دیِروز آخرین روز تعطیلات سه گانه به مناسبت جمعه ، درگذشت امام خمینی و وفات امام جعفر صادق ، به قزاق محلّه رفتم جهت شرکت در چهلم آرزوتای دختر مرحوم آق مراد جمنی که مثل نگارنده مبتلا به دیابت بود. گویا آمار گرفتاران به این بیماری در ایران و دنیا خیلی بالا و روزافزون است. هرچه شیرینی ها و تناسایی بیشتر می شود این درد تلخ بدتر قدرت می گیرد. در کلام ربّانی بیان شده که انسان از کبد ( رنج ) آفریده گشته است. هوس شیرین کامی مرارت فراوان بدنبال دارد. همین خدابیامرز نمونه چنین تلخکامی بود. او گرچه تنها دختر یکی از اشخاص ذینفوذ و تروتمند قزاق ایزان بود پس از تحمّل ناخوشی حیات نه چندان درازش دیابتی شده و با تحمّل محدودیت های طولانی طبّی دارفانی را وداع می گوید. والدینش فوت کزده و سه نفر از برادرانش به قزاقستان کوچیده اند. تنها برادر اینجا مانده اش را در تشییع جنازه و چند شب یادبود دیدم ولی از غیبت او در اربعین تنها خواهرش تعجب کردم. شاید عذرش ابتلای خودش به دیابت و عمل باز چندین سال پیش قلبش باشد. اختمالاً نمی توانست هم تقدیری با خواهر را تحمّل کند و بلکه از تصوّر نزدیک سدن اجل خویش بیمناک بود. مگر می توان از مرگ گریخت؟ دده قورقود که عمری از مرگ می گریخت شاید عاقبت حکمت این امر را دریافت که در گوری خوابیده منتظر پیک اجل شد. با قبول وقوع همه وقایع به امر خداوند قادر حکیم آیا باید از قدرت و حکمتش گلیراله گزار باشیم که چرا برای همه چیز نقطه ختمی نهاده است. در صورت ثبات و خلود دنیا هیچ تحوّلی نیز ممکن نبود. به عبارت دیگر توفیق نیز حاصل نمی شد. ما یا از کتم عدم در نمی آمدیم یا همچنان مواتی بی حیات بودیم. شاید حیاتی نباتی داشتیم. یا حیوانی لایشعر می ماندیم. تصوّر طفولیت دائمی یا نوجوانی مداوم و بلوغ مستمر یا کهولت کشدار وحشتناک است. اگر بیماری نه شفا یابد و نه به دارفنا برود چه حال و روزی خواهد داشت ؟ سفر های گالیور شرح کسانی است که یا کوتوله اند یا غول پیکر و یا زال پیرانی از شدّت کهولت در حسرت مردن. بلکه انسان ها از هرگونه دگرگونی هراسانند چون برای آن تدارکی ندیده اند. چنانچه بدانیم که عمر فرصتی برای عمران دنیا و مافیها می باشد تا بدینوسیله از عهده مسئولیت نعم خدادادی برآییم از هرگونه اسراف در زندگی پرهیز می کنیم تا از شرّ عواقب هولناک کفران نعمت در امان مانیم. در قرآن با بلاغت بیمانندی نوید داده شده است که بهشت محصول اعمال صالح است . پس بیهوده است که آدمی تا لب گور پی تکاثر سرطانی مال و منال و مقام و مزایای شخصی باشد. بایست به حدّاقلّ مصرف و اقتصاد اکتفا کرد. پادافره دوزخ و پاداش مینوی گرچه شباهتی به آلام و لذّات دنیوی دارد درک ماهیـتشان فعلاً میسّر نیست. تصور شراباً طهورا ، میوه زقّوم ، جنّاتٌ تجری من تحتها الانهار و جهنّم سوزان و گرزداران بی پروا و حوران بهشتی که لایطمثهنّ احدٌ من الجنّ و الانس ومقایسه آنها که از رفثشان به لذّتی شهوانی نائل می توان شد ما را شاید از خیر دنیا و متاع آن منصرف سازد. امّا شرط نیل به آن آمال عالیه رعایت حدود و شرایط استفاده از مزایای زندگی است. عمر را بایست فرصتی جهت عمران و بهسازی وجود تلقّی کرد. حرص خورد و نوش و قدرت و سیطره و صرف چنین دستاورد ها جهت الفیه و شلفیه و تحقیر بندگان خدا عاقبتی جز آتش دوزخ و تلخی درخت زقّوم نخواهد داشت. حال آگر صبور و درستکار و اهل رفث مفرط نباشیم می توانیم از پاداش های بی منّت بهشت برخوردار گزدیم.

راستی از دیدن حاج ابجد ایسگلدی در میان جمع حاضر کمی تا قسمتی تعجّب کردم. از کناریم پرسیدم این همان ابجد است ؟ ( شنیده بودم رو به قبله است ). گویا غزراییل باز هم به او ارفاق کرده است تا مدتّی دیگر حماری نموده به خر کردن توده ادامه دهد. شاید فقط پالان نویی پوشید باشد. بعید هم نیست توبه کرده باشد. حال و احوالی کردیم. می گوید تازه به اینجا برگشته است. حرف دیگری با هم نزدیم. در پایان مراسم که به بندر می رفت ندا زدم ابجدخوان ! جوابی نداد. یحتمل شنید ابجد خان.