اسکندر شاخ به سر
دارا کرده خاک به سر
تخت جمشید سوزانده
عنان از تور گردانده
به هندویان حمله برد
چو از ایشان ضربه خورد
مقهور برگشت به یونان
مرقوم پس گشت از دونان
لیک ایادیش در ایران
کشور کردند بس ویران
تا از سکا رستمان
برانداختند رسمشان
مردم ساختند پر عزت
هیهات منهم شد ذلت
با سیطره در ستیز
نگرفته جان را بچیز
میهن زایید چون رستم
از زور بگفت نک رستم
قزاق باشد زین تبار
تن ندهد هیچ به عار
شهنامه را بی رستم
غمنامه خوان پر استم
تیر گزش دو شاخه
بکرده کور شهزاده
هوس کرده تخت شاه
بکرده دین پس پناه
رستم نداد دست ببند
پس ز جانش دل بکند
بهر نامش جان بداد
از شغاد نام بباد
برپاست ز او آزادی
که داد به روح آبادی
کورش شه خودستا
سکا کردش سر جدا
قریش گویا کورش بود
شرش بر حق شورش بود
مکه می بود قریه اش
بیداد می کرد فربه اش
محمد شد زان احمد
خیرش از شر برآمد
از مکه کرد چون هجرت
مدینه ساخت با امت
از اقوام و از شعوب
الفت نهاد در قلوب
ممنوع داشته شیعه را
مصون داشته جمعه را
کورش، قریش، اسکندر
مردگانند گور اندر
شاخشان را رب شکست
آن مالک هرچه هست
چنین رحمت از رحمان
روا بودست بر کوشان