هفت
هفت
« هفت » عنوان فيلمی است معروف از ديويد فينچر كه اواخر آن را در سينما 4 صدا و سيما ديده ولی ندانسته بودم حرف حسابش چيست. اخيراً فرصتی دست داد تا نسخه نيمه كامل آن را كه همان دوبله اش است ببينم. سانسور و صدای نامفهوم _ برای گوش سنگين من _ بعضی نكاتش را مبهم می ساخت. اتّفاقاً به نسخه اوريژينال فيلم هم دست يافتم كه با وجود اندكی نواقص موضوع را روشن می نمايد. فی المجموع لبّ مطلب مفهوم شد و درميان گذاشتنش را با شما مناسب ديدم.
شخصيّت های اصلی اين فيلم عبارتند از يك كارآگاه كهنه كار كه يك هفته تا بازنشستگی او باقيمانده و همكار جوانش كه انگيزه وی در اين كار تب و تاب مبارزه با جنايتكاران است و بسيار خودسر و قد هم تشريف دارد. بازيگران اين نقش ها به ترتيب مورگان فريمن و براد بيت اند. اوّلی با مهارت سيمای پليسی را ارائه می دهد كه گرچه از شيوع جنايت در جامعه امريكا چنان به ستوه آمده كه از بدنيا آوردن فرزندش طفره می رود باز هم كنجكاو علل آن است. او می خواهد با اين ناهنجاری مرمن قانوناً برخورد كند. بهر حال اين دو كارآگاه جدّی مأمور رسيدگی به قتل فردی می شوند كه از شدّت پرخوراندن سقط شده است. قاتل با خون مقتول در كنار جسدش نوشته است : شكمپرستی. هيچكس حتّی آن دو كارآگاه نخست متوجه نيست كه بحث هفت گناه كبيره مطرح است. در كنار هر يك از قربانيان قتل های زنجيره ای نام يكی از گناهان هفتگانه نوشته می شود كه غلاوه بر شكمپرستی عبارتند از طمعكاری ، تكبّر ، شهوت ، حسادت ، خشم و تنبلی. در دانشنامه آزاد ويكيپديا چنين توضيح داده شده كه هفت گناه ما نحن فيه در اوائل مسيحيت توسط يك راهب جوان عنوان گرديده والنّهايه توسط يكی از كاردينال ها با اصلاحاتی تصويب گرديده است. در زبان انگليسی اين بزه ها seven deadly sins است كه می تواند از سوی بی بصيرت هايی همچون ديويد ميلر و جان دو ی بنيادگرا هفت گناه مرگبار خوانده شود و لابد حكم قتل مرتكبان آنها صادر و اجرا گردد.گمان می كردم قتل و دزدی هم بايد در رديف گناهان كذايی باشد كه نيست. كاشف به عمل آمد كه نهی از قتل ، زنا ، دزدی و دروغ از فرامين دهگانه يهوه ( خدای يهودان ) است. بهر خال دو كارآگاه سخت كوش و پيگير نام و كنام قاتل سريالی را كشف می كنند. در يك تعقيب و گربز نفسگير كارآگاه جوان در احتيار جانی قرار می گيرد ولی عمداً او را نمی كشد. از قرار معلوم قاتل مأموريت خود را پايان يافته می بيند. پس بايد تكليف خودش هم روشن می شد. روزی كه همه از دستگيری اين ديوانه زنجيرگسسته نوميد شده و فكر می كنند جريان چند سال ديگر ادامه خواهد داشت وی شخصاً به اداره پليس آمده خود را به ديويد ميلر ( كارآگاه جوان ) تسليم می نمايد. او حاضر است به همه اعمال عجيب و وحشتناكش اعتراف كند به شرطی كه سه جسد باقيمانده را به دو كارآگاه متصدّی پرونده اش نشان بدهد. پليس چاره ای جز قبول شرط نمی بيند. از اداره تا محل مورد نظر جانی - بيابانی برهوت و پر از دكل های برق - بين جان دو ( آدمكش ) و كارآگاهان موصوف مباخثه ای در خصوص حقانيّت و بطلان عقيده و اعمال مزبور در می گيرد كه استدلال های طرفين كافی به نظر نمی آيد. بالأخره به پيشنهاد متّهم در نقطه ای از اتوموبيل پياده می شوند. كمی كه منتظر می مانند يك استيشن از راه می رسد . ويليام سامرست آن را متوقف كرده از راننده اش بازجويی می كند. او جواب می دهد كه محموله ای سفارشی برای كارآگاه جوان دارد. كارآگاه پير وقتی كارتون خونالود را باز می كند با حيرت متوجه می گردد كه حاوی سر زن همكارش است. در اين لحظه قاتل زنجيره ای به ديويد خبر می دهد كه زن باردارش را سربريده است و او را تحريك به انتقام می نمايد. تلاش سامرست برای خلع سلاح ميلر و منصرف ساختنش از قتل قاتل قسی القلب بی نتيجه می ماند. پريشانحالی كارآگاه مزبور در آن موقع غيرقابل توصيف بود. او كه در عمل تابع عقل ابزاری نبود نمی توانست منطق همكار كاركشته اش را درك كند. اينك تسليم قانون است. تنها خواهش ويليام سامرست از رئيس خود كومك به همكار مصيبت زده اش می باشد و اعلام می كند بعد از اين همين دور و بر خواهد بود.
مسأله اين است : گناهان ما نحن فيه از سوی معتقدان به دينی مطرح شده كه مبلّغ صلح و گذشت مطلق معرّفی گرديده است. از عيسی مسيح ( ع ) روايت می شود كه اگر كسی به گونه راستت سيلی زد طرف ديگرت را بياور تا كشيده بعدی را بر آن بخواباند. شعری بيادم می آيد :
عيسی برهی ديد يكی كشته فتاده
حيران شد و بگرفت بدندان سرانگشت
كای كشته كرا كشتی تا كشته شدی زار
تا باز كجا كشته شود آنكه ترا كشت
انگشت مكن رنجه بدركوفتن كس
تا كس نكند رنجه بدركوفتنت مشت
در فيلم مورد بحث فرد مجرّب مجرم را قربانی جبر و شرايط نابسامان جامعه می داند پس نبايد او را مجازات كرد. شخص ناپخته اينگونه جانيان را كثافاتی می شمارد كه بايد از ميان برداشته شوند. با چنين بينشی در كشتن قاتل همسر خود چندان ترديدی نشان نمی دهد ولو بلغ مابلغ ( گرچه مراد قاتل حاصل شود ). او كه خانه و خانواده اش هر چند ساعت يكبار از عبور مترو به لرزه می افتد علاقه ای به بچه ندارد. او بيشتر با سگ هايش مشغول است. زنش كه حامله شده از همكار زبده شوهرش راهنمايی می خواهد و نظر مشورتی او اين است كه اگر می خواهد بچه را جفظ كند بهتر است قضيه را به شوهرش نگويد تا مثل وی مجبور به سقط جنينش نسازد. هر دو كارآكاه و اداره پليس و اف بی آی امريكا قادر به حل مسأله جنايت مزمن نيستند. آن كه در مقام يك خبرنگار ناظر جريانات است با اين بهانه كه حواس مردم چنان از اخبار روزمره جنايی اشباع شده كه هشيار كردنشان ممكن نيست مگر با ضربات چكش بر مخ آنان ، دست به قتل های مهيب می زند و بالأخره خود نيز بتوسط كارآگاه موفّق به خودكشی می شود.