبدالرّحمان داده شد تا ترتیب کلّه را بدهد. نیمه صورت چپ و گوش همان سمت و چشمش را برای همان دیس نگه داشته و الباقی را به سقره سمت راست انتقال دادند. باز مقداری از مغز بما داده شد. شاید گرمای فصل اشتهای همه را کم کرده بود. لذا مقداری از محتویات دیسمان را به طبق های مجاور دادیم. معهذا در پایان دیدیم که خیلی از غذا ها ناخورده ماند.

بالأخره با دعای خیر قویلوبای و تلاوت آیاتی از قرآن توسّط عبدالرّحمان و خواندن دعای آن توسّط نگارنده ضمن عرض تبریک به صاحب جشن، زوجه اش و تقدیم مبلغی اورامال به کیسه مخصوص ، از همه خداحافظی کردیم. طبق معمول برای جشن پاقدمی عروس هم دعوت شدیم که حضور در آن چندان ضروری بنظر نمی رسد.       

قسم بقلم (36)

دیبشب که در رستورانی نزدیک محل، بنام تشریفات ماه عسل ،کیک خوران که رسماً مربوط به عروسی است ، این برنامه به مناسبت نامزدی خواهرزاده ام ( ژانار ) و رامز پسر مرحوم خالدی رضا برزگزار بود نتوانستم علیرغم میل و آمادگی _ بنا به نظر خاتون که محلس را فقط زنانه اعلام کرده بود در خانه با پسرم ژاراس تنها ماندم. زن و بچه های او نیز کفش و کلاه کرده عازم جشن شدند. ته مانده ناهار را خورده مدّتی با لب تاپ و مطالعه سرگرم شدم. پاسی از شب گذشت و داشت حوصله ام سر می آمد. عروس و نوه های دو قلویم که برگشتند هنوز پاتشاییم نیامده بود. وفق عادت نماز تهجّدی هم خواندم. بالأخره کدبانو پیدایش شد. از ماجرا پرسیدم. معلوم شد که ذکور هم اجازه ورود داشتند. حاج سرسنبای را بزور به مجلس کشانده بودند. به خانم گفتم دیدی من هم بایست حضور می یافتم!؟ اشتباهش را گردن گرفت و گفت غیر از خود داماد که از کانادا ، توسط گوشی هوشمندش برنامه را می دید از قزاقستان نوه ام قایسار و پسر عموزاده ام نورپییس هم باضافه محمّد ایسگلدی جریان را تماشا می کردند. چند تا از جوانها وسط صحنه رقص هم کردند و تماشاچی ها پول نثار نمودند. خانم هم کم نیاورده میان صجنه خودی نموده است! همو خبر داد که قیافه جناب قاضی مملکت از تماشای اوضاع موصوف چندان شاد نمی نمود. ناخشنودی ایشان را چه سبب بود معلوم نیست. مگر از جشن و سرور در حکومت روحانیون ناراضی بود ؟ بس که وعده سزنگونی این رژیم را داده اغلب آشنایان کمابیش دستش می اندازند. بلکه پی برده باشد انتظار بی اساس فایده ای ندارد. من ضمن تأسّف از دست دادن چنین جمعی در پایان گزارش بایبیشه بسیار متأسّف شدم که از قول عالیجناب خبر می دهد که وضع روحی آقاعلی چنان آشفته شده که در بیمارستان بستری و تحت مراقبت است. تجرّد و احساس جای خالی یک شریک زندگی دیرین بعد از زندگی مستقل همه پسران باستثنای پسر ته تغاری باید جانفرسا باشد. گرچه تأهّل ضرورت فطری بوده ولیکن منحصر به زوجه خاص نیست. البتّه گمان نمی کنم نامبرده در سلک آن پروتستان ها باشد که یک بار زناشویی را مجاز ولی طلاق و تجدید فراش را حرام می شمارند. پناه بر خدا ! 

قسم بقلم ( 35 )

علیرغم جواب خاتون به حاج سرسنبای دائر بر اینکه بنده در جشن عروسی دختر بهرام / بایرام جمنی شرکت نمی کنم ، لجوجانه از خانه به محل عروسی در همّت آباد راه افتاده و به پاتشایم گوشزد کردم که بدون مصلحت با من به کسی پاسخ سرخود ندهد. بایرام پسر حاج کمال و داماد خدا بیامرز محمّد که دخترزاده مرحوم حاج ه رقاسم آقبوتاست. قبل از من تعداد معتنابهی حضور یافته بودند. به اتاق بالایی هدایت شده کنار امام جمعه و جماعت مسجد خواجه احمد یسوی نشستم. منصور ولی آقبوتا هم در جمع حاضر بود. منباب شوخی باجناقی از او دوری گزیدم. به اطرافیان سلام و احوالپرسی کردم؛ از جمله مهران پیلتن که گویا پیگیر موش دواندن در وبلاگم نیست. چایی خوردم و مشغول گفتگو با آخوند شدم. نگاهش به گوشی هوشمند بود. می پرسم چه خبر ؟ می گوید مطلب خوشایندی برای روحانیون در شبکه جهانی نیست. اغلب از حضرات ملّاجماعت غیبت می شود. اوستاربک فرزند اوزاقبای که با پرواز اخیر آقتائو- گرگان آمده بین مهمانان بود. با پرواز اخیر یادشده 60 خانواده رفته و 30-40 تا به ایران آمده اند. شاه نظر جاری را هم دیدم که شنیده ام خانم آق قیز بیوه خدابیامرز حاج غلی ( همسایه ام ) از دخترش خواستگاری کرده و بله گرفته است. مبارک باشد. بهرحال نمی دانم چرا این خواهرخوانده زاده ام از دایی خوانده اش کناره گیری می کند. البتّه نباید از بابت تحوّلات زمانه شگفت زده / شرمنده بود. بچه های قیامت تن به تراداد ها نمی دهند. فقط خدا کند که تب چنین عشق هایی زود عرق نکند. بقول مولوی " عشق هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود". کارکرد نهاد نکاح تشکیل خانواده پایدار جهت تأمین آینده استوار برای فرزندان زوجین است. 

