غلط های حقوقی

غلط هاي حقوقي

 

« نيم نگاهي به اقتصاد گلستان » كه در شماره – 26 – 4/ 8 /84 هفته نامه مورد نظر به چاپ رسيد ، تازه سكه افتاد كه اين اول عشق است و اهل اين وادي از مشكلات مربوطه كم و بيش خبر دارند . دوستان ، چنان كه انتظار مي رفت ، ضمن تحمل زحمات فراوان در خواندن خط ناخوشخوان بنده ، هر جاي ناخوانا و امثال آن را، البته در كمال حسن نيت ، با حروف و كلمات صالحه پر كرده اند . دست مريزاد ! با اين همه حاصل كار چيزكي از آب در آمده كه لاجرم مردم ازآن چيز ها بگويند . مثلاً يكي مي گويد مقاله را دو بار خواندم ولي لبّ مطلب را در نيافتم . پيشنهاد كردم سه بار بخواند . باز هم چندان افاقه نكرد . تازه كاشف بعمل آمد كه حقاً مقصود آن نبوده كه خواننده فكر صاحب قلم را بخواند بلكه مراد انگولكي به قواي فكريه سايرين بوده و بس . همه آن ديوانه را مي شناسيم كه سنگي در چاه مي اندازد و چهل عاقل در آن مي مانند :

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                  آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد

عذرش هم اين است كه : قرعه اين فال به نام من ديوانه زدند . هر كس اعتراض دارد ، بيايد نظام خلقت را كن فيكون كند . با خدا كه نمي توان در افتاد ولي اين ديگر خيلي زور است كه بعضي ها اداي آن جبار را در مي آورند . انگار خداوندگار قهار متكبر مهيمن و ... كم بود كه خدايگان ها وبال گردن بندگان  عاصي او مي شوند . وانگهي خدا مي بخشد و خدا قلي نمي بخشد . يكي كه تنها دارائي معاف از ماليات و عوارضش قولنج بود خطاب به طفل معصومش مي ناليد : عزيزم ، من بايد به كي عارض شوم تا تو از فرط محبت بر گردنم نپري !؟ واله هاي ولا اجازه بفرمايند كه گاهي دست از پا خطا كنيم . راستش ، اين شيطان بزرگ است كه هيچ غلطي نمي تواند بكند ؛ اما بشرطها و شروطها : اينقدر در مورد غلط هاي ياران ملانقطي نباشند . قرار نبوده هيچ آدميزادي خطا نكند . مگر احسن الخالقين دعوي فرشتگان را دائر بر مفسد و سفاك بودن اشرف مخلوقاتش رد كرد ؟ باري ، پيشنهاد معترضين مبني بر عزل آدم از مقام خلافت پروردگارش مردود اعلام شد . حرف حساب اين بوده كه مخلوق جاهل ظالم را بايد عاقل و عادل بار آورد و راهش خفض جناح در مقابل او و عند اللزوم سجده بر پاي وي است . فرض اين است كه در صورت ابلاغ علائم از منابع علم به آن كه طالب آن است شرايط توبه عاصي فراهم خواهد شد . اما ابليس كه شأن خود را اجلّ از تواضع نسبت به خاكيان مي پندارد ، حتي در مقابل خدا نيز تكبر ورزيده و سر انجامي جز رانده شدن از بارگاه الهي نيافته و آخر خطش هم معلوم است . مسئله اين است كه جهت اتمام حجت و جلوگيري از هر گونه مظلوم نمائي هيچ محدوديتي براي فرد اعلاي شرارت قائل نشده اند . در عين حال بندگان خدا هم مجبور به قبول وسوسه هاي شيطاني نمي باشند ؛ كما اينكه لا اكراه في الدّين .

و اما بعد ، اقتصاد گلستاني ها ، مطلب ما نحن فيه را با اين افشاگري ته بندي كرده اند كه فلاني وكيل پايه يك دادگستري است . اگر از خط قرمز ها گذشت ، جريمه نوش جانش ! والله ، بالله ، تالله اين بنده سراپا تقصير مي داند كه نمي داند مين هاي اين ميدان پر خطر را كجا كاشته اند . فقط مي خواهد اگر طاعتي ممكن نبود براي راه يافتن به دل دوستان گنهي بنمايد بلكه نظر لطفي شامل حالش گردد .

النهايه ، بوي اين تباني دوستانه هم به مشام مي خورد كه سروران مي خواهند يك وكيل پايه يك دادگستري را به بيگاري بكشند . پيش لوطي و معلق بازي !؟ وكيل حرف مفت مي زند وليك مفتي حرف نمي زند . زينهار ، هر نوع كنكاش حقوقي منوط به پرداخت حق المشوره به نرخ متعارف است . معهذا ، فضولي هاي حقوقي، مثلاً در خصوص حق و معيار آن ( قانون ) مشروط به اذن اولياء خواهد بود .

 

والسّلام

حاجي محمد شادكام ، گرگان

 13/8/84

غدير ، شيعه و دموكراسی

غدير ، شيعه و دموكراسى

رسول جعفريان در پاسخ به شش پرسش امروزى در باب غدير در سايت بازتاب مطالبى را عنوان كرده است كه بخشى از آن به شرح ذيل است:

*عده اى معتقدند ديدگاه اهل سنت به دموكراسى نزديكتر است و مبانى شيعه با دموكراسى فاصله بيشترى دارد و پايه استدلالات خود را واقعه غدير مى دانند. نظر شما در اين باره چيست؟

بسيار روشن است كه شيعه، به نص و تصريح از ناحيه خداوند بر امامت على بن ابيطالب ( ع ) اعتقاد دارد و به همين دليل هم خداوند، تعيين ابراهيم را به عنوان امام به خود نسبت داد و فرمود: « انى جاعلك للناس اماما » بحث بر سر اين است كه به لحاظ مبانى عقلى، امامى كه خداوند نصب كند، به يقين لايق تر و شايسته تر از امامى است كه از راه هايى مثل انتخاب مردم تعيين شود. اين مسئله يك مبناى عقلى و عقلايى دارد و هيچ قابل ترديد نيست.

ابن سينا هم در بخش الهيات شفا، تصريح مى كند كه هر عاقلى مى داند تا وقتى خداوند امام را تعيين كند نوبت به مردم نمى رسد. اما اگر وضعيت به گونه اى بود كه امام منصوص و منصوب غايب بود، نوبت به تعيين امام از راههاى ديگر مى رسد. در اينجا هم بحث ولايت فقيه مطرح است كه براساس چهارچوبه اى كه در حكومت دينى به عنوان مردم سالارى دينى تعريف شده است نوعى تلفيق بين نوعى نص با نوعى انتخاب قابل قبول است.

يك فرض سوم هم هست و آن اينكه اگر شرايطى بود كه احتمال روى كارآمدن ولى فقيه نبود، به هر دليل، در آن صورت، راه انتخاب توسط مردم هموار مى شود. براى مثال اگر در عراق امروز امكان آن نبود كه نظام ولايت فقيه باشد، مطمئنا ً به لحاظ شرعى اجازه داده مى شود كه اين انتخاب توسط مؤمنين صورت پذيرد. تازه همين كه مرجعيت شيعه بپذيرد خودش به معناى مشروعيت آن است. اما اين كه نظريه اهل سنت با دموكراسى به معناى معمول در غرب نزديك باشد بايد عرض كنم آنچه اهل سنت در متون قديم در باب شرايط خليفه گفته اند، شرايطى نيست كه چندان قابل تطبيق با نظامات دموكراسى جديد باشد. براى همين است كه هزار دستگاه خلافت عباسى و عثمانى به صورت ارثى و در واقع نظام سلطنتى بوده كسى هم در آن ترديد نكرده است. الان هم در بسيارى از كشورهاى سنى، همان نظام سلطنتى هست كسى هم آن را مخالف با عقيده اهل سنت نمى داند. به علاوه كه بسيارى از تئوريسين هاى اهل سنت يكى از شرايط خلافت را اجتهاد مى دانند كه برخى از جهات نزديك به نظريه شيعه است.

*عبدالفتاح عبدالمقصود ( نويسنده معروف مصرى ) معتقد است آنچه پيامبر در غدير فرمودند يك توصيه بوده است نه الزام.

بنده از اينكه عبدالفتاح عبدالمقصود دقيقا ً چه گفته است آگاهى ندارم. اما تفسير داستان غدير و حديث ولايت و امامت، به اينكه توصيه و يا نظريه شخصى پيامبر ( ص ) مطرح كردند، چنين ديدگاهى مطرح نشده است. زمانى دكتر شريعتى چنين ديدگاهى را در امت و امامت مطرح كرد بعدا ً آن را هم پس گرفت. آنچه شيعه روى آن پافشارى دارد و حديث غدير فقط يكى از مستندات آن است، اين است كه امامت به نص الهى است. آنچه هم به عنوان شاهد از سوره مائده نقل شده «بلغ ما انزل اليك من ربك» است؛ يعنى چيزى كه خداوند به تو فرموده براى مردم بيان كن. اگر عبدالفتاح به عمق حديث غدير توجه نمى كرد، بحث ولاء الهى و انتقال آن از خداوند به رسول و از رسول به امام على (ع) مطرح است، نه يك توصيه. رسول خدا ( ص ) اگر قصد توصيه داشت مى توانست آن را با عبارات ديگرى كه مفهم معناى توصيه باشد ارائه كند.

*چرا برخى بر اين باورند كه شيعه بعد از مدتها بعد ازشهادت على ( ع ) هويت مستقل پيدا كرد ؟

همه مذاهب در شكل مذهب و فرم بندى فرقه اى به تدريج شكل گرفته اند ... اگر مقصود شكل گيرى به اين معناست تشيع فقاهتى از زمان امام باقر و امام صادق شكل گرفته است. اما اگر مقصود هسته مركزى تشيع و اعتقاد به ولايت است، اين غدير و اصحاب پيامبر ( ص ) كه ثابت و استوار بر حق ماندند باز مى گردد. به يك معناى ديگر هم مى توان در اين باره بحث كرد. اگر تشخص شيعه به برخى از احكام فقهى و تفاوت با ديگران است، در اين همه مى توان نشان داد كه بسيارى از آنچه را كه شيعه به آم اعتقاد دارد ، بسيارى از صحابه هم به آن اعتقاد داشتند. جاى اين بحث در اينجا نيست اما نمونه هاى فراوانى هست كه احكام مشخصه فقه شيعه در زمان ما، مقبول بسيارى از صحابه رسول ( ص ) بوده است. اما نظر آنان در مقابل نظر خلفا كنار گذاشته شده و از ميان رفته است. ما مى توانيم مكتب اهل بيت ( ع ) را در بخش كلام و فقه با قرآن و روايات درست و حتى با ديدگاه هاى صحابه عالم و عاقل مقايسه كنيم و ببينيم كه آيا تشيع به متون اصيل اسلامى نزديكتر است يا عقايد و ديدگاه هاى ديگران. به نظرم بحث بر سر زمان شكل گيرى روش مناسبى نيست والا هر چهار مذهب فقهى سنى از قرن دوم به بعد هستند.

*تغيير و تحولات شيعه از بعد از شهادت على ( ع ) تا دوران صفوى و از آن دوران تا به امروز چگونه بوده است؟

هر مذهبى در طول تاريخ به تناسب مسائلى كه در برابرش مطرح شده ديدگاه هايى را طرح كرده است. به علاوه هر مذهب و آئينى از زمانى كه در اختيار مردم قرار مى گيرد بسا گرفتار تحريف و انحراف در بخشى از اجزاى خود شود. به نظرم نه اصل اسلام ، نه تشيع و نه آئين ها و فرقه هاى ديگر از اين روال كلى دور بوده اند. بيسيارى از اوقات عوام مردم به دليل نبودن راهنما و مفسر واقعى دين، آئين خود را به سمت و سويى برده اند كه با اصل و اساس آن سازگارى ندارد. البته تشيع هم از اين قاعده كلى مستثنى نيست. بسيلرى از غاليان شيعه در زمانى كه امامان در محدوديت سياسى بوده و اجازه نداشتند رهبرى شيعه را با قدرت تمام انجام دهند، توانستند در صفوف شيعيان رخنه كرده و افكار انحرافى خود را در آن وارد كنند. اما به نظرم اين قبيل انحرافات هيچ گاه شيعه را از مدار اصلى خود خارج نكرده است. دليلش هم اين است كه از ابتدا اصحاب امامان و بعدا ً علماى شيعه با دقت به ثبت و ضبط احاديث و نقد و بررسى آنها پرداختند. هر بار هم كه انحرافى روى مى داد، برابر آن موضع مى گرفتند. به همين دليل بود كه امامان، شيعيان غالى را كافر خطاب كردند، زيرا آنان الوهيت را كه خاص حضرت بارى تعالى بود به امامان يا خودشان نسبت مى دادند. در جامعه شيعه، گاه اخبارى گرى غلبه داشته و گاه اصول گرايى. هر بار كه اصول گرايى در عقايد و احكام غلبه مى كرده شيعه به خط اعتدال نزديكتر بوده است اما هرگاه كه اخبارى گرى و ظاهربينى غلبه مى كرده زمينه براى انحراف فراهم بوده است. در زمان ما هم برخى نشانه هاى ظهور ظاهربينى به چشم مى آيد.

 

سخن چهارم : آبای (ترجمه حم . شادكام )

سخن چهارم

هر كه ملاحظه كرده بايد دانسته باشد : اين را كه خنده خود يك مستي است . همچنين اين را كه از هر فرد مست غفلت بسيار سر مي زند ، و اين را كه هر مستي در وقت حرف زدنش سر را درد مي آورد . در اين صورت ، كسي كه عادت به خنده كرده يا از امور جاري ، يا عقل ، يا از عمل شرم آور محروم و غافل خواهد ماند . چنين فردي كه بسيار غفلت ورزيده و پروا نكرده حتماً يا در دنيا ، يا در آخرت بي دردسر نخواهد ماند .

هر فرد انديشه گر در امور دنيا و آخرتش بايد از سايرين حسابگرتر باشد . عاقبت هر حسابگري بايد گنج باشد . حال ، آيا مي توانيم هميشه در غم و انديشه باشيم ؟ آيا كسي مي تواند دائماً غم و انديشه را تحمل نمايد ؟ خير ، من نمي گويم هميشه در غم و واهمه باش . غم و واهمة بي غم و واهمگي خود را داشته باش ، و بايد چاره مناسبي براي نجات از بي غم و واهمگي جست و به آن عمل كرد . نفس اقدام بجا نيز غم و غصه را كم مي سازد . با خنده بيجا اندوه خويش را كم مساز ، با اقدام بجا كم كن !

بدون يافتن راه خروج وارد غم و اندوه شدن و در دام افتادن نيز عين فلاكت است ، و اگر به رفتار فردي بد مي خندي ، به آن از سر لذت مخند ، از روي خشم بخند ، طنز خشمناك نيز عين غم است . به چنان خنده اي خودت نيز عادت نخواهي كرد . اگر با لذت بخاطر اينكه آدم خوبي كسب خير نمود بخندي ، با عبرت گرفتن از اينكه او خير را به سبب نيكي خود حاصل كرده است بخند . هر عبرت مستي را بموقع مهار مي كند . از انبوه خنده ها همه را نستوده ام ، در آن ميان يك خنده هست كه طبق فطرت خدائي از دل بر نمي آيد ، بلكه خنده پرفريبي است كه ساختگي بوده ظاهر و پك و پوز را آراسته آواي يك خندة پر لذت را طنين انداز كرده و براي آرايش خنديده مي شود .

بني آدم گريان بدنيا مي آيد و خشم آلود مي ميرد . در ميانه نمي داند كه لذت دنيا در چيست و رقيب همديگر شده به يكديگر فخر فروخته ، عمر عزيز را با غفلت و عبث ، با رفتار ناروا ضايع مي سازد و روزي كه اجل فرا مي رسد نمي توانند عمري يكروزه را به بهاي تمام دارائي خود خريداري كنند .

حيله ورزي ، طمع خام ، تمنا و خودفروشي كار يك سگ بي هنر است . اول به خدا ، دوم به همت خود اتكا نموده از عمل خويش بهره بردار . اگر كار كني خود زمين نيز مي دهد و محروم نمي گذارد .

 

*******

 

كرده مگر كس تنها ؟

كرده مگر كس تنها ؟

 

كشته مهين پنج تن را

كرده چنين او تنها ؟

اين است كنون مسأ له

چرا روند تند زنها ؟

مردی كشته با چار زن

هم خواست كشد خويشتن را

رفتگانند چونكه خوب

خوش ندارم غيبتشان گفتن را

او را بوده است شوهری

كرده پيشه در جاده ها گشتن را

روز و ماه و گاهی سا ل

عادت كرده دو چشم بدر دوختن را

دخترانش پس مانده اند هر دو تا

عهده كرده دارويشان جستن را

يكی دو تن نامردان قاچاقچی

گوش بريده گولش زدند بی پروا

پس دل كنده ازهرگونه رحمتی

پيشه بكرد  چندی نامرد كشتن را

كشته است – گويد - اوّل بار

خواهان ز زن بس تن را

كشتگانش زان سپس

زالان بودند خود تنها

شويش بدور از خانه

گرديده گم در ره ها

وامانده خود در خانه

ديده خا لی بستر را

هر دو دختر ناتوان

چشم ندارند شوهر را

تنها خواهند داروئی

آرام گيرند تا شب ها

اوّل بكشت در دفاع

بعدش بكشت بی پروا

اينك مهين پای دار

گريد بهر دختر ها

آيا میريد بی درمان

يا كه بينيد بدتر ها ؟

مهين كه شد اين چنين

چه می شوند كهتر ها ؟

لابد دهند جوابش

باری از ما بهتر ها

بايد كنيم ما اقرار

كس نكند اين تنها


  *      *      *

پير شديم و غم انديش

پير شديم و غم انديش ، خواب پريده از ديده ،

فكرت تلخ و بغض تو زهری است بسی ترشيده .

غمگساری نيست  در بين كه سخن را دريابد ،

چه آورد به نشاط اينك ترا غمديده ؟

 

پير بشود برنا و نيست آمده بدنيا ، ميرد آنكه بزاده ،

مقدّر نيست برگردد عمر رفته دوباره .

ردپا و رغائب باز بماند پشت سر ،

جز خداوند همه چيز  تغيير يابد همواره .

 

كار مرد پيروی است ز عقل و بر نفس خود چيرگی ،

خلق وخوی بی هنر بود عين مردگی .

بی تدبير و اجتناب از عمل تك روی ،

كاهل ز پستی خود از عام كند پيروی .

 

بدان مانده ناتوان از كسب وكار حلال ،

خود رندان می بالند از دزدی در كسب مال .

كس نماند در امان از وبال بدكاريش ،

روزی شيشه بشكند گر نشكند بسی سال .

 

آدميزاد شمارد زندگی را يك دولت ،

به عقل آيد ، مال يابد با هزار ويك زحمت .

بی يكی از اين دوتا ، با پرسه در قريه ها ،

وقت كشی و هرزگی منجر شود به ذلّت .

 

حرام بود بر نادان شنودن نصيحت ،

ياد بگيرد قصه را وليكن او به سرعت .

چه كس مگر شناسد قدر سخن را به حق ؟

جاهل حق ناباور باور كند به خدعت .

 

از شفق و سفيد سيم يا چارقد طلائی ،

با قصّه دلفريب او بگردد هوائی .

از سخن ريش سفيد يا پدر و اهل علم ،

حوصله اش سر رفته زود بشود فراری .

 

يكي موی را بس باريك چل شكافد با خرد ،

تا بدهد بهر چيز آن بها را كه سزد ؛

چون ترازو با قاضي تعبيه در شخص اوست ،

تكيه گاه بيخرد اما حرف عام بود

 

با همه خصم در باطن ليك به ظاهر بخندد ،

قوم را پايد در حيات در مماتش بگريد .

يكی را گر ببنيد يكی دوبار موفّق ،

گويد اين است مخلوقی كه خدايش پسندد .

 

از فساد مردمان شيطان آذين ببسته ،

ملك گردد از اينرو غمين و سر شكسته .

نمي گويد كه اين بود از اخلاق سگ من ،

مقر شده بر شكست يار شيطان بگشته .

 

بنموده تكاثر با رندي و كبكبه ،

بيافكند تفرقه بس كه كند وسوسه .

با يك چنين پلشتی برتری كی ممكن است ،

روزی نگردد آيا خود دچار مخمصه ؟

 

مردمداری هميشه از دست مگر برآيد ؟

پاكی را با پلشتی چه كس يكی شمارد ؟

از برای تفاخر شود حاكم بيغيرت ،

پس چون يكی سگ خوار دشنام بروی ببارد .

 

*******

 











حكمت (7 )

حکمت ( 7 )

 

« قل هو الله ، سبحان الله » ورد کنم ،

بار خدایم ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در حسرتت سر تا پا می سوزم و درد کشم ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در سن پنجاه و یک ، گیاه خوردم صحاری ،

فرار رفته تا جبال طاعت کردم بیزاری ،

نشد ممکن دیدارت جان نیامد بکاری ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در سن پنجاه و دو بگذشتم از خان و مان ،

از خان و مان بماند ، بگذشته ام من از جان ،

جان و سرم تصدّق فدا کردم هم ایمان ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در سن پنجاه و سه می نوشاندم از وحدت ،

گمراه بودم سرگردان هدایتم کرد رحمت ،

گفتم « الله» گفت « لبیک » و کرد نصرت ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در سن پنجاه و چار ، سرا پایم شد نالان ،

در میدان معرفت بداده ام خوش جولان ،

همانند اسماعیل جان بکردم خود قربان ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در سن پنجاه و پنج ، شدم دیدار را گدا ،

آتش گرفته سوختم ، خاکسترم شد فنا ،

بحمد الله وجودم در دیدارش شد ادا ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

پنجاه و شش سالش شد این بنده پر ز غم ،

توبه کردم تا شاید دیده شود پر زنم ،

بی بهره از اولیاء آزرده شد خاطرم ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در سن پنجاه و هفت مثال باد عمرم رفت ،

ایا دوستان ، مددی ، بی عملم من سر سخت ،

بحمد الله گرفته است پیر مغانم از دست ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

پنجاه و هشت سالم شد لیکن منم بی خبر ،

ای ایزد قهارم نفس از میان خود ببر ،

همت اگر ببخشی بر نفس زنم خود تبر ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

پنجاه و نه سالم شد ، ای دریغا ، ای فریاد ،

در وقت جان بدادن ز جانانم نبد یاد ،

با چه روئی گویمت بکن مرا تو آزاد ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

مژه برهم تا زدم فرا رسید سن شصت ،

کار نیکی تا کنون نکرده ام من به دست ،

شب و روز و دی و تیر بیغم بودم من بگشت ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در شصت و یک سالگی شرمنده از الهم ،

ایا دوستان ، همانا ، سخت ترسم از گناهم ،

از جان خود ناامید پناه جو از خدایم ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در شصت و دو سالگی پرتو بیافکند خدا ،

از غفلت ها تماماً مرا بکرد او رها ،

جان و دلم با عقل و هوش خواند ورا ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

در شصت و سه شد ندا برو زمین ای بنده ،

 جان و جانان خود منم ، جان  خود را به من ده ،

شمشیر هو برداشته زن بر نفس خود ضربه ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

بنده خدا ، خواجه احمد ، نفس خود را کوبیدم ،

من بعد آن جانان را یافتم بس که جوئیدم ،

پیش از آنکه بمیرم درد مرگ را بکشیدم ،

بار خدایا ، ای واحد ، آیا بینم دیدارت ؟

 

 

كار كارستان كردگار گيتی

كار كارستان كردگار گيتى

 

قرآن، طبق نص آن، كتابى است براى راهنمائى پرهيزكاراني كه ايمان به غيب داشته، نماز را اقامه كرده، از روزى خداوند بر خود انفاق نموده، بر آنچه بر پيامبر واپسين و انبياء پيشين نازل گرديده باور و النّهايه به آخرت و فرجام كارها يقين داشته باشند. البته آنان كه جلوتر از دماغ خود را نمى بينند چنان به عواقب امور بى اعتقادند كه به عافيت اعتنائى ندارند. بى توقع از آينده متفاوت نمى توان اميدى به اوضاع بهتر از احوال موجود داشت و طرح برنامه نيز منتفى خواهد بود. زندگى عارى از غيب خالى از معنابوده و غير قابل عنايت  خواهد بود. در اين صورت نهايت كار آدم تن دادن به شرايط موجود بوده و چنين محافظه كاريى با توجه به تغييرات مقدر اوضاع عالم منجر به جمود و ركود و حتى واپس ماندگى خواهد شد. آينده در كتم غيب است و انكار آن از مصاديق كفر. اما كسانى كه به خدا، مثل اعلاى غيب، باور دارند لابد در صدد اتصال با آن برمى آيند كه اين امر با نماز(صلوة)- با فرض اشتقاق از وصل – ممكن مى شود. وسيله ديگر وصول به اين اصل صله رحم (پيوند با خويشاوندان) است كه مايه اش انفاق از عطاياى رحمانى مى باشد. همنوعان نيز بايد در اين حلقه همبستگى قرار گيرند. حتى حيوانات و نباتات و ايضأ جمادات نيز بايستى مشمول رحمت شناخته شوند زيرا همه اين پديده ها مخلوق خالقى هستند كه انسان را نيز خلق كرده است. پرهيزگاران با ايمان  واهل رحمت با عالم هستى از قابليت هدايت ربّانى برخوردار توانند شد.

