21 گرم چی ؟

 21 گرم چی ؟


     «21 گرم » فيلمی است امريكايی به كارگردانی فيلمساز مكزيكی بنام آلخاندرو گونزالس اينياريتو و نقش آفرينی شون پن و چند هنرپيشه هموطن كارگردان كه بازيگر نقش مكمّل آن نامزد اسكار می شود. فروش خوبی هم كرد. راقم با ظرائف فنی اين اثر چندان كاری ندارد. بهر حال گروهی هنرمند توانسته اند مسأله معتنابهی را مطرح كنند. شخصيّت های ماجرا چنان با همديگر برمی خورند كه مصداق ضرب المثل قزاقی « آدامنكٌ باسی – آللانكٌ دوبی » به نظر می آيد. يعنی سر آدم توپ خداست كه خودش در و تخته را جور می كند تا زندگی عدّه ای بهمديگر گره بخورد. اتّفاقات پيش بينی نشده آدمها را دچار سرگيجه می سازد. آنان نمی دانند اين حوادث را چگونه تلقّی نمايند. آنكه به ايمانی دست يافته بود كفری می شود. يكی كه همه چيز را حساب و كتاب می كند از حلّ مسأله مبتلابه در می ماند. او نمی داند كه چرا به دنيا آمده و چرا 21 گرم از وزن جسمش در لحظه مرگ  كاسته می شود. خود اين چيست؟ اين رياضيدان – پل - كه با قلب اهدايی يك قربانی تصادف – مايكل- ، توسّط بيوه اش ، امكان ادامه زندگی يافته است در اثر درگيری های بعدی با راننده ای – جك - كه به علّت بی احتياطی موجب مرگ مايكل و دو كودك او شده بود ، دچار تشنّج گشته و باز در كام اجل می افتد. ولی ديگر حاضر به بستری شدن در اطاق انتظار مرگ ديگری نیست. او گرچه بااستناد به شعری از يك شاعر برزيلی ، هدف از گردش زمين را تلاقی انسانها می شمارد ، تن به توقّع امداد های غيبی نمی دهد. وی به خيال تسلّی خاطر بيوه مقتول و مادر عزادار دو دختركش راننده خاطی و متواری از صحنه سانحه را شناسايی كرده ، درصدد قتل برای مجازات او برمی آيد. امّا در هنگامه مواجهه با آن فرد ضعف نفس نشان داده فقط از مشارٌاليه می خواهد كه منطقه را ترك نمايد. ليكن وقتی وانمود به قتل می نمايد، با خود وی مواجه می گردد كه خواهان تيرخوردن است.پل رياضيدان كه همه محاسباتش غلط از آب درآمده بضرب گلوله هفت تير خودش از پا در می آيد. بعيد نيست اين صدمه از ناشیگریش ناشی شده باشد. زن و جك مجروح را به بيمارستان می رسانند. قبل از هر كار نياز به تزريق خون به مصدوم پيش می آيد. زن داوطلب اهدای خون خود می گردد.وليكن ، خون او عليرغم همگروهی ، به علّت آلودگی به سموم الكل و هروئين ، بدرد نمی خورد. اينك وقت كسر 21 گرم فرا رسيده است ؛ امّا پل محتضرنمی داند اين جزء از هستی او چه بوده و چرا منتزع می شود.

می گويند روح همان نفس آدمی وعنصری مادّی است كه لاجرم وزن و حجم دارد. البتّه كشف خصوصيات عينی اين پديده كفايت نمی كند. پس بايد به ماهيت و حكمت اين موجود پی برد. امثال پل علمگرا در آستانه حقيقت اين 21 گرم قرار دارند ولی آماده ورود به آن نيستند. اينها می پندارند خلقت عالم و آدم از باب لهو و لعب بوده هر واقعه از روی تصادف واقع می شود. در گفتمان اسلامی پس از نفخ روح ربانی در آدم و ذريّه اش كليه كارگزاران هستی در مقابل او به كرنش وادار می شوند تا جانشين خدا در زمين شوند ؛ زيرا هيچ مخلوق ديگری داوطلب برداشتن اين بار خطير و ثقيل نشده است. انسانی كه بداند و اذعان كند اين امكان گسترده نعمت پروردگارش است در ادای اين امانت هرگز كوتاهی نخواهد ورزيد و اين امر جز از راه رعايت مشيّت الهی ميسّر نتواند بود. بايد در اين طريق صبور و اهل مدارا و تعاون در راستای پيشبرد امر خلّاقيّت بود. لازم نيست با بت كردن چيز يا كسي تن به خواسته های ناروايش قرار داده شود. پل حسابكار می خواست برای ترضيه زنی كه از مصيبت وارده بر خود دچار پريشان خاطری و اعتياد شده بود يك راننده خاطی را كه بهر حال مرتكب قتل عمدی نشده بود قصاص كند. البتّه عرضه اين امر را هم نداشت و از شدّت يأس مرد. زن خودش نيز كه از يافتن بچه ای از وی مأيوس شده بود پی طلاق می رود.

شخصيت ديگر اين ماجرا ( جك ) كه مجرمی سابقه دار ولی تائب بوده و در خدمت كليسا قرار داشته و مبلّغ اصول اخلاقی مسيحيّت است ، در كارش بسيار شوريده و تندرو می باشد. وی در اين مورد حتّی در حقّ فرزندانش نيز سختگيری می نمايد. مثلاً وقتی پسرش ضربه ای بر دست دختر كوچولويش می زند به طفل مضروبش دستور می دهد كه دست ديگرش را جلو بياورد تا برادرش با حكم پدر ضربه ای ديگری بر آن وارد آورد. چون عيسی ( ع ) فرموده است كه اگر يكی بر گونه تو سيلی زد روی ديگرت را بياور تا بر آن هم كشيده زند. كار جك نقض غرض فاحش بيش نيست. به عبارت ديگر تبليغ محبت با خشونت است. اين فرد كه با تندروی در كارش شكست خورده و به علّت بی احتياطی سبب مرگ يك مرد و دو طفل شده است كفرش درآمده و خداي را خائن اعلام می نمايد تا خطاپوش خود سازد. گمان می كند چون پروردگار از حال هر تار موی او خبر دارد مسؤول عواقب اعمال وی است. جالب اينكه چون با اتوموبيل اعطايی عيسی ( ع ) تصادف كرده می تواند عليه او اقامه دعوی كند . وانگهی چرا اين خدا به جرأت كمك به مصدومين تصادف كذايی را نداده است ! لذا می رود به پليس مراجعه می كند كه با ترفند های زن و دوست كشيشش با وكيل قسر در می رود. امّا وجدان يا غرور جك وادارش می سازد كه جهت مجازات شدن به سراغ پل رياضيدان بيايد. ليكن كار به نتيجه ای ديگر منجر می شود كه همانا مرگ پل بدست خودش است. نكته ديگر داستان فيلم برخورد همسر جك با اين واقعه است كه عمل شوهرش به صرف منافع بچه هايش را نمی تواند بپذيرد. او كه مانند پل قائل به ادامه زندگی بهر بهائيست امكان تبرئه جك را با مساعدت كشيش و خدمت وكيل فراهم می آورد. جالبتر اينكه شب جشن تولد جك و زمان وقوع حادثه ، خانم بلوزی بر تن دارد با نقش پرچم ايالات متحده امريكا كه بر اسكناس هايش اين جمله درج شده است :    we trust god.  ( ما به خدا ايمان داريم ). در يكی دو جا هم مشاهده می شود : god bless USA.

( خدايا به ايالات متحده امريكا بركت ده ! ). اين مملكت كه پراگماتيسم آن از كفر ابليس هم معروفتر است بايد هم اهاليش خدا را فقط به خاطر داده هايش قبول داشته باشد. آنان هر جا ربّ العالمين را به نفع خود نبينند فراموش می نمايند و با وارد نيرنگ می شوند. امّا مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين. صدق الله العظيم. 

بعثت : كی و چرا ؟

بعثت: كى و چرا؟

27 رجب(13 سال قبل از هجرت) را شيعيان اماميه به عنوان مبعث حضرت رسول اكرم (ص) تعطيل مى كنند كه امسال برابر با روز شنبه 20 مرداد 1386 خورشيدى است. امّا اهل سنت و جماعت مى گويند: بعثت پيامبر اسلام (ص) همان شب قدر است كه بيست و هفتم ماه رمضان اتفاق افتاد. شخصا ً تقويم دوم را معقول تر مى دانم. نمى توانم به راحتى قبول كنم كه آن پيغمبرحق ، قبل از نزول وحى الهى  ، رسالت ابلاغ آن را به همه عالميان عهده دار شده باشد و فاصله آن از زمان فرود آمدن كلام خدا نيز ناروا مى نمايد. بهرحال ذات مبارك او رحمتى بر عالمين بوده است  تا ارتباط خداى خالق با مخلوقات بالغ او به آخرين مرحله كمال برسد بنحويكه مخاطبين اولين پيامبران و طرف خطاب خاتم الانبياء بتوانند در شكل امت اسلامى شاكله اعلاى خود را تحقق بخشند. قبل از آن شعوب و قبائل بشرى با شرايع و ملل گوناگون شكل گرفته بودند ولي عدم همزيستى آنها با يكديگر مسبب اختلافات و منازعات بى پايان بود. چنانكه در تواريخ معتبر آمده است، حضرت محمد (ص) قبل از بعثت نيز قابليت اعجاب آور خود را در تأليف طوايف و عشاير عرب ابراز داشته و بخاطر درستكاريش ملقب به امين شده بود. ايشان در ايام جوانى مبادرت به تشكيل حلف فضول  نموده بود كه قسم به حمايت از مظلومين بى پناه خورده بودند. به محض هجرت به مدينه (يثرب سابق) پيامبر (ص)،به مثابه يك ولی امر، با همه اهالى آن شهر پيمانى مى بندد كه ضامن صلح و كفيل  رعايت حقوق همگان بود. طرفين اين قرارداد به مثابه شهروندان آن شهر در مقابل همديگر حقوق و تكاليفى داشتند  كه اولين قانون اساسى مكتوب تاريخ بشر بشمار مى رود. اين ميثاق تاكنون نيز مى تواند بين اهل كتاب(پيمان مكتوب) معتبر تلقى شود؛ زيرا خبر موثقى دال بر نسخ آن وجود ندارد ؛ بلكه متخلّفين از اين كتاب مستحق مجازات بوده اند(ن.ك.«ملّت يا امّت» هفته نامه صحرا/سال ششم/شماره 113/شنبه 4مهر ماه83 ) . بعبارت ديگر نه تنها اهل كتاب (يهوديان، مسيحيان، صابئين، زردشتيان) بلكه كافرين نيز مشمول عنوان امّت محمديند مگر اينكه به خاطر تجاوز به حقوق شناخته شده بشرى با آنها برخورد مناسب شود.