بالأخره منصور ولی کنارم جا باز کرد. کما فی السّابق مزاحمان شروع شد. مثلاً پرسیدم از "ه رکه" خانم مرخصی ساعتی گرفته یا نه. زیر بار  چنین رن ذلیلی نرفته و توپ را بزمین خودم انداخت. نگفتم که این بار خودم بدون رضایت طالچین به طوی آمده ام. جدّی یا شوخی باور نمی کند. یکی پیش ملّای محل رفته پرسیده بود آیا درست است که مرد نباید به حرف زن گوش کند. جناب آخوند هم طبق عادت  این قاعده را تأیید می کند. سپس مرد می گوید اتّفاقاً خانم گفته بود به شما مبلغی تقدیم کنم ! ملّا با دستپاچگی می گوید البتّه گاه گاه باید به حرف عیال گوش کرد. تا یادم هست این را بیافزایم که هم بهرام و هم پسر آق قیز دورگه های قزاق-ترکمن- ترکند و طبق اصول ژنتیک خوش اندام و تندرست. انشاء الله آلیاژ این زوجین مرکّب نوزادانی سالم و زیباتر خواهد بود. این عروسی را به حاج کمال تبریک عرض نمودم. پلو عروسی را با حظ میل کردم. 

در پایان عرض شود که قزاقستان فعلی به علّت سیاست تحمیلی اتّحاد جماهیر شوروی سابق به شکل انبوهه جمعیّتی در آمده که بقول اولیای امورش مرکّب از صد و اندی ملّیّت گوناگون است. مدیریت این قضیه ظرافت بسیار می طلبد تا همه را به مسالمت راستین در راستای تشکیل یک جامعه خلّاقه مؤتلفه برساند. اگر این امر در رژیم دیکتاتوری بنام پرولتاریا امکان تحقّق نیافت نمی توان به توفیقش از راه تعاون و مشارکت خود ملیِت ها بدگمان بود. در یکی از سفرهای خود به ترکیه شاهد مشاجره دو استامبولی بودم که همراه افغانیم خطاب به آن دو تکرار می کرد اداره اـت ! به ذهنم افتاد که اداره و مدارا می توانند یک ارتباط وثیق با هم دارند. یعنی با ایجاد مداراست که مدیریت ممکن می شود. 

راستی نمی دانم خواب امروز بامدادم را چگونه تعبیر کنم. با متصدّی برنامه آموزش زبان قزاقی که به نزدم آمده بود نمی توانم به توافق   برسم . بقول حاج ستاربای پس از مذاکرات بسیار به سوء تفاهم رسیدیم. آخر الأمر به طرف گفتم حالا که اصرار داری ، بار جه تکه ن جه رنگه قون. او و سایرین از تعجّب زبانشان بند آمد. من هم محلس را ترک کردم. شاید هر دو یک چیز در دل داشتیم ولیکن بر لبها چیز دیگر بود. مثل همان چند نفر که همه انگور می خواستند ولی یکی می گفت اوزوم ، دیگری می گفت عنب و سوّمی می گفت grape که معنی همه جوزوم است. شاید سرکردگان قزاقستان در سر همان ایده مرا دارند ولی من زبانشان را نمی دانم. مولانا اشاره می کند همدلی از همزبانی به. ءتل که یکی شد ءدل یکی شده و دین مشترک یا مسالمتبار خواهد گشت.   

قسم بقلم ( 34 )

جهت شرکت در مراسم دامادی پسر فرهاد / فرحت آرمند باتّفاق حاج سرسنبای و دو نفر کرپه دیگر به قزاق محلّه رفتیم. پدر شاه داماد در کوچه خلیلی/ عراقبای2 خانه دارد. در همان کوچه دامادم ( عبدالواحد ) هم سکونت دارد که نوه ام ژان آرس را ختنه کرده است. طفلکی بقول ما بر اسب سوار شده و وقتی مادربزرگش را می بیند سراغ من بابا بزرگش را می گیرد. از جشن که چایی خوردم به تبریک نوه ام رفتم. گویی به ختنه شدنش می نازد که چاچوله اش را بی دریغ نشان می دهد. مبلغ 20000 تومان بابت اسبش اعطا کردم. با کمی تردید هدیه را پذیرفت. خواستم به محل جشن برگشته و در سرور خانواده داماد با دیگران که علیرغم محدودیت های کرونایی کم نبودند مشارکت نمایم. حاضرین از شهر های بندر ترکمن و بازگشتگان از آقتائو بودند. بسیاری در سایه بر فرشها نشسته و گفتگوی گرمی برقرار بود. حرف انتخابات ریاست جمهوری اسلامی نیز زده می شد. چندان پروایی از اعلام عدم میل به شرکت در چنین امری ملاحظه نمی شود. البتّه موضع ما در این خصوص از لحاظ رژیم موجود علی السّویه بنظر می رسد. کمتر از اقلیّت بودن ما باید غلّت بلاتأثیر بودنمان باشد. نه با پوزیسیون ونه با اپوزیسیون وجه اشتراکی حسّ نمی کنیم. یعنی فرقی ندارد که بر تخت نشیند. همین حکومت بیشتر با اعیار ما درگیر است. یادم می آید با شروع انقلاب برخی از ریش سفیدان ما نگران از دست رفتن دست آوردهای چند دهه تبغیّت از نظام سلطنتی خود بودن. براستی هیچ خیر و شرّ مطلق وجود خارجی ندارد. حسن و قبح امور بستگی به نحوه برخورد ما دارد. می ماند اینکه باید جواب داده های خدا را در مد نظر داشت. وانگهی پناهندگانی که از سیطره جویی بلشویکهای فی الواقع منشویک ترک وطن کردند دیدند که هر جا روند آسمان همان رنگ است. در افسانه قزاقی آسان قایغی هست که همه جا را بدنبال زمین بابرکت می گردد ولی بالأخره به وطنش بر می گردد که از آن جایی مناسبتر نمی بیند. دیروز 60 خانوار با هواپیما به آقتائو پرواز کردند و گویا 30-40 خانوار به ایران آمده اند. باز بقول ما قزاقها یکی از سیری می جهد و یکی از سردی. 