براستى، هدايت يعنى چه؟ خداوند تبارك و تعالي بندگانش را به چه مى خواهد رهنمايى كند؟ ايمان به غيب (اعتقاد و باور به اينكه تغييرات بسيارى در نوبت ظهورند)، بر پا داشتن نماز، انفاق و ايمان به جميع انبياء (ازآدم تا خاتم) و يقين به آخرت ما را به كجا مى رساند؟ البته براى منكران مقولات فوق الذكر همه چيز على السويه است. آنان تا چيزى را عينأ مشاهده نكنند باور نمى كنند و چون به وقوع آن اطمينان ندارند هيچگونه تداركى هم برايش نديده اند و پس از قيامت فرصت جبران مافات هم نخواهند داشت. ايشان به علت عدم بهره گيرى از نعمات الهى چشم و گوش و قلبشان ياراى ديدن علائم آشكار و شنيدن اقوال و گفتار و درك معقولات را نداشته ، صمّ بكم مانده ، مبتلا به قساوت قلب شده ، از طمـ‍أنينه و احساس امن و آسايش محروم مى باشند. جداى از متقيان و كافران ، منافقان هستند كه به علت سرگردانى  في ما بين كفر و اسلام ، گرفتار عذابى دردناكند. حال و روز اين فلكزدگان شايد بدتر از كافران باشد كه لااقل موضع خود را در مورد امور غيبى معيّن كرده اند. امّا منافقين از اينجا رانده و از آنجا مانده اند. آنان هم منفور مؤمنانند و هم دستخوش تحقير كافران. عذاب كافران عظيم است و شكنجه منافقان اليم.

عنايت به خلاقيت ربّى كه فرش زمين را گسترده و عرش آسمان را بنا كرده و از آن بارانى بارانيده كه باعث رويش نباتات و رشد حيوانات، اين منابع تغذيه و وسائل زينت و رفع زحمت انسانها در امرار معاش آنها، هرگونه ريب و گمانى را در مورد وحدانيت خداوند متعال برطرف مى سازد تا از خيال شرك در آفرينش جهان صرفنظر كرده و تسليم مشيّت الهى شده تنها به عبادت ربّ العالمين اهتمام نموده و فقط از او استعانت كرده و هدايت به راه راست را خواهان شويم؛ علاوه بر دفتر گسترده آفرينش، كتاب قرآن نيز در برابر ديدگان باز است كه به هيچوجه و حدّى نمى توان با آن تحدّى ورزيد. اما منافقين خود را تافته هاى جدا بافته مى پندارند كه ايمان آوردن مانند ساير مردمان را دون شأن خويش مى شمارند. آيات خطاب به همگان، بر عكس ديگران، برگمراهى دورويان مى افزايد.

حال بپردازيم به هدف هدايت : آفريدگار گيتى، پس از خلق زمين و آسمانها و پديد آوردن گياهان و جانوران آدم را آفريد. سپس به فرشتگان فرمود كه آخرين نوع مخلوقاتش را خليفه خود در زمين قرار مى دهد. ملائكه پرسيدند كه چرا اين موجود فساد انگيز و خونريز را به چنين مقام خطيرى برمى گزينى، در حالى كه ما مدام به تسبيح و تقديس تو مشغوليم!؟ خدا جواب داد كه از آنچه من مى دانم شما آگاهى نداريد. پس همه اسماء را به آدم  ياد داد و چون فرشتگان نتوانستند از نامهاى مزبور خبر دهند، بنا به امر خداوند، همگى بر آدم سجده نمودند كه حاكى از قبول خدمت به او مى باشد. راستى، چرا همه عوالم براى آدم پديدار شده و همه عوامل (منجمله فرشتگان تسبيح و تقديسگر  كردگار) در خدمت چنان مخلوقى قرار گرفته اند كه عيوب فراوان دارد؟ حقيقت آن است كه آفريدگار عالمين غير از خلق مخلوقات مطيع و اهل  تسبيح و تقديس ذات اقدس خود، اراده فرموده كه نهايت خلاقيت را در آفرينش پديده اى آشكار سازد كه ياراى برداشتن بار سنگين جانشينى پروردگارش را در زمين داشته باشد. زمين و آسمان و كوه هاى سر به فلك كشيده، با همه عظمتشان، از برداشتن چنين بار ثقيلى ابا ورزيدند و اين آدم بوده كه داوطلب چنين كار سترگى شد. او گرچه ظلوم و جهول است داراى هنر انحصاري تشبّه به خداوندگار خويش مى باشد. بقيه مخلوقات خواه نا خواه خدا را طاعت مى كنند وليكن آدم بايد از طريق معرفت و سپاس پروردگار جهانيان او را بندگى نمايد تا اينكه مانند او شود. اينك كار كارستان كردگار گيتى!

علم الاسماء يعني آگاهي از سمت و جهت حركت موسومها تا بتوان بسم الله و با مدارا نظام دنيا را اداره نمود. ذرّيه آدم با شهادت به ربّانيت خدا اين لياقت را يافت كه چنين بار امانتى را بر دوش بگيرد. پس سزاوار خدمت تمامى مخلوقاتى گرديده است كه از اين تكليف ما لايطاق معاف گشته اند. در ميان آفريدگان تنها ابليس بود كه به بهانه برترى آتشين خود ، حاضر به سجده بر موجود خاكى (آدم) نشد. اين عمل استكبارى عين كفر و مستلزم اخراج از بهشت بود. كينه توزى نارواى شيطان به سوءاستفاده از نقاط ضعف آدم جهت تحريض او به خلود در حال فعلى خود منجر گرديد. سپس آدم و حوّا به عورات خويش متوجه گرديده خواستند آنها را بپوشانند بلكه همچون يك زره موجب حفاظت از مصائب و بلايا باشد. اما بالاخره پى بردند كه براى دفع خطر بهترين سپر، تقوا بوده است. بايد نادانيشان به علم، جهلشان به عقل، بى تابيشان به صبر تبديل گردد تا از ضعف به قوّت نائل شوند. شرط چنين توفيقى آنست كه آدمي به جملگى عيب و عارهاى خويش واقف شده، توبه كرده و روى به خدايى آورد كه لاحول و قوة الّاهو. پروردگار سميع و بصير دعا و استمداد بنده خود را مى شنود و حال او را مى بيند و از هدايت وى مضايقه نمى نمايد. بارى ايزدمنّان از فضل خود هر توّابى را برخوردار مى فرمايد. همه امكانات و تسهيلات لازم را در اختيارش قرار مي دهد. برعكس هيچگونه استضعاف فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى و سياسى بر انسان روا نيست. نعمات گوناگون (ارزشهاى مادى و معنوى) نبايستى در هيچ شخص يا نهادى كنز  و احتكار و يا وسيله ظلم و اجحاف قرار گيرد. هر نوع قدرت، مكنت و ثروتى نه براى تكاثر و تفاخر بلكه جهت تزكيه و سرمايه گذارى براى توسعه و تكامل اقتصادى، فرهنگى و سياسى پايدار اجتماع انسانى در نزد آحاد جامعه به امانت گذاشته شده است. هرگونه اسراف و تبذير در مورد نعمات الهى حرام بوده و صرف آنها در راه خير و صلاح واجب و فرض است. خيريّت اموال دنيا نه مستوجب شدّت ميل به آنها، بلكه مستلزم انفاق آن روزيها جهت تقويت پيوندهاى انسانى است. بنى آدم كه اعضاى يك پيكرند و در آفرينش ز يك گوهرند نمى توانند از آلام يكديگر غافل بمانند همانطور كه در صورت دردمندي يك عضو، دگر عضوها را نماند قرار. آرى اين گفتار حكيمانه شيخ سعدى عين وصيّت پيغمبر است در حق آدميزادگان كه بايستى نسبت به يكديگر فوق العاده حسّاس و همدرد باشند. در غير اين صورت، امكان ندارد كه آدميان از عهده خلافت خدا در روى زمين برآيند. اين وظيفه و مقام خطير فقط به شرطى قابل اجرا است كه اكثر انسانها، صرفنظر از جنسيت، نسل، مليّت و حتّى دين خود با يكديگربر مبناى برّ و تقوى تعاون داشته و از هرگونه همكاري در اثم و عدوان پرهيز نمايند. بدينسان شاكله مباركى ايجاد خواهد شد كه اعمال اعضاى متشكله آن به تخلّق به اخلاق ربّانى منجر شده و همچون خدا ، فارغ از هر گونه انتظار پاداش و يا ترس از سايرين ، به مرتبه خلاقيت نائل مى گردند.

در قصص الانبياء شواهدى از توفيق درانواع آفرينشهاى بندگان پرهيزگار مؤمن و اهل انفاق و صلوة ارائه گرديده است: امامت ابراهيم، ملك سليمان، يدّ بيضاء و عصاى موسى، احياى اموات و شفاى بيماران توسط عيسى عليهم السّلام و امثال ايشان و كرامات اولياء كه في الواقع معجزاتى به نمايندگى از سوى پروردگار عالم بشمار مى روند. خطاب الهى در آيه 17 سوره الانفال به مجاهدين مسلمان و حضرت رسول اكرم (ص): «فلم قتلوهم ولكنّ الله قتلهم و مارميت اذ رميت ولكنّ الله رمى و ليُبلي المؤمنين منه بلاءً حسنأ. انّ الله سميعً عليمً » به معناي آنست آن كافران را مجاهدان نكشتند بلكه خدا آنها را به قتل رسانيد. خداوند شنوا و دانا است. آن مجاهدان در عبادت پروردگارشان بحدّى پيش رفته بودند كه وجودشان همچون جاده اى هموار محل جريان امر يزدان گرديده و ازهمه بالاتر، هر تير رسول الله بنام نامى ايزد قهّار بسوى كفار انداخته مى شد. مشيّت ربّانى آن است كه هيچ تغييرى در دنيا بدون اهالى آن صورت نگيرد. دليل اين ادّعا آيه 11 سوره رعد است كه در عالم خلقت چنين طنين انداز مى باشد: «انّ الله لا يغيّر ما بقوم حتّي يغيِّروا ما با نفسهم». اغلب مترجمين و مفسرّين اين آيه را چنين ترجمه و تفسير كرده اند كه تا قومى نفس خود را تغيير ندهد خدا چيزى را در آنان دگرگون نمى نمايد. اين تعبيرات چندان مبيّن اهمّيت و نقش آدميان در تحوّلات دنيا نمى باشد. حقيقت امر بسيار فراتر از آن است كه تغييرات انفسى را شرط تحوّلات آفاقي بشناسيم . همانا خواست خدا از آدميان آن است كه خود عامل تحولات دنيا باشند و در اين جهت كارى كنند كه مطابق اراده اوست. گويي  در  آدم روحِي از ربّ العالمين دميده شده كه امكان دخل و تصرف در دنيا و مفيها را براى آدميان متقى مؤمن و متصل به حق فراهم ساخته است؛ امّا اغلب بنى آدم به علت استغراق در لهوولهب از قابليت فوق غافل مانده و يا در اثر اغواى شيطانى تن به خلود و ركود داده اند. انگار خلق زمين، سماوات، جمادات، نباتات و حيوانات و همچنين ملائك و ساير مخلوقات عبث بوده و كار خلقت عارى از حكمت است. هزاران نبي و پيغمبر ارسالشان بيهوده بوده است. سبحان الله عمّا يصفون! ظاهر بينان بى اعتنا به ماوراى شواهد عالم چنان گرانجانند كه فقط به خوردن، نوشيدن، خوابيدن و اسراف در مصرف منابع موجود چسبيده اند و از هرگونه تعالى در سپهر تكامل نفسشان به شماره مى افتد. اينها طفيلى شرايط فعلى دنيايند و حياتشان را نتيجه اى جز انباشتن زباله نيست. حال آنكه اوضاع زمانه يا خوب است يا بد. اگر خوشايند است بايد آن را خوشتر نمود و اگر خوش نيست بايستى در اصلاح آن كوشيد. هيچكدام از پديده هاى عالم چنين تعهدى را به گردن نگرفته است. خلق مخلوقى چنين بزرگ همت همان كار كارستانى است كه كردگار گيتى بخاطر آن به خود تبريك مى گويد: تبارك الله احسن الخالقين. صدق الله العلى العظيم و بلّغنا رسوله النبى الكريم و نحن على ذلك من الشّاهدين والشّاكرين.

حاجى محمد شادكام

2/9/1387 گرگان   

سخن سوّم                                                         آبای   ترجمه : حم شادكام

سخن سوم

بدسگالي قزاقها نسبت به يكديگر ، ناهمدلي آنان ، عدم صداقتشان ، چشم و هم چشمي ايشان با يكديگر در مناصب ، تنبلي خودشان ، معلول چيست ؟ علماي سرشناس عالم مدتهاست پي برده اند : هر فرد تنبل ترسو و بي غيرت مي گردد . هر بي غيرت ترسو و خودستا مي شود . هر خوستا ترسو ، بي عقل و نادان مي باشد . هر بي عقل نادان و بيعار خواهد بود . از هر بيعار تنبل افرادي پديدار مي شوند كه گدامنش ، حريص ، لاقيد و بي هنر بوده دوستدار هيچ كسي نمي باشد .

اينها معلول فقدان فكر و ذكري غير از افزودن مال و حشم نداشتن است . اگر به اموري غير آن ، مثل زراعت ، تجارت ، صنعت و علم مي پرداخت ، چنين نمي شد . هر جوينده مال مي گويد كاش مال خودم نيز فراوان شود ، فرزندانم نيز متمول شوند . اگر آن مال افزايش يابد بدست چوپانها سپرده ، خودشان از گوشت و قميز سير شده زني زيبا گرفته و بر اسبي بادپا سوار خواهند گرديد . اگر قشلاقش تنگ شود تا آنجا كه حرفش پيش رود و اعتبارش نفوذ كند ، قشلاق يكي ديگر را خريده يا غصب خواهد كرد . آن كه قشلاقش را از دست داده با يكي ديگر درگير خواهد شد يا به علت بي مكاني از ميان ايل خواهد رفت . هر قزاقي فكرش همين است .

آيا اينان مي توانند در فكر دوستي با همديگر باشند ؟ اگر فقير زياد شود مزدش كم خواهد شد و اگر مال از دست دادگان بسيار شوند ، قشلاق آنها تخليه خواهد گرديد . من خواهان فقراوبوده و او آرزوي فقر مرا كرده از قبل و در دل بدسگالي نموديم . پس از مدتي آنچه در ضميرمان بود آشكار شد ، مخاصمه نموديم ، منازعه كرديم و دست به تخرب زديم . بدينسان بخاطر منصب ، ولايت و حكومت با يكديگر بجدال پرداختيم تا كلاممان بر ضد خصم نافذ و توانمان جهت ثروت اندوزي ماهرانه كافي باشد .

بالاخره بچه سربزير به ديار غربت نرفته كار نمي كند و طلب مال نمي نمايد ، در نتيجه زراعت و تجارت لازم نمي گردد . با چنين جدلهائي ، خودبخود ، بنوبت ، امروز سرسپرده يكي از سركردگان احزاب مي گردد و فردا وابسته يكي ديگر مي شود . دزدان دستگير نمي شوند . اگر مملكت آرام بود هيچكس از دزدي در آن خوشش نمي آمد . وقتيكه مملكت دو دسته شد ، از هر كس كه بگويد با سوگند تبرئه اش نموده از بدكاري او جانبداري كرده پشتيباني خواهد كرد طرفداري و تحت الحمايه او گرديده دزدي خود را چندين برابر سابق مي كند .

عليه همه انسانهاي خوب مملكت بدروغ انواع شكايات را مطرح خواهد ساخت كه « چاپيد و غارت كرد ». او را به بازپرسي جلب مي كند . شهود زور هم از قبل آماده شده اند تا آنچه را كه نديده اند بگويند ديده اند براي اينكه آن شخص خوب واجد شرايط انتخابات نباشد . آن انسان اگر براي نجات خويشتن از بدان خواهش نمايد ، انسانيت او نيز از دست مي رود ، و اگر خواهش نكند فردي تحت تعقيب و محاكمه گرديده صلاحيت هيچ منصبي را نداشته شخصاً در معرض خطر قرار خواهد گرفت . آنان كه حاكم شده اند ، چون خودشان از طريق كلك و « مأموريت » به حكومت رسيده اند ، فرد سربزير را گرامي نداشته فاسدين و شياداني همچون خويش را ارج مي نهند با اين حساب كه اگر با خود من دوست باشد كمكش خواهد رسيد ، اما اگر دشمن باشد ممكن است بنحوي به  خودم نيز ضرر بزند .

امروز در بين قزاقها اين ضرب المثل رواج يافته است كه « كارش نداند ، يارش داند » . يعني از درستي كارهايت به جائي نمي رسي بلكه با حقه و حيله طرفدارهايت به هدف خواهي رسيد . براي سه سال والي انتخاب مي شود . سال اول با ناز و افاده كسان مي گذرد كه « مگر ما ترا انتخاب نكرديم ؟ » . سال دوم صرف رقابت با كانديدا مي گردد . سال سوم ، روزهايش با اين فكر سپري مي شود كه وقت انتخابات نزديك شده و آيا مي تواند باز هم انتخاب گردد . پس چه باقي مي ماند ؟ با مشاهده اينكه قزاقها بدين نحو روي به فساد گذاشته سال به سال بيشتر به پستي مي گرايند ، به نظرم مي آيد : هر كس از مردم كه داوطلب انتخاب شدن به عنوان والي است بايد فلان مقدار تحصيلات روسي داشته باشد . اگر در ميانشان چنين كسي نباشد ، يا اگر بود انتخاب نگردد ، چنانچه مقرر نمايند كه انتصاب با حاكم منطقه يا فرماندار نظامي باشد خيلي به نفع مردم خواهد بود . زيرا اولاً اين هم براي تعليم بچه قزاقهاي منصب پرست سودمند است . ثانياً والي منتصب در مقابل مردم موظف نبوده جوابگوي سران خواهد بود .همچنين در صورت انتصاب ، صرفنظر از تحقيق و استيضاح ، تعداد شاكيان دروغين تقليل مي يافت ، و شايد از بين مي رفت . ايضاً معلوم و محرز گرديده كه اگر در ولايت براي هر قريه يك قاضي انتخاب شود براي مردم بسيار ضرر دارد . اين قضاوت در بين ما قزاقها از دست هر منتخبي بر نمي آيد . اين را بايد از « راه نمايان » ، « قاسم خان » ، « راه باستاني » يسم خان و « قانون ملي » عز- تو كه خان دانست كه « شوراي روزانه بر فراز كولتوبه » را برپا مي داشت . همچنين بايد شخص لايقي وجود داشته باشد كه بتواند احكام جديدتر را كه مناسب زمان است از مطالب كهن استخراج نموده جبران مافات كند . چنان كسي نادر يا حتي معدوم است .

كسانيكه از احوال سابق قزاقها خبر داشته اند گفته اند : « قاضي كه دو تا شد ، دعوا چهار تا شود .» . خواسته اند بگويند كه اگر قاضي فرد نباشد ، جفت قضاوت با يكديگر جدل كرده دعوا همچنان افزايش مي يابد . بجاي كثرت قاضي بهتر است براي هر ولايت فقط سه شخص كامل و عالم ، بدون تعيين مدت ، انتخاب گردد ، و اگر عزل شوند به سبب احراز فساد آنان باشد وگرنه عزل نشوند . اگر طرفين دعوا به آن قضات وابسته نبوده دو نفري دو كس را به داوري انتخاب نموده يكي ديگر را به مثابه ميانجي برگزيده و به دعوا فيصله دهند ، يا در صورت عدم توافق به اين امر ، از آن سه داور يكي را برگزيده يا به حكم قرعه انتخاب و به حكم وي گردن نهند ، دعوا ادامه نيافته قضيه مختومه خواهد شد .

 

*******

ادامه نوشته

ادوارد سعيد و برخورد اسلام و غرب

ادوارد سعيد و برخورد اسلام و غرب

غلامعلي خوشرو*

ادوارد سعيد (2003-1935) انديشمند و منتقد برجسته فلسطيني- امريکايي است که آثار ارزشمندي در مورد نگاه غرب به شرق و تفسير و نقد آن نگاشته است. از جمله آثار مشهور او«شرق شناسي» 1978، «نحوه پوشش رسانه يي اسلام در غرب» و مقالات و آثار مهمي در مورد فلسطين است. وي در مقاله بسيار مهمي تحت عنوان«برخورد جهالت» به نقد نظريه برخورد تمدن ها مي پردازد و آن را حاصل جهل نسبت به فرهنگ ها و حاوي سوء ظن ها و سوء برداشت هاي خطرناک مي داند.

وي در نقد ديدگاه هانتينگتون ابتدا آبشخور فکري وي را در «برخورد تمدن ها» مورد بررسي قرار مي دهد و به مقاله غرض آلود برنارد لوئيس که پيشکسوت شرق شناسان است اشاره مي کند و مي گويد برنارد لوئيس در مقاله «ريشه هاي خشونت مسلمانان» در سال 1991 مي گويد؛ «اکنون با حالت و حرکتي در اسلام روبه رو هستيم که بسيار فراتر از موضوعات و سياست ها و حکومت هايي است که آن را دنبال مي کنند، اين چيزي نيست جز برخورد تمدن ها.»

هانتينگتون با فکر تضادآميز جنگ سردي به تحليل و بازسازي تضاد جديدي به نام «غرب و ديگران» مي پردازد و در اين ميان اسلام و غرب را با توجه به نزديکي مرزها و مدعيات فرهنگي شان در معرض برخورد و ستيز دائم قرار مي دهد. وي در مقاله «برخورد تمدن ها» مرزهاي تمدني را به مثابه خطوط گسل بين تمدن ها در نظر مي گيرد و آنها را خطوط مقدم درگيري و جنگ مي خواند.

ادوارد سعيد مفروضات بنيادين هانتينگتون را چه از لحاظ روشي و چه از نظر مفهومي مورد نقد قرار مي دهد. به نظر وي ما با «برخورد تمدن ها» مواجه نيستيم بلکه با «برخورد تعاريف» مواجه هستيم. در شکل گرفتن «هويت» هميشه رابطه يي بين متن و جهان مادي برقرار است، جهاني که در تار و پود قدرت تنيده شده است. مفهوم فرهنگ و هويت را تنها در اين سير جدالي به عنوان فرآيندي سيال مي توان درک کرد نه واقعياتي متجسد و عيني. وقتي هويت ها برجسته شده و از متن تاريخي اجتماعي خود واکنده شوند و با انتزاع بخش هايي از يک فرآيند آن را به کل آن تعميم دهيم در اصل دچار تقليل گرايي و برچسب زدن هاي نابجا مي شويم. به نظر وي رويکرد هانتينگتون به تمدن و هويت هاي فرهنگي، از چنين کاستي هاي خطرناکي رنج مي برد و توجهي به تنوع فرهنگ ها و ارتباط و همبستگي آنها و نيز پويايي داخلي هر تمدن ندارد. وقتي در شناخت تمدن ها دچار چنين خطاهاي روشي بشويم نمي توان به فهم انتقادي و درک سيال از فرآيندهاي فرهنگي و اجتماعي نائل شد.

ادوارد سعيد مفروضات مفهومي هانتينگتون را شتابزده و مغشوش مي داند و آن را چنين نقد مي کند؛

1- جدايي بين تمدن ها فرضيه يي بي پايه است چرا که تمدن ها در طول تاريخ به رغم همه درگيري ها و خصومت ها همواره با يکديگر مراوده داشته و در حال داد و ستد بوده و از همديگر متاثر شده و مي شوند.

2- تمدن ها و فرهنگ ها در درون خود هويت هاي يگانه و همسازي نيستند که خود را در ستيز با ديگري تعريف کنند. اينکه فرهنگ را سازنده هويت هاي متصلبي بدانيم که وجود و اصالت خود را در نفي و ستيز با ديگري تعريف مي کند هدفي جز زنده کردن تضادهاي جنگ سردي و اجتناب ناپذير خواندن درگيري بين تمدن ها ندارد. اين تحليل واقعيت نيست بلکه زمينه سازي ذهني براي ستيز و درگيري است.

3- بر اساس چنين انگاره ذهني، دوگانه «غرب و ديگران» و «ما و آنها» شکل مي گيرد که هريک هويت خود را در نفي ديگري جست وجو مي کند.

4- بدبيني و دشمني هانتينگتون با اسلام و مسلمانان در پوشش دفاع از ارزش هاي سکولاري غربي مخفي مي شود و زمينه را براي طرح شعارهاي فاجعه بار جنگ خير عليه شر و نيکي عليه اهريمن آماده مي کند. هانتينگتون با ادعاي کشف و شناخت واقعيت در اصل به دولتمردان امريکايي راهکار برخورد با جهان غيرغرب را ارائه مي کند و اختلاف افکني بين تمدن هاي غيرغربي و کارشکني در راه توسعه و پيشرفت علمي کشورهاي اسلامي را توصيه مي کند.