      النّهايه از جمهوري اسلامي ايران اين توقّع هست كه به عنوان امّ القراي اسلام بدون هيچگونه تبعيضي حقوق همه شهروندان ايراني را مراعات نموده وبه وظايف خود درقبال تك تك آحاد ملْت اهتمام كند . وانگهي بايد اين جمهوري بديع، به مثابه يك الگوي عالي پايبندي به ميثاق هاي بين المللي ،حقوق بشر را نيز-حتّي بيش از ساير حكومتها رعايت كند. والسّلام!

                                                         گرگان14/5/1386

ادامه نوشته

زبان قزاقی ( 24 )

                               وند های تعلّق اسم

در زبان قزاقی تعلّق يك چيز به شي ء ( انسان ) ديگر بوسيله وندهای تعلّق معلوم می شود.

واژه های دارای اين وند ها در رابطه با اشخاص سه گانه ، اوّل شخص ( متكلّم ) ، دوم شخص ( مخاطب ) و سوم شخص ( غايب ) گفته می شوند. ( جدول )

نسبت تعلّق يك يا چند چيز تنها به يك چيز يا انسان را تعلّق خصوصی ناميده و بالعكس نسبت چنين تعلّقی به اشياء يا انسان های كثير را تعلّق مشترك نامند.

الگوی تعلّق

1- تعلّق خصوصی

اوّل شخص مفرد : (менің әкем ( әкелерім

دوم شخص مفرد :عاميانه   (-сенің әкең ( әкелерің 

محترمانه :( сіздің әкеңіз ( әкелеріңіз

سوم شخص مفرد :(оның әкесі ( әкелері 

اوّل شخص جمع :( біздің ( біздердің )  әкеміз (әкелеріміз  

دوم شخص جمع :( сендердің ( сіздердің ) әкең ( әкелерің )

سوم شخص جمع :( олардың әкесі ( әкелері )

                          

ميراث پيغمبر اشخاص است نه اموال

پس از آنکه خداوند متعال آیه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا» را نازل فرمود و با نزول این آیه پروندۀ شریعت اسلام در قالب مجموعه ای مملو از فرامین الهی به بشریت تقدیم شد، و ملت محمدی- علی صاحبها الصلاة و السلام- به کمال نهایی عزت و مجد رسید، پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم دارفانی را وداع گفت.
رسول خدا صلی الله علیه وسلم مردانی را تربیت فرمود که هر کدام از آنها تا قیام قیامت پیشوا و رهبر امت قرار گرفتند. از میان آنها می توان خلفای راشدین، ائمه هدایت یافته، ستارگان فقه و فقاهت، بزرگان تفسیر، فرماندهان جهاد و اکابر زهد و عرفان را نام برد.
پیامبر صلی الله علیه وسلم صحابه رضوان الله علیهم اجمعین را آموزش داد و در راستای تربیت آنها از هیچ کوششی دریغ نورزید. آنها فاتحان بی نظیر، رهبران مجد و بیداری اسلامی و الگو و اسوه برای طیف‏های مختلف در طول تاریخ درخشان اسلام قرار گرفتند.
آری؛ زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم وفات نمود، زرۀ مبارکش نزد یک یهودی به خاطر 30 صاع جو رهن بود. نه دیناری و نه درهمی به ارث گذاشت، و نه دخترانش از او ارث بردند و نه خویشاوندان نزدیکش. چرا که خودش فرموده بود: «ما گروه انبیاء مال و منال به ارث نمی گذاریم، هرچیزی که از ما باقی بماند صدقه است.» در خانه ای از خشت وفات نمود و در همان خانه آرمید. منزل و کاخ و برجی از او به جا نماند. نه باغی بزرگ و نه گنجی به ارث گذاشت، بلکه همانطور که به دنیا پا نهاده بود همانگونه از این دنیا رخت بربست. اما منهجی ربانی، عقیده ای بزرگ و بی نظیر، سنتی پاک و بی آلایش و دولتی اسلامی برگرفته از عدل و داد، امتی با ایمان راسخ و محکم و پیامی ربانی و محمدی به ارمغان گذاشت که زمانه نمی تواند آن را مدفون کند و نه طوفانهای سهمگین قادرند که آن را از بین ببرند و نه آبهای تند و جاری می توانند آثارش را محو کنند و نه روزگار می تواند فراموشش کند.
ایشان خلیفه اول و جانشین بر حق، حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه؛ آن رادمردی که نشانۀ کامل صدق و صفا، ایمان و جانفشانی بود را تربیت نمود. حضرت عمر رضی الله عنه؛ آن مرد عدل و داد، امام قاطع و فاروق اسلام را تعلیم داد. عثمان بن عفان رضی الله عنه؛ آن رادمرد ربانی، حامل و جامع قرآن و نمونه سخاوت و جود را تحویل جامعه داد، و تمرین عشق و شجاعت را به حضرت علی رضی الله عنه؛ آن شمشیر برّان و دریای علم و دانش و رادمرد میدان رزم داد. او همچنین حضرت عبدالله ابن عباس رضی الله عنه مفسر و ترجمان قرآن و دانشمند امت، و اُبی بن کعب رضی الله عنه سردار قاریان قرآن، معاذبن جبل؛ رهنما و الگوی علما به سوی بهشت برین، ابوذر غفاری رضی الله عنه و سعد بن معاذ شخصیتی که عرش الهی به خاطرش به لرزه افتاد، خالد بن ولید رضی الله عنه؛ آن شمشیر از غلاف کشیده خدا، خالدی که در هیچ جنگی شکست را تجربه نکرد و همیشه پیروز و قهرمان میدان بود، و هزاران تن دیگر از صحابه؛ آن مشعل داران نور و ایمان که سینه هایشان دیوان صداقت، عدالت، ایستادگی، برادری، شجاعت، سخاوت، غمخواری، اصلاح و تربیت بود را پرورش داده و به جهان بشری تحویل داد.
به خاطر تربیت صحیح این افراد بود که تمدن نوین اسلام، تمدنی به جا مانده و دست نخورده و پیشرفته در طول تاریخ درخشانش بوده و خواهد بود. زیرا افکار صحیح و شیوه های عملی دقیق و روشن زندگی، اخلاق نیکو را به ارمغان آورده و صفات پسندیده و تعالیم زیبای روح و روان را فراروی بشریت می گذارد. بر خلاف تمدنهایی که زور، ظلم و ستم، تن پروری و غوطه ور شدن در شهوات و نزوات شعار اساسی آنها بوده، چنانچه امپراطورهای روم و ایران (قیصر و کسری) از خود ایوان، کاخ و کوخ، باغ، ناقوس و بوق به ارمغان آوردند و رفتند، اما خبری از اخلاق، عدل و عدالت محوری، صداقت و راستی، حیا و عفت نبوده که با ظهور اسلام لشکریان جانفشان اسلام (صحابه) این دو ابرقدرت را شکست دادند. بشنویم از پادشاهان مصر، فراعنه که اهرام سه گانه و مجسمه های سنگی بی روح از آنها به ثبت رسید. اما علم سودمند، عمل نیک، مساوات و برابری و عدل و داد با تاریخشان در تضاد بود.
نور اسلام با آمدن پیامبر صلی الله علیه وسلم تابیدن گرفت و فرش عدالت اسلامی گسترانیده شد و آثار عمارتهای برگرفته از خاک دوباره در دل زمین فرو رفت، در حالی که اسلام به بنا، مرمت و بازسازی تاکید می کند اما ابتدا ساختمان روح و روان و بنای نفس و جان، تزکیه و اصلاح قلب و پاکی درون و وجدان را می سازد. سپس بر شهرسازی، صنعت و تکنولوژی و فناوریهای نوین تاکید می کند. چنان که در زندگی رسول اکرم صلی الله علیه وسلم نمونۀ بارزی از آن مشهود است. در خانه ای کوچک و ساخته شده از خشت و گل زندگی می کرد. نور هدایت بشریت از همین خانه کوچک درخشیدن گرفت و خورشید عدالتش بر جهان تابیدن گرفت و شعاع نور ایمان در دنیا پخش شد. در همین خانه گِلی و خشتی جبرئیل علیه السلام فرود آمد و قرآن حکیم و منهج ربانی و راه راست را بر نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وسلم نازل فرمود. در همین خانه دولت اسلامی تشکیل شد و منشور عدالت گونه اش، ظلم و ستم، استبداد و بی بند و باری و جهل و بی سوادی را در نطفه خفه کرد.
زمانی که رسول خدا صلی الله علیه وسلم به پیامبری رسید مردم نیاز مبرم به خانه های مستحکم و راههای مواصلاتی، مزارع  پیشرفته و نیاز به راه اندازی کارخانه های بافندگی و ریسندگی و آهن آلات و... داشتند، اما رسول اکرم صلی الله علیه وسلم ابتدا از خود انسانها شروع نموده به تربیت و پرورش آنها پرداخت. نور ایمان و تعالیم گهربار اسلام را در دلهایشان جا داد. زیرا انسان زمانی که به رشد، اصلاح و تکامل برسد قلبش مملو از نور ایمان و محبت الهی می شود و افکارش روشن و شفاف می گردد و همتش اوج می گیرد. در این هنگام به پیشرفت زندگی و اصلاح دین و دنیای خود می پردازد. چه فایده ای از راه اندازی اَبَرکارخانه ها و شرکتها و تفریحگاهها و باغات به انسان می رسد زمانی که نور ایمان در دلش نباشد. انسانهای گنهکار، بدبخت و سست فطرت و رهبران ظلم و جور چند روزی از آنها استفاده می کنند و با دستان خود به تخریب عمارتها روی می آورند. فساد و فحشا را در شهرها به راه می اندازند و تمام آبادانی دنیا را به ویرانه ای تبدیل می کنند، اما روزی که اصلاح شوند و تربیت صحیح حاصل کنند، به سوی ایمان، عدل، مهربانی، آزادگی، امنیت، اخلاق و سربلندی رهنمون می شوند و تمدن زیبای اسلامی را زنده می کنند و بشریت را خط می دهند و دین و دنیای خود را با هوشیاری آباد می گردانند.
به همین علت بود که پیامبر صلی الله علیه وسلم نسل اول (صحابه) را چنین تربیت کرد و مدت مدیدی نگذشته بود که نور تمدن اسلامی در اروپا تابید و خورشیدش دشتهای هند و سند را منوّر ساخت و با قافله علما و فقها و مصلحین و داعیان بر حق، جنگل های آفریقا و دشتهای تاشکند و نهاوند را فتح نمود و اگر ملتی بخواهد تمدن و ثقافت اسلامی و رهاورد ایمانی علم و معرفت را که اسلام آورده، از عقول اهل ایمان بزداید هرگز نخواهد توانست. خداوند متعال می فرماید: «یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون»