طعام عروسی دست پخت قزاقی بود که بدل می چسبد. دست پخت آشپزخانه بی مزه می نماید. سپس پرداخت اورامال/ هدیه دامادی شروع شد. می خواستم این کار سرپایی انجام دهم. ولیکن چون قرار با همراهان قبلی به همّت آباد برگردیم ناچار به داخل خانه رفتم. مبلغ 35800 تومان اتبحاف شد که در تنگنای کرونا قابل توجّه است. شاید شمار خاندان کرپه یا داماد هاشان خیلی بالا می باشد. من هم می خواستم مثل بقیه حاضرین اسکناس های درشت در آورم که گاهی به میلیون یا صد ها دلار بالغ می شود. انصافاً از یک وکیل بازنشسته کدی بیش از این نمی توان توقّع داشت. به فرحت برای توفیق پسرش دعای خیر گفتم. 

سز زاه با عبدالصّمد پسر حاج اسحاق برخوردم و موقعیّت را مناسب دیدم که از به خواب دیدن پدرش بگویم. دیشب بود که خود را درگیر بحثی تند با ایشان دیدم. اگر کسانی ما را از هم سوا نمی کردند شاید کار بیخ پیدا می کرد. بهر حال نمی دانم محل مشاجره چه بود. آیا بنده شأن وی را چندان که باید مراعات نمی کردم که ایشان با انتقادات معمولش در بیان علیه کسی معروف بود. گویا امثال من تحصیلکرده قزاق برسالت خود در راستای مشارکت در حل مسائل مردم کوتاهی می کنیم؟ قزاقها می گویند تا عاقل مشغول تعقّل است تندرو کارش را انجام داده است. دکتر علی شریعتی گفته است که فلاسفه پفیوز تشریف دارند. از عمل صالح غافل مانده غرق عوالم خیالی هستند. عقلی که بکار خیر نیاید عدمش به ز وجود است. قابلیت های عقل ، هوش، نفس/ ذهن داده هایی ربّانی است و باید با امانتداری کامل مورد تمتّع واقع شود. بقول مرحوم نورمحمّد تا بلا نیامده باید ترسید بعد از نزول مصیبت ترس و رجا علی السّویه است.         

قسم بقلم (33 )

دیروز پس از دریافت پول از عابر بانک به بوستان / پارک محل رفته کمی با گوشی مشغول شدم و چون هوس توت کرده بودم از زیر درخت آن که دانه هایش ریخته بود به چیدن و خوردنشان پرداختم. یکی از در اتوبوس واحد همخط هایم گفت برود از خانه اش در همان نزدیکی چوب و چنگه ای برایمان بیاورد تا از توت های بر شاخه ها میل کنیم. تعارفش را ردّ نکردم . مقداری که خوردم سیر شدم. در این ضمن صحبت از انتخابات پیش آمد و معلوم شد هر دو در رأی ندادن به چنان انتخاباتی توافق داریم. انگار از نطر اولیای امور کثرت رأی دهندگان اهمیّتی ندارد. سپس او پی پیاده روی معمولش رفت. مشاهده شکم برآمده اش مانع از باور به تأثیر مثبت ورزش کذایی بر بدنش داشت. من هم راه بازگشت به خانه را در پیش گرفته بودم که دیدم خاتون در ایستگاه اتوبوس منتظر است. پرسید کجا رفته بودی که جوابش را دادم. از خودش سؤال کردم کجا می رود. کاشف بعمل آمد که عازم منزل فیروز شادکام است. زیرا از او خواهش شده بود که در پذیرایی از عیال پرویز تنی شرکت نماید. آنان خواستگار دخترشان که نوه بولات کده است می باشند. البتّه طبق روال جدید ابتدا بساکن قوداغای ها وارد معامله می شوند. سپس قودا ها را بجریان راه می دهند. قبلاٌ هم اگر چنین بوده من یکی خبر ندارم. اینک همه امور را خانم ها می گردانند. بفهمی نفهمی ، شاید به علّت عدم کفایت در آمد آقایان زنان هستند که نان و آب خانواده را مدیریت می فرمایند. یکی از قول یارو گفتنی ها می گوید در خانه همیشه حرف آخر را من می زنم: چشم!

یادم می آید که خویشاوندان نامزد ها به خانه نزدیکان آن دو می رفتند. دهانشان چرب و سرشان آرد می خورد. محض شوخی آرد را با نمک و فلفل پاشیده و دنبه را با پاره استخوان می خوراندند. گاهی قضیه بیخ پیدا کرده مشاجره هم پیش می آمد. علی ایّ حال موضوع مدّتی بعد به طاق نسیان می افتاد. 

آری آداب و رسوم قزاقی اصلش باقی است ولیکن شکل های جدیدی دارد. باز هم جای شکرش باقی است که تتمّه ای داریم. این تغییرات کمّی می تواند به مقتضای روزگار به تحوّلات کیفی هم منجر شود. ارزش داوری چندان بکار نمی آید. " انّ الله لایغیّر ما بقومٍ حتّی یغیّروا ما بانفسهم." یعنی خدا هر چیزی را در یک قوم تغیِیر نمی دهد تا بنفسه آن را دگرگون نسازند. نفس را معادل ذهن انسان می دانم که در معرض تحوّلات پی در پی است. کسی هم رستگار خواهد شد که مقتضای احوال را بداند و از حسرت گذشته ها بگذرد. شاید کمتر کسی بی خبر از این باشد که جوانان امروزه خود به انتخاب یار و همسر مبادرت می کنند. نامزد یا همسر تحمیلی بعید است زندگی خوشی پیدا کنند. اینهم هست که بعضی از همسران دلداده بهم خیلی زود - حتّی بعد از یک شب - از هم جدا شده اند. نمی دانم میان شاه داماد و نوعروس در شب زفاف چه گذشت که عروس خانم صبح زود به نرد خانواده اش برگشت. این افتضاح بر سر یکی از خانواده های نزدیکمان پیش آمد که هنوز از آن شرمنده ایم. شاید یارو چنان توقعّات بی شرمانه ای داشته که به چنین متارکه فوری / برقی کشیده است. الله اعلم بالصّواب. 

درباره نام پرویز تنی که به قزاقی نمی خورد از وجه تسمیه اش چه عرض کنم. فیروز شادکام نیز هکذا. امّا تلفّظ نام دستان ( پدر پرویز ) بد نیست اشاره کنم که چنین واژه ای بنا به قواعد زبان قزاقی " دسته ن " تلفّظ می گردد. زیرا نمی شود که برخلاف سیلاب اوّل که دست باشد وگ دوّم را " تان "با صدای کلفت بر زبان راند. شخص پرویز که کارمند بانک است قدر پول را خوب می داند ؛ چنانکه براحتی می تواند بخاطر اسکناس حقّ باجناقی را پاس ندارد. خدا بدادش برسد ! فعلاٌ غیبت بس !   

