دیروز پس از دریافت پول از عابر بانک به بوستان / پارک محل رفته کمی با گوشی مشغول شدم و چون هوس توت کرده بودم از زیر درخت آن که دانه هایش ریخته بود به چیدن و خوردنشان پرداختم. یکی از در اتوبوس واحد همخط هایم گفت برود از خانه اش در همان نزدیکی چوب و چنگه ای برایمان بیاورد تا از توت های بر شاخه ها میل کنیم. تعارفش را ردّ نکردم . مقداری که خوردم سیر شدم. در این ضمن صحبت از انتخابات پیش آمد و معلوم شد هر دو در رأی ندادن به چنان انتخاباتی توافق داریم. انگار از نطر اولیای امور کثرت رأی دهندگان اهمیّتی ندارد. سپس او پی پیاده روی معمولش رفت. مشاهده شکم برآمده اش مانع از باور به تأثیر مثبت ورزش کذایی بر بدنش داشت. من هم راه بازگشت به خانه را در پیش گرفته بودم که دیدم خاتون در ایستگاه اتوبوس منتظر است. پرسید کجا رفته بودی که جوابش را دادم. از خودش سؤال کردم کجا می رود. کاشف بعمل آمد که عازم منزل فیروز شادکام است. زیرا از او خواهش شده بود که در پذیرایی از عیال پرویز تنی شرکت نماید. آنان خواستگار دخترشان که نوه بولات کده است می باشند. البتّه طبق روال جدید ابتدا بساکن قوداغای ها وارد معامله می شوند. سپس قودا ها را بجریان راه می دهند. قبلاٌ هم اگر چنین بوده من یکی خبر ندارم. اینک همه امور را خانم ها می گردانند. بفهمی نفهمی ، شاید به علّت عدم کفایت در آمد آقایان زنان هستند که نان و آب خانواده را مدیریت می فرمایند. یکی از قول یارو گفتنی ها می گوید در خانه همیشه حرف آخر را من می زنم: چشم!

یادم می آید که خویشاوندان نامزد ها به خانه نزدیکان آن دو می رفتند. دهانشان چرب و سرشان آرد می خورد. محض شوخی آرد را با نمک و فلفل پاشیده و دنبه را با پاره استخوان می خوراندند. گاهی قضیه بیخ پیدا کرده مشاجره هم پیش می آمد. علی ایّ حال موضوع مدّتی بعد به طاق نسیان می افتاد. 

آری آداب و رسوم قزاقی اصلش باقی است ولیکن شکل های جدیدی دارد. باز هم جای شکرش باقی است که تتمّه ای داریم. این تغییرات کمّی می تواند به مقتضای روزگار به تحوّلات کیفی هم منجر شود. ارزش داوری چندان بکار نمی آید. " انّ الله لایغیّر ما بقومٍ حتّی یغیّروا ما بانفسهم." یعنی خدا هر چیزی را در یک قوم تغیِیر نمی دهد تا بنفسه آن را دگرگون نسازند. نفس را معادل ذهن انسان می دانم که در معرض تحوّلات پی در پی است. کسی هم رستگار خواهد شد که مقتضای احوال را بداند و از حسرت گذشته ها بگذرد. شاید کمتر کسی بی خبر از این باشد که جوانان امروزه خود به انتخاب یار و همسر مبادرت می کنند. نامزد یا همسر تحمیلی بعید است زندگی خوشی پیدا کنند. اینهم هست که بعضی از همسران دلداده بهم خیلی زود - حتّی بعد از یک شب - از هم جدا شده اند. نمی دانم میان شاه داماد و نوعروس در شب زفاف چه گذشت که عروس خانم صبح زود به نرد خانواده اش برگشت. این افتضاح بر سر یکی از خانواده های نزدیکمان پیش آمد که هنوز از آن شرمنده ایم. شاید یارو چنان توقعّات بی شرمانه ای داشته که به چنین متارکه فوری / برقی کشیده است. الله اعلم بالصّواب. 

درباره نام پرویز تنی که به قزاقی نمی خورد از وجه تسمیه اش چه عرض کنم. فیروز شادکام نیز هکذا. امّا تلفّظ نام دستان ( پدر پرویز ) بد نیست اشاره کنم که چنین واژه ای بنا به قواعد زبان قزاقی " دسته ن " تلفّظ می گردد. زیرا نمی شود که برخلاف سیلاب اوّل که دست باشد وگ دوّم را " تان "با صدای کلفت بر زبان راند. شخص پرویز که کارمند بانک است قدر پول را خوب می داند ؛ چنانکه براحتی می تواند بخاطر اسکناس حقّ باجناقی را پاس ندارد. خدا بدادش برسد ! فعلاٌ غیبت بس !