نوشته: دکترعائض القرنی
ترجمه: ابوحذیفه

قوم نگاری قزاقهای ايران

قوم نگاری قزاقهای ايران

1-  نگاهی به گذشته

2-  1- مروری در تاريخ قوم قزاق

3-  1- مهاجرت به ايران

 

2- دريچه ای به اكنون

1-2- زيستگاه

2- 2- فكر و مذهب

1-      2- 2- زبان قزاقی و الفباء آن

2-      2- 2- ميراث ادبی و هنری

3-      2- 2- دين و مذهب و آداب مربوطه

 

3-2- جامعه

1-3-2- نظام خويشاوندی

2-3- 2- خانواده

3-3- 2- ازدواج

4-3- 2- نامزدی

4-      3- 2- عروسی

4-2- اقتصاد

 

3-فرهنگ

 

از بدويّت تا مدنيّت

از بدويّت تا مدنيّت

چندی پيش از بندرتركمن به گرگان بر می گشتيم با پرايد دوست تركمنم كه دانشجوی حقوق دانشگاه آزاد است. او برای رفع اشكالاتش به نزد من می آيد و قصد دارد تا مقطع دكتری درسش را ادامه دهد. آن روز هم به گرگان آمده تا نماز عصر موادی از قانون مدنی ( نكاح ) را با هم مرور كرده بود و طبق قرار قبلی به اتفاق حاج سرسنبای به بندر تركمن آمده بوديم تا در مراسم صدقه دكتر حاجی چالاك به مناسبت تشرّف نامبرده به حجّ عمره به مثابه پزشك كاراوان حضور بهمرسانيم. يكسره به مسجدی از مساجد قزاق محلّه شمالی رفتيم تا از ثواب نماز جماعت در مسجد هم برخوردار شويم. وانگهی مهمانان اصلی هم اهل مسجد بودند. قبل از ما سايرين آمده بودند. چای و شيرينی كه صرف گرديد غذا را كشيدند. موقع بازگشت به گرگان ، دخترم بالدانای و دامادم فرهاد به ما ملحق شدند. در راه برای كوتاه شدن سفر از هر دری گفتگو شد. يكی از موضوعات مباحثه تمدّن بود و تفاوت آن با فرهنگ. اين مطلب مورد توافق قرار گرفت كه هيچ قوم و ملّتی فاقد فرهنگ - خوب يا بد - نيست ولی بايد چه چيز ديگر داشته باشد تا متمدّن شناخته شود؟ اين سؤال برای همان دانشچوی پرشور مطرح شده بود تا با تعمّق و به اتّكای معلوماتش به آن جواب دهد. مشارٌاليه نتوانست جوابی قانع كننده بدهد. به هر سو گريزی زد. منجمله اظهار داشت كه تمدّن عين ديانت است. امّا نتوانست ادعايش را مستدل نمايد. سكوت را من بهم زدم. گفتم تمدّن از مدنيت آب می خورد كه همانا شهری شدن است و مرحله بعد از بدويّت. « بدويّت » را شايد بتوان هم بيابان نشينی تعريف كرد و هم زندگی ابتدايی. بيابان نشين ها ، مثل اقوام بدوی ، از ديگران جدا مانده و روابط آنان در چارچوب خانواده ، خاندان و قبيله قرار می گيرد كه اعضای آنها از يك ايل و تبارند. فرد نسبت به جمع خود احساس استقلال نمی كند و تابع رسم و عادت قوم و مطيع اوامر بزرگان آن است. اعضای ايلات ديگر دشمن تلقّی شده و صاحب حق بشمار نمی روند. هر يك از ابشان مسؤول اعمال ساير وابستگانشان محسوب شده می توان آنان را مورد انتقام ، قصاص و تقاس قرار داد. اينگونه اجتماعات به شكل روستا ، آبادی و امثال آنها پديدار می گردد.   

تحوّلات اجتماع منجر به ايجاد شهر گرديد كه حاصل بهم پيوستن آبادی ها و قراء بوده است. از قرار معلوم انسان ها نمی توانستند احتياجاتشان را در اشكال بدوی تأمين نمايند. ادغام و ائتلاف قبايل و طوايف مقتضای زمان بود كه خواه ناخواه تحقّق يافت. عدم مسالمت در اين امر نتيجه ای جز اعمال زور ديگران به صورت تجاوز و ورود به عنف نمی توانست داشت. به عبارت ديگر چاره ای جز ايجاد رابطه و علائق گوناگون با سايرين وجود ندارد. بهر حال وقتی اتّحاد قبائل برای ايجاد ملل ممكن نشود جنگ های بين الملل اتّفاق می افتد. فتوحات قدرتمندان طوايف و قبايل را به زندگی مشترك وادار می سازد. در شكل جديد معيشت اقوام گوناگونی مشاركت می يابند كه تنظيم روابط آنها مستلزم نظامی مبتنی بر توافق عمومی ، صرفنظر از تنوّع نژادی ، قومی ، طبقاتی و دينی ، است. هر جامعه ای كه به چنين اجماعی دست يافت توانست انسجام خود را حفظ كند و هر كدام از آنها كه به جای ضوابط اتكایشان بر روابط بود بالأخره از هم پاشيده است. ضوابط مورد نظر قالباً به صورت مكتوب در آمده و بايد همه اعضای مؤلّفه شهر مشمول آن باشند.

دوست دانشجوی ما اشاره ای به نقش دين در تمدّن نموده بود كه در توجيه آن لازم است به مدينه نبوی توجّه شود. يكی از اهداف عمده خاتم النّبيّين ارتقاء عرب ها از عروبيت ( روابط عصبيّت قبيله ای ) به مدنيّت ( اخوت مدنی بر اساس آرمانهای عالی اسلامی ) بود. اين برنامه از آغاز رسالت محمّدی ( ص ) در مكّه مكرّمه شروع و با دعوت اعراب يثربی كه از تفرقه بين خود در برابر قوم يهود به ستوه آمده بودند ادامه يافته و به نوشتن و امضای اوّلين قانون اساسی مكتوب جهان استقرار يافت. اين قرارداد حقوق و تكاليف هر شهروند مدينه را – اعم از انصار ، مهاجرين ، مسيحیان و يهوديان – تنظيم كرده بود. اين گفتمان چندان فرقی با بحث شهروند و حقوق بشر ندارد. النّهايه ، از يك حقوقدان انتظار می رود كه از ماهيت قضايی مطالب حقوقی آگاه باشد و بداند كه برای چه هدفی كسب دانش می كند. دون شأن يك دانشجو است كه در پی نانی گرفتار بدنامی شود.           

گفتمان سی و هفتم ( آباي )

گفتمان سي و هفتم

1 ـ آدميّت آدم از نحوه آغاز كار معلوم مي شود نه از چگونه تمام كردن آن .

2 ـ فكر زيبائي كه در دل قرار دارد چون از دهان بيرون آيد جلوه اش بر باد مي رود .

3 ـ سخنان پرحكمت وقتي به نادان خودخواه گفته شود ، گاهي خاطر تسكين مي يابد و گاهي از ميان مي رود .

4 ـ از كسان نظر به دانش آنان طرفداري كن ؛ جانبداري ناروا باعث فساد آدم مي گردد .

5 ـ فرزند پدر ، دشمن آدم است و فرزند آدم خويشاوند تو .

6 ـ آزاده گرچه زياد بخواهد به اندك رضايت مي دهد . پست كم مي خواهد اما اگر اضافه هم بدهي راضي نمي گردد .

7 ـ اگر براي خود تلاش كني همچون حيواني خواهي بود كه براي خود مي چرد ؛ اگر بحكم تعهّد انساني خويش كوشش نمائي ، يكي از بندگان محبوب خدا خواهي بود .

8 ـ چه كسي به سقراط شوكران داد ، ژاندارك را در آتش سوزانيد ، عيسي (ع) را به صليب كشيد و پيغمبرمان (ص) را به لاشه شتر آلود ؟ عوام ، پس عوام را عقل نيست ؛ با حيله اي به راهش انداز .

9 ـ آدميزاد را زمان بار مي آورد . هر كه بد باشد همه معاصرانش مقصّرند .

10 ـ من اگر صاحب اختيار قانوني بودم ، زبان كسي را كه بگويد نمي توان منش آدم را اصلاح كرد ، مي بريدم .