قسم بقلم (32)

دیروز با خانم به خانه برادرش_ امانبای_ عید دیدنی رفتم. من که گوشم سنگین است از حرف نشنوی خاتون حرص می خورم. گفتم با اتوبوس واخد به میدان وخدت ( شهرداری ) برویم. پایش را در یک کفش کرد که باید با تاکسی به خانه اخویش برویم و سپس به عیادت حمیده خانم برویم که از بیمارستان مرخّص شده است. توجیه مرا قبول نداشت که از خانه شاپور پیرامون تا خانه امانبای سرازیری است. ناچار کوتاه آمدم. امانبای و بچه هایش هنوز در ساعت تابستانی 10 صبح خواب بودند. چند بار زنگ زدیم تا در باز شد. عید فطر را تبریک و دعای قبول عبادت روزه کردیم. گمان نکنم پابند صوم باشند باستثنای سفرگل. بلافاصله سفره صبخانه گسترده شد و چای و مخلّفات صرف شد. از هر دری گفتیم. معلوم شد که سارای با پرواز پنجشنبه آتی به آقتائو خواهد رفت تا به همسرش ملحق شود. در پرواز یادشده خیلی ها مسافر شهر مذکور خواهند بود. من جمله برادرزاده خوانده ام نورفیض هم با بستن آرایشگاهش پی کسب آزادی عمل و درآمد بیشتر می رود. گویا درآمدش در اینجا کفایت نمی نماید. بیشتر از رفتار تبعیض آمیز صنف و دولت دلخور است. گویا شصت خانواده بار سفر بسته اند به امید دریافت مساعدت هایی مثل زمین ، مال و غیره ، البتّه از قوستانای - محاور نورسلطان و آستانای قبلی و آق مولای سابق / یا نوو تسلینوگراد به لفظ خروشچف که از قبرسفید خوشش نمی آمد. برای احیای این برهوت از تمام اتّحاد شوروی سوسیالیستی هزاران داوطلب را با تراکتور و کمباین بسیج کرده بودند. سرمای این نقطه در زمستان 50 درجه زیر صفر و تابستان گاهی به 50 درجه گرما می رسد. هنوز هم داوطلب کوچ به این منطقه از خود بومیان قزاقستان بسیار کم است. باور نمی شود کرد که عادت کرده های به هوای معتدل گلستان تاب آن اقلیم کذایی را داشته باشند. عنقریب با فروش خانه ، زمین و مال و دام دریافتی به ایران باز خواهند گشت. از قرار معلوم مسافرین مزبور با پاسپورت ایرانی می روند ، یعنی دولت ما نیز اختمال عودت این کسان را کما فی السّابق می ذهد.    

وقتی برای دیدار با حمیده خانم بیرون می رفتیم سفرگل خبر دادکه دیگ ناهار را بار گذاشته و باید به نزدشان برگردیم. خاتون را بزخمت تا منزل شاپور پیرامون همراهی کردم. در دل لندلند می کردم که اصولاٌ امثال ما از پا افتادگان بایستی خانه نشینی اختیار کنیم. هرکه دوستمان دارد خود به ملاقات ما بیایند. ولیکن خاتون نمی خواهد ابراز ضعف نماید. عروس حمیده که دختر شاپور است بسختی کلید دروازه را یافته بداخل راهمان داد. چراغها روشن نبود. می خواستیم به طبقه سوّم یا چهارم برویم که بایبشه ما یارایش را نداشت. دختر عموی خانم که بالدیز بنده هست پایین آمده دختر عموها احوالپرسی کردند. من هم عرض ادب و آرزوی شفای عاجل کردم. به شوخی گفتم همین بالا و پایین رفتن از راه پله چند طبقه می تواند ورزس خوبی برایش باشد. چندان از مزاحم استقبال نکرد. یعنی جواب مثبتش را می شد به از سر باز کردن من خمل کرد. می خواستم او را که مثل خودم مبتلاء به مرض قند است به قزاقی قانتتاس بنامم. به اجتمال ناخوشایندی احتمالی از خیر چنین شیرین زبانی گذشتم. وانگهی کاشف بعمل آمد که مشارًالیها فشار خونش بالا رفته و سکته ناقص کرده است. گفتم شاید به حال من افتاده ولیکن خاتون توضیح داد که وی زبانش بند آمده و فقط با اشاره خواسته به بیمارستان رسانده شود.

پس از خوردن کمی چای ، چون خانم ها را مشغول هم صحبتی دیدم با کسب اجازه به منزل دخترم فریبا رفتم که شماره کارت عابر بانکش را برای واریز قسط گلوبند پریا نوه دختریم بگیرم.  فریبا می گوید نازیه چهارشنبه به اینجا خواهد آمد تا برای پسرش که در کانادا زندگی می کند از خواهرزاده ام جانار حواستگاری بعمل آورد. در این بین ناهارشان را کشیدند که ماهی پلوی شکم پرشده از کشمش سیاه بود. این را به حساب خوش شانسی خود گذاشته با دختر و نوه هایم همسفره شدم. سپس خبر آمد ناهار امانبای هم حاضر شده و خواهرش در منزلش هست و باید به آنجا بیایم. اینها هم پلو با گوشت مرغ و گوسفند بود. به خانم و بقیه گفتم مادرزنم حاج سویگون مرا خیلی دوست داشت و بهمین سبب همیشه با خوراک خوب در مهانیها مواجه می شوم. این شوخی جدّیم برخلاف حمیده همه را خنداند.     

بالأخره افزوده باشم که امانبای ضمن خاطرات جبهه اش تعریف کرد که یک ترکمن منقضی خدمت هم با وی هم سنگر بود و چون صذور تسویه حساب و کارت پایان حدمت طول می کشید بین سربازان بسر می برد تا از بقیه السّیف خداحافظی کند. انگار نمی دانست که در میدان جنگ به هیچ نیروی بیگانه ای سلام کند. همین که قد راست نموده به سربازان جبهه مقابل سلام کرد یک آر پی جی 7 به سویش شلیک شد که بوسط سینه اش اصابت کرد ولی منفجر نشد وگرنه همه افراد کشته می شدند. خود امانبای هم که بی  حوصله بود نوبت کشیکش را با سایرین عوض می کرد حین ولگشت با ترکش یک خمپاره بسختی مجروح می شود. او را به اهواز و شیراز رسانده و پس از معالجات به عنوان جانباز از ادامه خدمت معاف می گردد.  