در اين چارچوب است که نگاه عوام زده و رسانه ساخته شده غرب به اسلام شکل گرفته و تصوير وارونه و مغشوشي از اسلام ارائه مي شود. اين نوع معرفي اسلام در غرب معاصر شبيه معرفي شرق در قرن 19 است، در سنت شرق شناسي مفروضات غلطي مبناي شناخت غربيان از شرق را فراهم مي آورد؛ مفروضاتي که مشحون است از پيشداوري هاي اروپا محوري عليه نحوه زندگي و فرهنگ مسلمانان و اعراب. انگاره سازي هاي سطحي و غلط از آسيا و خاورميانه که در بطن خود ريشه در جاه طلبي استعماري و سلطه گري هاي امپرياليسم دارد. کتاب پرآوازه «شرق شناسي» تحليل اين نگاه وارونه به شرق است. بر همين سياق نگاه غرب به اسلام آنچنان که در رسانه ها و مراکز مطالعاتي و سياسي و بعضاً حلقه هاي روشنفکري ارائه مي شود، عمدتاً بر پيش فرض هاي اثبات نشده استوار است. بيش از يک ميليارد مسلمان، از اندونزي تا امريکاي لاتين چنان در رسانه هاي غربي معرفي مي شوند که گويي همگي داراي يک فرهنگ متحجر و مسلک بسته و روش زندگي خشونت بار واحدي هستند و هدفي جز نفي تمدن و تاريخ بشري ندارند. به نظر ادوارد سعيد براي شناخت دين اسلام بايد آن را از «گفتمان رايج در مورد اسلام» تفکيک کرد. اين گفتمان به دليل رابطه پنهانش با قدرت در غرب توان شناخت واقعيت را ندارد. آنچه به ويژه پس از فجايع 11 سپتامبر رسانه هاي همگاني غرب از اسلام ارائه مي کنند چهره يي افراطي از مسلمانان است که بالقوه پرورش دهنده تروريسم در جهان است. اين برداشت از اسلام به تعارض ذاتي اسلام با تجدد و توسعه تعبير مي شود و مسلمانان به طور کلي بنيادگرا و بنيادگرايي ضديت با تمدن غرب و تروريسم تلقي مي شود. از ديدگاه ادوارد سعيد با گزاره هاي اثبات نشده و پيش فرض هاي بي پايه و هويت هاي وارونه نمي توان به شناخت تمدن ها و فرهنگ رسيد بلکه فقط مي توان به تحريک احساسات و بسيج جهالت براي درگيري و تضاد پرداخت. به جاي بحث از برخورد تمدن ها بايد ملاک ها را تغيير دهيم و جهان را بر اساس عدالت و بي عدالتي، عقل و جهل، قدرتمندي و فرودستي بسنجيم. در اين صورت است که مي توان به جهاني عادلانه تر و نظام هايي مبتني بر خرد و مردمسالاري نزديک شد. در پايان با بهره گيري از روش ادوارد سعيد در اجتناب از کلي بافي هاي سطحي و برچسب زدن هاي احساساتي در شناخت جوامع و فرهنگ هاي مختلف، بايد اذعان کرد که سخن گفتن از اسلام و غرب به طور کلي و بدون تعمق در پيچيدگي ها و پويايي هاي دروني آنها نتيجه مطلوبي به بار نمي آورد. حداقل با مطالعه جوامع غربي و تاريخ معاصر کشورهاي مغرب زمين مي توان دو وجه بارز در جوامع غربي را از يکديگر تفکيک کرد؛ الف- وجه استعماري، امپرياليستي، ميلتياريستي، مداخله گري، تبعيض و تحقير که در ارتباط با کشورهاي غيرغربي همواره منافع استراتژيک و اقتصادي را بر وجوه تمدني و انساني ترجيح داده است.

ب- وجه انساني، تمدني، مبتني بر دانش و خرد و خودآگاهي و براساس اصول حقوق انساني و پيشرفت اجتماعي و اقتصادي و حقوق شهروندي.

با مطالعه جوامع اسلامي نيز مي توان دو برداشت و روش زندگي در ميان مسلمانان را از يکديگر تفکيک کرد؛

الف- وجه هويت محور، متعارض با تمدن غرب، خشونت گرا و خردستيز.

ب- وجه خردگرا، مبتني بر تعامل انساني، قائل به مردمسالاري ديني و متکي بر آراي مردم و متادب به آداب ديني.

اگر دو وجه افراطي «الف» در غرب و اسلام با يکديگر روبه رو شوند، جهاني پرستيز و روابطي خشونت بار و فاجعه آميز به بار خواهد آمد. اما اگر دو وجه تعامل گرا و حقوق محور با هم روبه رو شوند، مي توان از طريق گفت وگو و دادوستد فکري به رفع سوء برداشت و سوء ظن ها و طرح رنج ها و نيز خواسته هاي خود رسيد. از اين مسير است که «گفت وگوي تمدن ها» گفتمان هاي جهالت محور و خشونت بنياد را پشت سر گذاشته و جهان پر چالش امروز را به تفاهم و بردباري و صلح فرا مي خواند.

در پايان جلسه ابعاد مختلف ديدگاه ادوارد سعيد در مورد تعامل بين تمدن ها و روابط متقابل آنها چه در صلح و چه در جنگ، نقش گروه هاي تروريستي در جهان اسلام، مساله اسرائيل و اشغال فلسطين و اشغال کشورهاي اسلامي، مورد گفت وگوي استادان و حاضران در جلسه قرار گرفت.

*معاون علمي دانشنامه اسلام معاصر

افسون شيطان

افسون شيطان

نوشته: تورديبك آلشينبايف

« امت پيامبر را همچون حيوانات تحميق نكنيد.».

634 – مين حديث از محمد پيامبر 

ج وان سبيل باريك، سفيد روى و لاغر اندام كنار جاده سنگ فرش منتظر ماشين ايستاد كه به مركز سوخوزى دور از شهر منتهى مى شد. سوخوز « كمونيسم » كه او عازم آن است از اينجا درست سيصدوبيست كيلومتر فاصله دارد... هم اينك به كنار اين جاده سنگفرش منتهى به مركز سوخوز واقع در خارج از شهر رسيده است. يكى در راه خدا او را با خود خواهد برد...

اواخر ارديبهشت ماه بود. آسمان كاملا ً صاف و دشت پهناور بسيار سبز است.

يك دستگاه « اورال – زيس » كه اطاقش خالى بود نايستاد و رفت. از اين بابت عصبانى نشد. در لحظه اى كه مى رفت صبرش تمام و طاقتش طاق شود يك ماشين ديگر از دور نمايان شد. يك سوارى با اطاقك برزنتى بود. با قلبى لرزان به طرف وسط جاده سنگفرش رفته دست بلند كرد. كنار شوفر، بر صندلى جلو، يكنفر خيكى متكبر با صورتى مثل سنگ چاقو تيزكنى تمرگيده است. صندلى عقب خالى بود. يا شانس!

اما آن ماشين درست از كنار وى با سرعت تمام رد شد. حتى نزديك بود به او بزند!

با يمورات اعصابش خورد و بسيار عصبانى گرديد. سنگى برداشته به سوى آن ماشين پرتاب كرد. آن مردك خيكى را كه صورتش مثل سنگ چرخ چاقو تيز كنى بود به باد فحش بست.

در اين حال بود كه يك سوارى ديگر با اطاقك برزنتى از راه رسيد. البته چون اطاقكش برزنتى بود حتما ً رؤسا بر آن سوار مى شوند. رئيس هم كه باشند... بارى توكل به خدا! او كيف بسيار سنگين و سياهش را درست وسط جاده سنگفرش گذاشت و انگار گفت: « حالا چه خواهى كرد...». كمى عقبتر ايستاده دست بلند كرد.

ماشين كه با سرعت آمد ناگهان متوقف شد. مردى هيبتناك كه سنش تقريبا سى و پنج ساله بود با هيكل درشت و چشمانى تنگ و دماغ گنده، در حالى كه « كارش » را انجام مى داد، خطاب به بايمورات هم چنين گفت:

- هى، جوان. چه خبر است. سر راه ما بمب نگذاشته اى؟

انگار هيبت او غلبه كرد. بايمورات خودبخود دستپاچه شد. مى خواست سلام كند وليكن وضع ناجور بود. به كسى  كه مشغول قضاى حاجت است چگونه سلام خواهى داد. ساكت ماندن هم ممكن نيست. لاجرم با احتياط جلو رفته كيف سياه بزرگ و بسيار سنگين را كه خود درست وسط جاده سنگفرش گذاشته بود، بدست گرفت.

- من همينطورى... گفتم نكند نايستيد و برويد!

- هاهاها... حيله اش را ببين. بقول قديمى ها مى گويى كه ... اگر براى آدم نايستد بخاطر كيف خواهد ايستاد.

قزاقى كه سر و پايش را پيه گرفته بود، قهقه خنديده مشغول بستن دكمه هاى شلوارش شد.

- مگر توى اون لعنتى ات طلاست؟

- هر چه شما بفرمائيد...

- پس سوار ماشين شو!

بايمورات فورا ً كنار مردى رنگ پريده در صندلى عقب جاى گرفت. او جوانى محجوب، قد بلند و تقريبا ً هم سن و سال آن قزاق گنده بك بود. با اين يكى دست داده بگرمى احوالپرسى كرد. او هم دست دراز كرد و گفت:

- چه طورى، بيا عزيز، جاى كافى هست. كيفت را بگذار اينجا.

اما قزاق يغور پس گردنش مثل قوچ پروارى باز هم برجسته شده بر صندلى جلوئى ساكت نشسته است. سوأل هم نكرد كه « كيستى و به كجا مى روى؟». قزاق نازنينى كه علاوه بر اسم و نسب، از اهل و آبادى، جد و آباء، ايل و تبارت جستجو مى كرد عجب تغييرى كرده است!

راننده جوان ريزاندام و فرز هم ظاهرا ً به تقليد از رئيس خود حتّى با ايما و اشاره احوالپرسى نكرد.

ماشين يكباره سرعت گرفت. هواى تازه كه از پنجره باز مى وزيد، سر و صورت بايمورات را نوازش داده موهايش را به اهتزاز درآورد و سر حالش ساخت. اين خوشى به او نيز جرأت  بخشيد. حداكثر پنجاه كيلومتر ديگر راه دو قسمت مى شود. راه اصلى، مستقيما ً به « كمونيسم » مى رود و راه فرعى به طرف سوخوز« قزاقستان » مى پيچد. منظور وى رسيدن به « كمونيسم » بود... زيرا عشق سوزان او در آنجاست. در آنجا « زياده » سكونت دارد.

- شما كجا مى رويد؟

يك لحظه كسى حرف نزد. لحظه اى بعد قزاق يغور غريد:

- هر جا ما برويم، تو هم آنجا مى روى.

- چرا؟

- بايد مقصد ما را قبل از سوار شدن به ماشين مى پرسيدى. حالا كه سوار شده اى، ... ديگر اختيارت بدست ماست، پسر. هاهاها...

قزاق يغور از روي لذّت با رعشه خنديد.

- اگر ما به ماه برويم، به ماه مى روى. به عروسى برويم به عروسى مى روى. روغن بخوريم روغن مى خورى، آب بخوريم، آب مى خورى. زهر بخوريم، زهر مى خورى...

بايمورات كمى نگران شده با ناخرسندى به سوى جوان محجوب كه در كنارش بود نگاههاى استرحام آميزى كرد. ولى آن شخص به فكرى عميق فرو رفته از پنجره به بيرون مى نگريست.

- آهاى، چرا حرف نمى زنى؟

بايمورات خنديد:

- درست است، آقا ....، من همينطورى.... به خيال اينكه راهمان جداست...

او گفت: « هوم. بين ما راه جدا وجود ندارد. همه را همان يكى است...». سپس نيشخندى زده اضافه كرد:

- فقط يك مقصد و فقط يك ايده...

- نه خير، من آن راه را نمى گويم. مرا با آن راه چه كار...

- چرا كارى ندارى، هى!

- من اين جاده سنگفرش را مى گويم.

قزاق يغور به سردى گفت:

- فرقى ندارد. اين راه هم مشترك است كه حكومت شوروى آن را ساخته. مگر تو راه خصوصى دارى؟

- خدا نكند!

- تاك شتو1-، پسر، حالا هرجا ما برويم تو مى روى! حق ندارى از جمع خارج شوى، هاهاها... او باز هم با لذت قهقهه زد.

بايمورات هم نگاههاى استرحام آميزى به جوان محجوب كنار دستش انداخته و مى گويد: اصلا ً سر در نمى آورم...

جوان رنگ پريده با لبخندى كنايه آميز گفت: بله ، بله. آقا اخلاقش همين است. كمى شوخ است... دوست دارد به شوخى ساده هم نمك سياست بزند.

 

ج اده خاص كه مستقيما ً از شرق به غرب مى رفت، پس از يك سربالائى ناگهان به سمت چپ منحرف شد. باد شديدى كه تاكنون از پنجره طرف شوفر مى وزيد اينك از پنجره اى كه قزاق يغور در آن سمت نشسته بود فرو وزيد. بلافاصله بوى ترش و گنديده عرق بمشام خورد. بايمورات با اشمئزاز در دل گفت: « چرا تا حالا متوجه نشدم. اينكه كله اش گرم است...».

جرأتى به خود داده گفت:

- خوب، حالا شما به طرف « قزاقستان » مى پيچيد يا مستقيما ً ادامه مى دهيد؟

- جانم، وقتيكه « كمونيسم » مثل ماه جلويمان مى درخشد، ما را چه شده كه به سوى « قزاقستان- مزاحستان » پرت افتاده بپيچيم. هاهاها...

قزاق يغور از نكته توأم با استعاره سياسى كه ابداع كرده بود شخصا ً خوشنود شده قهقه خنديد. بايمورات هم خاطرش آسوده شده به نرمى آهى كشيد:

- بله، بله. درست است...

- چى درست است؟

- منهم عازم همان « كمونيسم » بودم...

- نرو ببين تا دماغت را سوراخ كرده و از گوشت بكشيم و ببريم. هاهاها...

بايمورات توى فكر رفت: « اين قزاق كى باشد، خوب؟ هيبت ظاهر، پك وپوز، اعمال و رفتارش مثل آدم معمولى نيست. بسيار تحكّم آميز است. بهرحال، رئيس بودنش مثل روز روشن است. اما رؤسائى كه من در سطح سوخوز و شهرستان مى ديدم با همه تكبّر و تفرعن مواظب حرف دهانشان بودند. ولى اين يكى پاك بيقيد است. آيا يكى از كله گنده هاى قوه مقننه است؟ وگرنه شايد يكى از سرشناسان امور تجارى باشد. اغلب صاحب منصبان اين دو دسته امور رفتارشان كمى قبيح است...». خودش را چنين تسلى داد كه « هر كى هست باشد. به من چه ربطى دارد؟ مگر كافى نيست كه به « كمونيسم » برساند؟...». بارى در «كمونيسم» زياده، دخترى سرخروى منتظرش مى باشد كه تازه از سن هيجده سالگى گذشته است.

گندم زارها كه تاكنون همچون دريائى سبز موج مى زدند، ديگر پشت سرمانده دره اى پر از رود و آبكند و تپه آغاز شده بود. وقتيكه آفتاب به اوج خود رسيده از تپه و ماهور، بجاى نسيم خنك، بادى گرم وزيدن گرفته زير بغل همه خيس عرق شده بود، قزاق يغور خميازه هائى طولانى كشيده و روى به شوفر كرد:

- ميشا، از آن خشكرود پرسندل بالابرو به طرف راست بپيچ ببنيم. اگر قبل از رسيدن به « كمونيسم » تجديد قوا نكنيم، دلمان ضعف خواهد رفت. هاهاها...

جوان لاغر اندام كه تاكنون از چيزى ناراحت و دمغ نشسته بود، ناگهان از دهانش پريد:

- جا كه2- آقا، مگر به « كمونيسم » نزديك نشده ايم؟!

قزاق يغور گفت:

- اى كمونيسم، اى كمونيسم... آينده بزرگ بشريت!

و خميازه اى كشيده ادامه داد:

- ما به آنجا پس از مراحل بسيار، نه در صلات ظهر، بلكه در تاريكى شب مى رسيم.

- جا كه آقا...

قزاق يغور تأكيد مى كند:

- ادامه بده، ميشا، ادامه بده... تفنگ را با خود آورده اى؟

- بله...

- بسيار خوب... اگر گرگى شكار نكرديم، شايد خرگوشى بزنيم...

خشكرود پرسندل كه كمى تنگ بود به خشكرود بزرگترى منتهى شد و آنان پس از نيم ساعت حركت در طول خشكرود بزرگ به چشمه اى زلال رسيده و توقف كردند.

جوان راننده قاليچه اى را كه بر صندلى عقب انداخته شده بود برداشته تكانيده و روى چمن پهن كرد. سپس كيف زرد بزرگى را كه پر بود از ماشين بيرون آورده و تقى روى قاليچه گذاشت. او مثل كسى كه از اين زندگى بسيار راضى باشد آوازى را زمزمه مى كرد. در حال ترنم، دوربين عكاسى «  فد-4 » را از ماشين بيرون آورد.

- خوب، آقايان، عكستان را بردارم تا اينهم يك يادگار تاريخى شود...

- بله، بله، درست است...

قزاق يغور در وسط، بايمورات و جوان پريده رنگ در طرفين او صاف ايستادند و توى عكس افتادند.

جوان شوفر گفت:

- اوه، اوه، خشكيد.

و دوربين عكاسى « فد-4 » را بر دوشش آويخت.

درست در همين لحظه از تقريبا ً صد قدمى روباه يا خرگوش يا شغار يا موش خرمائى...بالاخره يك شكار بوته هاى انبوه سندل را به سروصدا انداخته يك آن به چشم خورده و ناپديد شد. چشمان ريز قزاق يغور مانند مار برقى زد و به سوى شوفرش دست دراز كرده و نجوا نمود:

- تفنگ... تفنگ...!

جوان فرز كه مثل قاپ بز جمع و جور بود سريعا ً پنج تير او را از ماشين آورده بدستش داد. او در حالى كه در بوته هاى انبوه سندل گم مى شد گفت:

تو دست بكار سفره شو. من الآن ...

جوان شوفر روى قاليچه روزنامه پهن كرده از كيف انباشته گوشت تازه دنده اسب، گوشت منجمد گوسفند، نان، نمك، عرق و شراب را درآورده به سرعت مى جنبيد. بلافاصله براى آب كشيدن استكانهاى چند ضلعى بسوى چشمه رفت.

بايمورات به آن جوان قد بلند و پريده رنگ نزديك شده و گفت:

- آيا اينها براى شكار و گردش از شهر بيرون آمده اند؟

او با كمى انزجار گفت:

- اى-ى-ى... جائيكه اينها هستند هميشه گشت و هميشه جشن است. خودت كجا مى روى. به « كمونيسم »؟

- بله...

- آنجا سكونت دارى؟

- نه...

- كه اينطور، من در آن آبادى جوانى مثل تو نديده بودم.

- من در بنگاه « ژالپاقساز »، تقريبا ً بيست كيلومتر آنورتراز « كمونيسم » سكونت دارم.

- گفتى « ژالپاقساز »؟ يكى دو سال قبل در « ژالپاقساز » بودم. هممه اش چهار پنج خانه است. نكند ترا فراموش كرده ام؟

بايمورات لبخندى زده گفت:

- خير شما مرا نمى شناسيد آقا. پائيز پارسال از شهرستان مجاور كوچيده ام...

جوان محجوب و عاقل مرد گفت:

- پس كه اينطور... آن كثافت بسكه سر و صدا راه انداخت نگذاشت مثل آدم آشنا شويم... اسمت چيست؟

- بايمورات.

- اسم من اسنگلدى است. دبير دبيرستان « كمونيسم » هستم.

بايمورات آهى كشيده گفت:

- چه خوب... ، منهم آرزو داشتم معلم شوم...

- خوب...

- سه سال پشت سرهم در كنكور شركت كردم و هر سه بار مردود شدم.

در همان لحظه تفنگ گرومبى شليك شد و طنين آن همه جا را تكان داد.

اسنگلدى با قيافه اى رنگ باخته گفت:

- زد،... بد ذات درست به هدف زد!

- اين يارو كيست؟

اسنگلدى نيشخند زنان جواب داد:

- بله، بله. سابقا ً هر دو در يك كلاس درس خوانده ايم. يك ناكس سفيه قلچماق بود كه تن به درس و مشق نمى داد. چه مى شود كرد جانم، حالا دوران دوران مردان سفيه است... كافى است به مقامات بالا دست يا بى و هى جفتك بيندازى...

 

ب ايمورات تازه متوجه شد. انگار حسرت اين آدم كه درونش را مثل خوره مى خورد داشت خودش را نشان مى داد. اما اين خوره چه بود؟ ايواى نكند اين آدم حتى با وى همد رد باشد! اين يكى با آنهمه سعى و تلاش به تحصيلات عالى نائل نشده و آن يكى با آنهمه كوشش به مقامات عالى نرسيده است. هر دو پشيمانند. هر دو نيز به اشخاص موفق با حسادت و ناراحتى نگاه مى كنند. نكند اين شخص پس از ترقى در نردبان مناسب ناگهان از آن سقوط كرده باشد؟

بايمورات دست برنداشت:

- چرا، بعضى هم هستند كه از مقامات بالا سقوط مى كنند...

اسنگلدى تبسّمى كرده گفت:

- اين ديگر بسيار نادر است. حتى مى شود گفتكه اتفاقى است. ديگر اينطرف قضيه را چندان نمى فهمى...

- چرا نشود فهميد... بگوييد، فكر بكنيم و ببينيم.

اسنگلدى دبير خيالمندانه لبخندى زده گفت:

- هر صاحب منصبى كه به مقامات بالا برسد راهش بسيار هموار است... مثلا ً مى توان گفت: آنان شبيه سواريهائى هستند كه با سرعت زياد بر روى جاده هاى كاملا ً مستقيم، كم مانع و داراى علائم راهنمائى ساخت كميته مركزى حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى حركت مى كنند. سبقت آنان از يكديگر و تصادمشان كاملا ً محتمل است. اما آنها هرگز همديگر را به خندق نمى اندازند. فهميدى؟

- نه، هنوز آنقدر واضح نيست...

اسنگلدى دبير سر ذوق آمد:

- مثلا ً فرض كنيم دبير اول حزبى استان مقصر بوده و از مقامش بركنار شود...

- خوب، بعد...

- اما او فردا چوپان، تراكتورچى يا شوفر كه نمى شود... همسفرانش در راه هموار او را دريبل كنان به فرماندارى يك شهر يا حداقل به مديريت يك سوخوزمنصوب مى كنند. ولى از رده خارج نمى كنند و از راه هموار بيرون نمى رانند.

- خوب اگر مجرم باشد چى؟

اسنگلدى دبير اخم كنان گفت:

- آنهم چيزى نيست. فقط كافى است آدم نكشد...اى، اينها شايد رفته رفته بتوانند همديگر را در صورت قتل نيز تبرئه كنند...

بايمورات با كمى بدگمانى و وحشت بوى نگاه كرد. مگر از چيزى خمشگين است؟ چه حرفهاى تلخى مى زند!

لحظه اى بعد اسنگلدى هم به اين فرد با حالتى ظنين نظر انداخته و متفكرانه وراندازش كرد. او خودبخود احساس ناراحتى كرده گفت:

- خوب جانم، اين حرفها بين خودمان باشد. گاهى برحسب عادت اينجورى بدون هيچ علتى زياده روى مى كنم. وگرنه سياست حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى صحيح ترين سياست در روى زمين است. آنان كه از جنگ جهانى جلوگيرى مى كنند همين عده از رجال  كميته مركزى هستند. اينطور نيست؟

- بله، همين طور است...

بايمورات عميقا ً تعجب كرد. اسنگلدى دبير هرچند كه ظاهرا ً محجوب مى نمود، در باطن همان قدر ترسناك بود. شايد اينكه قيافه اش به نوعى مهربان بوده بسيار نحيف و رنگ پريده بنظر مى رسيد، اثرى از اضطراب درونى او بود. با صدائى لرزان مى گويد:

- تو اى نور چشمم، مرا ببخش... نمى خواهى افكار لعنتى خود را اظهار كنى ولى متوجه نمى شوى كه چطور از دهانت دررفته است.

بايمورات گفت: چرا اينقدر آشفته شديد؟

او مانند كسى كه پا بر آتش گذاشته باشد از جا پريد و گفت:

- كدام آشفتگى! كى آشفته شده است؟ بدان كه اين آقاى تو با وجود كمونيست نبودن وطن پرست انترناسيوناليست است.

- اى آقا! چه آدم عجيبى هستيد. كى اينها را از شما پرسيد؟

در اين هنگام سر و كله آن قزاق يغور هم پيدا شد. خرگوشى را كه زده بود در دست داشت. لبهايش تا بنا گوش رفته و خيلى شنگول بود. پس گردنش ورغلنبيده و خرگوش مرده را كه گلوله از ميان ريتين آن عيور كرده بود و در دست داشت بسوى شوفر پرت كرد.

- بگير، پوستش را بكن!

خودش با قدمهاى پرتبحتر جلو رفته روى قاليچه جاى گرفت و گلوى باريك بطرى ودكا را كه بر سفره كاغذين قرار داشت در دست فشرد. سپس به نوبت به اسنگلدى و بايمورات نگاه كرده گفت:

- آهاى، بيائيد اينجا. چرا مثل كاغذ و عرق نديده ها خشكتان زده است؟

اسنگلدى دبير در حاليكه به طرف چشمه مى رفت گفت:

- الآن، جا كه آقا... دستمان را بشوئيم...

- دست شستن براى چى، مگر از بغل زنت پا شده اى؟! هاهاها...

قزاق يغور چنان قهقه اى زد كه نزديك بود هواى آرام بهارى را از هم شكاف بدهد.

كمى بعد چهار مرد در ميان بوته هاى انبوه سندل دشت، روى قالى گردهم چهار زانو نشسته مشغول غذا خوردن شدند. جوانى كه مثل قاپ بز تروفرز بود به سرعت گوشت را قيمه قيمه كرد. او گوشت چرب دنده اسب را گرداگرد بريد. قزاق يغور در چهار استكان به اندازه مساوى عرق ريخت. در زير اشعه خيره كننده خورشيد ودكا به نوعى آبى زده، با زهر پنهانش، لب پر مى زد.

- من و اين اسنگلدى آنوقتها در يك كلاس درس مى خوانديم، عاشق يك دختر شده بوديم. هاهاها...

قزاق يغور استكان چند ضلعى نيم چتولى پر عرق را، در حاليكه سر خود را عقب كشيده بود، بالا انداخت.

- اما اين بد ذات، در مورد دخترها ستاره بخئش، نسبت به من، در اوج بود. شنيده ام كه تو با آن « روشن » ازدواج كرده اى؟

اسنگلدى رنگ پريده اش كمى سرخ شده و گفت:

- بله، همين طور است.

- چندتا بچه دارى؟

- پنج تا...

- دست بردار! براستى كه« روشن » ترا خوشبخت كرده است. تو اصلا ً در همين حال از من بسيار خوشبختترى! بخوريم بخاطر آينده آن توله گرگهايت...