11 ـ آدمي كه در دنيا تنها بماند مرده است . تمام غصّه ها بر سر او مي آيد . در دنيا همه بديها هم از عوام است و لطف و خوشيها نيز از عوام است . چه كسي طاقت اوّلي را دارد ؟ چه كسي از دومي به فساد نمي گرايد ؟

12 ـ چه كسي مبتلاي شرّ نمي شود ؟ قطع اميد از بي غيرتی است . براستي هيچ چيز در دنيا پايدار نيست ، پس بدي چگونه برقرار ماند ؟ آيا پس از زمستان سخت پربرف بهار خوش سرسبز با درياچه هاي پرآبش فرا نمي رسد ؟

13 ـ خشمگين كم حرف خشم و سطوتش در پي خواهد آمد . اگر جوش و خروش بنمايد ، رجزخواني مغرور يا ناكسی ترسو است .

14 ـ شادي و شادكامي از عوامل بزرگ سرمستيند . از هزار فرد يكي است كه رسوا نشده و عقلش برجا مي ماند .

15 ـ اگر مي خواهي كارت بالا بگيرد ، روش آنرا پيدا كن .

16 ـ منصب رفيع ، صخره اي مرتفع است ،

   مار هم با كوشش بر آن مي خزد ،

   پرنده شكاري هم با كوشش بر فراز آن پرواز مي كند .

   قوم تفرقه گرا بي نيل به آن مي ستايد ،

   سبكسران حقيقتش پندارند .

17 ـ دنيا درياچه اي است بيكران ،

   و زمان بادي است وزان .

   امواج نخست برادران بزرگند ،

   و امواج بعدي برادران كوچك ،   

   به نوبت ميرانده شوند ،

   و همچون پيش بنظر آيد .

18 ـ از پادشاهي كه بختش او را بر تخت نشانده ، عوامي كه با مغز خود پيشرفت كرده باشد برتر است .

19 ـ گداي سير آدم شيطان صفت است ،

   و فرد بيحركت صوفي رند .

20 ـ دوست بد چون سايه است ،

   چون آفتاب بر سرت بتابد ،

   از او نمي تواني گريخت ؛

   اما چون بر سرت ابر آيد ،

   او را نمي تواني يافت .

21 ـ با بي دوست همراز شو ،

   به بسيار دوست احترام كن .

   از بي خيال بپرهيز ،

   و از خشمگين طرفداري كن .

22 ـ خشم بي غيرت نازاست ،

   عشق ناپايدار نازاست ،

   و عالم بي تلميذ نازاست .

23 ـ تا بختت بالا بگيرد ، مردم هم دعاگوي تو مي باشند ، خود نيز دعاگوئي ؛ وقتيكه طالعت اوج گرفت ، فقط خودت دعا گوئي .

هفت

هفت

« هفت » عنوان فيلمی است معروف از ديويد فينچر كه اواخر آن را در سينما 4 صدا و سيما ديده ولی ندانسته بودم حرف حسابش چيست. اخيراً فرصتی دست داد تا نسخه نيمه كامل آن را كه همان دوبله اش است ببينم. سانسور و صدای نامفهوم _ برای گوش سنگين من _ بعضی نكاتش را مبهم می ساخت. اتّفاقاً به نسخه اوريژينال فيلم هم دست يافتم كه با وجود اندكی نواقص موضوع را روشن می نمايد. فی المجموع لبّ مطلب مفهوم شد و درميان گذاشتنش را با شما مناسب ديدم.

شخصيّت های اصلی اين فيلم عبارتند از يك كارآگاه كهنه كار كه يك هفته تا بازنشستگی او باقيمانده و همكار جوانش كه انگيزه وی در اين كار تب و تاب مبارزه با جنايتكاران است و بسيار خودسر و قد هم تشريف دارد. بازيگران اين نقش ها به ترتيب مورگان فريمن و براد بيت اند. اوّلی با مهارت سيمای پليسی را ارائه می دهد كه گرچه از شيوع جنايت در جامعه امريكا چنان به ستوه آمده كه از بدنيا آوردن فرزندش طفره می رود باز هم كنجكاو علل آن است. او می خواهد با اين ناهنجاری مرمن قانوناً برخورد كند. بهر حال اين دو كارآگاه جدّی مأمور رسيدگی به قتل فردی می شوند كه از شدّت پرخوراندن سقط شده است. قاتل با خون مقتول در كنار جسدش نوشته است : شكمپرستی. هيچكس حتّی آن دو كارآگاه نخست متوجه نيست كه بحث هفت گناه كبيره مطرح است. در كنار هر يك از قربانيان قتل های زنجيره ای نام يكی از گناهان هفتگانه نوشته می شود كه غلاوه بر شكمپرستی عبارتند از طمعكاری ، تكبّر ، شهوت ، حسادت ، خشم و تنبلی. در دانشنامه آزاد ويكيپديا چنين توضيح داده شده كه هفت گناه ما نحن فيه در اوائل مسيحيت توسط يك راهب جوان عنوان گرديده والنّهايه توسط يكی از كاردينال ها با اصلاحاتی تصويب گرديده است. در زبان انگليسی اين بزه ها seven deadly sins  است كه می تواند از سوی بی بصيرت هايی همچون ديويد ميلر و جان دو ی بنيادگرا هفت گناه مرگبار خوانده شود و لابد حكم قتل مرتكبان آنها صادر و اجرا گردد.گمان می كردم قتل و دزدی هم بايد در رديف گناهان كذايی باشد كه نيست. كاشف به عمل آمد كه نهی از قتل ، زنا ، دزدی و دروغ از فرامين دهگانه يهوه ( خدای يهودان ) است. بهر خال دو كارآگاه سخت كوش و پيگير نام و كنام قاتل سريالی را كشف می كنند. در يك تعقيب و گربز نفسگير كارآگاه جوان در احتيار جانی قرار می گيرد ولی عمداً او را نمی كشد. از قرار معلوم قاتل مأموريت خود را پايان يافته می بيند. پس بايد تكليف خودش هم روشن می شد. روزی كه همه از دستگيری اين ديوانه زنجيرگسسته نوميد شده و فكر می كنند جريان چند سال ديگر ادامه خواهد داشت وی شخصاً به اداره پليس آمده خود را به ديويد ميلر ( كارآگاه جوان ) تسليم می نمايد. او حاضر است به همه اعمال عجيب و وحشتناكش اعتراف كند به شرطی كه سه جسد باقيمانده را به دو كارآگاه متصدّی پرونده اش نشان بدهد. پليس چاره ای جز قبول شرط نمی بيند. از اداره تا محل مورد نظر جانی - بيابانی برهوت و پر از دكل های برق - بين جان دو ( آدمكش ) و كارآگاهان موصوف مباخثه ای در خصوص حقانيّت و بطلان عقيده و اعمال مزبور در می گيرد كه استدلال های طرفين كافی به نظر نمی آيد. بالأخره به پيشنهاد متّهم در نقطه ای از اتوموبيل پياده می شوند. كمی كه منتظر می مانند يك استيشن از راه می رسد . ويليام سامرست آن را متوقف كرده از راننده اش بازجويی می كند. او جواب می دهد كه محموله ای سفارشی برای كارآگاه جوان دارد. كارآگاه پير وقتی كارتون خونالود را باز می كند با حيرت متوجه می گردد كه حاوی سر زن همكارش است. در اين لحظه قاتل زنجيره ای به ديويد خبر می دهد كه زن باردارش را سربريده است و او را تحريك به انتقام می نمايد. تلاش سامرست برای خلع سلاح ميلر و منصرف ساختنش از قتل قاتل قسی القلب بی نتيجه می ماند. پريشانحالی كارآگاه مزبور در آن موقع غيرقابل توصيف بود. او كه در عمل تابع عقل ابزاری نبود نمی توانست منطق همكار كاركشته اش را درك كند. اينك تسليم قانون است. تنها خواهش ويليام سامرست از رئيس خود كومك به همكار مصيبت زده اش می باشد و اعلام می كند بعد از اين همين دور و بر خواهد بود.

مسأله اين است : گناهان ما نحن فيه از سوی معتقدان به دينی مطرح شده كه مبلّغ صلح و گذشت مطلق معرّفی گرديده است. از عيسی مسيح ( ع ) روايت می شود كه اگر كسی به گونه راستت سيلی زد طرف ديگرت را بياور تا كشيده بعدی را بر آن بخواباند. شعری بيادم می آيد :

عيسی برهی ديد يكی كشته فتاده

حيران شد و بگرفت بدندان سرانگشت

كای كشته كرا كشتی تا كشته شدی زار

تا باز كجا كشته شود آنكه ترا كشت

انگشت مكن رنجه بدركوفتن كس

تا كس نكند رنجه بدركوفتنت مشت

در فيلم مورد بحث فرد مجرّب مجرم را قربانی جبر و شرايط نابسامان جامعه می داند پس نبايد او را مجازات كرد. شخص ناپخته اينگونه جانيان را كثافاتی می شمارد كه بايد از ميان برداشته شوند. با چنين بينشی در كشتن قاتل همسر خود چندان ترديدی نشان نمی دهد ولو بلغ مابلغ ( گرچه مراد قاتل حاصل شود ). او كه خانه و خانواده اش هر چند ساعت يكبار از عبور مترو به لرزه می افتد علاقه ای به بچه ندارد. او بيشتر با سگ هايش مشغول است. زنش كه حامله شده از همكار زبده شوهرش راهنمايی می خواهد و نظر مشورتی او اين است كه اگر می خواهد بچه را جفظ كند بهتر است قضيه را به شوهرش نگويد تا مثل وی مجبور به سقط جنينش نسازد. هر دو كارآكاه و اداره پليس و اف بی آی امريكا قادر به حل مسأله جنايت مزمن نيستند. آن كه در مقام يك خبرنگار ناظر جريانات است با اين بهانه كه حواس مردم چنان از اخبار روزمره جنايی اشباع شده كه هشيار كردنشان ممكن نيست مگر با ضربات چكش بر مخ آنان ، دست به قتل های مهيب می زند و بالأخره خود نيز بتوسط كارآگاه موفّق به خودكشی می شود.

