ناگفته هایی از ساته که ، حاجه که و بایببیشه
به ابتکار آقای جرجانی و خواهش آقای عیدجان ( سرکنسول قزاقستان در کلستان ) گفتگویی با عبدالسّتار بلی ، اینجانب و کدبانویم حوالی نوروز انجام شد که پرسش ها را جناب عیدجان به زبان قزاقی می پرسید و ما به همان زبان پاسخ داده ایم. آقای جرجانی یک فیلمبردار ترکمن همراهش بود که از اول تا پایان مصاحبه را ظبط کرده است. گویا این یک کار پژوهشی برای شخص جرجانی هم بود که موضوع اصلی مشترکات فرهنگی قزاقهای ایرانی و قزاقستانی و بویژه درباره اورازمحمّد تورمحمّد بود و فعلاٌ غیر از ما فرد مطّلعتری در میان نبود.
عبدالسبار بلی از دودمان جاربول مطالبی گفت که مبیّن سال ورود قزاقها به ایران و سکونت در گومش دفه ، بندرترکمن ، گرگان و گنبدقابوس است. سال واقعه را 1309 گفت. خودش 75 سالش شده و یادش می آید که حوالی 1341-2 زنی از سازمان ملل آمده اطلاع داده بود که با جواز اقامت هیچوقت بچه هایشان به مدرسه نخواهند رفت. خودشان اجازه اشتغال رسمی ندارند. با کسب تابعیبت ایران می توانند از اشتغال ، تحصیل و سایر حقوق شهروندی برخوردار شوند. ریش سفیدان پس از همفکری ترجیح دادند که تابعیت ایران را قبول کنند. از جمله مزایا اجازه حجّ می شمردند.
ساته که چیزی درمورد بیگاری رضاشاهی از پناهندگان نگفت. جوانان آن روز ها به مکاتب دینی ترکمن صحرا رفتند ولیکن از آن خارج و وارد زندگی معمولی شدند. آهنگری ، نجاری و حمل و نقل با ارابه های ساخت استا های قزاق شغلشان شد. امثال ایشان با نیمچه سواد دینی به بزرگان قوم خدمت می کردند. وی راجع به سوآل مؤکّد عیدجان درباره اورازمحمد تورمحمّد از شخص نورومشات ( نورمحمّد ) کدی نقل قول کرد که آن عالم همه فن حریف را سربازان روسیه شوروی به ترکمنستان ربوده در زندان عشق آباد پس از چندین سال کار اجباری اعدام در جایی نامعلوم مدفون ساخته اند. از روایت ساته که کمابیش پدرخوانده بنده در معرض آدمفروشی قرار می گیرد. حال آنکه یک فرد از خاندان بلی احتمالاٌ در ربایش آخوند دست داشته است. البتّه خود ستار بلی کسی را متّهم به خیانت نمی سازد.
جناب سرکنسول از آداب و رسوم فعلی قزاقها می پرسد. می گوید الحمدلله بین 85 میلیون قزلباش تاکنون زبان و ارزشهای قومی خود را حفظ کرده ایم. همان لباسهای قومی را می پوشیم. دختران ، نامزدشده و زنان شوهردار با جامه و روسری و کلاه مخصوص از همدیگر شناخته می شوند. معهذا نامبرده نگفت که در حال حاضر دختران و زنان مجبورند با مقنعه، مانتو که حجاب ایرانی بشمار می رود در بیرون حاضر شوند. البتّه خیلی از عیالها با دوختن لباسهای یادشده امرار معاش می کنند. بهر حال مقتضیات زمانه و رواج اینترنت بین نسلها و حتی اقران فاصله انداخته که مانع انتقال مواریث اصیل و سنتی از پیشینیان به معاصرین می باشد.
پریشب کیک حوران دامادی پسر دوّم علیرضا دانشیار با عروسی دختر پیمان بایبوز بود که در یکی از اماکن همگانی با حدّاقل هزینه برگزار شد. دیروز جشن دامادی در منزل علیرضای یکی از جانبازان آزاده ما با حضور عبدالمجید دانشیار و خویشاوندان و دوستان نزدیک داماد برگزار گشت. جای خالی خانواده مرحوم عبدالحمید و اسلام دانشیار که اوّلی به آن عالم و دوّمی به قزاقستان رفته است محسوس بود. بنا بوسع مزجات خود بیست هزاری اورامال ( هدیه دامادی) تقدیم داشتم. اینک عروس و داماد آمده اند و جشن و سرور گرم می شود. خوشبختانه این زوج هر دو بهیار و پرستارند و قرار است بلافاصله ایشی ( اینجو ) گرفته و زندگی مستقلّی را آغاز کنند. مبارکشان باشد. شنیده ام عروس یک هم محلّی ( فاضل ) به اغوای یک نامرد ترکمن مطلّقه شده است. اینگونه مصایب در جوامع انتقالی مشاهده می شود. باید چاره اندیشی شود تا چنین آسیب هایی شایع نشود.