- تشكر...

اسنگلدى استكانش را به استكان او زد. به تقليد وى، بايمورات هم استكان زد. ميشاى شوفر نيز بركنار نماند. او و رئيسش سرها را كمى عقب داده استكانهاى چند ضلعى را يك نفس در گلوى خود خالى كردند. آنان احساس تلخى نموده از مزه خوردند. اسنگلدى تظاهر به نوشيدن كرد و استكان را به زمين گذاشت. بايمورات هم با ديدن آن همين كار را كرد.

قزاق يغور، شايد چون قبلا ً هم خورده بود يا به هر علت ديگر، ناگهان كله اش گرم و صورت سياه و آبله اى او كاملا ً سرخ شده چشمانش تيره و خمار گرديد. با كمى لكنت زبان گفت:

- تُ، تو اى بدذات بخت مرا ربوده اى! نه خير، دزدى كه نه، با قيافه زيبايت غصب كرده اى. وگرنه، الآن عوض تو، من پدر پنج پسر بودم...

- اى، جاپسارباى، چرا اينقدر نااميد شدى؟ شنيده بوديم خودت هم ازدواج كرده اى.

بايمورات در دل انديشيد: « آها، پس اسم اين جاپسارباى است.».

قطره اشكى در چشمان مار مانند جاپسارباى درخشيد:

- آره، ازدواج كرده ام... اما من نه پسر دارم و نه دختر. زنم نازاست...

 

انگار اسنگلدى به او نگاهى نه شماتت بار بلكه ترحم  آميز انداخت. بايمورات هم چنين كرد. قزاق يغور شايد با احساس اين امر مثل گاونر ماغ كشيد و گريه سرداد.

- پس از سه چهار سال مى خواستم طلاقش دهم اما از پست و مقام خود حيفم آمد... هاى هاى هاى!

اسنگلدى دبير با نفرت گفت:

- جاكه آقا، هنوز هم كه دير نيست... مگر بعضى حتى در چهل سالگى براى اولين بار ازدوج نمى كنند؟

جاپسارباى يكباره جلوى اشكش را گرفت و گفت:

- ايواى، حرفش را هم نزن. اقوام زنم مثل شير پرهيبتند. از دم گرگهاى پرقدرتند.

اسنگلدى دبير كه متوجه دست يا زيدن او به كوزه هاى برپا مانده شده بود با سرعتى برق آسا عرق مقابلش را توى علفها ريخته استكان را به جاى اولش گذاشت. آن دو نفر متوجه اين كار نشدند. بايمورات هم مى خواست چنين كند كه قزاق يغور متوجه شده با لحنى برآشفته گفت:

- هى، بچه، تو هنوز نمى خورى كه؟

- آقا جان، من...

- حرف را كنار بگذار! داباى3-، داباى، بالا بينداز!

او با عصبانيت كامل ادامه داد:

- ببين چه حرامزاده اى است! همانطور كه آقايان روسها مى گويند: « غير از ستون همه مى خورند... ».

- اى آقا، من...

او فرياد برآورد: مولچات4-!

بايمورات يكه خورد. با سرافكندگى و استرحام به اسنگلدى كه در كنارش بود نگاه نگاه كرد. اما آن بلا مثل اينكه شيطان پشتيبانش باشد بسيار وحشتناك مى نمود. در حاليكه با دست راست از گلوى بطرى ودكا محكم گرفته و دو چشمش كاملا ً سرخ شده بود حالت تهاجم داشت. اسنگلدى دبير رويش كبود و قيافه اش عبوس شده بود. او يكباره گفت:

- جاكه، بچه نابالغ را اذيت مى كنى كه چه...

او با صدائى شديدتر پارس كرد:

- مولچات! در چنين محفل كوچك مى خوايى اگر كسى عرق نخورد، خيلى پاسنو5- است.

- اى جاكه آقا، شما هم كه...

- نه خير، ترتيب همين است.

- كدام ترتيب؟

او كمى به حال عادى برگشته و گفت:

- ترتيب آن حضرات... بقول آقايان روسها: « موش مست چه ها كه نمى خورد، آدم مست چه ها كه نمى گويد ». اما فرد سالم شاهد همه آنها خواهد بود. بچه، جان تو از جان ما عزيزتر نيست. به خوبى و خوشى بالا بينداز، وگرنه، وگرنه...

- وگرنه چه؟

- شليك مى كنم! هاهاها...

اين قزاق يغور واقعا ً مست است يا به خيال خودش شوخى مى كند كه تفنگ پنج تير كنار دستش را تكانى مى دهد. بايمورات خودبخود زهره اش آب شده و به اسنگلدى متوسل گرديد. اسنگلدى بناچار با چانه اش اشاره كرد كه انگار : « مى خواهى بالا بيندازى، بيانداز...».بايمورات با يكدست از سفره مزه برداشت و چشمانش را بست. هنوز نخورده مشمئز شده سرش گيج رفت. مدتها قبل، در يك شب جشن به مناسبت پايان دبيرستان از همين ودكا مسوميت خفيف يافته بدجورى مريض شده بود. از آن به بعد، اين اولين استكانى است كه بدست مى گيرد. جاپسارباى اصرار مى ورزد:

- زود، زود، بلا بينداز! دهانت را كاملا ً باز كن و لاجرعه سر بكش! هى ، تو كه از دختر هم بيشتر ادا و اطوار درمى آورى...

اين حرف بيخودى برگ غيرت بايمورات خورد. زيرا بعضى اقران و همقطارهايش هم در جشنها و گردهمائيها چندين بار با اين حرف كه « تو هم مثل دخترها ادا و اطوار درمى آورى » لجش را درمى آوردند. اما انگار اين قزاق يغور مخصوصا ً از عرق نخوردن او نگران شده بود.

- مى گوئيد دهانت را بيشتر باز كن؟

- آره، آره، درست همانطور! هى، تو خودت مثل اينكه يك بچه چيز فهمى...

بايمورات به گفته او عينا ً عمل كرد. عرق ولرم و تلخ گلويش را چاك داده اشكش را درآورد.

جاپسارباى با مسرّت گفت:

- به به، مالادس6-، حالا شدى از جوانان خودى.

او بلافاصله استكانهاى خالى را پر كرد. با تبسّم گفت:

- من اين عرق را كه ببينم ديوانه مى شوم...، تشنگيم رفع نمى شود. آن شاعر معروف گفته است كه: « اى ودكا، اى عرق خشماگين، اى عرق توفنده / ترا كه مى نوشم غمهايم شود پراكنده ».تاك شتو، بقول يارو گفتنى ها گرچه زمانه اى چنان پر از صلح است كه كاكلى بر پشت گوسفند تخم مى گذارد، بهرحال آدم بى غم و غصه وجود ندارد. مگر اينطور نيست؟ بارى شما از يك درد جانسوز خبر نداريد. هاهاها...

اسنگلدى دبير از سر لج پرسيد: كدام درد؟

- درد مقام و منصب را مى گويم، جوانها. طعم آن را فقط آنها كه چشيده اند مى دانند. زهر آن بسيار تلخ است! خوب، آيا مى دانيد فقط چه چيزى زهر آن را دفع مى كند؟

اسنگلدى دبير آهى كشيده گفت: اوه، اين درست است! هى، بهرحال كله ات كار مى كند! « روشن » بيچاره هم نكند به همين سبب گول خورده باشد. او از كجا بداند كه در مملكت ما كسانى كه كله شان كار مي كند كم و بيش منفورند، هاهاها...

- چرا منفور؟

- هوم، آن لعنتى سرمنشأش آنجاست. مگر از كله ماركس و لنين با ارزشتر باشند! بعد از مدتها در مملكت ما فقط يك سر وجود دارد. آنهم حزب بزرگ است! « حزب عقل و انديشه زمانه ما، غيرت و وجدان ماست...» يا « حزب دستى پهلوانى با يك ميليون انگشت و مشتى گره كرده همچون سنگ است...‌ » هاهاها...

او به آسمان نگريسته كمى فكر كرد و گفت: راستي من الآن چه خواستم بگويم؟ آها، آها، بله، زهر را فقط زهر دفع مى كند! داباى، جوانها، هر كسى در سينه خود لولوئى پنهان دارد. اين جام را براى عقب راندن آن لولو بخوريم...

ميشاى شوفر دماغش را چين انداخته با لبخندى شيرين گفت: اوه، عجب سخن بديعى!

وقتيكه بايمورات به اسنگلدى نگاه كرد، او مثل اينكه مالاريا گرفته باشد خودبخود مى لرزيد.

آن يكى كه هيكل يغورش همين طورى هم گنده بود، درشتتر شده به حالت تهاجم گفت: بگيريد جوانها جامها را بلند كنيد و حتى يك قطره اش را باقى نگذاريد.

 

ب ايمورات گيج شده بنظرش رسيد كه تپه پرسندل در مقابلش  بلند شده و باز بر جاى خود مى نشيند. اين قزاق يغور هم به نظر او نه يك نفر بلكه دو نفر آمد. پدربزرگش كه پنج شش سال قبل فوت كرده بود مى گفت: « در پس گردن آدم خوب فرشته هست و در پس گردن آدم بد شيطان قرار دارد.».تصويرى كه پس گردن اين قزاق وجود دارد مبادا دوّمى يعنى ابليس باشد. بايمورات هراسان به او نگريست. جاپسارباى چنان هيبتناك بود كه انگار مى توانست هر كس و هر چيزى را نابود سازد. « اى خدا، مى گفتند عرق خورده ها شنگول شده و آواز مى خوانند. اين را چه شده است؟ »

او چشم غرّه رفت: هى، تو چرا دستپاچه شده اى؟

- من...، من، الآن...

بايمورات لاجرم استكان پر عرق را بلند كرد.

- دهانت را كاملا ً باز كن و يكباره بالا بيانداز!

بايمورات چنين كرد. به هوش كه آمد جاپسارباى و اسنگلدى داد و بيداد مى كردند. اى قادر متعال، انگار به راستى اين جاپسارباى نه يكى بلكه دو جاپسارباى است. شيطانى كه بر پس گردنش سوار بود چنان هيبت متهاجمى داشت كه انگار مى خواست اسنگلدى را يك لقمه چپ كند.

- اى خود فروخته...، خائن...، جاسوس...، عرق را چرا مى ريزى؟

- عرق مگر خون پدرت است؟

- آره، خون پدرم است!

در حال رعشه ادامه داد: در جنگ كبير ميهنى پدر من عرق خورده، به دشمن حمله ور شده مردانگى نشان داده و مدال گرفته است... زيرا نه او مثل پدر تو بد نهاد بلكه يك آدم وفادار بود. وقتيكه فرمانده اش گفته عرق بخور، عرق خورده است. اما پدر تو مثل خودت آب زيركاه بوده است.

اسنگلدى عصبانى شده گفت: به پدرم زخم زبان نزن.

- اگر پدرت بدنهاد و ناپاك نيست، كجاست؟ نه در فهرست مردگان است و نه در شمار زندگان. شايد الآن در آمريكا باشد. هاهاها...

- ببند دهانت را، حيوان!

- حيوان توئى، نه من.

جاپسارباى نيز  دم به دم عصبانى تر مى شد. مى خواهى همين الآن مثل آن خرگوش ترسو ترا تير بزنم!

- بزن، اگر مى توانى، بزن.

قزاق يغور با شيطنت خنديد: هاهاها... مى توانم! اينك چه كارى از ما برنمى آيد!؟ همه اش بر مى آيد! حتى اگر بخواهم مى توانم ترا در جا ديوانه سازم. بيا، عوض اينكار، عرق بخور تا گناه قبليت را ببخشم...

او دوباره استكانهاى لبه دار را سرشار از عرق كرد. يك استكان پر عرق را خودش به دست اسنگلدى داد:

- بس است، ادا و اطوار درنياور. تا كى مى خواهى يك دبير ساده باشى. داخل جمع شو، دوست من.

اسنگلدى شايد مى خواست از دست اين شيطان ناب با حيله نجات يابد. پس گفت: باشد، لبى تر كنم.

جاپسارباى فرياد زد: دروغ...، حيله...، بدذاتى...

در اين موقع بايمورات حسابى مست بود. حواسش مختل بود. در برابر ديدگانش همه چيز آشفته و درهم برهم مى نمود. يك نفر به چند نفر تبديل گشته انگار جهان از جا كنده شده دوباره فرود مى آمد.

تنها چيزى كه متوجه شد، دعوا و مرافعه بين قزاق يغور و اسنگلدى مثل آتش ملتهب شده صورت او را سوزاند. ديگر اينكه جاپسارباى با تفنگ به اسنگلدى هجوم برد. تفنگ در دست جاپسارباى گرومبى شليك شد. اسنگلدى دبير داشت به پشت مى اُفتاد. اينهم يادش هست كه خودش با تمام وجود از جا پريده تفنگ را كه از دهانه اش دود خارج مى شد از دست وى خارج كرد. وقايع بعدى بسيار مبهم است. ظاهرا ً وى با تفنگى كه در دست داشت گاهى بالا و گاهى پائين دويده به تپه پوشيده از بوته هاى سندل كه او را ديوانه كرده بود حريصانه شليك مى كند. مثل اينكه قزاق يغور فرياد زده: « باز هم شليك كن، باز هم شليك كن! » و دوربين « فد-4 » تقى صدا كرده بود. بقيه آن كاملا ً تاريك است.

*    *    *

بايمورات فرداى آن روز در زندان شهربانى به هوش آمد. تن و بدنش انگار مال او نبود. سرش گيج شده چشمانش سياهى رفته دلش بهم خورده و كمى فكر كرد. در آن حال، البته، شعورش مختل بود: دوربين عكاسى « فد-4 » مثل اينكه مى خواست روحش را به جهنم بفرستد كه تق تق كنان حمله مى كرد. يك جاپسارباى دو جاپسارباى شده همچون ابليس هيبتناكى فرياد مى زد: « باز هم شليك كن! باز هم شليك كن!».

او پس از چنين پريشان خيال و حواسپرتى دوباره هوشيار شد. در سلول سنگى بر كف سنگى آن به تنهائى خفته است. « ايواى چه فضاحتى! به چه وضعى افتاده ام!». صداى شليك پرطنين تفنگ در گوشش پيچيد و اسنگلدى دبير كه به پشت سقوط كرد در مقابل ديدگانش مجسّم گرديده و تمام اعضايش به لرزه افتاد. از ته دل فرياد زد: نه خير، من نبودم كه او را تير زدم جاپسارباى بود!

ديوار سنگى همچنان ساكت ماند. فقط از دور، خيلى دور، جاپسارباى كه به تنهائى دو نفر شده بود، گويا فرياد مى زد: « شليك كن.... باز هم شليك كن ».

از« قازاق اده بيه تى »، شماره 13، قاراشا، 1992   

مترجم: حاجي محمّد شادكام

توضيحات مترجم:

1-(بروسى):بنابراين.

2-شكل اختصارى "جاپسارباى"

3-(بروسى):همان داواي،بگير.

4-(بروسى):خفه شو!

بيست تا وكيل در جيب يك تا قاضی

بيست تا وكيل در جيب يك تا قاضى ؟!

شعار معروف اين است كه قاضى و وكيل دوبال عدالتند . رسما ً هم مقرّر شده وكيل همان شأنى را دارا باشد كه قاضى دارد . با چنين قرارو مدارهائى چه حالى به يك وكيل با بيست و هشت سال سابقه مى تواند دست بدهد اگر يك قاضى كه شايد سن بلوغش به اين ركورد قد نمى دهد مدعى شود كه بيست تا از اين وكلا را در جيب خود جا مى دهد ؟ اين اشتلم في الواقع بحثى بود كه ميان آن قاضى و اين وكيل در مورد نحوه محاكمه موكلش صورت گرفت .

از هيأت پنج نفره محكمه جنائى استان گلستان ، يكى از حضرات قضات ( لابد منباب ترحّم به متهم ) در همان مراحل اوليه تحقيق ، خطاب به او ، فرمودند كه با توجه به محتويات پرونده ، ارتكاب جرم بدست وى محرز مى نمايد و بهتر است مرد و مردانه به خطاى خود اعتراف نمايد تا اولياء دم نيز ، چنانچه بارها اتفاق افتاده ، بخاطر صداقتش از حق قصاص خويش بگذرند . وانگهى اينگونه فجايع در مجالس عروسى زياد اتفاق مى افتد و لازم است كه با اين موارد برخوردهاى مؤثرترى بعمل آيد .صرفنظر از ملاحظات انسانى دادگاه ، ، به مثابه وكيل متهم - ولو تسخيرى – چاره اى جز اعتراض به فرمايش معظم له كه براحتى قابل حمل به پيش داورى بود ، نديد .

لاجرم متذكّرگرديد كه نبايستى قبل از استماع دفاعيات متهم و وكيل او چنان تلقين شود كه كار تمام است و بايست فقط به رضايت شكات اميد بست ولو اينكه دلايل و بيّنات شكايت و كيفرخواست جاى بحث بسيار دارد . اما همين عرضحال ناقابل خون قاضى موصوف را چنان به جوش آورد كه اگر نبود شفاعت همكاران محترمشان خدا مى داند كار به كجا مى كشيد .

البته مشارٌاليه از ميزان ارادت بنده به شخص خود استحضار دارد و ليكن از قرار معلوم در شاكله فعلى قضاوت ام القراى اسلام چنين برخوردهائى بسيار عادى مى باشد . شايد مسؤوليت طاقت فرسائى كه بر دوش قضات اين جمهورى جوان قرار دارد باعث وسواس مفرط نسبت به دخالت عوامل ، ضابطين دادگسترى و دادورزان باشد .

در شرايطى كه فقط صدور حكم حقّ مبتنى بر علم موجب نجات از آتش جهنم بشمار مى رود ، طبعا ً هر قاضيى نگران آن است كه مبادا گزارش كذب يك مأمور ، اظهارنظر خطاى يك كارشناس ، شهادت دروغين يك شاهد زور ، انكار شيطنت آميز يك متهم و يا حيل فنّى يك وكيل كاركشته منجر به صدور رأى نابحق ولو نادانسته و يا حتى حكم حقى ناآگاهانه و سقوط حاكم شقى به قعر دوزخ گردد. اينجاست كه قاضى كذائى چاره اى جز توسل به فيصله قضيه از طريق مصالحه طرفين نمى بيند .امّا نهاد قضاوت ، به عنوان زيرمجموعه ولايت ، با اينهمه دبدبه و كبكبه ، فقه هزارواند ساله و علم حقوق با شاخه هاى متعدد و روزافزون آن ، چنان شأنى دارد كه تمشيت امورش با هرگونه مساهله اى روا نمى نمايد . اينكه در ساختار قوه قضائيه تغييرات متوالى و گيج كننده صورت مى يابد و سپس خود اين تحولات مورد بازبينى و اصلاح مجدد واقع مى شود از دلايل عمده اهميت آن مى باشد . معهذا بنظر مى رسد كه حل مسائل مبتلا به مستلزم كنكاش بيشتر و مشاوره كافى با اهل فن و اولوالامر است .        غالبا ً تدابير قبلى تخطئه شده و بدعتهائى ظهور مى كند كه تعريف و شناخت آنها بدرازا مى كشد و انگار همه مى خواهند در صنعت مورد نظر خود چرخ را از نو اختراع كنند .

علي ايّحال ، اذعان به ضرورت جناحين قضاوت و وكالت اقتضا دارد كه از معارضه آن دو جلوگيرى شود . البته بحث و مشاجره في ما بين وكيل و قاضى ، معمولا ً نتيجه مطلوب را در معرض تهديد قرار مى دهد و عاقبتى جز احساس شكست يا غرور يكى از طرفين نخواهد داشت . اوليتر اينستكه بجاى روش تفتيشى از طريق اتهامى استفاده گردد .

در اين صورت قاضى پس از مديريت محاكمه و مناظره دادستان و وكيل مدافع شاكى يا متشاكى و متهم مبادرت به صدور رأى خواهد كرد ؛ بدون آنكه مدعي العموم از سوبسيد قضائى برخوردار شده و با وكيل همچون يك مزاحم برخورد شود و يا چنانكه افتد و داني به جعل مشاور حقوقى قوه قضائيه دست يازيده شود .النهايه هم استقلال وكيل زير سؤال رفته و هم سردار ضابطين دادگسترى عدالت و كارآيى دادرسان را مورد چون و چرا قرار مى دهد . بارى ، بنا به فرمايش امام خمينى ( رح ) كسى ضامن نتيجه كار نيست بلكه بايد طبق ضوابط عدل و داد ، همانا اجراى قواعد و مقررات مقبول عموم عمل نمود . والسّلام علي من اتبع الهدي.

حاجى محمّد شادكام – وكيل پايه يك دادگسترى

19 / 2/ 1386

 

 

تيشه ظنّ بر ريشه امن

تيشه ظنّ بر ريشه امن

*حاجى محمد شادكام

دفاعيات آقاى غلامحسين الهام ، سخنگوى دولت ، از اقدام به ارسال نامه به دادستان تهران و پيگيرى آن با اعلام رسانه هاى مورد نظر به دستگاه قضايى ، مُتضمّن تناقضاتى چند است. وى در پاسخ به اين پرسش كه آيا نامه مورد بحث را شوراى اطلاع رسانى رياست جمهورى نوشته يا با نظر شخص رييس جمهور نگارش شده است ، اظهار مى دارد: « ما به رويكرد قضايى براى حل مسائل معتقد نيستيم. اين نامه مربوط به بنده است ، چرا كه احساس كردم در مقابل مطالبى كه مطرح مى شود بايد پاسخگو باشد. » گويا اعلام جرم عليه مطبوعات رويكرد قضايى براى حل مسائل مبتلابه نيست.

شايد شوراى اطلاع رسانى رياست جمهورى ميلى به اينگونه رويكرد نداشته باشد، كما اينكه سخنگوى آن شخصا ً ادعاى الهام چنين امرى را برخود دارد. اخبار موجود اصولا ً محتمل صدق و كذب است. پس نمى توان انتشار آنها را چنان خطرناك تصور نمود كه دولت در صدد به صُلابه كشيدن مطبوعات از طريق بكار گرفتن قوه قضاييه برآيد. قانون جمهورى اسلامى ايران، همچون بقيه اينگونه ميثاق ها، قواى سه گانه را برابر يكديگر مستقل شناخته است به نحوى كه هيچكدام حق دخالت در امور ديگران را ندارند. اينكه سخنگوى دولت نهم، به شخصه از دادستان پايتخت خواهان تعقيب اشخاص حقيقى يا حقوقى مغضوب خويش بشود، حاكى از برخورد ابزارى با دادگسترى مى باشد. مگر قرار است كه مشاراليه دادسراى تهران را هم يدك بكشد؟ نكند خيال برشان داشته كه مقام مذكور به خواب رفته و بايد با انگولگى به جان مطبوعات نحيف اين مملكت انداخته شود!؟

انگار توقيف فله اى انواع روزنامه ها و نشريات موسمى و غيره كم بوده تا قوه چهارم به خوان ديگرى از چالشهايش كشانيده شود. معنا و مفهوم پاسخگويى از نظر آقاى الهام چيست؟ آيا فقط نمايندگان مجلس بايد دولت را مورد سوآل و استيضاح قرار دهند و هيچ نهاد و مقام ديگرى حق ندارد نقاط ابهام عمل آن را مطرح سازد؟ بايستى به جاى تهديد منتقدان و يا عيبجويان به سوآل هاى مطروحه چنان جواب شفاف داده شود كه احتياجى به بستن شمشير از رو نباشد.

راستى آيا آقاى الهام، صدا و سيما، و نشريات وابسته به دولت و جناح طرفدار خود را براى ارائه پاسخهاى لازم كافى نمى داند؟

زنهار با تيشه ظنّ، ريشه امن قطع نشود. بدون سرمايه هاى اجتماعى امكان تأمين  مال و جان فراهم نتواند بود. شاهد مطلب سوره ايلاف از قرآن مجيد است كه از بندگانش مى خواهد به خاطر فراهم داشتن طعام و امان آنان او را بپرستند. والسلام!

*وكيل پايه يك دادگسترى، گرگان

اقتصاد گلستان / ش 68 – 8/6/85

 

 

اصلاح الگوی مصرف و انتخابات

اصلاح الگوى مصرف و انتخابات

       مقام معظّم رهبرى امسال را سال اصلاح الگوى مصرف اعلام فرموده اند . نظر به لزوم امر به معروف و نهى از منكر كه يكى از مبانى مهم حكومت اسلامى است و با عنايت به اوضاع نامطلوب اقتصادى جهان و مشكلات تحميلى بر كشور، اگر چنين ارشادى از جانب ولى امر  مسلمين بعمل نمى آمد جاى بسى تعجب بود . همه مى دانيم كه عليرغم برائت جستن جمهورى اسلامى ايران از نظام استكبارى آثار ناميمون كجرفتارى مستكبرين دنيا كم و بيش به ما نيز سرايت مى نمايد . لذاست كه بايد بيش از پيش از هر نوع اسراف و تبذيرى پرهيز داشت . يعنى بايستى در مصرف انواع نعمات اعطائى خداوند متعال چنان الگويى را مدّ نظر قرار دهيم تا مبادا در خيل اخوان الشياطين قرار بگيريم زيرا شيطان نسبت به پروردگارش ناسپاس بود . ( آيه 37 سوره الاسراء‌ ) .