كلام آخر اينست كه در اين قضايا فقط جان دو ( جانی ) دستش آلوده نيست. انگار همه از صدر تا ذيل جامعه سوراخ دعا را گم كرده اند. در تدبير كشورداری افراط و تفريط موجود است. گروهی با مجبور ديدن آدمها آنان را مسؤول اعمال خود نمی شناسند و برعكس برخی دست خدا را در مجازات بندگانش بسته پنداشته و _ مثل جان دو اهل كتاب _ با اين توجيه كه كار هايش را بروش مرموزی انجام می دهد شخصاً مبادرت به اجرای مشيّت الهی می كنند. اراده گرايی اين گونه خودمحور ها منجر به انواع فجايع اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، سياسی و نظامی می شود كه ظلم سرتاسر دنيا را فرا گيرد. اين مصيبت تا آنجا ادامه می يابد كه اغلب تنابندگان به ستمگری خود اقرار و دست انابت به سوی دادار دراز كنند. ما هنوز نمی دانيم تا چه حد متكبّر ، طمعكار ، شهوتگرا ، حسود ، خشمگين ، شكمپرست و تنبل هستيم كه باعث انواع جنايات اند.                 

قزاق های جمهوری اسلامی ايران

         قزاق هاى جمهورى اسلامى ايران

        قزاق هاى ايران بين سال هاى 1933 – 1929 در هنگامه قحط و غلاى استالينى از شبه جزيره منقشلاق ( ما نگستا‍‍و )، از طريق تركمنستان، به تركمن صحراى ايران آمده و در شهر تركمن نشين گوميشان ( گومش دفه ) و آبادى سلاق پناهنده شدند. اين منطقه در شمال و شمال شرقى ايران واقع بوده حدود يك ميليون جمعيت دارد. دشت نام برده بخشى از استان گلستان مى باشد كه چندى قبل از استان مازندران جدا گرديده است. پناهندگانى كه قربانى مصادره و قحطى ناشى از آن اعمال افراطى شده و به علت از دست دادن مال و ملك، سرپناه، اقوام و خويشاوندان ، در ديار غربت زندگى كردن را از صفر شروع كردند ؛ مدتها آواره بودند و ناسازگارى آب و هوا و عدم زراعت و مالدارى امرار معاش را بر آنان سخت مى ساخت. بارها تغيير مكان دادندتا اينكه پس از مدتى در شهرهاى بندرتركمن، كردكوى، گرگان، آق قلا و گنبد قابوس سكونت اختيار كرده به كشاورزى و دامدارى مشغول شدند. آنان در راه آهن و جاده سازى كارگرى كردند. مشكلات طاقت فرساى محيط جديد همراه با مرگ و مير شديد بود تا اينكه پس از ده سال قزاق ها سروسامان گرفتند. آنان در محلات خاص خود بنام بليش محله ( بعدأ قزاق محله )، گرد آمدند. با وجود فشارهاى مادى، بيش از هر چيز فرائض دينى را مراعات نموده و لذا در هر محله مسجدى بنا كرده به اقامه نماز و انجام عبادات ديگر پرداختند. اولين كسى كه در بندرتركمن مبادرت به احداث مسجد كرد مرحوم سمرقندآخوند بلى بود. اين مسجد هنوز عبادتگاه مؤمنين محل است. نخستين مسجد جامع اهل سنت گرگان هم، بنام « امام اعظم ابوحنيفه » به امامت آيت محمد جمنى تأسيس گرديده و دومين آن مسجد جامع خواجه احمد يسوى نام دارد كه به همت عده اى از سخاوتمندان قزاق، تركمن و غيره پس از انقلاب اسلامى ايران در محله تازه تأسيس همت آباد ساخته شده و امام جماعت آن يك روحانى دينى تركمن است.

            البته در اوائل آن ايام مرار تبار، قزاق هاى مهاجر فقط غم نان خورده و امكان تحصيل علم و پرداختن به فرهنگ را نداشتند. آنان تا سال هاى 1950 نتوانستند فرزندان خود را به دبستان بفرستند و يا خود سواد بياموزند. آنگاه بود كه از پريشانى درآمده  در حرفه هاى گوناگون مهارت يافته و اغلب به رانندگى ارابه، كاميون، كمپرسى، تعمير ماشين آلات، بنائى، پل سازى و كشاورزى اشتغال ورزيدند. در سال هاى 1970 دانش آموزان دبيرستانى خود را براى تحصيلات عاليه مهيا مى كردند. قزاق هاى ايران در امور داخلى كشور وارد شده در خدمات فرهنگى سهم خود را ادا نمودند. جوانان به علم و دانش و ورزش روى آورده به موفقيتهاى مهمى دست يافتند. خيرباى جمنى در وزنه بردارى سنگين، در سطح استان و كشور جوايز بسيارى برده، هاشم جمنى در رشته ‍‍ژيمناستيك چندين مدال گرفته در بين فارس ها سرشناس شدند. ابوبكر پاويز در دو و ميدانى (پرتاب نيزه، ديسك و غيره) در رقابت هاى كشورى دانش آموزان شش مدال طلا برده است. صفورا جمنى هم در مسابقات كشورى ژيمناستيك دانش آموزان به مقام سوم رسيد. اخيرأ مرجان جمنى هم به همين مقام در مسابقات كشورى شطرنج نائل شده است. تيم فوتبال قزاق در شهرستان گرگان، با دو ميليون جمعيت، به يكى از تيم هاى محبوب منطقه تبديل شده بود. مردمى كه شكمشان سير و حواسشان جمع شده بود مجالس پرشور جشن و عروسى را برپا كردند. در اين مراسم خوانندگان و نوازندگان قزاق همچون مرحوم خواجه نظر، تمرباى، داسته ن، امبه رگن و افرادى مثل جانگبر و شوماق هنرنمائى كرده به زبان قزاقى جلوه داده و باعث تحكيم هويت اين قوم جدا افتاده از وطن مى شدند. از قزاقستان شوروى فيلمهائى مانند «قزجبك»،«قطار اكسپرس ماوراء سيبرى»، «بچه گرگ خاكسترى = كوك سه ره ك» آمده، نسخه اى از «اويان قزاق» ميرجاقوپ دولاتئولى با رسم الخط عربى، بدست مردم رسيده، داستان هاى «قاراش – قاراش = صداى تير در گردنه» مختار عوضف، «بوران» ت. آختانف، «جميله» چنگيز آيتماتف و همچنين «كشتى سفيد» و رمان او به اسم «روزى بدر ازاى يك قرن = بوراندى به كه ت» به فارسى ترجمه گرديد. مردم به صفحات موسيقى قزاقى دسترسى يافتند. نشريه «ئبزدنگ وتان» رابط فرهنگى قزاق هاى ايرانى با وطن بود.

            قزاق هاى ايرانى كه مثل همه اقوام فلات ايران عيد نوروز را به عنوان جشن قومى برگزار مى نمايند، اعياد قربان و فطر را يك جشن مذهبى مى دانند. آنان نه تنها آداب و رسوم قزاقى را تقويت كردند بلكه بدون هيچ سستى و فتوري آنها را ادامه دادند . مثلأ نامگذارى نوزاد با خواندن اذان در گوش او، رسم مامائى (كئندمك شه شه)، شئلده حانا، توساؤكه سه ر، قودالئق، قزايتترو، قالنگ مال به رو، پاشيدن آرد روي گروه خواستگار، هداياى عروسى، شوهر دادن دختر، جشن دامادى، عقد نكاح، ورود عروس، تقديم هديه به ينگه ها، جهيزيه، رونمائى نو عروس (به تا شار) توي باستار، نوشيدن چاى از دست نو عروس، هديه رونمائى نو عروس و بسيارى از ديگر مراسم هنوز برقرار است.

            قزاق هاى ايران بر سختى هاى فراوان با اراده قوى پيروز شده ماهيت خود را حفظ كردند. نهاد ريش سفيدى (آقسالدئق) پاسدار اصالت قومى بوده در حين رفع اختلافات درونى موجبات همزيستى با ديگر اقوام را هم فراهم مى آورد. مرحومان نورمحمد ئزباسارؤلى، وته مس، آق مؤرات راقباي ولي از جمله ريش سفيدان بوده و اشخاصى همچون زاير، جانگبر، إرسپاي، ه بجان و شارعي كورپه اين امر را ادامه مى دهند. برخى همچون حاجي ه رقاسم، حاجي نور خواجه و برادرانش، حاج اسكندر قزاق و شواق زمينداران نسبتأ بزرگى بودند. نيمى از دارندگان كاميون خودراننده هم بودند.

            پس از انقلاب اسلامى، جنگهاى داخلى و تجاوز ارتش عراق به خاك ايران وضع اقتصادى قزاق ها نيز تنزل يافت. آنان ، زن و مرد ، به تجارت خرده پا مجبور شدند. بهرحال با زحمات جدى، پا به پاى ديگران، به عضوى شايسته در كشور تبديل گشتند.

            در ديار غربت هر چند بر سرشان طلا ريخته شود و تن و بدنشان پوشيده از حله و پرنيان گردد، عشق وطن و دلتنگى براى آن يك آن از دلشان بيرون نمى رفت. در جشن و عروسى ها با يكديگر درد دل مى گفتند. مطالب روزنامه ها و مجلات نقل محافل آنان بود. النهايه گوش جان به راويان داستانها و  خوانندگان منظومه هاى مى سپردند. اگر كسى از بينشان مى توانست به سرزمين پدرى رفته و بازگردد، همگى به خانه اش رفته از شنيدن خبرهاى او كم و بيش تسلى خاطر مى يافتند. انگار غلطى در خاك وطن مى زدند. چنين جمعى در حكم انجمن كوچكى از دياسپوراى قزاق بود.

