قسم بقلم ( 46 )
دیروز که سوّم ساته که بود نتوانستم در صدقه اش حضور یابم. بهانه هم گرمای هوا بود و رفع تکلیف با شرکت در تشییع جنازه بنده خدا. از سوی دیگر پسرم صالح ( سالق ) و عروسم مهیّای سفر به قزاقستان بودند. خانه شان را که برهن داده شده تحویل طرف داده بودند. لذا مهمان ما بودند. بسیاری از خویشاوندان و آشنایان برای بیان آرزوی توفیق به خانه آمده بودند که پذیرایی از ایشان مستلزم تدارک چای و میوه و غیره بود. کلثوم - کوچکترین عروسم نیز که با نوه های دوقلویم به ترکیه رفته بود حضور داشت. وجود مهمانان باعث مشارکت این عروسم در امور پذیرایی می شود که موجب مسرّت است. همینکه مهمانها می روند باز روابط سرد زن و مادرشوهر احیاء می گردد.
تا پاسی از شب درگیر جمع و جور کردن بار و بندیل مسافران بودیم. ساعت 2 بامداد تابستانی بیدار شده به حیاط رفتم. صالح را دیدم که هنوز نخوابیده بود. این حالش عجیب نبود. عازم قزاقستان بود و بدیدار نوه ام قایسار/ پویا می رفت. وضع روحی مهتاب - مادر پویا - هم باید همین گونه باشد. این فرزند و عروسم قبلاً هم به قزاقستان پی تجارت رفته بودند. شرایط نامساعد سبب باز گشتشان شده بود. روحیه صالح چندان خوش نبود. می دانستم معتاد هم شده بود. نان خانه را مهتاب پیدا می کرد. قایسار را بسیار مواظب بود که به درد های کذایی گرفتار نشود. الحمدلله بچه سالمی از آب درآمده و پس از اخذ دیپلم و انجام خدمت نظام به یادگرفتن زبان روسی مبادرت کرده و در آلماتی برای اخذ لیسانس ثبت نام کرده ولیکن به علت شیوع کورونا دانشگاهش تعطیل شده و در یک فروشگاه استخدام می شود . امّا به علّت ناتوانی از افتتاح حساب بانکی آن را ترک و اینک در آقتائو مشغول کار است. اتّفاقاً کارفرمایش مرد نیکی بوده و برایش یک آپارتمان اجاره کرده که قابل زندگی برای پدر و مادرش هم هست.
صبح ساعت 5 شتابان شیر و پنیر صرف کردیم. صالح با وانتی به سوی فرودگاه رفت. ما یعنی آینور، آمنه و کلثوم با آژانس بدنبالش راه افتادیم. 6.5 که به فرودگاه رسیدیم هنوز کارکنانش نیامده بودند. تا یک ساعت بعد بقیه مسافرین با بار های انبوه پیدا شدند. خانم و فریبا را فرحت آورد. بار و توشه صالح به ترمینال شماره 2 حمل شد. تقریباً دو ساعت بعد خبر یافتیم که نمی شود چرخ خیاطی را با خود برد. تا حال نگران رفتن بچه ها بودیم. نبیره ام جان آرس نمی توانست جدایی از پدر بزرگ خود را تخمّل کند. مادرش از غم پدر و مادر خود اشک به چشم داشت. خواستیم از شفاعت سرکنسول قزاقستان برخوردار شویم . ولی معلوم شد خودش هم در بردن مقدار معتنابه بارش گیر کرده است. می بایست از ارزیاب گمرک خواهش کرد که ولو با اخذ جریمه سنگین اجازه بردن چرخ خیاطی را بدهد که ابزار امرار معاش بود. من که از گرما و خستگی کلافه شده بودم به پیشنهاد فرحت جیه ن به خانه برگشتم. بقیه ماندند تا در صورت اجبار وسیله مرجوعه را تحویل بگیرند. بلافاصله به حمّام رفته سرو تنم را شستشو دادم. ناگفته نماند که به خاطر کمبود آب هر روز 12 ساعت آب قطع می شود. گویا یک خشکسالی بی سابقه در پیش است.
حوالی ظهر خانم آمد و گزارش داد که مأمورین گمرک نسبت به همه از جمله صالح ارفاق کرده و همه بار ها ترخیص شده است. ممنوعیت اعلام شده از قرار معلوم به خاطر کثزت مسافرین برای هواپیمای کم ظرفیت بوده است. 110 مسافر عازم آقتائو بودند که بارشان خیلی سنگین بشمار می آمد. علی ایّ حال هواپیمای ما نحن فیه با نیم ساعت تأخیر پرواز کرده و سه ربع بعد در مقصد فرود آمده و مستقبلین از جمله قایسار مشاهده شدند که والدینش را در آغوش می کشد. تا ساعتی بعد همین هواپیمای ایرانی مسافرین به مقصد گرگان را می رساند که بین آنان پسر مرحوم ستّاربای هم هست که برای عیادت پدرش قبلاً بلیط گرفته بود. همو اصرار کرده که چادر پدرش تا هفتم او برپا باشد. همچنین روز جمعه که سالگرد فوت پسر بایجان ( دایی خانم ) داماد عبدالغفور بلی است در همین جا بزگزار خواهد شد.