يكشنبه شب ، 20/12/2007/ 16 جه لتوقستان روز استقلال قزاقستان مجلس جشنى در هتل استقلال تهران بر پا شده بنده هم دعوت بودم . قضيه را جاپارباى تلفنى به من خبر داده بود . از سوى ديگر همان روز در دادگاه تجديد نظر مازندران محاكمه اى بين شركت ران و رضائى نامى برقراربوده و مى بايست در آن به نمايندگى از شركت نامبرده حضور مى يافتم . فرصت را غنيمت شمرده پس از پايان جلسه ( حدود 11 صبح ) همكارم را به خدا سپرده و با سوارى عازم تهران شدم . هوا خوب و مركوب سريع بود . در نتيجه حوالى 4 بعد از ظهر به مقصد رسيدم . از ترمينال با اتوبوس هاى BRT  به چهار راه ولى عصر ، از آنجا به ميدان ولى عصر ، سپس با اتوبوسهاى خط شهيد افشار به پارك وى رسيدم و مى بايست به هتل استقلال كه حدود 100 متر در سمت چپ قرار داشت ،  پاى پياده مى رفتم . اما هول شده و به سمت مقابل رفته و از بنده خدائى كه در ميان مردم ايستاده بود سؤال كردم تا هتل آزادى چقدر راه هست و مى توانم پياده برسم ؟ جواب داد نه ، بايد با سوارى كرايه تا اوين بروى و آنجا به تو هتل آزادى رانشان خواهند داد. معلوم است كه اشتباه ازمن بوده و وقتى به مقصد رسيدم ديدم در آنجا نشانى از جشن نيست . با تلفن همراه جاپارباى  تماس و خبر گرفتم . حاليم شد بايد همه اين راه را برگردم تا هتل استقلال . همين كاررا هم كردم . ساعت 6 بعد ازظهر كه زمان شروع مراسم بود به محل رسيدم . برخى كارمندان سفارت قزاقستان از مهمانان استقبال كرده و خوش آمد مى گفتند . با آقاى متينى كه حدس زدم بايد سفير تام الاختيار باشد دست دادم و خودم را معرفى و اضافه كردم مترجم ديوان آثار آباى به زبان فارسى ام . جواب داد اسمم را قبلأ شنيده و از كارم خبر دارد . ضمن عرض تبريك به مناسبت اين مراسم وارد سالن برگزارى آن شدم . معلوم شد از اولين گروه مهمانانم كه وارد شده اند . در آنجا سركنسول فعلى قزاقستان در استان گلستان ( جالعاس عبدالله يف ) ، كنسول وى بنام عزيز ، سركنسول قبلى ( به كجان ) را ديده تعارفات معموله را به جا آورديم . در گوشه اى از آن تالار بزرگ روى يك صندلى نشستم . نگاهى به جمعيت انداختم . آشنايى به چشمم نخورد . يك فنجان چاى از كاركنان هتل با قند و شيرينى گرفته و مشغول صرف آن شدم . نوبت به ميوه كه رسيد كنسول اوّل ( عزيز ) به سراغم آمد و از چگونگى حضورم پرسيد . گفتم كه اتفاقأ حضور يافته ام . گفت قصد دارند فردا صبح تعداد معتنابهى از كتاب برگزيده آثار آباى به ترجمه بنده را به گرگان ببرند و چون زياد است از من خواستند  برخى را در برگشت به گرگان با خود ببرم . جواب دادم اولأ فردا در تهران كار دارم و ثانيأ با ماشين كرايه آمده و مى روم نمى توانم كتابهاى مورد نظر را تحويل بگيرم . او رفت و مهندس مشرق قزاق كه تا حالا او را نديده بودم پيشم آمد وپس از حال و احوال پرسي ، توضيح داد در تهران كار ميكند وپرسيد كه آيا نمیتوان از جمهوری قزاقستان تابعيت مضاعف گرفت . در پاسخ گفتم كه اين رسم نه در ايران و نه در قزاقستان وجود ندارد وليكن اگر سفارت كسي را به عنوان قزاق بشناسد به او ويزای رايگان و طولاني مدّت  ، جهت ديدار از آن كشور و سير و سياحت ، می دهد ؛ مشروط به اينكه هدف متقاضی قزاق امور تجاری و امثال آن نباشد . در اين بين سركنسول قزاقستان در استان گلستان به ما پيوست و من موضوع را به وي منتقل كردم .جوابش عيناً همان نظر من بود . مهندس مشرق توضيح داد كه موقع ورود به شيخ نشين های خليج فارس با ارائه پاسپورت ايرانی دچار زحمت و مورد انواع اهانت  واقع می شود . يعنی نامبرده می خواست حين حفظ  تابعيت ايرانی  با استفاده از پاسپورت قزاقستانی از شر مزاحمت دشمنان ايران راحت گردد .بهر حال چاره ای نيست . هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد . حق شهروندي ايراني مستلزم تحمّل آزار و اذيّت همسايگان ناباب هم هست . سپس جاپارباي هم از راه رسيد . سلام وعليكي رد و بدل مشغول صحبت از هر دري شديم . جمعيت حاضرين بيشتر شده بود . نگاهي كه به دور و بر خود كردم ، متوجه حضور خانم مهندس صغرا قره توقه شدم . شوهرش ، كوپكنين زادسر ، به علت گرفتاری شغلی نتوانسته بود به جشن بيايد .خانم در تهران مأموريت كارآموزی تكميلی داشته دخترشان هم مشغول ادامه تحصيل بود . پس فرصت را براي زيارت شاه عبدالعظيم و ديدار يار مغتنم ديده بود . با خانم عايشه ايستگلدي كه به همراه دو دختر و خواهر و شوهر وي به مراسم آمده بود نيز احوالپرسي كردم . هر موقع به تهران می آيم ، منزل جاپارباي اطراق می كنم و زحمت شام  و صبحانه به گردن عايشه خانم می افتد . گمانم ، حدود ساعت 8 شب بود كه مهمانان به صرف شام دعوت شدند كه سلف سرويس بود . چندين رقم پلو و چلو خورش ايراني  با انواع مخلفات روي ميز بود .پس از صرف شام موصوف  ، وقتي به دستشويي می رفتم ، در سرسرا متوجه  چندين كتاب  از آثار  نورسلطان نظربايف ، رييس چمهور قزاقستان شدم كه بر روي ميزي چيده شده بود . همانجا چشمم به كتاب برگزيده آثار شاعر و فيلسوف نامدار قزاق ، آباي قونانباي اوغلو ، به ترجمه صاحب اين قلم افتاد . مراتب را به آشنايان حاضر در مراسم اطلاع داده و پيشنهاد دادم هر قدر می خواهند از آن بردارند كه برداشتند . سايرين هم دست خالی نرفتند . گرچه در چاپ كتاب ياد شده اغلاط زيادي اتفاق افتاده واز قرار معلوم اغلب اشعار مورد ترجمه ام دستخوش سانسور گرديده است ؛ از پيشگفتار رييس جمهور ، سفير تام الاختيار قزاقستان در ايران و همچنين دكتر علي اصغر اشعری ، مشاور رييس جمهور اسلامي ايران و رييس كتابخانه ملي ايران بر آن احساس افتخار و خشنودي مي نمايم . انشاء الله بعداً نسخه كامل اثر چاپ و منتشر خواهد شد . ايضاً فرهنگ دوزبانه قزاقي- فارسي و ترجمه فارسي  « ديوان حكمت » خواجه احمد يسوي هم از سوي انتشارات  Арыс  قزاقستان زير چاپ است كه موجب افتخار فراوان خواهد بود .