        خداى را هزار بار شكر كه كشور ما از لحاظ نيروى انسانى ، كثرت مليتها و اقوام، تنوع ثروتهاى طبيعى و موقعيت سوق الجيشى و روحيه بالاى انقلابى بسيار غنى مى باشد . نبوغ ايرانيان مورد اذعان جهانيان و ايقان خود ايشان است . ملت ايران آلياژى از انواع نژادها ، قوميتها و مليتها است كه بقاى آن را تضمين مى كند. به هر نقطه از قلمرو ايران سر بزنيم معادن فراوان زيرزمينى و عوارض گوناگون طبيعى را مى توان مشاهده كرد . اين مملكت در مركز خاورميانه و كانون حوادث جهان قرار گرفته و يكى از بازيگران عمده عالم سياست بشمار مى رود . ايران از آغاز تمدن بشرى مبتكر بزرگترين نظام كشوردارى بوده است . امثال كوروش بزرگ با به رسميت شناختن حقوق بشر و رعايت موازين عدالت در شاهنشاهى كثيرالمله خود كرامت انسانها را لازم الرعايه مى دانستند . بيهوده نيست كه بسيارى از صاحبنظران آن پادشاه را همان ذوالقرنين مى شناسند كه به امر پروردگارش سد استوارى در برابر يأجوج و مأجوج ايجاد نمود و مى توان آن ديوار پايد ار را سياست درست او قلمداد كرد . در درازناى تاريخ و پهناى جغرافياى ايران اين سامان گذرگاه و موطن اقوام متفاوت بوده و هرگاه اين انسانها تفاوتهاى ذاتى خويش  را فرصت خودآگاهی خويشتن قرار داده اند ازبلايا و مصايب گونان در امان مانده اند و الگويی عالی از تقوای سياسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و نظامی به ساير ملل ارائه داده اند .امان از آن روزی كه اجزاء متشكّله اين كلّيت با همديگر به تنازع مشغول شدند وفرجام آن را به صورت گربه ای در جغرافيای اين منطقه می بينيم كه گرگ های خونخوار به دور آن حلقه زده اند . ثروتهای خدادی اين كشور در زير زمين ، جنگلها ،كوهها ،صحاری ، رودخانه ها و بحرخزر و خليج هميشه فارس و دريای عمان منابعی بوده كه به خواست پروردگار مردمانش را از خوف و جوع در امان نگهداشته است . بنابراين چنان بايد شكرگزار باشيم كه نعمتها افزون شود ؛ نه اينكه كفران نعمت آن را از كفمان بيرون رود . پس از نظر اجتماعی بايد با ايجاد محيطی سرشار ازاعتماد و روحيه تعاون همه جانبه ميان پيروان اديان توحيدی ،اقوام و طوايف در امور عمومی فعال شوند . از لحاظ اقتصادى بايد تمام منابع موجود براى سرمايه گذارى خلاق و توليدى بكار گرفته شود . در اين راستا بايد از هرگونه افراط و تفريط اجتناب نمود . نبايد امكانات و فرصت ها مورد سوء استفاده يا اتلاف قرار گيرد . فساد ادارى نيروهاى انسانى را از مدار توليد خارج مى نمايد . تمركز قدرت در انحصار مركزنشينان نقاط پيرامونى ميهن را دستخوش محروميت خواهد ساخت . با رانت خوارى و خاصه خرجيها كاخهاى سربفلك كشيده اشراف كوخهاى مستضعفان را دچار استضعاف و آسيب پذيرى مى نمايد . خود كامگى قدرتمداران عاقبتى جز سرخوردگى و بى تفاوتى مردمان نسبت به استقلال و تماميت كشور نمى تواند داشت .

         بنابراين اصلاح الگوى مصرف جهت امر به صرفه جوئى و اقتصاد و نهى از اسراف و تبذير مى باشد . صرفه جويى طريق اقتصاد و ميانه روى به حكم خدا ، سنت پيامبر ( ص ) و مطابق ولايت بر حق مسلمين است و متقابلاً اسراف و مسرفين را خدا دوست ندارد . انّه لا يحبّ المسرفين ( آيه 31 آيه اعراف ) . اهل تبذير برادران شياطينند و شيطان به ربّ خود ناسپاس است .

          در هنگام انتخابات دهمين رئيس جمهورمان ، فردى را انتخاب نمائيم كه بيش از ساير داوطلبين اين امر خطير به اصل فوق التوصيف معتقد و در اجرايش توانا باشد وسلام على من اتّبع الهدى !

                                                                              حاجى محمد شادكام

                                                                                      26/2/88 

هفته نامه سليم ، يكشنبه 24 خرداد 1388 شماره 306

معروفتر از كفر ابليس

معروفتر از كفر ابليس

كفرش درآمد شيطان    

حكمش بكرد چون يزدان

سجده نماى بر انسان

برگزيدش چون رحمان

گويند چنين گفته عذر 

بر غير تست سجده كفر

ليك از جنس آتش بود 

كه آنچنان سركش بود

آن استاد عبادت 

بوده پى سيادت

همّ و غمش در نماز

بوده شدن برفراز

نارش بوده بى نورى

خلق افكنده در كورى

خفض جناح ننمايد

كس را رفيع نشناسد

گرچه بيند خدا را

هيچ نكند مدارا

كبرش براند از بهشت

در دل كينه پس بكشت

دشمن بشد با آدم

آشتى نجست او يك دم

همو يافته اين فرجه

بكار برد هر خدعه

ساكن بودند در جنّت

آدم – حوّا بس راحت

آندو ليكن گول خوردند

چون به شجر دست بردند

شيطان فريفت ايشان را

از ياد بردند پيمان را

خورد و نوش  و شهوتها

شيطان رايند آلت ها

جان و مال  و فرزندان

شهوت باشند اى انسان

از چپ و راست، پيش و پس

اغوا كند شيطان بس

تنها پناه ز شيطان

ايمان بود به يزدان

ولي دانيم  پس خدا

نبي  دانيم مصطفا

برپا داريم نماز را

از حقّ خواهيم نياز را

دائم خوانيم قرآن را

معيار گيريم هم آن را

با هرچه حق داده است

دل ها آريم ما به دست

پيوندها را نگسليم

پيمان ها را نشكنيم

چون زاده ايم ز يك اصل

بايد پوئيم راه  وصل

مال دنيا نشايد

به دشمنى كشاند

آزادى را اى ديندار

حرام مدار تو زينهار

اكراه نباشد در دين

هر چه خواهى تو بگزين

گفت به رسولش خدا     

سلطه نباشد  روا

ابلاغ نما پس چنين

ديّان منم يوم دين

كار دل است اعتقاد

زور بدهد دين بباد

شيطان كه باشد دشمن

بد كار برد فوت و فن

هان ، نبريم ما بكار

نيرنگ آن نابكار

يزدان خواهد بندگان

از قيد و بند رستگان

بلا باشند مال و جان

همچنانند خان و مان

انباز شود گر شيطان

با آن شويم خود اخوان

زور و زر و ترويرها

گول ابزارند ابليس را

آنكه راند حكم زور

طاغوت باشد زحق دور

آنكه خواهد زر خريد

ابليس دانش بس پليد

آنكه مردم فريبد

راه شيطان بپويد

"علي البرّ والتّقوى"

تعاون است فرض برما

"على الاثم والعدوان "

ز هميارى رو گردان

دستش مانده باز شيطان

در غل مانده باز انسان

رسواتر از شياطين

كافرترند  سلاطين

كفر اينان درآيد

گر كس نزاع بنمايد

بنده خواهند مردمان

سرور خوانند نفسشان

كافر شويم بر اينان

تا نرويم در نيران

مؤمن شويم به رحمان

تا كه رويم به خلدان

       ح.م شادكام.31/6/87

                                                      

حكمت (6 )

حکمت ( 6 )

 

بارالها ، بحمدت ، من بگویم از حکمت ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم ،

از گناهم با تو به من بیایم پر خشیت ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چل و یک سالگی نیت کردم ره جویم ،

هر سرّ بینم از احرار روی آنرا برپوشم ،

رد پبر مغان را بگرفته و من بوسم ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چل و دو سالگی طالب شدم ره پیما ،

نیت کردم با اخلاص بحق دادم دل تنها ،

عرش و کرسی هم قلم طی بکردم خود لوح را ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و سه سالگی حق را جسته نالیدم ،

سرشک خود زدیده همچو ژاله باریدم ،

سرگذاشته بیابان باری واله گردیم ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در بازار محبت ، خود در سن چهل و چار ،

در آن گلزار ببودم گرفتار و بسی زار ،

منصور صفت بهر عشق من برفتم سردار ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و پنج سالگی از تو حاجت می خواهم ،

توبه کردم ، می دانم خطا بوده هر کارم ،

ببزرگی شناختم رحمتت را اللّهم ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و شش سالگی ذوق و شوقم کرد طغیان ،

از قطره رحمتت فرار بکرد خود شیطان ،

باب خود را بگشود رفق و الهام از رحمان ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و هفت سالگی از هفت طرف الهام گشت ،

ساقی شده خواجه ام جام شرابش در دست ،

شیطان آمد در میان هوای نفس بلعیده است ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و نه سالگی از جان بگشتم بیزار ،

درد گناه کسل کرد پس من بگشتم بیمار ،

بدین سبب هم ترسان از حق بگشتم بیدار ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در پنجاهم بگفتم مردی هستم ضعیف کار ،

خون جگر نفشرده چشمم نشد سرشک بار ،

می دویدم پی نفس همچون سگی خوار و زار ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

ای عبدالله ( خواجه احمد ) ، از نامردی مردن به ،

مر چهره سرخت را در زیر خاک کردن به ،

یا که تو را همچون خاک زیر زمین مدفن به ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

آدم چگونه مقبول خدا می شود ؟

Редакциядан:

Құрметті оқырман, «Үш қиянның» бір мақсаты: жас қаламгерді дайындау, көпшілікке таныстыру. Алғашқы еңбегіне жол сілтеп, шығармашылық бағыт беру. Жазарман шыңдалып шығатын ұстахана болу біздің міндетіміз. Сондықтан мұндай еңбек, еңбектенетін ұлан болса біз қуана-қуана қарсы аламыз. Бұл жолы Әл-Фараби атындағы Қазақ Ұлттық университеті жанынан құрылған «Қаламгер» клубының мүшесі Айбек Нәбидің Лев Толстойдан жасаған аудармасын назарыңызға ұсынып отырмыз. Оқып көріңіз…

Біз өзіміздің өлімнен өмірге өткенімізді білеміз,

себебі бауырларымызды жақсы көреміз:

бауырын сүймейтін адам таза өлік

(Поан. І арнауы, ІІІ, 14).

Өзі жетісіп өмір сүріп,

жоқшылық көріп отырған бауырынан безсе,

ондай адамды Құдай сүйе ме?

(ІІІ, 17).

Балаларым менің!

Сөзбен, тілмен емес,

ісімізбен және барынша иманымызбен

басқаларға махаббатымызды ашайық.

(ІІІ, 18).

Құдайдың өзі махаббат,

басқаларды жақсы көретін адам әрдайым

Құдаймен бірге, Құдай да сол адаммен.

(IV, 16)

«Мен Құдайды жақсы көрем» деп, бірақ

бауырын жек көретін адам барып тұрған өтірікші,

өйткені, көз алдындағы бауырын жақсы

көре алмаған адам, қалай көзге көрінбейтін

Құдайды сүйе алсын?

( IV, 20)

І

Елге «етікші» деген атпен таныс, Семен әйел, бала-шағасымен бір мұжықтың үйін жалға алып тұрады. Етік тігуден тапқан ақша не тамаққа, не киімге жетпейтін. «Қыстың қамын жазда ойла» деген бар. Алда қақаған қыс келе жатыр. Етікші мен әйелі екеуінде ортақ бір ғана тон бар-тын. Бірақ оның өзі тоз-тозы шығып, жыртылуға айналған. Ал етікшінің ендігі қайғысы қысқа жаңа тон тігіп алу үшін қой терісін сатып алу еді.

Күзге қарай отбасының аузынан жырып, азын-аулақ пұл жиған. Қазір әйелінің сандықшасында қағаз үш сом және көрші ауылда біраз алашақ қарыз ақшасы бар еді.

Сөйтіп таңертеңгі астан соң етікші жейдесінің сыртынан әйелінің мақтадан тігілген күртешесін, мауыт жемпірін киді. Қағаз үш сомын қалтасына төрт бүктеп әдемілеп салып, қолына ұзын таяқ алып, көрші ауылдарға қарызын жинамаққа беттеді.

«Жігіттерден бес сомымды алсам, оған үш сомымды қосып, тон шығатындай үлкен тері сатып алам, ол тонды әйеліме кигізсем, сондай қуанып қалар еді. Маған майға піскен бауырсақты да пісіріп берер еді» – деп ойлап келеді.

Етікші өзіне қарыз адамның біреуінің үйіне келіп еді, ол жоқ болып шықты, екіншісінің үйінде әйелі ғана бар екен, бірақ ол күйеуінің жоқтығын сылтауратып, «шалым келгесін қарызымды міндетті түрде қайтарамын» деп шығарып салды. Ал үшінші біреуі «ақшам жоқ» деп ант-су ішіп, тек жиырма тиын ғана берді. Амалы жоқ етікші байғұс теріні қарызға сұрап көріп еді, сатушы көне қоймады.

– «Қарыз – күліп кетіп, жылап келеді» деген сөз бар. Ақшаңды әкел де, қалағаныңды таңдап ал. Ертең қарызды өз аяғымызбен іздеп барар жағдай жоқ, – деді.

Сөйтіп етікші Семеннің сапары сәтті бола қоймады. Тек, жиырма тиын мен бір кісінің: «жамап берші» деген етігін құшақтап үйіне қайтты.

Жол жөнекей көңілін сергітіп алайын деп ол жиырма тиынға арақ алып ішті.

Таңертең күн аяз секілді еді, азқазанға арақ түскен соң ба, дала жып-жылы болып көрінді. Бір қолымен шық түскен қамыстарды түртіп, бір қолымен етікті ары-бері бұлғап, өзімен-өзі сөйлесіп келеді.

– Мен, – деді, өзіне-өзі – тонсыз да тоңып келе жатқан жоқпын. Маған оның түкке де керегі жоқ. Мен тонсыз да өмір сүре аламын. Міне, мен қандаймын, ә?! – деп, еңсесін тіктеп, кеудесін ұрғылап қойды. Кенет есіне әйелі түсіп кетті – Тек… әйеліме керек болмаса…

Еріксіз ренжиді де екенсің, сен етігін тігіп бересің, ал ол ақыңды бермейді. Бәрі бірінің аузына бірі түкіріп қойғандай. «Ақшам жоқ, ақшам жоқ» деп. Сенде ақша болмаса мен қайтпекпін. Маған қарағанда сенің баспанаң, қораң, мал-мүлкің бар. Ал менде олардың бірде-бірі жоқ. Осыдан келесіде ақшаны бермесең, басыңдағы тымағыңды жұлып аламын… Адамды алдап жиырма тиын ғана береді. Оған не келеді? Тек, ішуге ғана жетті. Ал маған нан сатып алу үшін елу тиын керек. Адамды аямайды, бұлар!».

Осылайша өзімен-өзі күбірлеп етікші кішкентай шіркеудің қасына да жақындаған еді. Алдынан ағараңдап бірдеңе көрінген сияқты болды. Бірақ күн қараңғы болған соң, анықтап ештемені көре алмады. «Мұнда ешқандай тас жоқ секілді еді ғой. Бұл не нәрсе болды? Мал дейін десем, малға ұқсамайды. Адам дейін десем, – аппақ. Оның үстіне мұнда адам не істемек?» деп ойлады.

Жанына барып еді, анық байқалды. Адам екен. Қимылсыз. Не өлі, не тірі екені белгісіз? Жалаңаш күйде жатыр. Еткішінің денесі түршігіп, жүрегі тулап қоя берді. «Біреулер өлтіріп, киімін сыпырып ап, өзін тастап кеткен ғой… Қой, қасына барсам, басым бәлеге қалар, есім барда елімді табайын» деп сырт айналып кетпек болды.

Тез-тез жылдам басып жүрмек болып еді, ішінде бір қызығушылық жібермеді. «Жарайды, тағы бір бақылайыншы» деп, шіркеудің артынан барып сығалап еді, жалаңаш адам көрінбеді. Шіркеуді қайта айналып келесі жағынан қараса, өлдіге жорыған адамы қимылдап жатыр екен. Етікшінің есі шығып кетті: «Әй, тірі ғой… Ал, енді не істеймін??? Барсам ба, әлде кете берсем бе екен? Барсам, бәле болар ма, қандай адам екенін қайдан білемін. Жақсы адамдар жалаңаш жатпас болар… Егер жақындасам, мойнымнан қылғындырып, өлтірем десе не істемекпін?.. Бірақ, жалаңаш адам маған не істей алмақ. Егер өлтірмек болса, мен де қарап қалмаспын. Ал егер көмектессем үстімдегі киімімді шешіп беруге тура келеді. Қой, Құдай сақтасын!» деп, етікші жүрісін жылдамдатып шіркеуден тез-тез кетіп қалмақшы болды. Бірақ жүрейін десе, кеудесінде жұдырықтай жүрегі әлде неге кінәлі секілді бір күйге түсіп, лүпілдеп қоя берді. Екі аяғы да осы халді сезгендей икемге келмейді.

– «Семен, сен не істеп тұрсың? – деді ол өзіне. – Біреу қиналып, өлім аузында жатса, айналып қашқаның адамдыққа жата ма? Ол да сен секілді пенде ғой. Мүмкін ол тоңып, аш жатқан шығар. Мүмкін көмек керек болар. Егер бүйтіп кетіп бара жатқаныңды сезсе, «қайырымсыз екен» деп, ренжімей ме?»

Осы ойлардан кейін, Семен кейін бұрылып, жерде жатқан адамға жай басып жақындады.

ІІ

Жалаңаш жатқан бейтаныстың бет-әлпеті көрікті екен, әрі жалпы сұлбасы қағілез секілді. Денесінен ешқандай жарақат ізі білінбейді. Суықтан болар, дір-дір етеді. Семен бетіне үңіліп еді, ол басын көтеріп, көзін ашты. Көзінің кірпіктері әлсін-әлсін қозғалады. Жанары мөлтілдеп, жәудіреп, бұның келгеніне қуанғандай, көз ұшқынында бір үміт сәулесі жарқ етті. Мына көрініс Семеннің бүкіл күдігін жойып, аяушылық сезімін оятып жіберді. Қолындағы етігін жерге лақтыра салып, жүн шекпенін шешті де:

– Тұр бауырым, қане, кел киіндірейін – деді.

Шынтағымен сүйемелдеп орнынан тұрғызды. Денесі тап-таза, қол-аяғы сынбаған бүтін, түрі сүйкімді екен. Семен оның иығына шекпеннін жауып, белбеуін мықтап байлап берді. Басындағы жартық бас киімін шешіп, кигізбек болып еді, өзінің басы жаурап кетті. «Әй, менің басымда, бір тал шаш жоқ тақыр, ал бұның самайында шашы бар, әрі қалың. Жаурай қоймас» деді де, бас киімін қайтадан өзі киіп алды. Одан да аяғына етік кигізейін» деп, әлгінде жамап беруге алған етікті кигізді.

– Ал, бауырым, сәл қимылдап, денеңді жылытып ал. Қалғаны бір Құдайдың қолында. Жүре аласың ба?

Анау Семенге риза және таңқалған кейіппен қарады.

– Неменеге сөйлемейсің? Осы жерде қыстаймысың. Үйіңе тез жетуің керек. Әлің жоқ болса, мә, мына менің таяғыма сүйеніп жүр. Енді есіңді жиюың керек! – деп таяғын қолына ұстатты да:

– Ауылың қайда? – деп сұрады.

– Бұл жақтың тұрғыны емеспін – деді ол басын шайқап.

– Білем. Мен мына жердің адамдарының барлығын жақсы танимын. Сені бірінші рет көріп тұрмын. Мұнда не істеп жүрсің?

– Айтуға болмайды.

– Қысылмай айта бер. Ешкімге айтпаймын. Мүмкін, біреулер тонап кеткен болар, ә? – деді жан-жағын сүзе қарап.

– Жоқ, ешкім тиіспеді. Тек Құдай осылай жазалады – деді күрсініп.

– Әрине, бәрі Құдайдың қолында екені анық, бәлки біреудің қарызын бермей қойған шығарсың – деді сыбырлап. Бейтаныс адам үндемеді.

Жарайды, енді қай жақта тұрасың, жеткізіп салайын.

– Маған бәрібір – деді ол.

Семен таң қалды. «Жынды дейін десең, сөзі түзу, бірақ өзі жайлы айтқысы келмейтіні несі? Әй, адамның басынан не өтпейді, қиналып тұрған шығар» деп ойлады Семен.

– Олай болса, аздап ес жиғанша менің үійме жүр – деп етікші алдыға түсіп жол бастады. Әлгі бейтаныс Семеннің көлеңкесі секілді, артынан бір елі де қалар емес. Жел тұрып, Семеннің жейдесінің астынан уілдеп барады. Мастығы тарқап, тоңа бастады. Мұрнынан суы ағып, тістері қалш-қалш етіп, сықырлап қоя берді. «Қазір менің бұл түріме Матрена қалай қарайды екен. «Өй, ақымақ, тон әкелем деп, жалаңаш қайыршыны ертіп келіпсің ғой, тоның қайды?»- деп ашуланса не демекпін???»

Матрена жайлы ойласа болды, Семеннің көңілі жабырқап қоя береді.

ІІІ

Семеннің әйелі таңертеңнен үй ішін жинап, шаруаға көңілді кірісті. Ағаш жарды, су тасыды, балаларын тамақтандырды. Қамыр ашытып нан пісірмек еді, Семеннің түскі асты басқа жақтан ішітіні есіне түсіп, «егер Семен түскі асты ішіп келсе, онда кешке нанды аз жейді. Демек, нан ертеңгі таңғы асқа да жетеді деген сөз. Оның үстіне үйде ұн да аз қалды. Амалдап жұмаға дейін жеткізу керек» деп ойлады да, күйеуінің жыртық жейдесін жамамақ болды. Жамап отырып күйеуі қойдың терісін әкелетіні, одан өзіне арнап тон тігілетіні, киіп ап көршілеріне қалай мақтанатыны көз алдына елестеді.

«Тек тері сатушы алдап жібермесе болды. Семен аңқау. Оған айғыр егіз құлындапты десе де сенеді. Сегіз сом аз ақша емес. Үлкен тонға жетеді. Иленген теріден болмаса да, жақсы тон алуға болады. Алдыңғы қыста тонсыз қалай қиналған едік. Суға да шыға алмай қалдық емес пе? Қазір ол жалғыз тонмен түзде жүр, ал мен үстіме не киерімді білмей отырмын. Жә, өзінің де келіп қалатын уақыты болды. Қайда жүр екен? Ішіп кетпесе болғаны еді…»

Матренаның осыны ойлағаны сол еді, баспалдақ сықыр-сықыр етіп, үйге екі адам кіріп келді. Бастары салбыраңқы. Біреуі бейтаныс. Үстіне бұлардың жалғыз тонын жамылып апты. Әйелі мұны көріп «Алған ақшасын араққа жұмсап, әбден көңіл көтерген екен. Онысымен қоймай қасына қаңғыбас досын да ерте келіпті» деп ашуланып кетті.

Матрена оларға төрді нұсқап, өзі пештің түбіне барды. Бәрінен де оған Семенның ертіп келген адамы күдікті көрінді. Бұл жергілікті емес. Үстіне киген шекпенінің ішінде жейде жоқ, басы жалаңбас. Кіргелі бері не қимылдамады, не басын көтермеді.

Семен бас киімін, күртесін шешті де:

– Матрена, бізге тамақ берші – деді.

Матрена өзімен-өзі бірдеме деп бұрқылдап қоя берді. Екеуіне кезек-кезек қарап, басын шайқай береді. Семен әйелінің ашуға булығып тұрғанын байқады, бірақ байқамағансып:

– Кел үстелге отыр, бауырым, қазір тамақ ішеміз – деді.

Бейтаныс адам үстелге жайғасты.

– Немене, Матрена, сен бүгін тамақ пісірмегенсің бе?

Матрена одан сайын ашуланды.

– Пісіргенмін, пісіргенмін, бірақ саған жоқ. Сен не, миыңды ішіп қойғаннан саумысың? Таңертең «тон әкелем» деп кетпеп пе едің, ол аздай қасыңа жалаңаш қайыршыны ертіп келіпсің. Сендер секілді алқаштарға берер тамағым жоқ.

– Матрена, аузыңды бақ! Сен алдымен мұның қандай адам екенін сұрасаңшы…

– Одан да ақшаны қайда құртқаныңды айт!

Семен шекпенінен бір қағазды шығарды да, үстелдің үстіне қойып:

– Міне ақша, ал Трифонов қайтармады, ертең берем дейді.

Матренаның одан сайын жыны ұстады. Күні бойы қиялдаған тоны жоқ болды, оның үстіне соңғы шекпенін біреудің иығына жауып, онысын ертіп келіпті. «Мұнымен қой тамақ беруім керек» Үстелдің үстіндегі ақшаны тығып қоюға әкетіп бара жатып:

– Менің барлық маскүнемдерді тойдыратын жайым жоқ, – деді.

– Эх, Матрена, алдымен айтқанды тыңдасаңшы…

– Алқаш адамдарда не ақыл болушы еді? Саған күйеуге бекер тиген екенмін. Әттең шешемнің айтқанын тыңдауым керек еді. Ақымақ болыппын – деп, шешесі есіне түсіп кетті ме, әлде ашудан ба, тамағына бір ащы өксік келіп, – кезінде шешемнің жасауыма берген маталарын да сатып іштің, бүгін тонға барып, оны да араққа айырбастадың. Ұят деген сенде атымен жоқ.

Семен оған тек жиырма тиынға ғана ішкенін, ал қасындағы адамды қалай жолықтырғанын айтайын десе, Матрена оған сөз берер емес, тіпті он жыл бұрынғыны қозғап кетті. «Әйелмен әйел боламын ба, жарайды соның айтқаны жөн. Мүмкін менде ұят деген нәрсе жоқ та шығар» деп ойлады.

