21 گرم چی ؟
21 گرم چی ؟
«21 گرم » فيلمی است امريكايی به كارگردانی فيلمساز مكزيكی بنام آلخاندرو گونزالس اينياريتو و نقش آفرينی شون پن و چند هنرپيشه هموطن كارگردان كه بازيگر نقش مكمّل آن نامزد اسكار می شود. فروش خوبی هم كرد. راقم با ظرائف فنی اين اثر چندان كاری ندارد. بهر حال گروهی هنرمند توانسته اند مسأله معتنابهی را مطرح كنند. شخصيّت های ماجرا چنان با همديگر برمی خورند كه مصداق ضرب المثل قزاقی « آدامنكٌ باسی – آللانكٌ دوبی » به نظر می آيد. يعنی سر آدم توپ خداست كه خودش در و تخته را جور می كند تا زندگی عدّه ای بهمديگر گره بخورد. اتّفاقات پيش بينی نشده آدمها را دچار سرگيجه می سازد. آنان نمی دانند اين حوادث را چگونه تلقّی نمايند. آنكه به ايمانی دست يافته بود كفری می شود. يكی كه همه چيز را حساب و كتاب می كند از حلّ مسأله مبتلابه در می ماند. او نمی داند كه چرا به دنيا آمده و چرا 21 گرم از وزن جسمش در لحظه مرگ كاسته می شود. خود اين چيست؟ اين رياضيدان – پل - كه با قلب اهدايی يك قربانی تصادف – مايكل- ، توسّط بيوه اش ، امكان ادامه زندگی يافته است در اثر درگيری های بعدی با راننده ای – جك - كه به علّت بی احتياطی موجب مرگ مايكل و دو كودك او شده بود ، دچار تشنّج گشته و باز در كام اجل می افتد. ولی ديگر حاضر به بستری شدن در اطاق انتظار مرگ ديگری نیست. او گرچه بااستناد به شعری از يك شاعر برزيلی ، هدف از گردش زمين را تلاقی انسانها می شمارد ، تن به توقّع امداد های غيبی نمی دهد. وی به خيال تسلّی خاطر بيوه مقتول و مادر عزادار دو دختركش راننده خاطی و متواری از صحنه سانحه را شناسايی كرده ، درصدد قتل برای مجازات او برمی آيد. امّا در هنگامه مواجهه با آن فرد ضعف نفس نشان داده فقط از مشارٌاليه می خواهد كه منطقه را ترك نمايد. ليكن وقتی وانمود به قتل می نمايد، با خود وی مواجه می گردد كه خواهان تيرخوردن است.پل رياضيدان كه همه محاسباتش غلط از آب درآمده بضرب گلوله هفت تير خودش از پا در می آيد. بعيد نيست اين صدمه از ناشیگریش ناشی شده باشد. زن و جك مجروح را به بيمارستان می رسانند. قبل از هر كار نياز به تزريق خون به مصدوم پيش می آيد. زن داوطلب اهدای خون خود می گردد.وليكن ، خون او عليرغم همگروهی ، به علّت آلودگی به سموم الكل و هروئين ، بدرد نمی خورد. اينك وقت كسر 21 گرم فرا رسيده است ؛ امّا پل محتضرنمی داند اين جزء از هستی او چه بوده و چرا منتزع می شود.