قسم بقلم ( 31 )

دیروز در قزاق محلّه دو ساله فوت حاج جبّار جمنی/ چمنی سابق و شادکام اسبق و نذری برادرخوانده ام نور فیض برقرار بوده و حضور در آنها تمام وقتم را گرفت. وانگهی به خانه دخترم فریبا و پسرم غلام سخی / غلامعلی رفتم. به اوّلی جهت تبریک عید سعید فطر و قرائت فاتحه و نثار ثوابش به ارواح حاج اسکندر قزاق و فرزندان مرحومش خالدی رضا و حاج مراد که اوّلی باجناق پدرش و دوّمی داماد نگارنده بوده است. روز قبلش می خواستم این صواب را عمل کنم که خانم گفت می توانستیم دیروز بعد از مراسم نذری نورفیض بدانجا برویم. طبق معمول این وعده هم از خوب ما وفا نکرد. بسکه در صدقه مرحوم حاج جبّار و نذری پرخورانده شده بودم از دخترم خواهش کردم خوراک بیشتری بخوردم ندهد. آیاتی را که تلاوت کردم کمی تأویل و تفسیر کردم و به دختر و نوه ام سپردم قرآن را بیشتر بخوانند و ار هدایتش بهره مند شوند. گرچه توفیق تحصیلات عالیه فراهم شده بدون استفاده از راهنمایی حق تعالی عمر سازنده و خلّاق میسّر نخواهد بود. فریبا خبر داد که چهارشبه آتی نازیه بیوه خالدی رضا به ایران می آید تا تشریفات خواستگاری از راضیه خواهرزاده ام _دختر حاج سرسنبای _ را بجا آورد. نازیه خانم را همیشه در آشپزخانه مشغول طبّاخی می دیدم. یادم نیست صدایش را شنیده باشم. خواهرش زینب خانم بیوه جاج اسکندر حال سیر و سفر ندارد. چای را خورده و سفارش تمام شده بود امّا بایبشه ما هنوز منزل مشهدبردی بسر می برد و می گفت به عید دیدنی برادرش امانبای خواهد رفت. بدینسان به من رخصت داد که بخانه برگردم. ناهارم را از دیروز پخته که می توانم بخورم. کی می ره اینهمه راهو ؟! یک جعبه شکلات تلخ از کوثر و یک شیشه مربّای آلبالو از فریبا تحویل گرفته به سوی خانه غلام سخی راه افتادم. از فریبا خواستم که به مادرش تلفن بزند که بعد از منزل امانبای می تواند به خانه این پسرم بیاید تا به منزل برگردیم. غیر از فرزندم بقیه اهل بیت بیدار بودند. نوه ام آتیلا مشغول کتاب درسی بود. بیکار نشسته بودم . پس ماهواره را برایم روشن کرد . از ضدای امریکا بحثی اینترنتی درباره انتخابات 1400 ریاست جمهوری اسلامی ایران میان صاحب نطران ایرانی ( مخالف نظام ) پخش می شد که به علّت ثقل سامعه برایم چندان مفهوم و جالب توجه نبود. پاکتی را که جعبه شکلات تلخ و شیشه مربا در آن بود لبه مبل گذاشته بودم سریده و بدیوار خورده ششیشه مربا شکسته و محتویاتش بقیه را آلوده بود. از خیر مربّا گذشتیم چون خورده ریزه های شیشه از مربّا قابل تفکیک به نطر نمی رسید. چای اندکی میل کردیم. شیرینیجات سر سفره و تنقلات دیگر وسوسه انگیز بود. بهر حال امساک ورزیده زیاد اسراف نکردم. خبر رسید که مادر بچه ها از رفتن به منزل برادرش امانبای منصرف شده و باید به منزل مشهدبردی رفته حضرت غلّیه را باخود ببریم. غلام سخی هم از این موقغیت استفاده نمود تا به نورفیض دعای قبول نذر بدهد. خسته و کوفته به خانه رسیده غلام سخی به نصب شلنگ جدید توالت اقدام کرد که برایش مثل آب خوردن بود. با تشکّر مرخّصش کردم. کمی لم دادم و منتظر آقای جرجانی بودم که ترجمه بیانات ساته که ، قاجه که و بایبشه از قزاقی به فارسی تحویلش دهم. حدود 6.5 عصر آمد و سپاسگزاری کرد. همچنین گفت که دیروز به مراسم سالگرد مخدومقلی فراغی رفته و مقبره "شاه غربت" را به استاندار نشان داده و خواهش کرده اند که زیارتگاه آبرومندی برای این بزرگمرد غریب که پدرزن مختومقلی و استادش بوده بنا کنند تا زیارتگاه قزاقها و تراکمه محل باشد. قول مساعد داده است. 

دیگر یارای بیداری نداشتم. سر بر بالین نهادم و اگر خاتون بیدارم نمی کرد نماز عصرم قضا می شد. ایکاش افراد متمکّن ما همّت بخرج می داده به امور فرهنگی و دینی بیشتر می پرداختند. براستی زنان و مردانی ، مثل طالچین بیسواد و ستار بلی کم سواد به جماعت قزاق غریب خیلی بیشتر از علّامه های دهرند خدمت می کنند تا حضراتی که فکر و ذکری جز پارو کردن پول و ازدیاد مال و منال ناپایدار ندارند. این سپنج مانند باد سپری می شود و حسرت باقیات الصّالحات را بردل جاهلان کافر خواهد گذاشت. نغوذ بالله من وسواس الشّیطان !           