Матрена бұрқылдап-бұрқылдап «сөз өтпейді бұған» дегендей, Семеннің жеңінен ұстап:

– Менің бешпентімді өзіме қайтар! өзің не болсаң, о бол! – деді.

Семен үстінен шолақ бешпентті шеше беріп еді, қатыны бар ашумен еріксіз бешпентке жармасып, жұлып алмақ боп тартып қалды. Бешпенттің тігісі сөгіліп, екіге айырылып кетті. Мұнысына өзі ұялып кетті, әйелдің ашуы тез қайтты. Онысын қонаққа білдірмейін деп, үстіне жамыла салды да, сыртқа беттеді. Осы кезде оның көңілінде бейтаныс адамға деген қызығушылық оянды.

IV

Матрена ақырын күйеуінің жанына барды да, құлағына:

– Семен, мына адам кім? Үстінде дымы да жоқ қой. Егер дені дұрыс адам болмаса, жалаңаш жүрмес еді ғой.

– Мен бағанадан бері осыны айтайын деп едім ғой. өзің де бір құлақ аспайсың. Әлгінде шіркеудің жанынан өтіп бара жатсам, мына бейшара жалаңаш, тоңып жатыр екен. Жаз айы емес қой. Аяп кеттім. Байғұс-ай. Әйтпесе, өліп қалуы мүмкін еді. Өзі «Құдай жазалады» дейді. Ердің басына не іс түспейді? Киіндірдім де, осында әкелдім. Енді басқа не істемекпін? Көріп тұрып қайрылмағанымыз – күнә болар. Сол үшін Құдай бізді де жазалауы мүмкін ғой.

Семеннің мына сөздеріне Матрена тағы да ұрыспақ болып еді, ана байғұстың түрін көріп, үндемеді. Ол да орнынан қимылдамай, тек орындықтың шетінде ғана отыр екен. Қолдарын тізесіне қойып, басын кеудесіне дейін салбыратып, тіпті бір көтермейді де. Осы жанжалға себепкер өзі секілді. Семен оған қарап:

– Матрена, сен де Құдайдан қорқатын шығарсың? – деді.

Құдайды аузына алған соң, ана адамға тағы бір қарады да, мейірімі оянды. Оның да өзі секілді пенде екені есіне түсіп, жүрегі елжіреді. Пештің қасына барып, үйдегі бар тағамды үстелдің үстіне шығара бастады. Кеселер мен квасты ортаға қойды. Соңғы нанды да дастарханға әкелді.

– Жеңіздер, -деді.

Семен қонағын үстелге жақын отырғызып:

– Кел, достым, тойып ал – деп нан турай бастады. Ал Матрена болса, үстелдің шетінде жұмбақ адамнан көз алмай отырды. Қараған сайын бойынан оған деген аяушылық сезім оянып, оны бауырындай қатты жақсы көріп кетті. Кенет бейтаныс адам, таңданған кейіпте басын шайқады да, Матренаға қарап, жымиды.

Тамақтанып болған соң Матрена үстел үстін жинап жатып, кезбеден:

– Қай жақтансың? – деп сұрады.

– Мен жергілікті емеспін.

– Ал мұнда қайдан жүрсің?

– Оны айтуыма болмайды.

– Сонда кімдер сені тонаған?

– Мені Құдай осылай жазалады.

– Қардың үстінде жалаңаш жата бердің бе?

– Құдайдың дегеніне көнгеннен басқа не істей аласың? Амал жоқ. Осылайша жалаңаш, тоңып жатқан жерімнен, Семен көріп, аяп, үстіндегі шекпенін кигізіп, осында ертіп келді. Ал мұнда сен де маған жаның ашып, тамақтандырдың. Жақсылықтарың Құдайдан қайтсын!

Матрена орнынан тұрып күндіз жамаған Семеннің жейдесін, одан басқа да киім-кешек әкеліп:

– Міне ал, байқауымша, сенде жейде атымен жоқ сияқты. Мыналарды киіп ал да, қалаған жеріңе жатып демал – деп, жарықты сөндірді де, ұйықтауға кетті.

Бірақ төсекке қисайғанымен көзі ілінбеді. Жұмбақ адам туралы ойлады. Ертеңгі асқа нан қалмағанын және жейде мен киім бергенін есіне алса, іші ашып кетеді, ал кезбенің риза болып, бұған күлімдеп қарағаны көзіне елестесе болды, жүрегі елжіреп кетеді.

Матрена былай бір, олай бір дөңбекшіп ұзаққа дейін ұйықтай алмады. Семен де ояу секілді.

– Семен! А, Семен! – деді сыбырлап.

– Ау!

– Бағана соңғы нанды жедік, мен ертеңге пісірмеген едім. Таңғы шайға не қоярымды білмеймін. Маланья құдағидан сұрайын ба?

– Тәуекел, бір реті болар.

Матрена біраз үнсіз жатты да:

– Анау жаман адам емес сияқты, бірақ өзі жайлы жасыратына несі?

– Құдай айтуға рұқсат бермейді дейді ғой. Шынымен қиналатын шығар.

– Сём!

– А!

– Біз осы адамдарға көмектесеміз, ал бізге неге ешкім көмектеспейді?

Семен не айтарын білмеді. Ары қарап жатты да, аю құсап қор ете түсті. Ұйқыға кетті.

V

Ертеңінде Семен ерте оянды. Балалар ұйықтап жатыр екен. Әйелі көршілерден қарызға нан сұрауға кетіпті. Кешегі ертіп келгені төбеге қарап ойланып отыр. Өңі кіріп қалған секілді.

– Қарныңа тамақ, жалаңаш денеңе киім керек болып отыр ма? Күн көру керек. Қолыңнан жұмыс істеу келе ме? Бұрын немен айналысқансың? – деді.

– Жоқ. Менің қолымнан ештеме келмейді.

Қайран қалған Семен:

– Қалайша? Адам деген бір нәрсемен айналысып күн көру керек қой…

– Иә. Егер адамдар үйретсе, мен де істеймін.

– Сенің атың кім?

– Михаил.

– Ал, Михаил, өзің жайлы айтқың келмесе, өзің білесің. Ал, бірақ, күн көру керек. Бұл өмірдің өзгермес қағидасы. Не жұмыс берсем, соны істейсің, аштан қалдырмаймын.

– Құдай алдыңнан жарылқасын. Мен бәрін тез үйреніп алам. Тек не істеу керектігін айтсаң болды.

Семен саусағына иірілген жіпті орады да, ұшын түйе басады.

– Қиын жұмыс емес, жөндеп қара…

Михаил да тура осылай істеп, ұшын түйіп берді.

Енді Семен оған жіпті қалай күйдіру керектігін көрсетті. Оны да Михаил бірден қағып алды. Сосын жіпті қалай есетінін және қалай тігетінін де үйретті.

Семен қандай жұмыс көрсетсе де, ол бәрін тез түсініп, ал үшінші күннен бастап өмір бойы етік тігіп жүргендей жұмысқа кірісіп кетті. Жұмысы тындырымды, тамақты аз ішеді; жұмыстан сәл босаса, үнсіз төбеге қарап отырады. Көшеге шықпайды, артық сөз айтпайды, қалжыңдап, күлмейді де.

Оның күлімсірегенін бұлар алғаш келген күні Матренаның тамақ бергенінде ғана көрген…

VI

Осылайша күндер зымырап өтіп жатты. Ал Михаил болса Семеннің туған бауыры секілді үйінде тұрып, жұмысын істеп жүрді. Осы кезден бастап Семеннің шеберлігі ел аузына іліне басатады. Ел ішінде «Семеннің жұмысшысы Михаил секілді ешкім етікті мықты тіге алмайды» деген сөз тарады. Сөйтіп Семеннің үйіне жан-жақтан етік тіктіруге адам ағылып жатты.

Қыстың бір күнінде Семеннің есігінің алдына үш ат жеккен арба келіп тоқтады. Арбадан бір жас бала түсіп, жүгіріп қақпаның есігін ашты. Одан үстінде үлкен тоны бар, бір дәулетті адам түсіп, үйге қарай беттеді. Матрена жүгіріп есік ашты. Шонжар еңкейіп барып үйге кірді, басы төбеге сәл ғана жетпей тұр, денесі бүкіл бұрышты алады.

Семен орнынан тұрып, шонжарға иіліп сәлем беріп, таңырқаған кейіпте қайран қалды. Бұрын-соңды мұндай алпамсадай дәуді көрмепті. Семеннің өзі де ірі емес еді, Михаил болса арықтау, ал Матрена тіпті кішкентай. Мынадай адам бұларға басқа бір әлемнен келген секілді. Екі беті қып-қызыл, мойны бұқаның мойнындай, тұтас. Сірә, шойыннан жасалған ба дерсің.

– Отағасы, етікші қайсысың?, – деді тонын шешіп жатып ол.

– Мен, – деді Семен.

Бай әлгіндегі жүгіріп есік ашқан қызметшісіне:

– Әй, Федька, тауарды алып кел! – деді.

Қолында түйіншегі бар жігіт жүгіріп келді. Бай түйіншекті алып, үстелдің үстіне қойды да:

– Шеш, – деп бұйырды. Семенге қаратып, затын нұсқап:

– Ал, етікші, жақсылап тыңда. Тауарды көріп тұрсың ба?

– Көріп тұрмын, жоғары мәртебелім.

– Сен мұның қандай тауар екенін түсінемісің?

Семен ұстап көріп:

– Жақсы екен, – деді.

Жақсы болғанда қандай?! Сен, ақымақ, мұндай затты әлі көрмегенсің. Бұл немістің жасаған тауары. Бақандай жиырма сом тұрады.

Семеннің аузына сөз түспей қалды.

– Біз ондайды қайдан көреді дейсіз?

– Жарайды енді, күмілжімей. Осы тауардан менің аяғыма етік тіге аласың ба?

– Тігуге болады.

Бай оған айқай салды.

– «Болады» емес, дұрыстап тік! Кімге және қандай тауардан тігіп отырғаныңды ойлан. Жыл бойы тозбайтын, жыртылмайтындай етіп тік. Қолыңнан келсе істе, істей алмаймын десең, тауарды бекерге кесіп, бүлдірме. Алдын-ала ескертіп қояйын, егер бір жылға жетпей жыртылатын, не қисаятын болса, сені түрмеге қаматамын, ал жақсы тіксең, еңбегің үшін он сом ақша төлеймін. Келісесің бе?

Семен абдырып, не айтарын білмей, сасып қалды. Михаилға бұрылып:

– Не істейін? – деп ымдады.

Михаил басын изеп: «Ала бер» – деген ишара танытты.

Семен Михаилдың тілін алып, жыл бойына шыдайтындай етік тігуге келісті.

Бай қызметшісін шақырып, сол аяғындағы етігін шешкізді де:

– Өлше! – деді.

Семен он оралған қағазды алып, тізерлеп отырды да, шекпендінің шұлығын былғап алмайын деп, қолын алжапқышына сүртті. Аяғын өлшеуге кірісті, балтырын өлшеп бастап еді, қағаз жетпеді. Өте семіз екен.

– Байқа, қонышы тар болмасын.

Семен үлкенірек қағаз іздей бастады. Шонжар үйдің ішін ал көзімен ары-бері шолып, Михаилға көзі түсті.

– Мынауың кім тағы?

– Жұрт мақтап жүрген етікші – осы.

– Жақсылап тік, – деді шонжар Михаилға қарап – ұзаққа шыдайтын болсын.

Семен да Михаилға бұрылып қарады. Михаил дәуге қарап жымиып күліп тұр екен.

– Әй, сен нақұрыс, тісіңді неменеге ақситасың? Қайталап айтамын, етік тозбайтындай қыл және дер кезінде дайын болсын.

– Тура уақытында дайын болады.

– Солай істе.

Етігі мен тонын киіп кетуге ыңғайланды. Еңкеюді ұмытып кетіп, төбеге басын аямай ұрып алды. Онысына қатты ашуланып, есікті бар екпінімен бір тепті де, арбасына отырып, кетіп қалды.

Ол кеткен соң Семен:

Не деген адам? Мұны ұрып өлтіре де алмассың. Есігімізді сындыра жаздады ғой. Сірә, мұндай адамдар жайшылықта өле қоймас – деді.

VII

Семен Михаилға қарап:

– Тапсырманы алуын алып алдық, енді басымыз бәлеге қалып жүрмесін. Тауары да өзі секілді екен. Қате істеп қоймасақ болғаны. Сенің көзің менен өткір ғой, сен үстін тік, ал мен астыңғы жағын ұлтара берейін.

Михаил байдың тауарын үстелдің үстіне жайып, екі қабатынан алып, пышақпен кесе бастады. Михаилдың қимылын қалт жібермей бақылып отырған Матрена таң қалды. Матрена да етікшіліктен хабары бар адам, бірақ, Михаилдың кесіп жатқанын түсінбеді. Ол етікке емес, басқа нәрсеге арналғандай, дөңгелек етіп пішіп жатыр.

Айтайын деп оқталды да: «Мүмкін Михаилдың бір ойлағаны бар шығар» деп үндемеді.

Михаил былғарының екі сыңарын да қиып, етік секілді емес, жеңіл аяқ киімге ұқсатып ұшынан піше бастады.

Бұған Матрена тіпті таңқалды, бірақ үндемеді. Ал, Михаил жалғастырып жатыр. Семён орнынан тұрып қарап еді, байдың тауарынан Михаил етік емес, қонышы жоқ, жалаң аяққа киетін аяқ киім тігіп қойыпты.

Семеннің төбе шашы тік тұрды. «Бір жыл бойы жұмысынан жаңылмай келе жатқан Михаил қалайша қателесті? Бай болса, ұзын етікке тапсырыс беріп еді, ал бұл аяққа іле салатын, өкшесі жоқ аяқ киім тігіпті. Тауарды бүлдірген. Енді әлгі байға не демек? Мұндай тауардың табылуы да қиын.

– Айналайын-ау, саған не көрінді? Мені тірідей өлтірдің ғой! Бай етік тік деп еді, ал сен не істегенсің? – деді Семен жыларман болып.

Осы кезде есікті біреу қақты. Семен «бай қайта айналып келді екен» деп зәре-құты қалмады. Жайлап терезеден сығалап еді, әлгі байдың шабарманы екен. Матрена есікті ашты.

– Кешіріңіздер!

– Не болды?

– Байекенің әйелі етікке жіберді.

– Етікке дейсің бе, а, а…?

– Ой, етік дегенім не! Етік енді керек емес.

– Қалайша!

– Сендердің үйлеріңнен шыққаны сол еді, жүрегі ұстады ма, әлде басқа бірдеңе болды ма, ол жолда қайтыс болды. Үйге жеткенде арбаның есігін ашып қарасақ, денесі мұздай болып өліп қалыпты. Әрең дегенде шығардық. Сосын әйелі мені сіздерге қайта жіберді. «Енді бізге етік емес, өлікке кигізетін жеңіл аяқ киім керек. Тігіп біткенше күтіп, алып кел» деді. Сол үшін келдім.

Михаил үстелдің үстінен тауардың қиындыларын орамға келтіріп жинады, сосын дайын болған аяқ киімдерді бір-біріне қағып, алжапқышына сүртті де жігіттің қолына ұстатты. Қызметші жігіт тез дайын болғанына қуанып, алғысын айтып шығып кетті.

VIII

Михаилдың Семеннің үйінде тұрып жатқанына алтыншы жылдың қысы өтті. Михаил сол баяғыша ешқайда шықпайды. Келгелі екі-ақ рет езу тартып жымиғаны болмаса, артық мінез танытқан жоқ. Алғаш Матрена тамақ бергенде, екінші рет етік тіккізуге келген байға қарап жымиған еді. Семен оның еңбегіне дән риза. Ісі тиянақты. Оны бұрынғыдай «қайдан келдің?» деп те мазаламайды. Қайта Құдайдан «кетіп қалмаса екен» деп тілеп отыратын болды.

Бір күні Семен Михаилдың сыртқа тесіліп қарап тұрғанын көріп таң қалды. «Неге сонша қарап қалды, бұрын мұндай әдеті жоқ еді ғой» деп ойлады да, терезеден сыртқа қарап еді, далада мұның үйіне қарай бастарына түбіт орамал таққан егіз қызды жетектеп бір әйел келе жатыр екен. Егіз қыздың бірінің аяғы ақсақ секілді, сылтып басады.

Әлгі әйел табалдырықтан аттап үйге кіріп келді де:

– Отағасы, амансыздар ма? – деді.

– Кіріңіздер. Төрлетіңіздер.

Әйел орындыққа жайғасты. Екі қыз бөгде адамдарды жатырқап, әйелдің тізесіне жармасты.

– Қыздарыма көктемде киетін кебіс тіктірейін деп едім.

– Біз бұрын-соңды кішкентай кебіс тікпеген едік, бірақ жасауға болады. Кебістің үстіңгі жағын матамен айналдырып тіге аламыз. Міне, мынау – Михаил, бұл істің хас шебері.

Семен Михаилға қарап еді, ол екі қыздан көзін алмай қарап отыр екен.

Семен таңқалды. Қыздардың сүйкімді екендері рас. Көздері қара, беттері алқызыл, томпиған. Киімдері де өздеріне жарасып тұр, бірақ Михаилдың ескі танысын көргендей қадалып отырғанына қайран қалдырды.

Семен әйелмен ары қарай сөйлесіп, қыздардың аяқтарын өлшеуге кірісті.

– Мына қыздың екі аяғын да өлше. Қисық біткен аяққа біреу, ал түзу аяққа үш кебіс тік. Екеуінің аяғы бірдей, бұлар егіз – деді.

Семен өлшеп біткен соң, ақсақ аяқты қызға қарап:

– Бұл қыздың аяғына не болған? Өзі сүйкімді екен. Туылғаннан солай ма? – деп сұрады

– Жоқ, шешесі басып кеткен.

– Сонда сен бұлардың шешесі емеспісің?

– Мен бұлардың шешесі де, жақыны да емеспін. Асырап алғанмын.

– Өгей болсаң да, туған шешесінен кем емес екенсің. Екеуіне ықыласың ауып тұрағын көрініп тұр, – деп Матрена сөзге араласты.

– Қалай жақсы көрмейін. Екеуін де өзім емізгенмін. Өз баламнан кем көрмедім. Менің де осылармен қатар балам болатын. Бірақ ол жастайынан шетінеп кетті.

– Сонда бұлардың шешесі кім?..

ІХ

Әйел бар оқиғаны басынан бастап айтып берді.

– Осыдан алты жыл бұрын бір аптаның ішінде, «бұл байғұстарды тас жетім болады» деп кім ойлапты? Сейсенбі күні әкелерінен айрылса, үш күннен соң шешелері көз жұмды. Мен бұлардың әке-шешесімен көрші едім. Тіпті, есіктеріміз де қарама-қарсы орналасқан. Әкелері орманда ағаш кесуші болып жұмыс істейтін. Бірде оған үлкен ағаш құлап, бүкіл денесін басып қалып, дәрігер жете алмай көз жұмды. Көп ұзамай сол аптаның ішінде шешелері де мына екі егізді босанып, жан тапсырды.

Ертесінде көрші әйелдің хал-жағдайын білуге барсам, соңғы демін алып жатыр екен. Өліп бара жатып бір қызының үстіне аунап түсті. Міне, қараңыз, содан мына бейшараның аяғы қисық бітті. Содан ауыл адамдарын шақырып, өлікті жуып-шайып, табытқа салдып, жерледік. Ол кезде менің екі айлық балам болатын. Кішкентай қыздарды сүтпен тамақтандырмаса, өліп қалуы мүмкін еді. Ауыл адамдары маған: «Мария, сен әзірге қыздарды баға тұр. Кейін не істейтінімізді ойланып көре жатармыз» деді. Мен бірінші мына сау аяқтыны еміздім, ал мынаны «адам болады» деп ойламадым. Кейін нәрестенің қатты қиналғанына жаным ашыды. Аяп кеттім. Сосын оны да емізе бастадым. Ол кезде күш-қуатым артық, жас едім. Жеп жүрген тамағым да құнарлы еді ғой, шіркін. Құдай да шаршатпай, көкірегімді сүтке толтырып қойды. Үшеуін алма-кезек емізіп жүргенімде өзімнің туған екі жасар ұлымнан айрылдым. Бірақ жағдайымыз жақсы. Бір көпестің диірменінде жұмыс істеймін. Айлығымыз жоғары, жағдайымыз жақсы. Тек осы екі қыздан басқа бала сүймедік. Бірақ, кейін осы екі қозым болмаса мен қалайша өмір сүрер едім деп ойладым. Өмірімнің шырағы да осылар.

Әйел бір қолымен ақсақ қызын құшақтап, көзінің жасын сүртті.

Матрена ауыр күрсініп:

– «Әке-шешесіз өмір сүресің, ал Құдайсыз бір күн де өмір сүре алмайсың» деген мақал бекер айтылмаған ғой, – деді.

Олар өзара әңгімелесіп болған соң, үй иелері қонағын шығарып салды. Семен Михаилға қарап еді, қолын тізесіне қойып, жоғары қарап, күлімсіреп отыр екен.

Х

Семен оның қасына келіп, не болғанын сұрады.

Михаил орнынан тұрып, алжапқышын белінен шешті де, Семен мен Матренаға қарап:

– Кешіріңдер. Бүгін мені Құдай кешірді, сендер де кешіңдер, – деді.

Үй иелері аң-таң. Михаилдың жүзі нұрланып, керемет бір түрге енді. Семен оған басын иіп:

– Михаил, байқауымша, сен жай адам емессің. Мен сені артық ұстай алмайтын секілдімін. Бірақ сен маған бір нәрсені түсіндірші. Неге сен үнемі мұңлы жүресің. Мен сені кездестіргеннен бері үш рет күлгеніңді ғана көрдім. Бүгін міне нұрға бөленіп, жарқырап тұрсың – деді.

– Мені Құдай жазалаған болатын. Бүгін кешірді. Сондықтан нұрға бөлендім. Ал, келгелі бері үш рет жымиып, күлгенім, Құдайдың үш ауыз сөзін білуім керек болатын. Мен Құдайдың сөзін түсіндім; бірінші сөзін; әйелің маған тамақ бергенде түсіндім, сол үшін езу артып едім. Екінші сөзін шекпенді бай етік тіктіруге келгенде ұқтым, міне, бүгін егіз қыздарды көргенде, Құдайдың үшінші сөзінің де қандай екенін білдім, содан түйін шешіліп, жарқырап кеттім.

– Михаил, мен сенің бірде-бір сөзіңе түсінбедім – деді Семен сөзді бөліп.

– Бәрін басынан баяндайын. Мен періште едім. Бірде Жаратушы ием, мені бір әйелдің жанын алу үшін жіберді. Тапсырманы алып, құрбандығыма келсем, ол егіз босанып, жағдайы нашарлап жатыр екен. Тіпті сәбилерін бауырына басуға шамасы жоқ. Жаңа туған шақалақтары тырбаңдап жатыр екен. Әйел мені көріп, бәрін түсінді де, жылап: «Құдайдың періштесі! Күйеуімнің үстіне ағаш құлап, жақында қайтыс болып еді, әлі топырағы қатқан жоқ. Егер артынан мен кетсем, мына жетім балапандарымды кімге тастаймын. Бұларды бағатын менің не бауырым, не туысым жоқ. Менің жанымды алмашы. Болмай қалғанда балаларымды аяғынан тік тұрғызайын. Бұлар да менсіз қайтіп өмір сүреді» – деп жалынды.

Менің жаным ашып, бір қызды шешесінің бауырына салып, екіншісін қолына әпердім де, қайтадан көкке ұшып кеттім. Құдайға келіп: «Әйелдің жанын ала алмадым. Жаңа ғана екі шақалақты босаныпты. Күйеуінің қайтыс болғанына үш күн болыпты. Шешесі маған жылап, жанын алмауды өтінді» – дедім. Сонда Құдай маған: «Бар да әйелдің жанын ал, сонда үш сөзді білесің: бірінші, адамның бойында не бар? Екінші, адамның маңдайына не жазылмаған? Үшіншісі – адамдар несімен тірі? Осы сырды білген кезде қайтадан аспанға ораласың» деді.

Мен қайтадан жерге түсіп, жаңа босанған әйелдің жанын алдым. Нәрестелер тас жетім қалды. Өлі дене төсектен домалап, бір қыздың аяғын басып қалды. Мен көкке ұшып, әйелдің жанын Құдайға апарып бермек едім, жел соғып, қанатым сынып кетті. Оның жаны Құдайға жалғыз ұшты да, мен жерге құлап түстім.

ХІ

– Осылайша мен бір күннің ішінде адамның кейпіне еніп шыға келдім. Құдай адамды барлық жаралыстан артық етіп жаратты. Сол кезде біз мына топырақтан жаралған құбыжықтың бізден қалайша артық екенін түсінбейтінбіз. Адам кейпіне енген соң қарным ашып, тоңа бастадым. Тіпті жанымды қоярға жер таппадым десем де болады. Айналама қарасам, анадай жерден шіркеу көрінді. Жүгіріп соны паналамақшы болдым. Бірақ, есігі жабық екен. Ішінде ешкім жоқ. Қатты тоңып бара жатқан соң, шіркеуді ықтай тұрайын деп ойладым. Қарным шұрылдап барады. Бұл бірінші рет қарнымның ашуы еді. Бір кезде қолында етігі бар, өзімен-өзі күбірлеп келе жатқан адамды көрдім. Өзі ішіп алған. Көрден жаңа шыққан өлік секілді. Тірі өлік. Мен «бұл адам маған көмектесе қоймайды» деп ойладым. Өйткені оның ойында тек тон мен нан болған. Ол адам маған үрейлі кейіппен бір қарады да, айналып кетті. Менің көңілім одан әрі құлази түсті. Сәлден соң, әлгі адамның бері қарай келе жатқанын көрдім. Түрі адам танығысыз. Алдында үстінен өлімнің иісі шығып тұрған еді, енді Құдайдың сипатын көрдім. Қасыма келіп мені киіндіріп, үйіне әкелді. Есіктен кіре бергенімде алдынан арпылдап әйелі шықты. Одан да өлген адамның кейпін көрдім. Аузынан өлген рухтың сасық иісі шығып, тұншығып кеттім. Ол мені далаға қуып жібермек болды. Кенет күйеуі оған Құдай жайлы айтып еді, әйел дереу өзгеріп шыға келді. Ол бізге тамақ беріп жатқанда, мен оның түрінен Құдайдың сипатын көрдім.