            در سال 1979 انقلاب اسلامى ايران، به رهبرى امام خمينى، پيروز شده و محمد رضا پهلوى را از تخت سرنگون ساخته و به نظام دوهزارپانصد ساله سلطنت پايان داد. بدينسان از اوائل سال هاى 1980 براى قزاق هاى ايران از لحاظ سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى زندگى جديدى آغاز شد. جنگ هشت ساله ايران و عراق عواقب سخت سياسى، اقتصادى و اجتماعى فراوان داشت. آسيبهاى اين مصيبت قزاق ها را نيز در برگرفت. جوانان قزاق هم چه در ميدان جنگ و چه در پشت جبهه ها از زادگاه خود دفاع كردند. هزاران تن زخمى شده و هزاران دلاور ايراني به شهادت رسيدند. بسيارى از شهرها با خاك يكسان گرديد. با اينهمه، مردم مسلمان، ميهن دوست و شير دل ، با پايان جنگ، بزودى شهرهايشان را سامان داده، بنگاه هاى توليدى نوينى را براه انداخته ، به اقتصاد كشور رونق بخشيدند. شايد از آن هم مهمتر، بخاطر صفاى روحانى و فرهنگ سنتى مستقل ، در تمام فعاليتهاى هنرى تحولاتى بوجود آوردند. اينك فيلمهاى ايرانى در سطح جهانى مقامى معتبر دارد.

            سالهاى 1990 دوران جهشى جديد بشمار مى رود. اولأ در دانشگاههاى ايران، صدها پسر و دختر قزاق، بنا به اقتضاى زمان در رشته هاى گوناگون رياضيات، كامپيوتر، كشاورزى، اقتصاد ، علوم تربيتى، اجتماعى، مديريت، مهندسى دريائى، ادبيات، آمار و فناورى شروع به تحصيل نمودند. گروهى به مناصب ادارى دست يافتند. ثانيأ در سال 1991 اولين رئيس جمهورى قزاقستان پس از سفر به تركيه و ديدار با دياسپوراى قزاق و آشنايى با حال و روز آنان اعلام داشت كه جمهورى مستقل قزاقستان آنان را به وطن آباء و اجداديشان بازخواهد گرداند. سپس در سال 1992 توافقنامه سياسى في ما بين جمهورى اسلامى ايران و قزاقستان به امضاء رسيد. چندى بعد سفارت ايران در قزاقستان افتتاح گرديد و اولين سفر رسمى نورسلطان نظربايف به جمهورى اسلامى ايران انجام شد. سال بعد سفارت قزاقستان در ايران باز شد. يكى از ثمرات اين سفر آن بود كه ايران و قزاقستان توافق كردند كه قزاق ها حق دارند قانونأ و به ميل خويش به ميهن آباء و اجداديشان مراجعت نمايند. بدين ترتيب، در پائيز سال 1995 اولين گروه قزاق هاى ايرانى پاى در خاك قزاقستان گذاشتند.

            وضع زبان مادرى قزاق هاى ايران، مثل قزاقستان، تعريفى ندارد. در كشور ايران غير از زبان فارسى، زبانهائى همچون تركى و آذرى در مدارس تدريس نمى شود. اما برنامه هاى راديوئى و تلويزيونى پخش مى شود. انجمن هاى غيردولتى فرهنگى در مورد فعاليتهاى قومى حمايت نمى گردد.

            قزاق هاى ايران از 26 طايفه تشكيل يافته اند: تنه ي، به رش، به گه ي، قؤسقولاق، ابه ز، جه مه نه ي، بايبوز، ه سكه لدى، مه ده ت، جارى، قرئق مئلتئق، جامان اداى، مامرتاى، قوجا، قاراش، جاقاو، كورپه، بايشاقر، قارجاق، توبش، ألي، شه گه م، طابناي ، باؤبه ك ؛ باضافه ألم، نايمان، طابن. از طايفه جه مه نه ي 4 خانوار آقشاكه ده ي ،  17 خانوار  قاراكه ده ي ، 7 خانوار  ه سه ن ،6 خانوار  اقبوتا ، 6 خانوار  بايبشه ،2 خانوار سولتانالى، 5 خانوار ولجاشى، 37 خانوار ورده ن، 7 خانوارقاراتوقا حضور دارند.

            تحصيل كردگان قزاق ايرانى از سال هاى 1980 وارد امور فرهنگى و ادبى شدند. انجمن فرهنگى قزاق تأسيس شده فعاليتهائى جهت معرفى آداب و رسوم قزاقى صورت گرفت. اقدام به آموزش زبان قزاقى گرديد. متأسفانه انجمن مزبور به ثبت رسمى نرسيد. حاجى محمد فرزند بايتور در سال 1999 كتابچه هائى بنام «آباى شاعر بزرگ قزاق» و «نگاهى به تاريخ قوم قزاق» به زبان فارسى به چاپ رسانيد. نامبرده وكيل دادگسترى است و ليكن مى توان او را اهل ادبيات هم شناخت. ترجمه ديوان كامل آثار آباى و«ديوان حكمت» خواجه احمد يسوى از جمله آثار وى است. فرهنگ لغت قزاقى- فارسى او زير چاپ بوده و لغتنامه فارسى- قزاقى وى در دست تأليف است. جعفرباى شادكام، فرزند موقاى باتفاق همسرش عايشه ايسگلدى و چندين ديگر از كاركنان راديوى برون مرزى قزاق بوده و رابط قزاقهاى ايران با جمعيت جهانى قزاقها مى باشند.    

            منابع:

1- يران قازاقتار‍‍‍‍‍ی ،جمني اسلام ، آلمات‍‍ى ، زه رده ،2007؛2- نگاهي به تاريخ قوم قازاق ،حاجِِي محمد شادكام ،انتشارات مختومقلي فراغى ؛3- قازاقهاي ايران،حاجي محمد شادكام ، دانشنامه گلستان دفتر چهارم .   

 

قزاق محلّه

قزاق محله

 

ق . در گرگان از جنوب به خیابان شهید بهشتی ، از غرب به بلوار رسالت ، از شمال به سی متری رسالت شرقی و از شرق به خیابان کافی محدود بوده از احداث آن 60 الی 70 سال می گذرد . اهالی اصلی ق . از طایفه آدای ، جزء کوچک قوم قزاق ( ن . قزاق ها ) می باشند که پس از اوج گرفتن ستم رژیم استبدادی کمونیستی ، مخصوصاً در زمان ژوزف استالین ، عده معتنابهی از ایشان مثل خیلی از مغضوبین حکومت موصوف ، به علت عدم امکان امرار معاش عزتمندانه مجبور به ترک وطن آباء و اجدادی خود ، شبه جزیره منقشلاق ( مانغستائو ) واقع در کرانه شرقی و شمال شرقی دریای خزر ، شده ، از طریق ترکمنستان ، وارد ایران گردیده در ترکمن صحرا سکونت گزیده و سرانجام به اقتضای تغییر و تحولات اقتصادی و اجتماعی در حواشی شهرهای گنبدکاوس ، گرگان و بندرترکمن مبادرت به تأسیس محله های خاص خود نموده اند که اینک ق . نامیده می شود ؛ به استثنای اینکه در گنبد قابوس ، قزاق ها در محله چای بویی با ترکمن ها همسایه اند . ق. گرگان ، نخست در جنوب خیابان شهید بهشتی قرار داشت ولیکن به بهانه حفظ حریم پادگان نظامی به محل فعلی کوچانیده شد . درحال حاضر این محله ها از وضع گتوئی خارج شده و ترکیبی از جماعت های متنوع ( قزاق ، ترکمن ، ترک ، بلوچ ، زابلی ، کاشمری و ... ) در آنها زندگانی می کنند . ترکمن ها به سائقه آشنائی قومی، نزدیکی زبانی و یگانگی دینی - مذهبی، قزاق های مذکور را «بلیش =Bilish »، به معنای آشنا ، نامیدند . اتفاقاً فارسی زبانها نیز ترکمن و قزاق را آشنا می خوانند و بالعکس . به علل مختلف ، از جمله تعارضات مصنوعی اجتماعی فی مابین اقلیت قزاق و غیره و برخی از آحاد اکثریت رعایای نظام سلطنتی عنوان مزبور صبغه اهانت آمیزی به خود گرفته و کدورت هائی را نیز به وجود می آورد ؛ تا اینکه بنابه بخش نامه ای رسمی در اواخر رژیم نام برده عموماً مکلف به نامیدن قزاق ها و ق. به اسم حقیقی آنها شدند و اینک اکثراً نمی دانند که ق . همان بلیش محله است . دو خیابان متقاطع فارس و میهن ق. را به چهار بخش تقسیم می نماید . مسجد جامع امام اعظم ابو حنیفه ق . محل اقامه نماز های یومیه ، جمعه و عیدین فطر و قربان اکثریت اهل سنت و جماعت گرگان می باشد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، به سبب افزایش جمعیت ق . ، در نزدیکی خرگوش تپه ، کوی همت آباد قزاق احداث گردیده و با تأسیس مسجد جامع خواجه احمد یسوی و رونق گرفتن آن ، تعداد معتنابهی از سنیان ، به جماعت مسجد اخیرالذکر پیوسته و به هر حال مسئله عدم گنجایش مسجد مزبور حل گردیده است . تعداد جمعیت قزاق ق. رسماً معلوم نمی باشد . عجالتاً می توان شمار آنان را صد خانوار ( پانصد نفر ) تخمین زد . این عده ، به اضافه قزاق های ساکن قزاق محله های شمالی و جنوبی بندر ترکمن و چای بوئی گنبد قابوس ( حد اکثر پنچ هزار نفر ) اخلاف پنچ هزار نفری به شمار می رود که حوالی سال 1313 ه . ش . به این سامان پناه آوردند . ایام اولیه مهاجرت با چنان مرارت هائی توأم شد که نیمی از آن پناهندگان به علت ناسازگاری محیط ، بیماری های عفونی و سایر دشواری های طاقت فرسا جان باختند. به عبارت دیگر ، هفتاد سال طول کشید تا آن تلفات سنگین جبران شود . در حال حاضر اکثریت قریب به اتفاق قزاق ها از نعمت سواد برخوردار بوده بسیاری از جوانان کارمند ادارات دولتی و شرکت های خصوصی می باشند . تعداد معتنابهی از افراد میانسال به شغل رانندگی و کامیون داری مشغول بوده و سایرین به مشاغل آزادی همچون دلالی ، سوداگری ، زراعت و امثال آن اشتغال دارند . با اعلام استقلال جمهوری قزاقستان ، حوالی سال 1990 میلادی و دعوت مقامات رسمی آن ، هیجانی برای بازگشت به وطن آباء و اجدادی در میان قزاق های ایران هم به وجود آمده منجر به عزیمت عده ای از آنان و قبول تابعیت آن کشور شد . ولیکن با تفاوت فاحش فرهنگی که وجود داشت امکان سازگاری و توفیق هم زیستی بین معاودین و اهالی بومی حاصل نشده و اینک شاهد مراجعت مجدد قزاق های موصوف به جمهوری اسلامی ایران هستیم . به هر حال مقتضی است که اولیای امور به تأمین هویت قومی ، فرهنگی و امکان امرار معاش آبرومندانه قزاق ها از طریق ایجاد کانون های فرهنگی اهتمام نماید . فی الواقع وجود چنین اقلیتی را می توان فرصتی جهت تبلیغ پیام اسلام و ارائه ارزش های والای آن به کشوری که سال های دراز از این آئین مترقی بیگانه مانده بود به شمار آورد .    

