خبر غیرمنتطره بود. عبدالسّتار بلی در خانه اش ناگهان با سکته ای جان به جان آفرین تسلیم می کند. داشتیم از دخترم آمنه و نوه ام نورلان پذیرایی می کردیم. همو چنین خبر داد و اینکه تشییع جنازه برای ساعت 4 بعد از ظهر اغلام شده است. استرجاعی کرده منتظر اطلاعات دیگر ماندم. حدود نیم ساعت بعد حاج سرسنبای زنگ زد و قضیه را تأیید کرد. اضافه کرد که با خودروی دامادش منصور عازم بندر است. من هم خواهان همراهی شدم. پس از صرف ناهار و ادای نماز پیشین کمی چرت زدم. تقریباً ساعت سه حاج آقا آمد و گفت ماشین دم در است. شتابان بیرون آمدم. توی ماشین وهّاب هم ردیف عقب نشسته بود. من هم کنارش نشستم. تعارف حاج آقا را با تشکّر رد کردم. اگر کولر سواری کار نمی کرد گرما کلافه مان می ساخت. بین راه حرفهایمان درباره مرحوم ساته که بود. خدابیامرز علیرغم کم سوادی خدمات مردمیش چشمگیر بود. در دوره های سابق شورای اسلامی بندر ترکمن عضویت داشت و سپس عضو فعّال این نهاد بود. هر شوخی و انتقادی را تحمّل می کرد. معهذا بنا به روش خویش عمل می کرد. یکی روایت می کند که گفته است پس از مذاکرات فراوان به سوء تفاهم رسیدیم. بهر حال همه او را بریش سفیدی قبول داشتند.هر جا دعوا و مشاجرات خانوادگی و غیره بود پای او بمیان کشیده می شد. ولیکن قزاق جماعت بنا به شاکله اش ناسازگار بود. وی چند بار به قزاقستان هم سفر کرده و یکی از پسرانش بدانجا کوچیده است. البتّه بیش از فرزندش افاغنه مهاجر به کشور یادشده از او استقبال و پذیرایی کرده اند. فقط از این متأسّف بود که زوجه بیمارش یارای همراهی با وی را نداشت. از قضای دهر اینک تنها به سفر آخرت رفته و سفرگلش بیوه مانده است. یاد دکتر قانات طبّ سوزن کار بخیر که از این راه درآمد سرشاری کسب کرد ولیکن همیشه از بابت زن بیمارش ابراز نگرانی می کرد که در ترکیه زندگی می کرد. وقتی دکتر مجبور به ترک ایران به علّت گم شدن گواهی طبّ سوزنی خود شد ، ناگهان شنیدیم خودش از دنیا رفته است. خیلی از حوادث را نمی شود توجیه و تحلیل کرد. بلکه خانه نشینی دکتر و درد مائوئیست از آب درآمدن تنها پسرش برای او هلاکت بار شد. الله اعلم بالصّواب. سوء تفاهمات می تواند معلول عدم وحدت فرهنگی باشد. مثلاً همین ستّاربای زباندار در یک مهمانی به عروسی که طبق رسم محل کاسه های چای را نیمه پر می داد می گوید : یه پتی باییمایدی ، کوپته و قؤِي ! میزبان تحت تأثیر زبان روسی آن را яп твой мать می شنود و به مهمان خوش زبان هجوم می آورد. بهر حال ساته که از این دردسر قسر در می رود.

حدود ساعت 5 تابستانی کفن و دور میّت ( که توضیح آن برای عیدجان لازم شد ) بپایان رسید. برای نماز جنازه بسوی مسجد ایسگلدی ها با جمعیّت فراوان روانه شدیم. خدایش بیامرزد که در نوسازی این مسجد اهتمام بسیار کرده بود. جز عدّه معدودی نه تنها مساعدت نکردند بلکه کارشکنی و غیبت و افترا هم کردند. انگار مسجد هم به بانی خود الوداع می گفت. جسد مرحوم را به پاودین ( بهاء الدّین ) برده و دفن کردند. اصحاب غسل ،کفن و دفن که برگشتند طعام مهمانان  کشیده شد. من، سرسنبای ، وهّاب و یکی دیگر با آژانس به گرگان برگشتیم. یکی دیگر را گفتند پسر بوکه ن کدی است که تاکنون زیارت نکرده بودم. توضیح دادند نامش محمّد علی پیلتن است و دو اخویش یوسف علی و اسماعیل که هنوز اعلام ارتداد نکرده اند گویا مسیحی ارتدکس از آب درآمده است. لااکراه فی الدین! علی ای حال حضورش در مراسم دینی مسلمین سوآل برانگیز است. البته امّت محمدی اسلام را شعار ساخته هیچ دینداری ولو مشرک را از خود نمی راند.