Ойыма Жаратқанның «Адамдардың бойында не бар екенін көресің» деген сөзі есіме түсті. Мен сендердің бойларыңнан махаббаттың ұшқынын байқадым.

Арада бір жыл өткесін, үйге етік тіктіруге бір шонжар келді. «Майыспайтын, тозбайтындай етіп, тік! Бір жылға шыдайтындай болсын» деп әмір ете бастады. Ал мен бұл кезде оның артынан өзімнің досым, өлім періштесінің тұрғанын көрдім. Содан байдың күн батпай өлетінін білдім. Сонда маған мынадай ой келді: «Адам бір жылға қамданады, алайда кешке тағдырының қалай болатынын білмейді». Осымен Құдайдың екінші жұмбағының сыры ашылды.

Бүгін мына екі қызды ертіп әйел келгенде, мен қыздарды бірден таныдым. Сонда ойыма «шешелерінің қыздары үшін менен өмір тілегені» оралды. Әке-шешесіз адам өмір сүре алады, ал Құдайсыз бір минутта өмір сүре алмайды екен. Мен сол кезде өгей әйелдің бойынан Құдайдың сипатын көрдім. Ол жетім қыздарға сондай зор махаббатпен қарап отыр екен. Осымен Құдайдың жасырған жұмбақтарының түйіні шешіліп, мен періште қалпыма келдім.

ХІІ

Бір кезде періштенің денесі жалаңаштанып, толығымен жап-жарық болып, көзге шағылысардай нұрға бөленді; даусы өзінен емес, аспаннан шығып тұрғандай қатты естілді.

– Мен барша адамның өзінің ғана қамын ойлауымен емес, махаббатымен мәңгілік тірі екенін түсіндім.

Әлгі өзім жанын алған шешенің балаларының өміріне не керек екенін білу бұйырмаған. Байдың өзіне етік немесе өлгенде киетін кебіс керек екенін білу бұйырмаған.

Адам кейпінде болған кезімде мен өз еркіммен емес, өтіп бара жатқан адам мен әйелінің бойындағы мейірім арқылы тірі қалдым. Жетімдер де өгей әйелдің аяушылығы мен махаббатының арқасында тірі қалды. Барлық адамдар тек бойларында махаббат болғаннан кейін ғана мәңгілік жасамақ, олар сонысымен тірі.

Бұрын мен Құдайдың адамдарға өмір беріп, олардың тіршілік етуін қалайтынын білетінмін. Енді менің көзім басқа да нәрселерге жетті.

Мен Құдайдың адамдармен бірлесіп өмір сүргенін қалайтынын білетін едім. Бірақ неге екенін түсінбейтінмін. Олардың араларын жақындатып тұратын махаббат бар екенін қазір ғана ұқтым.

Енді мен адамзаттың өз қамын ойлаумен емес, бір ғана махаббатпен тірі екендігін түсіндім. Кімнің жүрегі мейірім мен махаббатқа толы болса, оның бойында Құдай бар, Құдай сонымен бірге, өйткені Құдайдың өзі –Ұлы махаббат.

Періште Құдайға мадақ айтқанда үйдің іші сілкініп кеткендей болды. Төбе де орнынан қозғалып кетіп, жерден аспанға дейін отты бағана көтерілді. Семен әйелі, балаларымен бірге көздерін жұмып, жерге жата қалды. Періштенің арқасына қанат бітіп, аспанға ұшып кетті.

Ал, Семен есін жиған кезде, үйде отбасынан басқа ешкім де болмады.

Аударған: Айбек НӘБИ,

Әл-Фараби атындағы

Қазақ ұлттық университеті,

Филология факультеті

«Қаламгер» жас әдебиетшілер клубының мүшесі

«Үш Қиян» газеті, №13 (373) 27 наурыз, 2008 жыл, 6-7 беттер.

«Үш Қиян» газеті, №14 (374) 03 сәуір, 2008 жыл, 6-7 беттер.

  • қажы мұқамбет қаракедей | 27 01, 2010, 18:32

    Әңгіме өте қызық та ғибратлы екен . Аударушы талғамды жан деп әбден болады . Лев Толстой мұсылман еді деген хабарға осындай еңбектеріне көре сенсе болардай .Демек , бұл хикаяда адамбаласы неге жаралғаны өзек болып тұр . Құрандағы қиссамен салыстырғанда мынаны аңғару мүмкін : Періштелер Құдайға бұл қаныпезер залымды біздей берілген құлдарың бола тұра жаратқаның не деп дау-дамай шығарғанда , сіздердің білмейтініңізді мен білемдеп оның білімге қабілеттілігін көрсетеді . Сонымен періштелер оған бас июге тура келеді . Бірақ ібіліс текапарлығы ұстап Алланың бұйрығын орындамай ұшпақтан ұшып түседі де адамзаттың бітпес қасы болып қала бергені баршаға аян . Сонда адам әулеті шын есін тани соған бет алып есіл дерті барлық табыстарын оның қалауына сәйкес жұмсауы керек . Ал осы талапқа қарсы болған жаралыстар , адам , жын мен пері , тіпті періште де оңбаса керек . Алланы сүйген пенде онының жолында еш заттан аянбауы парыз ; мейлі бай болсын патша не оқымысты ғалым болсын бәрі бір . Бұл әңгімеде осы мәселе жақсылап қозғалады , жөне бір қайнауы ішінде қалады ау . Неде болса Лев Толстой мен аударушыға көп рахмет !

نگاهي به حكم سنگسار

عوض کردن احکام جزايي اسلام؟
نگاهي به حکم سنگسار
محمدتقي فاضل ميبدي

آيا احکام جزايي اسلام بر حسب تغيير عرف و تحولات روزگار مي تواند تغييرپذير باشد يا چون احکام عبادات همواره ثابت است و هيچ دگرگوني در آن راه ندارد؟ اين سوال از ديرزمان مطرح بوده و حتي در روزگار امامان(ع) نيز چنين تصوري وجود داشته است. احکام جزايي که در صدر اسلام تشريح شد، عمدتاً براي تعديل احکام خشن و غيرقابل تحمل احکام قبل از اسلام بوده است.

امام علي(ع) در روايتي مي فرمايد؛ مقررات عرب جاهلي در مورد جرم زنا اين بود که هرگاه زني مرتکب زنا مي شد او را در خانه يي حبس ابد مي کردند و هرگاه مردي مرتکب زنا مي شد او را از ميان خود طرد کرده، همواره او را مورد سرزنش و آزار قرار مي دادند و راهي جز اين براي عرب جاهلي شناخته نبود. در آغاز ظهور اسلام اين روش امضا شد و آيه آمد؛ زنان بدکار را در خانه نگه داريد تا مرگ شان فرا رسد يا خداوند راه مناسب تري براي آنان قرار دهد. (نساء/ 15) هرگاه مردان مرتکب زنا شدند آنان را مورد آزار قرار دهيد و اگر برگشتند و توبه کردند و تکرار نکردند خداوند توبه پذير است. اين وضع ادامه داشت تا اينکه بر تعداد مسلمان افزوده شد و اسلام قدرت گرفت و مسلمانان از قوانين عرب جاهلي ناخشنود بودند و آن را خشن مي دانستند.

از اين رو خداوند با نزول آيه يي براي مردان و زنان زاني، حکم حبس ابد براي زنان و اذيت مداوم براي مردان را نسخ کرد.»
(وسايل الشيعه، ج 18، ص 351)

نکته مهمي که در کلام امام علي(ع) آمده اين است که مردم از اجراي آن احکام خشن وحشت داشتند و هراس مسلمانان از اجراي يک حکم خشن باعث شد خداوند آن را نسخ کند تا مسلمانان از دين اسلام تنفر و انزجار پيدا نکنند. در ميان انواع جرائمي که اتفاق مي افتاد شايد جرم و گناهي بزرگ تر و زشت تر از هتک عفت عمومي تلقي نمي شد و کيفر اين گناه در ميان تمام اقوام و مذاهب بسيار سنگين بود. در شريعت يهود کيفر زاني قتل و کيفر زانيه سنگسار کردن بود و حکم سنگسار نخست در شريعت موسي اجرا مي شد. در آيين هند جزاي زانيه اين بود که او را پيش سگ هاي گرسنه مي انداختند تا بدنش را پاره پاره کنند و همين طور ساير اقوام احکامي خشن داشتند. در شريعت اسلام حکم بسيار مهمي که تشريح شد و ظاهراً در شرايع ديگر به اين گونه نبوده است، اجراي حد براي کساني است که نسبت زنا بر کسي وارد کنند و نتوانند آن را با حضور چهار شاهد عادل اثبات کنند. نام اين حد «قذف» است، يعني تهمت غيرقابل اثبات. در دو آيه از قرآن - آيات 4 ، 5 و 23 سوره نور آمده است؛ کساني که نسبت ناروا وارد مي کنند و در دادگاه نمي توانند با چهار شاهد ثابت کنند بايد 80 تازيانه بر آنان نواخت و اينها جزء فاسقان اند يا مي فرمايد؛ لعنت شدگان در دنيا و آخرت هستند. چرا شريعت اسلام اثبات جرم زنا را تا اين اندازه سخت گرفته، زيرا حفظ عفت عمومي از مسائلي است که همه بايد به آن اهميت دهند. در اينجا طرح دو مساله را لازم مي دانم اميدوارم قضات محترم نيز به آن توجه داشته باشند. با دقت به آيات قرآن و روايات وارده آيا احکام جزايي اسلام تابع شرايط زمان و مکان نبوده و آيا با تحولات اجتماعي و تغيير عادات بشري و کشف راه هاي انساني تر براي کاهش جرائم نبايد واقعيات علمي و حقوقي و جزايي را پذيرفت؟ اگر در عرف اين روزگار سنگسار يک عمل خشن و به فرموده امام علي(ع) «هراسناک» تلقي شود باز هم بايد به اجراي آن پاي فشرد؟ ما اگر بر اين باوريم که احکام تابع مصالح و مفاسد است و اين مصالح و مفاسد قابل کشف و درک است نبايد مصالح موجود را مد نظر قرار داد. اگر براساس نظر کارشناسان و تشخيص دهندگان مصلحت، اجراي برخي احکام نه تنها موجب کاهش جرم نمي شود، بلکه وهن به اسلام را در پي دارد، نبايد در اجراي آن تجديدنظر کرد؟ چگونه است که در دادگاه ها ديه قتل را از صد شتر و حله يماني عبور داده و براساس پول رايج حکم مي کنند چون شتر و حله يماني موضوع روزگار خود بود و در اين زمان موضوعيت ندارد.

نکته ديگري که بايد توجه کرد، هدف و غرض شارع از اين قوانين است. چنين فهميده مي شود که هدف و غرض شريعت اسلام از تشريع قوانين جزايي، جنبه تربيتي و پيشگيري جرائم بوده است. و هيچ گاه هدف اجراي حدود نبوده است بلکه اجراي حد تنها يک وسيله تلقي مي شده. نمونه آن تنوع مجازات ها در حکومت امام علي(ع) است که در اينجا مجال ذکر موارد نيست. مجازات سنگسار که در برخي روايات و فتاوي فقيهان آمده است و با توجه به اينکه راه هاي زيادي براي اجرا نکردن حکم وجود دارد، ممکن است از لحاظ نتيجه و برحسب عرف زمان و مکان قابل تجديدنظر باشد. در عرصه تربيتي و کيفري، گام هاي علمي و تجربي سودمندي برداشته اند تا مجرم را با مجازات هاي سبک تر به تربيت انساني وادارند. ما اگر در کنار فقه به ويژه احکام جزايي و اجتماعي، فلسفه فقه داشته باشيم شايد در اجراي پاره يي احکام در شرايط کنوني تامل کنيم. عالمان بزرگي که در برابر اخباري گري ايستادند و اصول را وارد مدار فقه کردند و عقل را يکي از منابع چهارگانه در اجتهاد شمردند، براي درج در کتاب ها و تقويت ذهن شاگردان نبوده است بلکه براي تطبيق دادن دين با حوادث واقعه بوده است. چگونه است که فقيهان ما تن دادن به راي مردم، ضرورت انتخابات، حکومت پارلمانتاريسم و امثال آن را لازم شمرده اند و در مسائل سياسي به حوادث واقعه توجه کرده اند ولي در مسائل جزايي و احکام کيفري حاضر نيستند از سنت گذشته عبور کنند. به عبارت ديگر اهداف و مقاصد شريعت را فداي احکام شريعت کرده اند. سنگسار کردن، دست بريدن، اعدام کردن و زندان انداختن تمام اينها وسيله و طريق است. وسايل و طرق هيچ گاه ثابت و يکنواخت نيستند. اين اهداف و مقاصد هستند که ثابت و يکنواخت هستند. اجراي حدود اسلامي براساس سنت گذشته نه حکومت اسلامي را نمايان مي سازد و نه اهداف شريعت را محقق مي کند بلکه تحقق عدالت در جامعه از بين بردن فاصله هاي طبقاتي، تامين امنيت عمومي و احياي آزادي هاي فردي و اجتماعي است که در قانون آمده و نمايانگر حکومت اسلامي است. آيا از خود پرسيده ايم چرا با اين همه زنداني کردن، اعدام کردن و مجازات کردن جرائم عمومي از قبيل اعتياد، قتل و تجاوز کاهش نمي يابد و صفحات حوادث روزنامه ها هر روز و هرگاه بيانگر وقوع اين جرائم است؟

به نظر مي رسد روش هايي را که برگرفته ايم پاسخگو نيست و احکام جزايي اسلام براساس تحولات زمان پيش نرفته است.

مرحوم شهيد مطهري سخن زيبايي دارد که مي گويد؛ «احتياجات بشر در طول زمان تغيير مي کند و هر احتياجي که بشر دارد يک نوع تقاضا دارد و اسلام هيچ گاه جلوي نيازهاي واقعي بشر را نمي گيرد.»

امام علي(ع) مي فرمايد؛ «من عرف الايام لم يغفل عين الاستعداد» (کسي که روزگار خود را بشناسد از آمادگي غافل نخواهد شد.) و در جاي ديگر مي فرمايد؛ «اعرف الناس بالزمان من لم يتعجب من احداثه» (داناترين افراد نسبت به زمان کساني هستند که حوادث زمان آنان را غافلگير و شگفت زده نکند.) طبيعي و بديهي است که اين گفتار براي عامه مردم نيست. عمدتاً خطاب به عالمان دين است که نبايد از حوادث روزگار غافل بمانند.

در نظام هاي حقوقي امروز ريختن خون افراد به هر دليلي اولاً و با لذات است. محکوم است. پيامبر اسلام فرمودند اگر شبهه يي در اجراي ريختن خوني به خاطر اجراي حد داريد آن را اجرا نکنيد. يعني اصل بر حفظ خون آدميان است و مهم تر از آن حفظ آبرو و حيثيت آدميان. چرا در قرآن آيات حد درباره نسبت دهندگان به زنا شديدتر از آيات مربوط به حد زنا است. و لعن دنيا و آخرت نصيب کساني است که درصدد نسبت هاي ناروا هستند و اصل بر اين است که اين نوع جرائم که به عفت عمومي ارتباط پيدا مي کند پوشيده بماند. در پايان اين سوال دردمندانه مطرح است که چرا تاکيد امام خميني مبني بر تاثير زمان و مکان در اجتهاد در حوزه ها مغفول مانده است؟

عجايب عادی

عجايب عادى

حاجى محمد شادكام

فرمايشات حضرت آيت الله محمد تقى مصباح يزدى معمولا مايه تعجب فراوان و باعث واكنش هاى گسترده بوده ، چنان كه نظر ابرازى ايشان در خصوص ولايت فقيه موجب جرّ و بحث شديد اصحاب نظر گرديده ، و اسباب طرح آراى متضاد درباره ماهيت جمهورى اسلامى ايران را فراهم ساخت . البته به قول مؤلفى ترك زبان « بارقه حقيقت تضاد افكاردان چقار » ( يعنى تابش نور حقيقت از تضاد و تضارب افكار بيرون  آيد ) .

گرچه فيضان اين منبع سرشار همچنان ادامه دارد وليكن اظهار آخرين نظر بديع ايشان ، انگار چنان اهل حل و عقد را مات نموده كه تا كنون همه سكوت اختيار كرده اند . شايد هم ديگر اقوال شگفت آور اين استاد فلسفه و حكمت حوزه علميه قم به عجايب عادى اين سامان تبديل شده است و يا كسى حال و حوصله مباحثه با ايشان را ندارد . به هرحال شأن مشارٌاليه اجلّ از آن است كه جوابشان سكوت باشد . ايشان قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران را همچون كلام ا... مجيد ، شامل محكمات و متشابهات اعلام داشته فلذا فقط راسخون في العلم از معناى حقيقى مقولات اخير اطلاع دارند . ظاهرا ً منظور از چنين قياس مع الفارقى بر حذر داشتن اغيار از اظهار لحيه در مورد حقوق و تكاليف مندرج در ميثاق ملى ( قانون اساسى ) است . وانگهى به استثناى امثال نامبرده چه كسى صلاحيت تعيين محكمات و متشابهات را دارد تا چه رسد به ليت و لعلّ در مفاهيم متشابه !؟

امام خمينى ( ره ) بنيانگذار اين نظام در رد اقدام برخى از روحانيون جهت منع سايرين از مشاركت سياسى ، چنين عملى را بدتر از محروم ساختن علماى دينى از حق دخالت در امور سياسى اعلام فرموده و لعنت مقام معظم رهبرى نيز بر كسانى كه جوانان را از دخالت در سياست مأيوس ساخته بودند آشكارتر از آن است كه بتوان آن را پوشيده داشت .

تالى ( پيامد ) فاسد تلقى مانحن فيه آن است كه هر گونه جدلى - ولو احسن - درباره حق و تكاليف متقابل ملت و دولت نوعى اسائه ادب به مقدسات مذهبى و مستلزم تكفير و اخراج از عرصه سياست محسوب خواهد شد . تحميل بار عقيدتى بر موضوعات سياسى ، همچون تورم اقتصادى ، بسيار خطرناك است و مثل سرطان سلامت مملكت را تهديد مى نمايد .

شيعيان قياس را از معايب فقه اهل سنّت و جماعت مى شمردند وليكن ضرورت ايجاب نمود كه قياس منصوص العلّه را در استنباط بكار گيرند . معهذا استعمال چنين فنى توسط استاد مصباح يزدى ، عمل نه چندان معقول يكى از رؤساى جمهورى همسايه را به ياد مى اندازد كه اخيراً كتاب معروف خود را با موشك به فضا پرتاب كرده است . باز هم  ياد امام ( ره ) بخير كه در تفسير عارفانه اش از سوره فاتحه فرموده است كه نزول قرآن عبارت از آنست كه خداوند تبارك و تعالى سطح كلامش را تا حد فهم ما پايين آورده وگرنه عوالم عاليه بسى رفيع تر از آيات نازله مى باشند . با تصعيد مندرجات قانون اساسى كه عين فرو كاستن آيات كريمه است ، باب استدلال جهت رفع تنازع با اولوالامر بسته خواهد شد .

قدرتمندان حكومتى نمى بايد از پاسخگويى به اعتراضات و انتقادات عامه مردم بر اساس امر الهى و سنّت نبوى و آداب صدر اسلام طفره بروند .تقديس قوانين موضوعه ، من جمله قانون اساسى ، موجب انحصار قدرت در دست دولت و انزواى آحاد ملت ، افسردگى عمومى و ركود سياسى ، اقتصادى ، اجتماعى و نظامى خواهد شد كه آثار شوم آن در عرصه هاى گوناگون قابل مشاهده است . آثار مكتوب و مستند و تجارب ارزشمند و معتبر تاريخى كه امروزه با سرعت و سهولت در اختيار همگان  است ، درك اين حقيقت را بسيار آسانتر نموده است . فاعتبروا يا اولوالابصار !

اقتصاد گلستان/شماره 55 – 10/3/85 چهارشنبه

وكيل پايه يك دادگسترى ، گرگان

 

در جشن استقلال قزاقستان

يكشنبه شب ، 20/12/2007/ 16 جه لتوقستان روز استقلال قزاقستان مجلس جشنى در هتل استقلال تهران بر پا شده بنده هم دعوت بودم . قضيه را جاپارباى تلفنى به من خبر داده بود . از سوى ديگر همان روز در دادگاه تجديد نظر مازندران محاكمه اى بين شركت ران و رضائى نامى برقراربوده و مى بايست در آن به نمايندگى از شركت نامبرده حضور مى يافتم . فرصت را غنيمت شمرده پس از پايان جلسه ( حدود 11 صبح ) همكارم را به خدا سپرده و با سوارى عازم تهران شدم . هوا خوب و مركوب سريع بود . در نتيجه حوالى 4 بعد از ظهر به مقصد رسيدم . از ترمينال با اتوبوس هاى BRT  به چهار راه ولى عصر ، از آنجا به ميدان ولى عصر ، سپس با اتوبوسهاى خط شهيد افشار به پارك وى رسيدم و مى بايست به هتل استقلال كه حدود 100 متر در سمت چپ قرار داشت ،  پاى پياده مى رفتم . اما هول شده و به سمت مقابل رفته و از بنده خدائى كه در ميان مردم ايستاده بود سؤال كردم تا هتل آزادى چقدر راه هست و مى توانم پياده برسم ؟ جواب داد نه ، بايد با سوارى كرايه تا اوين بروى و آنجا به تو هتل آزادى رانشان خواهند داد. معلوم است كه اشتباه ازمن بوده و وقتى به مقصد رسيدم ديدم در آنجا نشانى از جشن نيست . با تلفن همراه جاپارباى  تماس و خبر گرفتم . حاليم شد بايد همه اين راه را برگردم تا هتل استقلال . همين كاررا هم كردم . ساعت 6 بعد ازظهر كه زمان شروع مراسم بود به محل رسيدم . برخى كارمندان سفارت قزاقستان از مهمانان استقبال كرده و خوش آمد مى گفتند . با آقاى متينى كه حدس زدم بايد سفير تام الاختيار باشد دست دادم و خودم را معرفى و اضافه كردم مترجم ديوان آثار آباى به زبان فارسى ام . جواب داد اسمم را قبلأ شنيده و از كارم خبر دارد . ضمن عرض تبريك به مناسبت اين مراسم وارد سالن برگزارى آن شدم . معلوم شد از اولين گروه مهمانانم كه وارد شده اند . در آنجا سركنسول فعلى قزاقستان در استان گلستان ( جالعاس عبدالله يف ) ، كنسول وى بنام عزيز ، سركنسول قبلى ( به كجان ) را ديده تعارفات معموله را به جا آورديم . در گوشه اى از آن تالار بزرگ روى يك صندلى نشستم . نگاهى به جمعيت انداختم . آشنايى به چشمم نخورد . يك فنجان چاى از كاركنان هتل با قند و شيرينى گرفته و مشغول صرف آن شدم . نوبت به ميوه كه رسيد كنسول اوّل ( عزيز ) به سراغم آمد و از چگونگى حضورم پرسيد . گفتم كه اتفاقأ حضور يافته ام . گفت قصد دارند فردا صبح تعداد معتنابهى از كتاب برگزيده آثار آباى به ترجمه بنده را به گرگان ببرند و چون زياد است از من خواستند  برخى را در برگشت به گرگان با خود ببرم . جواب دادم اولأ فردا در تهران كار دارم و ثانيأ با ماشين كرايه آمده و مى روم نمى توانم كتابهاى مورد نظر را تحويل بگيرم . او رفت و مهندس مشرق قزاق كه تا حالا او را نديده بودم پيشم آمد وپس از حال و احوال پرسي ، توضيح داد در تهران كار ميكند وپرسيد كه آيا نمیتوان از جمهوری قزاقستان تابعيت مضاعف گرفت . در پاسخ گفتم كه اين رسم نه در ايران و نه در قزاقستان وجود ندارد وليكن اگر سفارت كسي را به عنوان قزاق بشناسد به او ويزای رايگان و طولاني مدّت  ، جهت ديدار از آن كشور و سير و سياحت ، می دهد ؛ مشروط به اينكه هدف متقاضی قزاق امور تجاری و امثال آن نباشد . در اين بين سركنسول قزاقستان در استان گلستان به ما پيوست و من موضوع را به وي منتقل كردم .جوابش عيناً همان نظر من بود . مهندس مشرق توضيح داد كه موقع ورود به شيخ نشين های خليج فارس با ارائه پاسپورت ايرانی دچار زحمت و مورد انواع اهانت  واقع می شود . يعنی نامبرده می خواست حين حفظ  تابعيت ايرانی  با استفاده از پاسپورت قزاقستانی از شر مزاحمت دشمنان ايران راحت گردد .بهر حال چاره ای نيست . هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد . حق شهروندي ايراني مستلزم تحمّل آزار و اذيّت همسايگان ناباب هم هست . سپس جاپارباي هم از راه رسيد . سلام وعليكي رد و بدل مشغول صحبت از هر دري شديم . جمعيت حاضرين بيشتر شده بود . نگاهي كه به دور و بر خود كردم ، متوجه حضور خانم مهندس صغرا قره توقه شدم . شوهرش ، كوپكنين زادسر ، به علت گرفتاری شغلی نتوانسته بود به جشن بيايد .خانم در تهران مأموريت كارآموزی تكميلی داشته دخترشان هم مشغول ادامه تحصيل بود . پس فرصت را براي زيارت شاه عبدالعظيم و ديدار يار مغتنم ديده بود . با خانم عايشه ايستگلدي كه به همراه دو دختر و خواهر و شوهر وي به مراسم آمده بود نيز احوالپرسي كردم . هر موقع به تهران می آيم ، منزل جاپارباي اطراق می كنم و زحمت شام  و صبحانه به گردن عايشه خانم می افتد . گمانم ، حدود ساعت 8 شب بود كه مهمانان به صرف شام دعوت شدند كه سلف سرويس بود . چندين رقم پلو و چلو خورش ايراني  با انواع مخلفات روي ميز بود .پس از صرف شام موصوف  ، وقتي به دستشويي می رفتم ، در سرسرا متوجه  چندين كتاب  از آثار  نورسلطان نظربايف ، رييس چمهور قزاقستان شدم كه بر روي ميزي چيده شده بود . همانجا چشمم به كتاب برگزيده آثار شاعر و فيلسوف نامدار قزاق ، آباي قونانباي اوغلو ، به ترجمه صاحب اين قلم افتاد . مراتب را به آشنايان حاضر در مراسم اطلاع داده و پيشنهاد دادم هر قدر می خواهند از آن بردارند كه برداشتند . سايرين هم دست خالی نرفتند . گرچه در چاپ كتاب ياد شده اغلاط زيادي اتفاق افتاده واز قرار معلوم اغلب اشعار مورد ترجمه ام دستخوش سانسور گرديده است ؛ از پيشگفتار رييس جمهور ، سفير تام الاختيار قزاقستان در ايران و همچنين دكتر علي اصغر اشعری ، مشاور رييس جمهور اسلامي ايران و رييس كتابخانه ملي ايران بر آن احساس افتخار و خشنودي مي نمايم . انشاء الله بعداً نسخه كامل اثر چاپ و منتشر خواهد شد . ايضاً فرهنگ دوزبانه قزاقي- فارسي و ترجمه فارسي  « ديوان حكمت » خواجه احمد يسوي هم از سوي انتشارات  Арыс  قزاقستان زير چاپ است كه موجب افتخار فراوان خواهد بود .   