قسم بقلم ( 31 )

ناگفته هایی از ساته که ، حاجه که و بایببیشه

به ابتکار آقای جرجانی و خواهش آقای عیدجان ( سرکنسول قزاقستان در کلستان ) گفتگویی با عبدالسّتار بلی ، اینجانب و کدبانویم حوالی نوروز انجام شد که پرسش ها را جناب عیدجان به زبان قزاقی می پرسید و ما به همان زبان پاسخ داده ایم. آقای جرجانی یک فیلمبردار ترکمن همراهش بود که از اول تا پایان مصاحبه را ظبط کرده است. گویا این یک کار پژوهشی برای شخص جرجانی هم بود که موضوع اصلی مشترکات فرهنگی قزاقهای ایرانی و قزاقستانی و بویژه درباره اورازمحمّد تورمحمّد بود و فعلاٌ غیر از ما فرد مطّلعتری در میان نبود. 

عبدالسبار بلی از دودمان جاربول مطالبی گفت که مبیّن سال ورود قزاقها به ایران و سکونت در گومش دفه ، بندرترکمن ، گرگان و گنبدقابوس است. سال واقعه را 1309 گفت. خودش 75 سالش شده و یادش می آید که حوالی 1341-2 زنی از سازمان ملل آمده اطلاع داده بود که با جواز اقامت هیچوقت بچه هایشان به مدرسه نخواهند رفت. خودشان اجازه اشتغال رسمی ندارند. با کسب تابعیبت ایران می توانند از اشتغال ، تحصیل و سایر حقوق شهروندی برخوردار شوند. ریش سفیدان پس از همفکری ترجیح دادند که تابعیت ایران را قبول کنند. از جمله مزایا اجازه حجّ می شمردند. 

ساته که چیزی درمورد بیگاری رضاشاهی از پناهندگان نگفت. جوانان آن روز ها به مکاتب دینی ترکمن صحرا رفتند ولیکن از آن خارج و وارد زندگی معمولی شدند. آهنگری ، نجاری و حمل و نقل با ارابه های ساخت استا های قزاق شغلشان شد. امثال ایشان با نیمچه سواد دینی به بزرگان قوم خدمت می کردند. وی راجع به سوآل مؤکّد عیدجان درباره اورازمحمد تورمحمّد از شخص نورومشات ( نورمحمّد ) کدی نقل قول کرد که آن عالم همه فن حریف را سربازان روسیه شوروی به ترکمنستان ربوده در زندان عشق آباد پس از چندین سال کار اجباری اعدام در جایی نامعلوم مدفون  ساخته اند. از روایت ساته که کمابیش پدرخوانده بنده در معرض آدمفروشی قرار می گیرد. حال آنکه یک فرد از خاندان بلی احتمالاٌ در ربایش آخوند دست داشته است. البتّه خود ستار بلی کسی را متّهم به خیانت نمی سازد. 

جناب سرکنسول از آداب و رسوم فعلی قزاقها می پرسد. می گوید الحمدلله بین 85 میلیون قزلباش تاکنون زبان و ارزشهای قومی خود را حفظ کرده ایم. همان لباسهای قومی را می پوشیم. دختران ، نامزدشده و زنان شوهردار با جامه و روسری و کلاه مخصوص از همدیگر شناخته می شوند. معهذا نامبرده نگفت که در حال حاضر دختران و زنان مجبورند با مقنعه، مانتو که حجاب ایرانی بشمار می رود در بیرون حاضر شوند. البتّه خیلی از عیالها با دوختن لباسهای یادشده امرار معاش می کنند. بهر حال مقتضیات زمانه و رواج اینترنت بین نسلها و حتی اقران فاصله انداخته که مانع انتقال مواریث اصیل و سنتی از پیشینیان به معاصرین می باشد. 

پریشب کیک حوران دامادی پسر دوّم علیرضا دانشیار با عروسی دختر پیمان بایبوز بود که در یکی از اماکن همگانی با حدّاقل هزینه برگزار شد. دیروز جشن دامادی در منزل علیرضای یکی از جانبازان آزاده ما با حضور عبدالمجید دانشیار و خویشاوندان و دوستان نزدیک داماد برگزار گشت. جای خالی خانواده مرحوم عبدالحمید و اسلام دانشیار که اوّلی به آن عالم و دوّمی به قزاقستان رفته است محسوس بود. بنا بوسع مزجات خود بیست هزاری اورامال ( هدیه دامادی) تقدیم داشتم. اینک عروس و داماد آمده اند و جشن و سرور گرم می شود. خوشبختانه این زوج هر دو بهیار و پرستارند و قرار است بلافاصله ایشی ( اینجو ) گرفته و زندگی مستقلّی را آغاز کنند. مبارکشان باشد. شنیده ام عروس یک هم محلّی ( فاضل ) به اغوای یک نامرد ترکمن مطلّقه شده است. اینگونه مصایب در جوامع انتقالی مشاهده می شود. باید چاره اندیشی شود تا چنین آسیب هایی شایع نشود.

ساته که در مورد سی سال توسعه قزاقستان گفت اوّلاٌ نوروز مبارک باشد. اتّحاد قزاقها استوارتر شود. پیامم به بزرگان ، نویسندگان و دولتیان این است که هرچه بیشتر زبان قراقی را گسترش و تکامل بخشند. هیچ زبانی نمی تواند جای زبان مادری را پر کند. ساته که می گوید از مشاهده کسانیکه در سرزمین آباء و اجدادی به روسی سخن می گویند خیلی متأسّف شده است. نه روس ، نه انگلیسی بدون زبان قزاقی بدر نمی خورد.

سپس آقایان جرجانی و عیدجان به سراغ ما آمده از سرگذشت پدر و عمویم سوآل شد. آنچه بذهنم رسید گفتم و می خواستم یادآور گردم که تنها من بودم که درباره اورازمحمّد تورمحمّد در نشریات محلّی و وبلاگم مطلب نوشتم. امّا معلوم نیست که چرا بازماندگان ایشان در سفر به زادگاهش در منقشلاق به مناسبت صدمین سال تولّدش مرا با خود همراه نکردند. آیا شایعه بی اساس دست داشتن پدرخوانده ام در ربایش او یا بخیلی یکی از آشنایان سابقم که برخلاف من به قزاقستان بازگشته از این مشارکت باز داشته است ؟

