قسم بقلم ( 31 )

دیروز در قزاق محلّه دو ساله فوت حاج جبّار جمنی/ چمنی سابق و شادکام اسبق و نذری برادرخوانده ام نور فیض برقرار بوده و حضور در آنها تمام وقتم را گرفت. وانگهی به خانه دخترم فریبا و پسرم غلام سخی / غلامعلی رفتم. به اوّلی جهت تبریک عید سعید فطر و قرائت فاتحه و نثار ثوابش به ارواح حاج اسکندر قزاق و فرزندان مرحومش خالدی رضا و حاج مراد که اوّلی باجناق پدرش و دوّمی داماد نگارنده بوده است. روز قبلش می خواستم این صواب را عمل کنم که خانم گفت می توانستیم دیروز بعد از مراسم نذری نورفیض بدانجا برویم. طبق معمول این وعده هم از خوب ما وفا نکرد. بسکه در صدقه مرحوم حاج جبّار و نذری پرخورانده شده بودم از دخترم خواهش کردم خوراک بیشتری بخوردم ندهد. آیاتی را که تلاوت کردم کمی تأویل و تفسیر کردم و به دختر و نوه ام سپردم قرآن را بیشتر بخوانند و ار هدایتش بهره مند شوند. گرچه توفیق تحصیلات عالیه فراهم شده بدون استفاده از راهنمایی حق تعالی عمر سازنده و خلّاق میسّر نخواهد بود. فریبا خبر داد که چهارشبه آتی نازیه بیوه خالدی رضا به ایران می آید تا تشریفات خواستگاری از راضیه خواهرزاده ام _دختر حاج سرسنبای _ را بجا آورد. نازیه خانم را همیشه در آشپزخانه مشغول طبّاخی می دیدم. یادم نیست صدایش را شنیده باشم. خواهرش زینب خانم بیوه جاج اسکندر حال سیر و سفر ندارد. چای را خورده و سفارش تمام شده بود امّا بایبشه ما هنوز منزل مشهدبردی بسر می برد و می گفت به عید دیدنی برادرش امانبای خواهد رفت. بدینسان به من رخصت داد که بخانه برگردم. ناهارم را از دیروز پخته که می توانم بخورم. کی می ره اینهمه راهو ؟! یک جعبه شکلات تلخ از کوثر و یک شیشه مربّای آلبالو از فریبا تحویل گرفته به سوی خانه غلام سخی راه افتادم. از فریبا خواستم که به مادرش تلفن بزند که بعد از منزل امانبای می تواند به خانه این پسرم بیاید تا به منزل برگردیم. غیر از فرزندم بقیه اهل بیت بیدار بودند. نوه ام آتیلا مشغول کتاب درسی بود. بیکار نشسته بودم . پس ماهواره را برایم روشن کرد . از ضدای امریکا بحثی اینترنتی درباره انتخابات 1400 ریاست جمهوری اسلامی ایران میان صاحب نطران ایرانی ( مخالف نظام ) پخش می شد که به علّت ثقل سامعه برایم چندان مفهوم و جالب توجه نبود. پاکتی را که جعبه شکلات تلخ و شیشه مربا در آن بود لبه مبل گذاشته بودم سریده و بدیوار خورده ششیشه مربا شکسته و محتویاتش بقیه را آلوده بود. از خیر مربّا گذشتیم چون خورده ریزه های شیشه از مربّا قابل تفکیک به نطر نمی رسید. چای اندکی میل کردیم. شیرینیجات سر سفره و تنقلات دیگر وسوسه انگیز بود. بهر حال امساک ورزیده زیاد اسراف نکردم. خبر رسید که مادر بچه ها از رفتن به منزل برادرش امانبای منصرف شده و باید به منزل مشهدبردی رفته حضرت غلّیه را باخود ببریم. غلام سخی هم از این موقغیت استفاده نمود تا به نورفیض دعای قبول نذر بدهد. خسته و کوفته به خانه رسیده غلام سخی به نصب شلنگ جدید توالت اقدام کرد که برایش مثل آب خوردن بود. با تشکّر مرخّصش کردم. کمی لم دادم و منتظر آقای جرجانی بودم که ترجمه بیانات ساته که ، قاجه که و بایبشه از قزاقی به فارسی تحویلش دهم. حدود 6.5 عصر آمد و سپاسگزاری کرد. همچنین گفت که دیروز به مراسم سالگرد مخدومقلی فراغی رفته و مقبره "شاه غربت" را به استاندار نشان داده و خواهش کرده اند که زیارتگاه آبرومندی برای این بزرگمرد غریب که پدرزن مختومقلی و استادش بوده بنا کنند تا زیارتگاه قزاقها و تراکمه محل باشد. قول مساعد داده است. 

