حکمت ( 6 )

 

بارالها ، بحمدت ، من بگویم از حکمت ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم ،

از گناهم با تو به من بیایم پر خشیت ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چل و یک سالگی نیت کردم ره جویم ،

هر سرّ بینم از احرار روی آنرا برپوشم ،

رد پبر مغان را بگرفته و من بوسم ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چل و دو سالگی طالب شدم ره پیما ،

نیت کردم با اخلاص بحق دادم دل تنها ،

عرش و کرسی هم قلم طی بکردم خود لوح را ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و سه سالگی حق را جسته نالیدم ،

سرشک خود زدیده همچو ژاله باریدم ،

سرگذاشته بیابان باری واله گردیم ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در بازار محبت ، خود در سن چهل و چار ،

در آن گلزار ببودم گرفتار و بسی زار ،

منصور صفت بهر عشق من برفتم سردار ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و پنج سالگی از تو حاجت می خواهم ،

توبه کردم ، می دانم خطا بوده هر کارم ،

ببزرگی شناختم رحمتت را اللّهم ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و شش سالگی ذوق و شوقم کرد طغیان ،

از قطره رحمتت فرار بکرد خود شیطان ،

باب خود را بگشود رفق و الهام از رحمان ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و هفت سالگی از هفت طرف الهام گشت ،

ساقی شده خواجه ام جام شرابش در دست ،

شیطان آمد در میان هوای نفس بلعیده است ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در چهل و نه سالگی از جان بگشتم بیزار ،

درد گناه کسل کرد پس من بگشتم بیمار ،

بدین سبب هم ترسان از حق بگشتم بیدار ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

در پنجاهم بگفتم مردی هستم ضعیف کار ،

خون جگر نفشرده چشمم نشد سرشک بار ،

می دویدم پی نفس همچون سگی خوار و زار ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .

ای عبدالله ( خواجه احمد ) ، از نامردی مردن به ،

مر چهره سرخت را در زیر خاک کردن به ،

یا که تو را همچون خاک زیر زمین مدفن به ،

ای خواجه ام بزرگ ذات پناه به تو آوردم .