ناگفته نماند بنده در بدشانسی ید طولایی دارد که مسلمان نشنود و کافر نبیند. مثلاٌ ترجمه ها و تألیفات بی مانندم هنوز بچاپ و نشر نرسیده است. گرچه بخاطر بهترین ترجمه مجموعه آثار ابای مفتخر به دریافت مدال درجه دوم دوستی جمهوری قزاقستان شده ام ولیکن دلم به چاپ و نشر هرچه زودتر این شاهکارم لک می زند. فرهنگ دوزبانه قزاقی - فارسیم نزدیک بود توسط یکی از باجناقهای  روانشناسم لوطی خور شود. برگردان دیوان حکمت خواجه احمد یسوی ( پیر ترکستان ) هم همین حال زار را دارد. بنا به تقدیر الهی اینجانب همیشه در انزوا بوده و خودساخته هستم. موانع گوناگون چندان اهمیّت نداشته که از کارم بیاندازد. یک عمر قلم زن هستم. شعر گفتم. در دفاع از موکّلین خود مایه آمدم. همینجا بگویم که در بین نسل معاصر قزاق ایرانی میلیاردر کم نیستند. ولی دریغ از اینکه جیب فتوت برای تأمین مخارج چاپ و نشر کار های امثال بنده بگشایند. اگر هم مروّتشان گل کند دیگر تن به منّت این ناکسان نخواهم داد.

بالأخره نوبت به بابیشه (طالچین ) رسید که از زحمات طاقت فرسایش در خانه داری ، هنرهای دستی و خدمت به بزرگان خانواده شرحی مفصّل داد. از بام تا پاسی از شب بر دار قالی شانه زده و بر کت ها و دامن البسه زنان گلدوزی کرده و جهاز دختران پدرخوانده همسرش تهیّه و بدون اعتنا به مشاجرات پدر خودش با پدرخوانده به وظایف سنّتی می پرداخته است. هفت بچه زاده همه را زن و شوهر داده اینک درگر چه از لذّت بوسیدن ده و اندی نوه و نبیره و انشاء الله نتیجه برخوردار است؛ از کمردرد مزمن ، فشارخون ، آسم و چشم درد هم رنج می برد. جناب عیدجان از خانم درباره نحوه آشنایی با بنده می پرسد. جواب می گیرد " چه آشنایی ؟ ! برای اردواج نوجوانان آن زمانه ریش سفیدان تصمیم می گرفتند و ما در ایّام نامزدی هم همدیگر را ملاقات هم نمی کردیم. این را نگفت که بعد از نکاح نیز هر یک از سویی از خیابان می رفتیم. انگار هنور کمی تا قسمتی نامحرم بودیم. براستی فشار یک عمر پر تلاش خانم را تا حدودی از پا درآورده است. گاهی می گویم چطور است جهت کومک به امور خانه داری و غیره برایش یک توقال انتخاب کند بسکه خوش سلیقه سختگیر تشریف دارد. پس شوحی را جدّی نمی گیرد. ما به اغلب معایب خود غادت کرده ایم دیگر.

قسم بقلم (30)

از خواب به علّت کابوس مزمن پسر معدومش به جرم قتل و رنای به عنف دخترکی افغانی بیپناه که جهید خواست شوهرش را برای نماز بامداد بیدار کند ولی او دیگر از دنیا چشم بسته بود. این پدر بیچاره دلش را ار اعدام رسوای فرزندشان فقط چنین خوش می داشت که عوام چه غیبت ها از وی نگفتند تا موجب تخفیف کیفر اخرویش شوند. ولیکن شاید درباره جنایت نفرتبار این فرزند ناخلف نکته پنهانی نبود تا نقل آن از مصادیق غیبت بشمار رود. هیچکس مایل به دفاع از حقوق شهروندی این زانی جانی نبود. نگارنده که اتّفاقاٌ وارد جلسه مخاکمه مشارًالیه شد دیدم که حاکم شرع از شادی حل مسأله دیه قصاص مرد که مستلزم تأدیه نصف دیه از سوی اولیای دم مقتوله بلحاظ دیه ازاله بکارت مشارًالیها با دمش گردو می شکست و کار تمام بود. پرونده که به دیوان عالی کشور رفت حکم ما نحن فیه بلافاصله تأیید و فوراٌ به اجراء گذاشته شد. معهذا به مثابه یک کارشناس حقوقی جریان از این لحاظ نقص داشت که برای متّهم کذایی بررسی روانی بعمل نیامد. به صرف اعتراف وی حکم آنچنانی صادر گردیده و وجدان قضایی مملکت یک مجرم غیر ایرانی را فدای یک مجنی علیهای آواره تر نموده بود. توضیح اینکه بزهکار مورد بحث از ارائه آلت تناسلیش به خانواده مجنی علیها ابایی نداشت. پس از ارتکاب جرم یادشده جسد مقتوله را به دوش گرفته در حیاط خانه او افکنده بود. به عبارت دیگر اختلال روانی مجرم آشکار بود و با اثبات مراتب دیه قتل و زنای عنف در ذمه ذکور متّهم قرار می گرفت و در صورت عدم بضاعت آنان از بیت المال پرداخت می شد. ولیکن از حکومت انقلابی که تازه به تخت حاکمیت سیطره یافته بود رعایت این تشریفات بلاوجه بود. شاید مرگ غمناک آن مادر تنها دوای درد بیدرمانش بود. هنوز هم قضات انقلابی هیچ تعارفی با عرف قضایی زمانه و انواع حقوق بشر ندارند. یادم نمی رود که یکی از وکلای تسخیری متّهمین زنای به عنف به مهمان خارجی یک ایرانی بودم. ولی قاضی مکلّای دادگاه ما را به جلسه محاکمه به عذر اعلام عدم نیاز متهمین به وکیل راه نداد. برنامه دار زدن محکومین کذایی در جاده نهارخوران یک تماشای همگانی بود. حال خود را چه عرض کنم خواهران محکومین در اسفالت غلت می زدند ودامنشان بالا می رفت. نعره هایشان گوش فلک را کر می کرد. محکومین را که آوردند گویی چنان مخمور بودند که شاید نمی دانستند بکام مرگ می رفتند. 