دیگر یارای بیداری نداشتم. سر بر بالین نهادم و اگر خاتون بیدارم نمی کرد نماز عصرم قضا می شد. ایکاش افراد متمکّن ما همّت بخرج می داده به امور فرهنگی و دینی بیشتر می پرداختند. براستی زنان و مردانی ، مثل طالچین بیسواد و ستار بلی کم سواد به جماعت قزاق غریب خیلی بیشتر از علّامه های دهرند خدمت می کنند تا حضراتی که فکر و ذکری جز پارو کردن پول و ازدیاد مال و منال ناپایدار ندارند. این سپنج مانند باد سپری می شود و حسرت باقیات الصّالحات را بردل جاهلان کافر خواهد گذاشت. نغوذ بالله من وسواس الشّیطان !           

قسم بقلم ( 18 )

امروز در دو مجلس حضور بهمرساندیم. با آژانس من و حاج سرسنبای و خانم به قزاق محلّه رفتیم. حاج خانم نه سیبه لی برای شوهر مرحومش در خانه جدیدش صدیقه می داد. به مناسبت مسکن تازه مشترک قرار است به اتّفاق بقیّه اولادش جشنی بگیرند. مراسم مورد بحث در طبقه سوم بود و ما ابتدا به سالن پذیرایی وارد شدیم. نسوان که اضافه شدند و تعدادشان کمابیش زیادمی نمود تصمیم گرفتند آقایان در اطاق کوچکتر جا داده شوند. بعد از چای و مخلفات مربوطه ، عازم منزل مرحوم بایدیللا شدیم که مراسم فاتحه خوانیش در چادری برپا بود. قاری ترکمنی خوشخوان برای حضار آیاتی از کلام الله مجید تلاوت می کرد و ما به دعاهایش آمین می گفتیم. فرصت را مغتنم داشته گاهی شرحی برای آیات تلاوت شده می دادم. از جمله بیان داشتم هرچه از جانب خدا اتّفاق افتد خیر است. مثلاٌ مرگ نیز می تواند یک واقعه ضروری و مفید باشد. مسأله فقط نحوه برخورد و تلقّی انسان ار وقایع اتّفاقیه است که بسته بذهنیت ممکن است متفاوت باشد. همینکه جمعی در مجلس فاتحه حضور یافته و به آیات قرآن توجه و مورد تفکّر قرار دهیم می تواند در سرنوشتی که رقم می زنیم بخوبی اثر نماید. منظور از بخشیدن ثواب قرآن باید آن باشد که به خیریت پدیده ها پی ببریم و پاداش متعلّقه را بروح متوفّی نثار کنیم ؛ بدون اینکه چیزی از سهم خودمان کسر شود. 

نام مرحومه را که دختر دایی حاج سرسنبای بوده کسی نمی دانست حتّی خود عمّه زاده اش ! البـتّه از صاحبان عزا هم نمی شد پرسید. خلاف ادب بود. از قضا همین ناشناسی از مظلومیت این زن بوده که در کمال فقر و از شدّت سرطان مرده است. آیا در این باره باید از خالق این دنیا شکوه نمود ؟ گرچه بدون تقدیر امکان این امور وجود نخواهد داشت ولیکن همین امکانات می تواند مورد حسن استفاده یا شرارت قرار گیرد. قضیه این می باشد که همه کارها به دنیا ختم نمی شود. بلکه آخرتی نیز هست که چگونگیش برای هر کسی منوط به کیفیت اعمالش است. یوم الدّین که روز تغابن هم نام دارد برخی خواهند کاش خاک می بودیم و مجبور به تحمّل عاقبت ناخوش اعمال ناصوابمان نبودیم. برعکس نیکوکاران غبطه خواهند کرد چرا بیشتر عمل صالح نکردیم تا از درجات برتر خلدبرین برخوردار شویم.  به عبارت روشنتر خود ما انسانها - مرد یا زن - در تقدیر خویش با الله تعالی اجازه مشارکت داریم برخلاف سایر مخلوقات که فقط طبق غریزه عمل می کنند و اغلب مطیع خواسته آدمیزادند. البتّه تنها آنچه در زمین است یرای بنی بشر خلق شده ولی می بینیم که ابرقدرتها ضمن آلودن زمین دست تطاول به کرات سماوی دراز کرده و می خواهند از آسمانها نیز سوء استفاده کنند. بدینسان انواع و اقسام بلایا ظاهر شده ؛ منجمله کرونا که با همه خردی این طواغیت را مثل خر در گل نشانده و چون مظلومین هم با آنها درگیر نمی شوند مجبور به تحمّل عواقب بی عملی خود می شوند.   

قسم بقلم ( 13 )

دیروز نزدیکای ظهر باجناقم حاج عبدالغفّار بلی و خانمش حاجیه آقتورش زادسر که آمدند خبر یافتم که فرصت حضور در سوّم مرحومه هاجر بیبی ، بیوه خدا بیامرز تنیبای مامرتای از دست رفته است. بنا برسم قزاقها ، مرحوم منگبای جنگه شه اش را بزنی ارث برده بود. ونگالبای نامی هم در نزد منگبای زندگی می کرد دستش لقوه داشت. به علّت فقر شدید آن خانواده خودشان نمی توانستند خرج صدقه را تأمین کنند. لذا رجب بای که از خاندان بایشاغر ، نزدیکترین خویشاوند مامرتای در گرگان، است _ منباب صله رحم - همّت  بخرج می دهد. رجببای هم که به سعادت حجّ تمتّع هم نائل شده در فتوّت کم نظیر است. 