می گويند روح همان نفس آدمی وعنصری مادّی است كه لاجرم وزن و حجم دارد. البتّه كشف خصوصيات عينی اين پديده كفايت نمی كند. پس بايد به ماهيت و حكمت اين موجود پی برد. امثال پل علمگرا در آستانه حقيقت اين 21 گرم قرار دارند ولی آماده ورود به آن نيستند. اينها می پندارند خلقت عالم و آدم از باب لهو و لعب بوده هر واقعه از روی تصادف واقع می شود. در گفتمان اسلامی پس از نفخ روح ربانی در آدم و ذريّه اش كليه كارگزاران هستی در مقابل او به كرنش وادار می شوند تا جانشين خدا در زمين شوند ؛ زيرا هيچ مخلوق ديگری داوطلب برداشتن اين بار خطير و ثقيل نشده است. انسانی كه بداند و اذعان كند اين امكان گسترده نعمت پروردگارش است در ادای اين امانت هرگز كوتاهی نخواهد ورزيد و اين امر جز از راه رعايت مشيّت الهی ميسّر نتواند بود. بايد در اين طريق صبور و اهل مدارا و تعاون در راستای پيشبرد امر خلّاقيّت بود. لازم نيست با بت كردن چيز يا كسي تن به خواسته های ناروايش قرار داده شود. پل حسابكار می خواست برای ترضيه زنی كه از مصيبت وارده بر خود دچار پريشان خاطری و اعتياد شده بود يك راننده خاطی را كه بهر حال مرتكب قتل عمدی نشده بود قصاص كند. البتّه عرضه اين امر را هم نداشت و از شدّت يأس مرد. زن خودش نيز كه از يافتن بچه ای از وی مأيوس شده بود پی طلاق می رود.
شخصيت ديگر اين ماجرا ( جك ) كه مجرمی سابقه دار ولی تائب بوده و در خدمت كليسا قرار داشته و مبلّغ اصول اخلاقی مسيحيّت است ، در كارش بسيار شوريده و تندرو می باشد. وی در اين مورد حتّی در حقّ فرزندانش نيز سختگيری می نمايد. مثلاً وقتی پسرش ضربه ای بر دست دختر كوچولويش می زند به طفل مضروبش دستور می دهد كه دست ديگرش را جلو بياورد تا برادرش با حكم پدر ضربه ای ديگری بر آن وارد آورد. چون عيسی ( ع ) فرموده است كه اگر يكی بر گونه تو سيلی زد روی ديگرت را بياور تا بر آن هم كشيده زند. كار جك نقض غرض فاحش بيش نيست. به عبارت ديگر تبليغ محبت با خشونت است. اين فرد كه با تندروی در كارش شكست خورده و به علّت بی احتياطی سبب مرگ يك مرد و دو طفل شده است كفرش درآمده و خداي را خائن اعلام می نمايد تا خطاپوش خود سازد. گمان می كند چون پروردگار از حال هر تار موی او خبر دارد مسؤول عواقب اعمال وی است. جالب اينكه چون با اتوموبيل اعطايی عيسی ( ع ) تصادف كرده می تواند عليه او اقامه دعوی كند . وانگهی چرا اين خدا به جرأت كمك به مصدومين تصادف كذايی را نداده است ! لذا می رود به پليس مراجعه می كند كه با ترفند های زن و دوست كشيشش با وكيل قسر در می رود. امّا وجدان يا غرور جك وادارش می سازد كه جهت مجازات شدن به سراغ پل رياضيدان بيايد. ليكن كار به نتيجه ای ديگر منجر می شود كه همانا مرگ پل بدست خودش است. نكته ديگر داستان فيلم برخورد همسر جك با اين واقعه است كه عمل شوهرش به صرف منافع بچه هايش را نمی تواند بپذيرد. او كه مانند پل قائل به ادامه زندگی بهر بهائيست امكان تبرئه جك را با مساعدت كشيش و خدمت وكيل فراهم می آورد. جالبتر اينكه شب جشن تولد جك و زمان وقوع حادثه ، خانم بلوزی بر تن دارد با نقش پرچم ايالات متحده امريكا كه بر اسكناس هايش اين جمله درج شده است : we trust god. ( ما به خدا ايمان داريم ). در يكی دو جا هم مشاهده می شود : god bless USA.
( خدايا به ايالات متحده امريكا بركت ده ! ). اين مملكت كه پراگماتيسم آن از كفر ابليس هم معروفتر است بايد هم اهاليش خدا را فقط به خاطر داده هايش قبول داشته باشد. آنان هر جا ربّ العالمين را به نفع خود نبينند فراموش می نمايند و با وارد نيرنگ می شوند. امّا مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين. صدق الله العظيم.