ساته که در مورد سی سال توسعه قزاقستان گفت اوّلاٌ نوروز مبارک باشد. اتّحاد قزاقها استوارتر شود. پیامم به بزرگان ، نویسندگان و دولتیان این است که هرچه بیشتر زبان قراقی را گسترش و تکامل بخشند. هیچ زبانی نمی تواند جای زبان مادری را پر کند. ساته که می گوید از مشاهده کسانیکه در سرزمین آباء و اجدادی به روسی سخن می گویند خیلی متأسّف شده است. نه روس ، نه انگلیسی بدون زبان قزاقی بدر نمی خورد.
سپس آقایان جرجانی و عیدجان به سراغ ما آمده از سرگذشت پدر و عمویم سوآل شد. آنچه بذهنم رسید گفتم و می خواستم یادآور گردم که تنها من بودم که درباره اورازمحمّد تورمحمّد در نشریات محلّی و وبلاگم مطلب نوشتم. امّا معلوم نیست که چرا بازماندگان ایشان در سفر به زادگاهش در منقشلاق به مناسبت صدمین سال تولّدش مرا با خود همراه نکردند. آیا شایعه بی اساس دست داشتن پدرخوانده ام در ربایش او یا بخیلی یکی از آشنایان سابقم که برخلاف من به قزاقستان بازگشته از این مشارکت باز داشته است ؟
ناگفته نماند بنده در بدشانسی ید طولایی دارد که مسلمان نشنود و کافر نبیند. مثلاٌ ترجمه ها و تألیفات بی مانندم هنوز بچاپ و نشر نرسیده است. گرچه بخاطر بهترین ترجمه مجموعه آثار ابای مفتخر به دریافت مدال درجه دوم دوستی جمهوری قزاقستان شده ام ولیکن دلم به چاپ و نشر هرچه زودتر این شاهکارم لک می زند. فرهنگ دوزبانه قزاقی - فارسیم نزدیک بود توسط یکی از باجناقهای روانشناسم لوطی خور شود. برگردان دیوان حکمت خواجه احمد یسوی ( پیر ترکستان ) هم همین حال زار را دارد. بنا به تقدیر الهی اینجانب همیشه در انزوا بوده و خودساخته هستم. موانع گوناگون چندان اهمیّت نداشته که از کارم بیاندازد. یک عمر قلم زن هستم. شعر گفتم. در دفاع از موکّلین خود مایه آمدم. همینجا بگویم که در بین نسل معاصر قزاق ایرانی میلیاردر کم نیستند. ولی دریغ از اینکه جیب فتوت برای تأمین مخارج چاپ و نشر کار های امثال بنده بگشایند. اگر هم مروّتشان گل کند دیگر تن به منّت این ناکسان نخواهم داد.
بالأخره نوبت به بابیشه (طالچین ) رسید که از زحمات طاقت فرسایش در خانه داری ، هنرهای دستی و خدمت به بزرگان خانواده شرحی مفصّل داد. از بام تا پاسی از شب بر دار قالی شانه زده و بر کت ها و دامن البسه زنان گلدوزی کرده و جهاز دختران پدرخوانده همسرش تهیّه و بدون اعتنا به مشاجرات پدر خودش با پدرخوانده به وظایف سنّتی می پرداخته است. هفت بچه زاده همه را زن و شوهر داده اینک درگر چه از لذّت بوسیدن ده و اندی نوه و نبیره و انشاء الله نتیجه برخوردار است؛ از کمردرد مزمن ، فشارخون ، آسم و چشم درد هم رنج می برد. جناب عیدجان از خانم درباره نحوه آشنایی با بنده می پرسد. جواب می گیرد " چه آشنایی ؟ ! برای اردواج نوجوانان آن زمانه ریش سفیدان تصمیم می گرفتند و ما در ایّام نامزدی هم همدیگر را ملاقات هم نمی کردیم. این را نگفت که بعد از نکاح نیز هر یک از سویی از خیابان می رفتیم. انگار هنور کمی تا قسمتی نامحرم بودیم. براستی فشار یک عمر پر تلاش خانم را تا حدودی از پا درآورده است. گاهی می گویم چطور است جهت کومک به امور خانه داری و غیره برایش یک توقال انتخاب کند بسکه خوش سلیقه سختگیر تشریف دارد. پس شوحی را جدّی نمی گیرد. ما به اغلب معایب خود غادت کرده ایم دیگر.