امروز که حاج سرسنبای آرمند را دیدم از او شنیدم که با چلو گوشت از حضار پذیرایی بعمل آمده و مراسم به همین سه روز خلاصه شده و پنجم و ششمی برگزار نخواهد شد. علّت امر علاوه بر تنگدستی محدودیت کروناست که خبر از انواع جهشی هم دارد و گسترش می یابد.

در گفتگو با حاج سرسنبای اشاره کردم برخی از قزاقهای ایران عازم کوچ به قزاقستانند. بعضی دارند در ترکیه دست بکار خرید املاک و تدارک امکان اشتغال هستند. امّا در واقع " هر جا روی آسمان همان رنگ است ". حقیقتاٌ آنچه واقع می شود ، بسته به تلقّی ما از آن می تواند خیر و شرّ باشد. انگار بعضی از افراد که در همین سامان پول و پله ای بهم زده اند آن را به خارج انتقال می دهند تا آن را افزایش دهند. حال بعید نیست غناء باعث طغیان شود یا فقر و فاقه شدید کفر آدم را در آورد. الغرض دارایی موجب زکات است و ناداری با صبر می تواند رستگاری آورد. یعنی نه در ثروت و نه در فقر _ مصادیق خیر و شرّ جای شکوه از خدای حکیم و علیم نیست.   

شبه قضه ( ۳۷ )

دیروز نماز عصر را کمی قبل از اذان خواندم. فرحت تلفن زده بود عازم بندر ترکمن است. صدقه ۵ و ۷ مادر ابلساری را افطار می دادند. پسر مادرمرده از رفقای قدیم و ندیم خواهر خوانده زاده ام اوست. به اقتضای معرفت لازم دیده که علاوه بر شرکت در نماز میت و تشییع جنازه مرحومه در مراسم دیروز هم حضور بهم رساند. البته درخواست خود خواهر خوانده ام مؤثر بوده است. در راه از هر دری حرف زدیم. از جمله کورونا . این ویروس هموزن سیروس نام لاتین کوروش ، ملقب به ذوالقرنین است که پی جهانخواری به شرق و غرب دنیا شاخ و شانه کشیده بود. لشکریان جرارش به توران ( سکا ) هم وارد شده پادشاه آن و پسرش را می کشند. کوروش ، سرمست از پیروزی ، از توموریس ملکه بیوه و داغدارش خواستگاری هم می کند. شهبانوی موصوف که قزاق ها او را تو'مار اپاي می خوانند ، درخواست گربزانه او را رد کرده به مصاف دعوت می کند. در جنگ کشته شده و سرش را به ملکه تحویل می دهند که آن را در توبره پرخون فرو برد بلکه سیراب گردد. القصه سپاهیان امپراتور جسد بی سرش را در پاسارگاد دفن می کنند. 

الغرض ویروس و سیروس یادشده اسم و رسم مشابه ای دارند که فقط در برابر حریم خانه از کار می افتند. می توان فرض کرد که تضعیف این نهاد اساسی علت عمده فعالیت دو عنصر سیطره جوی مذکور  بوده است . اینک سرپناهی امنتر از خانه دیده نمی شود. در عین حال از هم پاشیدن اولین واحد تشکیل دهنده آبادی ، قریه ، شهر ، کشور و جامعه جهانی واقعیتی تلخ و غیرقابل کتمان است. ابرقدرت ها در مقابل این عامل بسیار ریز دچار استیصال شده اند. 

اما بقول حافظ ، لسان الغیب :

"عیب می همه گفتی هنرش نیز بگو "     

وجود چنین بلایی را نبایست خالی از عبرت و حکمت معرفی  کرد. بسیاری از ممالک کبار به نقاط ضعف خود اقرار و می کوشند با مشارکت شهروندان و سازمانهای مردم نهاد ( سمن ) نواقص را اصلاح و محیط آرامبخش لازم را تدارک ببینند.  لب کلام اینست که در خلقت هیچ پدیده مطلقا خوب و بدی نیست. به عبارت اخری فقط نحوه تلقی و برخوردمان با وقایع جاری است که کیفیت حوادث را می نمایاند. هستند رنودی که از این آب گل آلود ماهی ها می گیرند. چه بسا ابراری که با ایثار و نیکوکاری ارزش والای خود را نشان می دهند. بیگمان دنیای مابعد کورونا متفاوت از مورد حاضر خواهد بود.

در مجلس دعای خیر مرحومه بسیاری حضور داشتند. علاوه بر بندری ها از گرگان و گنبد هم آمده بودند. خدابیامرز 86 سال عمر کرده اولاد ، نوه و نبیره های دارد که اعمال خیرشان باقی الصالحات توانند بود. شرط و شروطش بماند.