 

منابع:

نگاهی به تاریخ قوم قزاق،شادکام حاجی محمد،انتشارات مختومقلی فراغی.

تورکستان انتسیکلوپدیاسی،چاپ آلماتی.

در عالم مثلها ( 4 )

بوٌنسز جه رگه پشاق سالما

ترجمه تحت اللّفظی : بر جای بی مفصل چاقو مگذار.

معادل فارسی : بيگدار به آب نزن.

كاربرد : كار مطابق با شرايط موجود.

شرح : در سير عالم مثلهای قزاقی با اين ضرب المثل عاقلانه مواجه می شويم كه اشعار می دارد هيچ اقدام نامناسب مقرون به توفيق نتواند بود.نبايد توقّع داشت كه هر هدفی بدون تهيّه مقدماتش حاصل شود. بايد نگريست كه شرايط  لازمه و كافيه فراهم هست يا نه. محيط مساعدی برای انجام عمل مورد نظر موجود و موانع آن معدوم است يا خير.

خداوند متعال در سوره « عصر » قرآن كريم به زمان سوگند می خورد كه انسان دچار خسران خواهد شد مگر اينكه ايمان آورده و به حقّ و صبر توصيه متقابل كند. عصاره مردمان در هر عصری با ايمان و سفارش همديگر به احقاق حقّ و بردباری نمايان می گردد.

فايده ای ندارد جمعی را كه هنوز جز تن های تنهايند به تشكيل اجتماع فرا بخوانند. از كنار هم قرار گرفتن افراد بی هدف مشترك امّت كه هيچ ، اجتماع هم بوجود نمی آيد. بايد نخست اين تغيير نفسانی حادث شود كه بنی آدم گرچه به شعوب ( به اصطلاح فعلی ملّت ها ) و قبائل گوناگون تقسيم شده اند ذاتاً برای شناسايی يكديگر خلق گرديده اند تا از الفت ايشان با يكديگر امتّی جهان شمول از اديان و فرهنگهای متفاوت در راستای تكامل روزافزون امان يابد. بايد گروهی همّت به خرج دهند كه اقوام ، طوايف ، قبايل و پيروان اديان و مذاهب متنوع را آگاه سازد كه اين تفاوت ها عذر موجهّی برای تبعيض های قومی ، دينی و مذهبی نيست ؛ بلكه می توان با تعاون در برّ و تقوی و پرهيز از اثم و عدوان از اين كثرت به وحدت كارساز رسيد. باور به اين حقيقت - به معنای امكان بلاترديد تحقّق - باعث به تواصی به آن و صبر فراوان در اين راه خواهد بود. مگر نه اينكه جنبش مشروطيت بالنسبه ناكام ماند و اصلاح طلبان به مراد خود نرسيدند. البتّه نبايد مجاهدين مشروطيت را كج انديش فرض كرد يا حركت اصلاح طلبی را بدخواهانه تصوّر نمود. معهذا به نظر می آيد كه هر دو دسته به اندازه مقتضی به تهيّه و تدارك مقدّمات كار مبادرت نكردند. به عبارت روشنتر ، لازم بود آحاد جامعه به ميزانی از شكوفايی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی برسند كه خود يارای مشاركت در امور مشترك را داشته باشند. مشروطه خواهان در هنگامه بروز اختلاف آرا به جان هم افتادند و به قصد علبه بر مخالفين دست به دامن اجانب و يا ايادی بيگانه شدند تا استبداد رضا خانی چنان بلايی بر سر انقلاب موصوف آورد كه نه از تاك نشان ماند ونه تاك نشان. عيب اصلاح طلبان نيز اين بود كه می خواستند همه كار ها را شخصاً انجام دهند. خب اگر قرار بود مردم مطيع حلقه بگوش باشند موضوع چنين تعبّدی  از قبل معرّف حضورشان بود. پس جامعه مدنی سكته ناقص كرده و مشتی با ادّعای معارضه با روش حكومت های قبلی بر اريكه قدرت نشسته اند كه گويی خدا را هم بنده نيستند.

راستی چقدر بايد تجربه های تلخ تكرار شود تا از درك صدق ضرب المثل ما نحن فيه كام ها شاد گردد ؟!  

 

                                        *   *   *

قارنداستكٌ داوٌسی قاراكٌعدا به لگئلی

 

در اين ضرب المثل قزاقی كلمه قارنداس ، شاملتر از زبان عام ، نه فقط به معنای خواهر بلكه به معنای برادر نيز بكار رفته است. آن كه با ديگری از يك نسل زاده شده صدايش در تاريكی نيز روشن است. انسان ها از يك پدر و مادر بدنيا آمده اند. سپس به شعوب و قبايلی بخش شده اند تا همديگر را بشناسند. اگر شناخت مورد نظر حاصل نشود آدميزادگان در خطر تفرقه و اضمحلال قرار می گيرند. چنين است زينهار خداوند عليم و خبير كه دانش و آگاهی او غيرقابل ترديد می باشد.

در ادبيات سياسی بحث قوم ، طايفه و ملّت مطرح است كه به ترتيب اشاره به جمعی از افراد قيام كرده برای منافع مشترك ، گروهی كه گرد هدفی خاص و جمعی كه مايل به آمال خود هستند می نمايد. گويا در زبان عربی شعب معادل ملّت بوده و اصطلاح شرعی معادل اين عنوان دين است. مثلاً ملّت ابراهيم ( ع ) و ملّت عيسی ( ع ) پيروان اين پيامبرانند. ماشاء الله آجودانی در كتاب معروفش ، « مشروطه ايرانی » مدّعی است كه وقتی در قانون اساسی مشروطه گفتمان ملّت درج شد روحانيون آن را به اصحاب دين تأويل كرده در صدد تحميل تلقّيات مذهبی خود بر جامعه برآمده بودند كه با مخالفت شديد طرفداران تجدّد و ليبرليسم مواجه شد و كار منازعات ويرانگر كشيد و به قول معروف از ترس مار های جهنّم به اژدها پناه برده شد. منظور رضا شاه مستبد بود كه ملّا و مكلّا را به حال زار انداخت.

در گفتمان اسلامی هيچ يك از اديان وحيانی عاری از حقّ بشمار نمی آيند. مدينه نبوی اسوه همچنان معتپری است كه در قانون اساسی آن _ اوّلين مورد مكتوب جهاني _ همه اهالی دارای حقوق مساوی بايكديگر شناخته شده اند ؛ به نحوی كه كسی مجبور به ترك دين و يا قبول يك عقيده نيست. در بين شهروندان اين شهر غير ناكجاآبادی جدل احسن جاری بود و كسی به جرم عقيده و بيان آن تحت تعقيب و آزار قرار نمی گرفت. به عبارت ديگر مدينه موصوف يك امّت شامل جماعت هم پيمان جهت برقرار داشتن يك زندگانی مسالمت آميز بود.

گفتمان فعلی حقوق بشر است كه هيچ نوع تبعيض نژادی ، جنسيتی ، قومی ، دينی و غيره را روا نمی شناسد. يعنی ابنای بشر به لحاظ اشتراك نوعی بايد از حقوق مساوی برخوردار باشند. هيچ مقامی حقّ ندارد با خودبزرگ بينی و انحصار مزايای اقتصادی ، اجتماعی ، سياسی و فرهنگی سايرين را از حقوقشان محروم سازد. اين موضوع با تمام بداهت از سوی مشتی جاهل عنود تخطئه می شود. مسأله اين است كه انواع تبعيضات نه از سر بي خبری بلكه جهالت و عناد صورت می گيرد. بايد مديريّت جامعه چنان باشد كه بين اقشار مختلف آن مدارا برقرار گردد. حصول چنين اداره مطلوبی منوط به بيداری عواطف برادرانه / خواهرانه ميان آحاد اجتماع ، صرف نظر از قوم ، قبيله ، طايفه ، ملّت و... است.

