قسم بقلم (39)
دیروز قبل از نماز دیگر با خط واحد به سوی میدان شهرداری عازم شدم. می خواستم جهت دور زدن تعطیلات سه روزه بعدی به آنجا بروم و مقداری کره خریداری نمایم. نیم ساعتی در ایستگاه منتظر اتوبوس کذایی نشستم. وقتی که آمد تا ترمینال خوب رفت. ولی حرکت از آن نقطه تا فلکه مقصد کند شد. علّت را نمی دانستم. نزدیکای میدان مارّالذّکر مسافرین پیاده شدند و بقیه مسافت را پیاده گز کردیم. به بازارچه پاسرو رفتم. لبنیاتی دستفروش پیدایش نبود. به داخل مغازه آشنایی داخل شده و قیمت کره محلّی را پرسیدم. گفت کیلویی 90هزار تومان. به جستجوی کالای مطلوبم به دکانهای مجاور مسجد جامع سر زدم. آنچه می خواستم را کیلویی سی هزار تومان می فروخت. توضیح اینکه خواستم کار را زودتر تمام و بخانه برگردم. پس بسوی میدان شهرداری / وحدت روی آوردم. دیدم راه های ورود و خروج از آن را راهور و آتش نشانی مسدود کرده اند. یکی رفته بود بالای نماد وحدت وسط حوض و با نیم تنه لختش خطاب به جمعیت فریاد هایی می زد. من نیمه کر از اطرافیان جریان را پرسیدم. می گفتند آن مضطر همه را ول معطّل کرده و می خواهد پس از خالی کردن دقّ دلش بر خضرات مسوؤلین خودش را با پرتاب به زیر بکشتن دهد. بعضی گفتند این هم یکی از نمایش های روز است. بهر حال برداشت همه از حوادث و وقایع با یکدیگر توفیر دارد. خط ها از کار افتاده بودند. یکی از برادر زنهایم ، توله گه ن توصیه می کند بیخود معطّل نمانم و پای پیاده بسوی ترمینال و از آنجا با تاکسی و غیره به خانه برگردم. از خیابان شهدا سوار تاکسی شده در ترمینال با یک کرایه شخصی تا پل جهاد سازندگی آمدم. فشار مثانه مجبورم کرد که تجدید وضو کنم. قبل از اذان مغرب نمار عصرم را اداء کردم. حادثه میدان وحدت / شهرداری در ذهنم بود. براستی حضرات مسئولین چقدر بی خیالند. ملّت چکار باید بکنند تا آقایان اینقدر دوستشان ندارند و در پی توسعه میدان عمل در بیرون از مملکت نباشند ؟ به همین بهانه بر گرده مردم سواری کنند.
دمدمای سحر خود را مشغول محادله با باجناق ناتوی خود دیدم که دفاعیاتش بدلم نمی نشیند. چند نفر از بزرگان قوم خود را دیدم که حوصله شان از توجیهات ما دو نفر سر رفته به سوی درب خانه حاج اسکندر می رفتند که همگی دار فانی را وداع گفته اند. یعنی نوبت ما هم نزدیک است. خدا کند قبل از وقوع الحاقّه به صراط مستقیم راه یابیم. آمریکایی ها که کفری شوند پنجره اطاقشان را باز کرده مردم را به گلوله می بندند. ژاپنی ها چنان پنجره ای را بسته با هاراکیری شکم خود را می شکافند. شورویها آنانی را که امکان آدم تراز نوشان نیست سر به نیست می کنند. طاغوت ها بسیارند و ولی راستین تنها خدای رحمان است که در مخمصه ها اجازه یا لزوم ترک قوم ظالم را می دهد. عدّه معتنابهی راهی قزاقستان شده اند تا کسب روزی کنند. امّا چه روزیی در پیش دارند !؟