قسم بقلم (30)
از خواب به علّت کابوس مزمن پسر معدومش به جرم قتل و رنای به عنف دخترکی افغانی بیپناه که جهید خواست شوهرش را برای نماز بامداد بیدار کند ولی او دیگر از دنیا چشم بسته بود. این پدر بیچاره دلش را ار اعدام رسوای فرزندشان فقط چنین خوش می داشت که عوام چه غیبت ها از وی نگفتند تا موجب تخفیف کیفر اخرویش شوند. ولیکن شاید درباره جنایت نفرتبار این فرزند ناخلف نکته پنهانی نبود تا نقل آن از مصادیق غیبت بشمار رود. هیچکس مایل به دفاع از حقوق شهروندی این زانی جانی نبود. نگارنده که اتّفاقاٌ وارد جلسه مخاکمه مشارًالیه شد دیدم که حاکم شرع از شادی حل مسأله دیه قصاص مرد که مستلزم تأدیه نصف دیه از سوی اولیای دم مقتوله بلحاظ دیه ازاله بکارت مشارًالیها با دمش گردو می شکست و کار تمام بود. پرونده که به دیوان عالی کشور رفت حکم ما نحن فیه بلافاصله تأیید و فوراٌ به اجراء گذاشته شد. معهذا به مثابه یک کارشناس حقوقی جریان از این لحاظ نقص داشت که برای متّهم کذایی بررسی روانی بعمل نیامد. به صرف اعتراف وی حکم آنچنانی صادر گردیده و وجدان قضایی مملکت یک مجرم غیر ایرانی را فدای یک مجنی علیهای آواره تر نموده بود. توضیح اینکه بزهکار مورد بحث از ارائه آلت تناسلیش به خانواده مجنی علیها ابایی نداشت. پس از ارتکاب جرم یادشده جسد مقتوله را به دوش گرفته در حیاط خانه او افکنده بود. به عبارت دیگر اختلال روانی مجرم آشکار بود و با اثبات مراتب دیه قتل و زنای عنف در ذمه ذکور متّهم قرار می گرفت و در صورت عدم بضاعت آنان از بیت المال پرداخت می شد. ولیکن از حکومت انقلابی که تازه به تخت حاکمیت سیطره یافته بود رعایت این تشریفات بلاوجه بود. شاید مرگ غمناک آن مادر تنها دوای درد بیدرمانش بود. هنوز هم قضات انقلابی هیچ تعارفی با عرف قضایی زمانه و انواع حقوق بشر ندارند. یادم نمی رود که یکی از وکلای تسخیری متّهمین زنای به عنف به مهمان خارجی یک ایرانی بودم. ولی قاضی مکلّای دادگاه ما را به جلسه محاکمه به عذر اعلام عدم نیاز متهمین به وکیل راه نداد. برنامه دار زدن محکومین کذایی در جاده نهارخوران یک تماشای همگانی بود. حال خود را چه عرض کنم خواهران محکومین در اسفالت غلت می زدند ودامنشان بالا می رفت. نعره هایشان گوش فلک را کر می کرد. محکومین را که آوردند گویی چنان مخمور بودند که شاید نمی دانستند بکام مرگ می رفتند.
برگردیم به حال مادر معدوم قراق که نمی توانست سبب عاقبت هولناک فرزند خویش را در یابد. برادران و خواهران جانی زانی از سرافکندگی نمی دانستند چه کنند. یکی تقاضای انتقال به نقطه دیگر کرد. یکی از خواهر هایش وقتی نوشته تأثّربار مرا می خواند شکوه به باجناقم می کند و این هم هول هولکی مراتب را با مادرم در میان می گذارد. البتّه توانستم وی را توجیه کنم که نه دروغی نوشته ام و نه قصد رنجاندن اقوام معدوم را داشته ام. بهر حال انسان بنا بذات خود همه چیز را به طاق نسیان می گذارد. اینک میانه ام با یادشدگان خوب است. امّا فی المجموع خود را نیز در جزیان ماوقع بی تقصیر نمی شناسم. تنها شرافت قلم است که مرا به شرح این وقایع وا می دارد.فی الواقع یکی از علل تقاضای بازنشتگی از خرفه آزاد وکالت تنفر از شرایط انقلابی دادگاه ها بود. الحق در ضمن وکالت توفیقات بی مانندی کسب کردم که شرح بماند به فرصت دیگر.
دیشب دمدمای صبح خواب دیدم یکی از سرنشینان مینی بوسی لکنتی هستم که از سطح جاده معمولی پایین رفته بود و راننده اش می خواست آنرا یک طبقه پایینتر براند. اما یک طرف مرکوب کذایی به دیوار خورده و هرچه جلو و عقب می رفت نمی توانست وارد راه پلّه سرازیری شود. کسی هم از مسافرین اعتراضی به ناشیگری راننده نداشت. خوب شد از خواب پریدم.