يكی از مبانی اين آرمان همين ضرب المثل قزاقی ، در مرحله كوچ نشينی و عشيرتی ، است كه از طوايف امّی ترك به شمار می رفتند. البتّه اين گفتمان بسيار كهننر از تجدّد و دوران جهانی سازی است. الغرض احساس اخوّت در فطرت آدميزاد نهاده شده وليكن بعضی ها منباب جهل و عناد اين اصل بديهی را مورد جحد و كفر ( سرپوشی ) قرار می دهند. نبايد اين ناهنجاری را غيرقابل اصلاح پنداشت. توفيق خاتم النّبيّين در برپا داشتن امّت خويش ( شامل عرب – الدّ الخصام -  و عجم به ستوه آمده از جور مستكبران ) حجّت را بر همه تمام كرده است. آری ، صدای خواهر / برادر در تاريكی نيز روشن است.                                       

حكمت ( 50 ) يسوی

حکمت ( 50 )

 

هژده هزار عالم در حیران شدند عاشقان

سراغ زیار نیافته ویلان شدند عاشقان

در هر دمی سرخورده ، چشمانشان بر حلقه

« هو هو » خوانده هر لحظه ، گریان شدند عاشقان

خاکسترند از آتش ، بلبل شدند در عشقش

بنده شده بر هرکس ، مردان شدند عاشقان

بر راه باری خاک شده سینه شان چاک شده

با ذکر او پاک شده ، نالان شدند عاشقان

بسته کمر با همّت ، داغ جگر با شدّت

فریاد زده از کربت، مویان شدند عاشقان

گهی باشند پژمرده ، گه در رهش درمانده

ورد « حبیب » برخوانده، جولان زدند عاشقان

احمد تو هم عاشق باش ، با صدق خود صادق باش

به درگاهش لایق باش ،جانان شدند عاشقان 

آدم و ابتلاء

آدم و ابتلاء

آدم وقتی با حوّا

بكرد هبوط بر دنيا

نموده بود اين خطا

كز خط نهاد پا فرا

مقرّر بود بود رزقشان

از سوی حقّ ربّشان

هم لازم بود بغايت

حدّ را كردن رعايت

ليك اين آدم بالفطره

از حقّ رود گه طفره

چنين رفته هم برباد

نعمت هایی خداداد

رحمان خدا آن عليم

كه می باشد هم حليم

الهام بكرد انسان را

هم فجور و تقوا ها

باب توبه همچنين

باز می باشد تا يقين

آنكه يارد سر تابذ

تاند كه سر نسپارد

به طاغوتان بويژه

كه می دارند ستيزه

با آزاده مردمان

تا گسترند ظلمشان

اگر می بود در فطرت

سر ببردن در ذلّت

دنيا می شد پر فساد

حقّ ها می رفت هم بباد

پس نبينی هيچ خطا

در خطّ صنع از خدا

فجور است و تقوا ها

پس ابتلاء آدم را 

مادر و روزه ماه رجب

مادر و ماه رجب

 

ديروز ، جمعه ، روز سوّم ماه رجب المرجّب ، مادرم با بيش از هشتاد سال سنّ ، طبق معمول سنواتی خود ، سوّمين روزه اش را هم گرفت. كهولت ، فشار خون ، آرتروز مفاصل و ناراحتی معدی و ... نمی تواند در اراده اش به انجام عبادت خللی ايجاد كند. بر عكس ، چنين استقامتی در من ، پسر شست و اند ساله اش ، معدوم است. البتّه من معاذيری دارم كه خود را در ماه مبارك رمضان هم از اين امر معاف می پندارم. برداشت اهل سنّت از آيات مربوط به روزه اين است كه در هنگام بيماری و يا حال سفر می توان افطار كرد ولی اين رخصت مستلزم اجبار نيست. حال آنكه اهل تشيّع عدم استفاده از اين ارفاق را نوعی ابراز بی نيازی از لطف خداوند بشمار می آورند. بهر حال نمی شود مبادرت امثال مادرم را به روزه گرفتن حمل بر استغنا كرد. وانگهی اگر روزه برای اين گونه افراد ضرری هم داشته باشد از كجا معلوم مشيّت الهی آثار عوامل عادی را تغيير ندهد. مگر وقتی كه حضرت ابراهيم ( ع ) در آتش نمرودی افكنده شد ، به امر الهی ، اين عنصر سوزان چنان سرد نگرديد كه به وجود ابو الانبياء زيانی نرسد ؟ اميد هست روحيه مادر هم با چنين عبادتی چنان تقويت شود كه از روزه به وی هيچ ضرری وارد نگردد. از امام جمعه و جماعت محل معنی رجب و ميزان ثواب روزه اين ماه راپرسيدم . مشارٌاليه ضمن بيان اينكه رجب نام يكی از چشمه های بهشت با آبهاِیی سفيدتر از شير و شيرينتر از عسل است ، جواب داد ثواب هر روزه اين ايّام معادل ده روزه معمولی است. هر كس در اين ماه سه روز روزه بگيرد انگار يك ماه روزه دار بوده است. اگر هفت روز در اين ماه روزه بگيرند هفت در دوزخ بر وی بسته شود و چنانچه كسی هشت روز روزه گرفته باشد می تواند از هر كدام از هشت باب بهشت وارد آن شود. آن كه نه روز روزه بگيرد هر دعای او مستجاب خواهد بود. الحمد لله مادر هر سال نه روز از اين ماه را روزه می گيرد. اميدوارم كه يكی از دعاهایش عافيت اين فرزند كم ثواب باشد. آمين ، يا ربّ العالمين !       

لج

لج

 

وقتی كه فرد لج كند

از راه راست كج رود

هر چه سازند ديگران

او بد بيند بس گران

از دست نيايد كاری

جز ابراز بيزاری

يابد هر كه ولايت

جويد از او برائت

تهمت زند بجورش

بلكه راند ز دورش

غاصب خواند جمله را

بی هيچ پروا از خدا

امّا تف است سربالا

سلطه يافته چون حالا

زبان قزاقی (23)

                                                        وند های اسم ساز

 

وند های اسم ساز به وندهایی كه از اسامی ( اسم ، صفت ، عدد ، ضمير ) و ازافعال اسم می سازند تقسيم می گردند.

                                        وند هايی كه از اسامی اسم می سازند 

- шы , - ші : күйші , жазушы , биші                                                                                                        

- лық , -лік ,- дық ,-дцк , - тық , -тік :   оқулық , шеберлік , шындық , достық , іскерлік ,көрегендік                                                                

- шылық , - шілік : кемшілік , шаруашылық                                                                                            

- ша , - ше : сандықша , бөлімше                                                                                                          

- шақ , - шек , - шық , - шік  :  құлыншақ , келіншек , қалашық , дігіршік                                               

- ыл , - іл , - л : тарсыл , гүрсіл                                                                                                             

- кеш , - еке , - й ,т.б. : арбакеш , бәсеке ,ағай                                                                                     

 

                                              وندهايی كه از افعال اسم می سازند

 

-ма , - ме , - ба , - бе , - па , - пе : Басқарма , көрме , сызба , мінбе , тартпа , кеспе                               

- ым , - ім , - м : тиым , білім , байлам                                                                                                    

-қы , - кі , - ғы , - гі : ашытқы , бұрғы , сүзгі                                                                                          

- ыс , - іс , - с : айтыс , жеңіс , талас                                                                                                    

- ақ , - ық ,- қ - ік , - к : тұрақ , қазық , көрік                                                                                       

- қыш , - кіш , - ғыш , - гіш : тартқыш , кескіш , сыпырғыш , сүзгіш                                                       

- ын , - ін : сауын , жиын , келін                                                                                                          

- ыш , - іш , - ш : қуаныш , өтініш , төсеніш                                                                                         

- уыш , - уіш : турауыш , елеуіш , желпуіш                                                                                          

- ман , - мен : тыңдарман , көрермен                                                                                                  

 

                                                                     علامت جمع          

در زبان قزاقی اسم دارای حالات مفرد و جمع است. اگر واژه بدون علامت جمع و فرد باشد حالت مفرد اسم بوده و

چنانچه به علائم جمع лар / лер , дар / дер , тар / тер  الصاق شود در حالت جمع خواهد بود.

                                                                                                          جمع                        مفرد

оқушы             оқушылар                                                                                                        

қала                 қалалар                                                                                                          

студент            студенттер                                                                                                       

бала                 балалар                                                                                                          

іні                    інілер                                                                                                             

хат                   хаттар                                                                                                                    х                 

در وصف اسب ( آبای )

كاكل دارد شكل گرز با گوش چون خيزران ،

گوسفند گردن ، خرگوش فك و از كل بود پلك آن .

سر مهره اش برجسته ، يالش بوده ملايم ،

پس گردن عميق و گلوگاهش گود ميان .

 

با بينی بز نر ، لبها فرو آويخته با دندانهای خوش بلند ،

دنده هايش درشت و گرده باشد نيرومند .

عضلاتش برجسته ، ستبر بود سينه اش ،

پستانهايش آويخته چون عقابی چشته مند .

 

پاشنه های قوی پی ، سمها بود جمع و جور ،

آرنجها و دنده ها از هم باشد اندك دور .

كتفين استخوانی همچون تخته هموارند ،

پايش بوده مستقيم ، پاچه ی صافش قطور .

 

كفل پهن و كمر تنگ ، خاصره اش گنده است ،

پس و پيشش بس هموار مناسب زين گشته است.

موی دمش پر پشت و تارها بوده  ريشه دار ،

پاردمگاهش گوشتالو ، اطراف آن برجسته است.

 

 پر عضله اندامش ، پائين باشد زانويش ،

رانها بوده ستبر و قلنبه است خود كونش .

قفای آن كوتاه و سينه اش باشد كشيده ،

خايه هايش چرب ونرم ، بيرون زده سرينش .

 

زانوی آن اشتری ، بخولقش ستبرك ،

گر بشوی سوارش ، چون باد رود وقت تك .

هر دو چشمان ببسته در كناری بايستد ،

چون ببنديش به ريسمان همانند عروسك .

 

يك نفس و بی لغزش سبقت گيرد از جمله ،

با قدرت و سرفراز گام بردارد پر جلوه .

سريع بوده در تاخت و رام و قوی در ركاب ،

تا نرانم چنين اسب  من می خورم بس غبطه .

 

كلاه خود برسرم از گام تو كج نهم ،

چنان دهی شتابم كه جای گام پرزنم .

بزكوهی در شتاب نرسانی تازان اسب ،

نيفتادی به دستم انگشت خود پس گزم .