     

طغيان قلم بر صاحب خود

 طغیان قلم بر صاحب خود

 

بیانیه خانه مطبوعات استان گلستان پیرامون شهادت خبرنگاران و اصحاب رسانه ها در حادثه سقوط هواپیما ، منتشره در شماره 34 – 30/9/84 هفته نامه « اقتصاد گلستان » ضمن تداعی جروبحث های راجع به شهید یا غیر شهید بودن قربانیان این سانحه دردناک ، چنان این قلم را به طغیان واداشت که عاقبت صاحبش لابد با کرام الکاتبین است . غوغای موجود هر چه پیشتر می رود کامها را بیشتر تلخ می سازد . کاش قبول می شد که در این میانه هیچ کس را از صلابه تقصیر یا قصور رهائی نیست . شاید اولی آن باشد که همچون مصیبت زدگان فیلم « شیرینی زندگی پس از مرگ » از خیر هر نوع شکوه و شکایتی بگذریم . در فیلم نامبرده که گویا عنوان درستترش « زندگی شیرین منبعد » بوده ، وکیلی که درصدد هدایت خشم بلا دیدگان به مراجع قضائی و امثال آن بود بالاخره متوجه می گردد که کل اگر طبیب بودی سرخود دوا کردی ! این که همگان را غیر از خود در معرض اتهام قرار دهیم دردمان را درمان نمی کند . هرکولس امریکائی اگر نقص فنی داشته ،چرا کسی به ندای این زبان بسته گوش هوش نمی سپرد که به کار حمل بار امانتی چنان سنگین نمی آید ؟ خبرنگاران و اصحاب رسانه مگر چه مقدار شیفته شهادت بودند که علیرغم وقوف از شرایط موجود سوار آن ابوطیاره شدند . شیدایان سینه چاک امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه چگونه به خود اجازه دادند که توصیه مولا به نظم امورشان را به طاق نسیان بگذارند ؟ در هنگامه قضای قدر الهی از صلوات بر محمد و آل محمد (ص ) چه حاصل !؟ در مملکت امام زمان چه مقامی متولی نظام آن است ؟ میگویند فی الواقع انسان عالم اکبر است و دنیا و ما فیها را عالم اصغر باید به شمار آورد . حال اگر اکبر از برداشتن بار امانتش طفره رود ، آیا نمی توان تصور کرد که پرنده زهوار در رفته مزبور هم از تحمل اضافه کاری سرباززند ؟ در کشوری که همه اشخاص حقیقی و حقوقی همه کاره و هیچ کاره اند و زبان همدیگر را نمی فهمند ، چه عجب اگر رئیس قوه مقننه اش می گوید دنبال اصطلاح مترادف شهید است . از خدا که پنهان نیست از ایشان هم چه پنهان که در پی یافتن « آنچه می یافت نمی شود » است . النهایه ، جانبازان عزیز عین الیقین دارندکه جوارح بی حسشان از صدمات وارده بر خود بی خبرند و گرنه به مرکز اعصاب علامت می دادند تا مبادرت به تدابیر مقتضی نمایند . مگر خدائی ناخواسته تمامی پیکر این جامعه فلج گردیده که دادشان از بیداد ها بلند نمی شود یا اولیای امور گوششان چنان کر است که ناله عالم و آدم را نمی شنوند یا بقدری کورند که دود های برخاسته از دل امت و ویرانه های جامعه را نمی بینند ؟ علی ای حال خدا نگارنده را از عواقب قلم طغیانگرش در امان نگهدارد . وسلام علی من اتبع الهدی .

 

ولايت قزاقی

ولايت قزاق

قزاقها به اولياء و انبيا اعتقاد خاصىّ دارند . استمداد از ارواح آباء و اجداد در اين قوم از رواج فراوان برخوردار بوده است . بنا به ضرب المثلى سارى ، تا مرده راضى نشود زنده خير نمى بيند . ( ولى ريزا بولماى تئرى ونگبايدى ) . شعار آداى هاى قزاق بِكِت است . عموماً گفته می شود : در مدينه محمّد ، در تركستان خواجه احمد ، در مانگستائو حر بِكِت يار و مددكار بندگان خدايند  ( مه دينه د ه موُحامبه ت ، توُركستاندا قوُجا احمه ت ، مانگستائودا ه ربكِت ) . همچنين معروف است كه در شبه جزيره مانگستائو سيصد و شصت ولى حضور دارند .

البته در تداوم شفاعت خاتم الانبياء ( ص ) نسبت به امّتش ، مسلمانان – به استناء فرقه وهابيون – شكى ندارند .  حال اگر اهل كتاب را هم داخل امّت محمّدى فرض كنيم ، گستره شفاعت آن رحمة للعالمين بسيار فراختر از حدود انتظارات معمولى خواهد بود . وانگهى اين باور هست كه دنيا قلمرو پهناور ولايت مى باشد ؛ بنحويكه بقاى آن منوط به وجود مبارك اين عباد خاصّ خداوند عالم محسوب مى شود . منجمله اين ياران ، پير تركستان ، خواجه احمد يسوى ، ذرّيه على ، كرّم الله وجهه ، است و ه ر بِكِت كه از خلفاى مع الواسطه او در شبه جزيره مانگستائو بشمار مى روند . بدينسان ، سلسله ولايت نبوى تا اعماق درندشت پهناور قزاقستان نيز كشيده شده است . اينكه اهل تشيع قائل به ولايت اعلاى حضرت مهدى اند منافاتى با اعتقاد به ولاى ساير اولياء ندارد . مضافاً به اينكه برخى محققين قزاق خضر (ع) را نبى خاص نياكان خود مى شمارند كه بنام «قدر» يا « خدر » از او مدد مى جويند . اهتمام به پذيرايى از مهمان به اين اعتبار انجام مى شود كه باور ميشود : از هر چهل تن يكى خدر است . ايضأ به باور اهل سنّت و جماعت مى توان به هر كدام از اصحاب رسول الله اقتداء كرد و البتّه اين كار مستلزم پشت كردن به ساير صحابه كرام ( رض ) تلقى نمى شود .

خصومت بين انبياء اگر تصورى غير قابل تصديق باشد ، تضاد بين اولياء نيز موضوعش منتفى است . اين ذوات پر ميمنت ماهيتى فرافرقه اى داشته بركتشان شامل حال عموم خلايق مى باشد . حكايتى درباره بكت آتا را مى توان از مصاديق بارز امر ما نحن فيه دانست . بارى يك تركمن اسب يك قزاق را – احتمالاٌ منباب تقاص – مى ربايد . مالك اسب مسروقه خبردار شده به دنبال دزد مى شتابد . در اين حيص و بيص هر دو طرف كه به ولايت بِكِت آتا معتقد بودند همزمان از او استمداد مى نمايند . به عبارت ديگر اولياء هم گاهى با قضاياى متناقض نما (پارادوكسيكال) مواجه مى شوند . در اين مقام ولى بايد به داد كداميك از مددجويانش برسد ؟ اينجاست كه درايت ولايت بكار مى آيد تا مسائل مبتلا به بغرنج به نحو احسن حل شود . آرى دنيا سرشار از تعارض منافع و تنازع بقاست كه چاره اى جز توسل به نهاد ولايت مرضى الطرفين اصحاب مرافعه نمى باشد . تقدير الهى چنان به نظر مى آيد كه از برآيند نيروهاى فعال قضاى او شكل مى گيرد . انّ الله لا يغيّر ما بقومِ حتّى يغيروا ما بأنفسهم . اين فرايند در كليه سطوح هستى جارى است ؛ منجمله عالم سياست كه هنر اعمال قدرت در امور كشور بشمار مى رود . در قصه حضرت موسى و خضر ، عليهما السلام ، هر كدام شأنى خاص دارند . يكى در صدد اجراى شريعت است و ديگرى مأمور اعمال ولايت . هر قوم را شريعتى است خاص خودش كه نبى آن عهده دار بيان آن تواند بود . حال آنكه اولياء مكلف به پاسدارى از اصول جهان شمول مى باشند . ايشان در بند ملاحظات شعوبى ، قبايلى و فرقه اي ... نبوده متصدى رتق و فتق امور امت بين المللند . اين امر خطير مستلزم دلدادگى خلايق دنيا به ارزشهاى فراگير اسلامى مى باشد كه دينی براي برقراري صلح و سلم بين ابناء آدم ، نه بنی اسرائيل وغيرهم است. حل و فصل مسائل يك كشور نيز منوط به اعتقاد و التزام به ولايت امر است كه به نوبه خود كار قلب امت مى باشد ولى برخى از اولوالألباب ظرفيت درك آن را ندارند . جمهورى اسلامى ايران اينك در عقبه اى قرار دارد كه عبور عافيتمند از آن مقتضى چنگ زدن به عروة الوثقاي الهى است وگرنه ولايت طاغوت بر گردن مردم خواهد افتاد . نكته اين است كه شهروندان اين واحد بديع سياسي جملگي آحاد عزيز يك امّت بشمار می آيند . آيا نبايد به سادگى همان قزاق صحرانورد به دامن اولياء چسبيد كه دعوت دين اسلام  هم به ايمانى صاف و ساده مردمى  ( امّی  ) مى باشد ؟ مبادا مشمول اين خطاب قرار گيريم كه اذا قيل لهم آمنوا كما آمن النّاس قالوا أنؤمن كما آمن السّفهاء ؟ الا انّهم السّفهاء ولكن لايشعرون . صدق الله العظيم .      

فرهنگ شتر بر پشت موتور

فرهنگ شتر بر پشت موتور

 

هفته ايكه از سوى سازمان ملل متحد هفته ايمنى راه ها عنوان گرفته است يكى از نشريات محلى به نقد از يكى از مسؤولين اعلام داشت كه تلفات جانى در چهار راه مرگ آق قلا به ركورد عجيب سيصد نفر رسيد .كاميوني در اين تقاطع با موتور سيكلتى تصادم و راكب اين مركوب زبان بسته درجا فوت مى نمايد . در گزارش بى تجزيه و تحليل مزبور اشاره اى به عامل مقصر اين سانحه مكرّر نشده است . كثرت يك پديده ممكن است به عادى تلقى كردن آن منجر شود . چنين عادتى هم مى تواند لزوم برخورد شايسته با  عوامل اينگونه موارد را منتفى سازد . به مناسبت هفته ايمنى راه ها كمى در اين باره فكر كنيم .

طبق عرف تركمنها در محل چنين وقايعى لوحى به ياد بود نصب مى شود تا هم يادآور فاجعه براى بستگان مرحوم باشد و هم آيينه عبرتى براى عابرين . از اينگونه يادگارها در كنار جاده هاى تركمن صحرا بسيارى را مى توان ديد و ضمن طلب آمرزش براى از دست رفتگان چنين حوادثى از كثرت آنها متأسف گرديد با اينهمه حق مطلب ادا نمى شود . قرار نيست كه همه ساله ( بنا به گزارش هفته نامه سلامت ، سال سوم / شماره 116 / شنبه هشتم ارديبهشت 1386 ) نزديك 400 هزار نوجوان و جوان زير 25 سال در تصادفات جاده ها جان خود را از دست بدهند و ميليونها نفر مجروح و ناتوان شوند . سهم ما هم از اين بلاى عالمگير 30 هزار كشته باشد و صدها هزار معلول روى دست خانواده ها ، سازمان تأمين اجتماعى و امثال موازى آنها بماند .

تا حالا هشدارهاى بسيارى در خصوص لزوم پيشگيرى از اين مصايب داده شده ، وظايف دولت ( مخصوصا ً وزارت راه و ترابرى ) نيز يادآورى گرديده و ليكن حتى استيضاح يا سؤال از مقامات مسؤول نيز ، بلحاظ معاذير مطروحه ، چنانكه بايد و شايد مؤثر نبوده است . جالب اينستكه خوشترين خبرايام نوروزى امسال تقليل آمار مصدومان و مردگان جاده اى نسبت به ميزان پارسال بود . صرفنظر از بسيج چشمگير پليس راه ، اطلاع رسانى و اظهار نظر كارشناسان و اهل قلم در مورد علل و اسباب اوضاع نامطلوب خيابانها و راه هاى كشور در اين توفيق بلااثر نبوده است .

بنابراين لازم است به شكرانه اين موفقيت بررسى هاى بيشترى بعمل آمده بدون مجامله عيب كار مطرح و براى رفع آن اهتمام جديترى صورت گيرد . به عبارت ديگر ، ضرورت دارد كه نظرات كارشناسان توسط كارگزاران رعايت شود . مثلا ً در مورد همين چهارراه مرگ ، چنانچه اهل فن تشخيص داده اند چاره كار احداث ميدان يا زدن پل هوائى يا تقاطع غير هم سطح مى باشد ، هرگونه تعللى در تأمين بودجه و اجرائى نمودن تصيمات متخذه ( مخصوصأ پس از سالها سابقه در مراجع ذيربط ) غير قابل اغماض است .

بى گمان امور اقتصادى ، اجتماعى ، فرهنگى و سياسى هر جامعه با يكديگر مرتبط و بر همديگر مؤثرند . با تحولات اقتصادى تغييرات اجتماعى هم پيش مى آيد و فرهنگ هم بايستى تكامل پذيرد . هنر سياستمداران همانا ايجاد توازن در ميان شؤون مختلف مى باشد . شاكله بد ريخت يك جامعه نتيجه اى جز آشفتگى آن نخواهد داشت . موتورسواران جوان ( بقول تركمنها ، جاهيل ) كه تا پريروز شاهد شتر سوارى اجداد خود بوده اند ، بدون آموزش و تربيت متناسب با مقتضيات مدرنيزه ممكن است خيال كنند مى شود موتورسيكلت را در كوچه ، خيابان و جاده هاى امروزى مثل شتر و امثال آن بدون كلاه ايمنى و رعايت مقررات راهنمائى و رانندگى در درندشت تركمن صحرا راند .

گاهى دو تركه و سه تركه هم سوار مى كنند و  مشاهده نفر چهارم هم جلوى راننده عكس العملى غير از تعجب ديگران را باعث نمى شود . الغرض در جامعه ما وسائل مدرن رواج دارد و ليكن فرهنگ خاص آن ترويج نيافته است . تلقى اكثريت مردم از قوانين رسمى نوعى تحميلات بى اساس بر آنها از سوى هيأت حاكم نا آشنا با فرهنگ عامه است . مأموران در برخوردهاى قانونى نيز مبرّا از شائبه هاى فردى ، قومى و طايفه اى نمى باشند .  

حداقل عيب اين است كه جريمه قانون شكنان يا توقيف وسائل نقليه فاقد آثار دراز مدت بوده و پس از چندى شاهد تكرار و تشديد تخلّفات  كذائى خواهيم بود. اقدامات سطحى ، مثل نصب سرعتگيرها كه اتفاقا ً مورد انتقاد و اعتراض مقامات ذيصلاح مى باشد ، نمى تواند مؤثر باشد .

ادامه فعاليت اتومبيلهاى سبك و سنگين از رده خارج در معابر شهرى و بيرون شهرى محيط خطربارى بوجود آورده كه رانندگان في الواقع از كارافتاده آنها بلاى جان و مال همگان بشمار مى روند . مضافا ً به اينكه كار طاقت فرساى چنان رانندگانى باعث استعمال موادمخدر و نيروزا مى باشد و عاقبت آن هم معلوم است . در اين بلبشوى شگفت انگيز، ترافيكى مرگبار در جاده و خيابانها ايجاد شده كه سرعت و قدرت وسائل نقليه تعيين كننده حق در جنگل آسفالت مى باشد .

بارى شتر ، اسب و الاغ مركوبين سنتى صحرا چنان رام واهلى بودند كه يك بچه نوجوان هم مى توانست آنها را براحتى هدايت كند . وليكن موتور ، سوارى ، مينى بوس و اتوبوسهاى زمانه كه مطابق استانداردهاى بين المللى ساخته شده اند در جاده ، خيابان و كوجه هاى غير استاندارد و فرسوده غيرقابل كنترل و پرصدمه مى باشند ؛ مخصوصا ً كه رانندگان آنها برخى از سر اجبار پشت فرمان آن نشسته اند و يا تصور مى كنند در پيست اتومبيلرانى يا مسابقات موتور سوارى مشغول رانندگى هستند .

متأسفانه بايد اقرار نمائيم كه فرهنگ ما مربوط به عصر شتر بوده وليكن با آن بر پشت موتورمى تازيم . وانگهى اين آسيب فرهنگى ، اقتصادى ، اجتماعى و سياسى مختص ترا كمه نيست . شاهد مثالها را از خود آورديم تا ديگر هموطنان آن را بريش نگيرند وگرنه از صدر تا ذيل آحاد جامعه ، در مرحله گذر از سنت به مدرنيته ، گرفتار اين بلاى خطير مى باشند .

با اينهمه بايد چاره اى انديشيد و اراده اى ملى جهت بسيج تمامى نهادهاى گوناگون ايجاد نمود . بازگشت به عصر شتر امكان ندارد . پس بايد مقتضيات عهد موتور را شناخت و رعايت كرد %                       حاجى محمد شادكام - گرگان

امامت امام را پاس بداريم

امامت امام را پاس بداريم

با عرض تسليت ، به مناسبت هجدهمين سالگرد رحلت حضرت امام خمينى ( ره )، رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران به خواهران و برادران دينى حاضر و غايب، به نمايندگى از سوى باعث و بانيان خير اين جمع، شايد بى جا نباشد خاطرنشان گردد كه به اعتقاد اهل سنت و جماعت، متجمله قزاقها، عزادارى شديد بخاطر وفات عزيزان چندان ضرورتى ندارد. جالب اينست كه قزاقها پس از برگزارى تشريفات نمازميت، تشييع جنازه، مجلس ترحيم، ختم قرآن و اداى صدقات مربوط به ايام سوم، هفتم، چهلم و احيانا ً صدم، مراسم سالگرد فوت شخصيت هاي برجسته علمى، فرهنگى، اجتماعى و سياسى را با مشاعره و مسابقات بزرگ ورزشى همچون كشتى و اسب دوانى توأم ساخته اند. حكمت اين آيينها، از قرار معلوم، آن بوده است كه بازماندگان بزرگان اين قوم به خود و سايرين عينا ً نشان دهند كه دستاوردهاى ايّام حيات وى به خوبى پاس داشته شده و راهش در راستاى خير و منفعت ايل و طايفه ادامه دارد. اين عبارات روحبخش را در وصيت امام خمينى ( ره ) نمى توان از ياد برد كه با آرامش فراوان رهسپار ديدار يار بودند و اطمينان داشتند كه پبروان خط پرمحنتش آماده هرگونه امتحانى جهت حفاظت از امامت گرانبهايش، جمهورى اسلامى ايران، مى باشند. ملت ايران، اعم از مسلمانان شيعه و سنى و همچنين اهل كتاب، در سايه رهبرى پيامبرگونه معظمٌ له پس از قرنها تفرقه و تحمل آثار شوم  آن، يعنى ضعف، استثمار، استبداد داخلى و استكبار خارجى، طعم شيرين استقلال و آزادى را در نظام پربركت جمهورى اسلامى چشيد. وقتى كه رژيم صدام معدوم دو ملت ايران و عراق را با پشتيبانى انواع امپرياليسم و ايادى آن به جان هم انداخت، اين وحدت مثال زدنى ايرانيان بود كه پوزه متجاوزين را بخاك ماليد و مستكبران را از نيل به اميال پليدشان نوميد ساخت. اينك جمهورى اسلامى ايران، پس از فرجام آبرومندانه جنگ تحميلى و طى مرحله بازسازى، در حال اجراى اصولى از قانون اساسى خود است كه به علل مختلف فرصت و امكان عمل به آنها وجود نداشت. در اينجا فرمايش پيامبرانه آن امام راحل در عنفوان پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى به ياد مى آيد كه مبادا خيال كنيم با سرنگونى رژيم طاغوتى همه مرادها حاصل خواهد شد. بلكه اگر اين نظام نو را به حال خود بگذارند، پس از بيست سال جامعه مورد نظر مسلمين شكل گرفته و كارهاى اصلى شروع خواهد شد. وقايع اتفاقيه در تاريخ كوتاه و پر ماجراى جمهورى اسلامى حاكى از بصيرت حيرت آور آن ابرمرد روزگار است. بيهوده نيست كه ديگر پويندگان نهضت اسلامى آرزو كرده اند چنين رهبرى نصيب ايشان شود. بارى در فرهنگ ايرانى، هميشه گفتمان فره ايزدى مطرح بوده است. جاذبه بى همانند امام خمينى ( ره ) از مصاديق بارز مقوله مذكور است. پس چرا بايد از علاقه قزاقها نيز به آن منادى وحدت اقوام و ملل مسلمان و حتى اهل كتاب كمترين تعجبى ابراز شود؟ فارق از هر خودستايى، خاطر نشان مى گردد كه قوم قزاق با ساير ايرانيان بهيچوچه بيگانه نيست؛ بلكه ريشه اين آشنائى را مى توان در اعماق تاريخ باستان سراغ گرفت. موّرخين پى برده اند كه قبچاقها از بقاياى سكاها در ميان قزاق ها بوده و خود به داى ها و يا داهه ها مى پيوندند كه حكومت اشكانى، يعنى مردمى ترين رژيم ما قبل اسلام ايران زمين، را برپا داشتند. سيستان سكزى سرزمين اجدادى سكاهاست كه در تاريخ اساطيرى ايران رستم دستان از بينشان ظهور كرد و نمونه اعلاى پهلوانى و آزادگى بشمار مى رود. همت و حميت او بود كه اين كشور را از تجاوز بيگانگان و تطاول شاهان خود سر در امان نگه داشت. اين را هم دانسته باشيم كه قزاق هاى مهاجر به ايران از طايفه آداى، همان اخلاف داى يا داهه ها هستند. به عبارت واضحتر، اهالى فارس و تركمن اين سامان كاملا ً حق داشتند كه قزاق هاى آداى را هر كدام به زبان خود، آشنا و بليش خطاب نمايند. بگذريم از اينكه برخى از بى خبران، شايد به تحريك بددلان، معناى اين عنوان صميمانه را درك نكرده يا درپى ايجاد سوء تفاهم رفتند. اينك ملاحظه مى گردد كه به يمن استقرار نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران آشنائى اقوام و مليتهاى ايرانى روزبروز بيشتر مى گردد.

در پايان، عزيزان را به استماع ترجمه  يكى از اشعار آباى، شاعر نامدار قزاق دعوت مى نمايد كه در وصف وحدت و امامت اثرى بسيار دل انگيز است.


        گر نورت هست در اندام

                          به اين سخن دل بسپار

        چنانچه نيست خود نورت

                          خواه زنده باش، خواه مردار

        نه بشناسى، نه بينى

                                  چون لك افتد در ديدار

        بى امامى در نماز

                                   كرد قزلباش اوّل بار

        چه حاصل از بانگ عام

                             بى رهبرى از اخيار ؟              

        گر ملك باشد بسامان

                                درياچه است در گلزار

        برگهاى آن موج زده

                                 در با د رقصد خوش اطوار

        از همه سو، پرخروش

                               سيل بيايد چون بسيار

        احشام آن از غيره

                                     ممتاز آرند بچه بار

        امّا ملك بى سامان

                                     مرداب باشد شوره زار

        مرغ خوشخوان يا نِتاج

                               زان بنوشند آب بهار

        حيوان از آن چون نوشد

                              اسهال گيرد حالش زار

        در آن مرداب كى چرد؟

                             آب، نه، بود نمك زار

        يك رابدان نخبه اش

                                   اتباعش را صفر شمار

        يك همانا، دون صفر،

                                بشخصه است برقرار

        يك چنانچه خود رود

                                  آيند صفرها به چه كار!؟

        بهم مزن سامانت

                                     آسايش كن اختيار

        با حق كرده ستيزه

                                    از خود دمار در ميار!

31/3/1386