دیروز صدم اولجان بود دختر مرحومین آقپان و بالاپان جمنی و بیوه ابراهیم دمو که سرطان به زندگیش پایان داد. همچنین سالگرد درگذشت تویجان داییزاده خانم و داماد عبدالغفور بلی بود که بنا به اصرار رامین ، پسر بزرگ خدابیامرز عبدالسّتار بلی در چادر مرحوم برگزار می شد. لذا اوّل به قزاق محلّه گرگان رفتیم تا عرض تسلیت به بازماندگان مرحومه مذکوره با وسیله احمد ایسگلدی که از بندر قرار بود بیاید به مراسم دوّم هم برسیم. کرایه کش یاد شده تا صرف غذای صده تأخیر کرد. اؤلجان تخریف اؤلبولسن است که معادل " دختر بس " فارس زبان هاست. کسانی که دلشان برای پسر لک می زند به بوی آخرین دختر بودن او را چنین اسم می گذارند. از این گونه دختران فقط دو تا باقی است که بنا به توصیه مادرشان همه ماترک را به تنها پسر خانواده واگذار کرده اند. اتّفاقاً مشارٌالیه خوب می داند که این مرده ریگ را چگونه پاس دارد. شخص محمود را در مراسم یادشده دیدم. معلوم شد که با همان هواپیمای ایرکیش که مسافرین ایرانی _ از جمله پسرم صالح و عروسم _ را به آقتائو رسانده بود به گرگان بازگشته است. می گوید اسلام دانشیار هم با وی برگشته است. خودش شب جمعه جهت عرض تسلیت به بندرترکمن رفته و اسلام دیروز صبح به آنجا رفته بود. لازم بذکر است که بقول امریکایی ها singer no song  یعنی آوازه خوان نه آواز. به عبارت دیگر مهم نیست چه نعمتی اعطا می شود , بلکه باید دید به چگونه شخصی می رسد. بسیاری از ورثه ثروتمندان با ریخت و پاش و اسراف آس و پاس می مانند. وارثین شادروان ستّاربای هم لیاقت خود را عیان ساخته اند. در سرکنسولگری و بازرگانی و اشتغال در شرکت نفت و گاز منگستائو کار می کنند. یکی از آنها که همسرش از دنیا رفت با مطلّقه پسر محی الدّین ازدواج کرده است.    

وقتی که به چادر رسیدیم جز چند نفر همه رفته بودند. خانم و برادر زنم یکسره به منزل دایی خود رفتند. من و قطار به چادر رفته به پسران ساته که و خود عبدالغفور بلی تسلیت گفته آرزوی صبر جمیل کردیم. تأکید می شود که مرگ پایان هستی آدمیزاد نیست بلکه باید بقول حافظ لسان الغیب از دیدن مزرع سبز فلک و داس مه نو باید یادکشته خود نمود و وقت درو. الغرض بدست افتادن نعمت ها مسؤولیت دارنده را در باره نحوه کاربردن این امانات بالا می برد. " عبادت بجز خدمت خلق نیست ". یکی دو کاسه چای که خوردم چون وقت نماز آدینه بود به پیشنهاد باجناقم عبدالغفّار به منزلش رفته پس از ادای نماز پیشین کمی استراحت کردیم. برادرم فطار به گرگان رفته بود. لذا از خانم خبر گرفتم. گفت به خانه عبدالستّار آمده می خواهد باجناق را ببیند. گفتیم کمی همانجا باشد ما یک ساعتی دیگر خواهیم آمد. جادیرا به ما چای داد. سپس به سوی چادر آمدیم و غفّار به اطاق نسوان رفت و من با یک عدّه از آقایان حاضز گفتگو کرده به حرفهاشان گوش دادم. پسر ستّاربای ، رامین ، می گفت در گرمای تابستان که اشتران از مناطق گرمسیر به قشلاق می کوچند بجه های خود را که یارای کوچ ندارند از گلویشان گاز گرفته از عذاب سفر و یا تنهایی راحت می کنند. اضافه کردم که شتر در حد فاصل حیوان و انسان است. عواطف شدیدی دارد و بخاطر فرزندانش دست بهر کاری می زند. البتّه به نظر ما این تدبیر شتری ( مثل کینه اش ) مورد پسند ما نیست. بهر حال امر غریزه محلّ مناقشه به نظر نمی آید. اسفا که در خبر هاست که برخی از مادران زانیه نوزاد خود را در راه یا آشغالدانی می اندازند و می روند. چون نه زانی آن زن را بزنی می گیرد و نه خود از پس حضانت از حرامزاده اش بر می آید. کور شدن چشمه انسانیت برخی را به چه جنایاتی وا نمی دارد. این عدم بصیرت در روابط اجتماعی و سیاسی نیز شیوعش مشهود است. علی ایّ حال دختر بیوه یکی هم محلّی ها را دیدم که فرزند مبتلا به اوتیسش را با خود می برد و سیمایش خالی از رنج می نمود. کمی هم آب و رنگ شادی داشت. یعنی مصیبت نیز به هر کس طوری خاص وارد می آید. یکی خدا را شکر می گذارد که بوی صبر جمیل داده و یکی دیگر به زمین و زمان حتّی خدا دشنام می دهد که چرا چنین بلایی سرش آمده است.