برگردیم به حال مادر معدوم قراق که نمی توانست سبب عاقبت هولناک فرزند خویش را در یابد. برادران و خواهران جانی زانی از سرافکندگی نمی دانستند چه کنند. یکی تقاضای انتقال به نقطه دیگر کرد. یکی از خواهر هایش وقتی نوشته تأثّربار مرا می خواند شکوه به باجناقم می کند و این هم هول هولکی مراتب را با مادرم در میان می گذارد. البتّه توانستم وی را توجیه کنم که نه دروغی نوشته ام و نه قصد رنجاندن اقوام معدوم را داشته ام. بهر حال انسان بنا بذات خود همه چیز را به طاق نسیان می گذارد. اینک میانه ام با یادشدگان خوب است. امّا فی المجموع خود را نیز در جزیان ماوقع بی تقصیر نمی شناسم. تنها شرافت قلم است که مرا به شرح این وقایع وا می دارد.فی الواقع یکی از علل تقاضای بازنشتگی از خرفه آزاد وکالت تنفر از شرایط انقلابی دادگاه ها بود. الحق در ضمن وکالت توفیقات بی مانندی کسب کردم که شرح بماند به فرصت دیگر. 

دیشب دمدمای صبح خواب دیدم یکی از سرنشینان مینی بوسی لکنتی هستم که از سطح جاده معمولی پایین رفته بود و راننده اش می خواست آنرا یک طبقه پایینتر براند. اما یک طرف مرکوب کذایی به دیوار خورده و هرچه جلو و عقب می رفت نمی توانست وارد راه پلّه سرازیری شود. کسی هم از مسافرین اعتراضی به ناشیگری راننده نداشت. خوب شد از خواب پریدم.     

 

 

قسم بقلم (29)

ایّام معدوات رمضان به پایان رسیده و اینک عید فطر است. رمضان چون به صورت مضافً الیه نیز منصوب است باید از واژه های دخیل از السنه دیگر و یحتمل عبری باشد و به ریگ های تفتدیده صحرا گفته می شود. حالا شهر رمضان در هر موسم از سال پیش آید به لحاظ کارکرد مشابه همان ریگهای سوزان همین عنوان را دارد. وجه شبه نیز عبارت از پخته شدن بنده جهت بازگشت به فطرت ( آفرینش ) خود است. به عبارت دیگر با این ریاضت یا تمرین می توان به احتیاجات حیاتی خود پی برده و میزان عمل خویشتن قرار داد. خورد و نوش و سکس زیر مهار عقل قرار می گیرد تا اینگونه هوسهای زینتی باعث حرامخواری و ستمگری فرد بر خود و غیره نشود. با کمی تأمّل در کارنامه اعمالمان این وجدان خاصل می شود که انواع بیماری ها و بیعاری ها عاقبت اسراف در اکل و شرب و جماع می باشد. اخیراٌ فیلمی ببازیگری لئوناردو ذی کاپریو  ، در اینترنت ارائه شده بود بنام " گرگ وال استریت " بر اساس زندگی نامه یک دلّال بورس - بنام جردن بلفورت که مهارتش در جلب مشتری به شرکتهای مختلف به خرید سهامشان تقریباٌ بی همال است. این گرگ بی پروا در آمدهایش را از این عملیات اغواگرانه خرج سکس و تبذیر های گوناگون می کند. او عاقبت به جرم کلاهبرداری دستگیر و به زندان محکوم می شود. جالبتر اینست که یارو در محبس نیز از راه نوشتن خاطرات کذائیش درآمد معتنابهی کسب می کند. من هم ترجمه فرسی کتاب کذایی را در دستفروشی خریده و مطالغه اش را گذاشته ام به فرصت بعدی. شاید جالبترش این باشد که یکی از کارگردان نامدار هالیوود ( مارتین اسکورسیزی ) با همکاری این ناکس فیلم یادشده را ساخته که خیلی فروش هم کرده و نگارنده نیز از تماشای آن کمابیش لذّتی بردم و گرچه دانلود آنرا از کامپیوترم حذف کرده ام آثارش به این زودی از ذهنم که همانا نفس باشد زائل شدنی نمی نماید. بهر حال غرب در افشای گناهکاری بشر یدی طولا دارد. شاید منظور این اخوان الشّیاطین آن باشد که یا عباد تقنطوا من رخمة الله. بلکه بار ذنبوب شما را عیسی بر صلیب کشیده است. هیهات ! 

باید پیشاپیش در همین وبلاگ در معنا و فلسفه صیام نکاتی گفته باشم. مثلاٌ خیال می کنم که در خال روزه مؤمن به حالت صمّ یعنی ناشنوایی عمدی می رسد تا فارغ از آثار محیط با دل خود خلوت کند. در چنین مرخله ای امکان نزول وحی فراهم می گردد. جبرئیل امین خطاب به محمّد امی می گوید : اقرأ باسم ربّک الّذی خلق! نبی خط نخوانده پاسخ می دهد خواندن نتوانم. لذا برای تحریک قوای باطنی آن حضرت او را فشرده و مطلب زا باز می خواند. بدینسان به قلب رسول الله می افتد که آماده ابلاغ رسالت به امّت خود بشود. بگمانم بدین نحو اختلاف برادران شیعه و سنّی در تاریخ بعثت پیامبر اکرم خل شده باشد.با توجه به تندرستی آن حضرت باید چه مرارتها و شداید بر وی وارد آمده باشد که طبق تقویم قمری فقط 63 سال عمر کرد. تا اسوه همه مسلمین در تأسیس یک مدینه پیشرو بجای قرای عقب مانده حتّی ام القرای مکّه یا بکّه - مقرّ اوّلین بیت مقرّر برای مردم یا ناس - باشد که وجه تسمیه اش انس آحادشان با یکدیگر و از یاد بردن حقد و کینه دیگران و عدم اکراه بدین متبوعشان بوده است. 

من که 73 سال عمر کرده ام به علّت عدم مراعات حدود لذایذ حیات گرچه به بیماری های گوناگون مبتلایم همین الآن هم 13 سال از پیغمبرم پیرتر می باشم. از همه تلختر اینکه حتّی از روزه گیری هم قدغن اکید بوده و به خاطر سیطره کورونای جهانگیر از حضور در نمازهای جماعت مخروم می باشم. از همه مسخره تر اینکه حتی دستورات اولوالأمر بهداشتی را که در ردیف مطاعان خدا و رسولند چندان نمی توان مراعات کرد.تنها انتظار مغفرت ربّانی است که مرا از تقنّط قطغیّت خلود در آتش دوزخ در امان می دارد. گاهی در عالم رؤیا نوید فلاح به این بنده پر گناه می رسد. الحق که هیچ گناهی بزرگتر از کبریای رحمانی نیست.