اسکندر شاخ به سر

اسکندر شاخ به سر

دارا کرده خاک به سر

تخت جمشید سوزانده

عنان از تور گردانده

به هندویان حمله برد

چو از ایشان ضربه خورد

مقهور برگشت به یونان

مرقوم پس گشت از دونان

لیک ایادیش در ایران

کشور کردند بس ویران

تا از سکا رستمان

برانداختند رسمشان

مردم ساختند پر عزت

هیهات منهم شد ذلت

با سیطره در ستیز

نگرفته جان را بچیز

 

میهن زایید چون رستم

از زور بگفت نک رستم

 قزاق باشد زین تبار

تن ندهد هیچ به عار

شهنامه را بی رستم

غمنامه خوان پر استم

تیر گزش دو شاخه

بکرده کور شهزاده

هوس کرده  تخت شاه

بکرده دین پس پناه

رستم نداد دست ببند

پس ز جانش دل بکند

بهر نامش جان بداد

از شغاد نام بباد

برپاست ز او آزادی

که داد به روح آبادی

 

کورش شه خودستا

سکا کردش سر جدا

قریش گویا کورش بود

شرش بر حق شورش بود

مکه می بود  قریه اش

بیداد می کرد فربه اش

محمد شد زان احمد

خیرش از شر برآمد

از مکه کرد چون هجرت

مدینه ساخت با امت

از اقوام و از شعوب

الفت نهاد در قلوب

ممنوع داشته شیعه را

مصون داشته جمعه را 

 

کورش، قریش، اسکندر

مردگانند گور اندر 

شاخشان را رب شکست

آن مالک هرچه هست

چنین رحمت از رحمان

روا بودست بر کوشان 

بارقه حقیقت

بارقه حقیقت

"بارقه حقیقت تضاد افکاردان چخار" . این مصرع را می توان به گفتمان بین الملل اسلامی نسبت داد؛ زیرا ترکیبی از کلمات عربی، فارسی و ترکی است. فی الواقع این نوشته در کتابچه ای چاپ قازان درج شده که حدود یک قرن پیش منتشر گردیده است. علی ای حال حاکی از حکمتی است که هنوز اغلب علمای دینی و غیره بر سر آن با یکدیگر مناقشه دارند. لب مطلب این است که فقط از راه برخورد اندیشه های متضاد امکان مشاهده پرتو راستی وجود دارد. به عبارت اخری افراد خودرای همچنان در جهل مرکب خواهند ماند.براستی خداوند علیم و حکیم مگر اینهمه اولوالالباب را به عبث آفریده است. سبحان الله عما یصفون !

 

مرثیه آبای در مرگ فرزندش اکیمبای

مرثیه آبای در مرگ فرزندش اکیمبای

 

ورد لبش تهلیل گشت

تا از دنیا دیده بست

پرسید : "آیا پنجشنبه است ؟"

شب جمعه درگذشت

نالید زمین، شد غوغا

جمله قوم جمع بگشت.

هوا نه سرد ، بلکه گرم

رحمت رب نازل گشت.

بلطف حق بدین امر

باور دل کامل گشت.

با این همه اطمینان

نفسم بداد صبر ز دست

 

اجداد او ، اینک

شیوخ جزء میانه*

جدات او ، آنک

آب پاک رودخانه.

آلیاژ دو گوهر

او شمشی بود شاهانه.

تا مرگ از یاد نبرم

خصال آن یگانه.

 

تیزچنگ مرغی شکاری

جوجه اش را مرگ ربود.

آن چنار گشن را

نونهالی سوخت بس زود.

نگذاشت ردی پابرجا

ای دریغا ابتر بود.

خویشان ماندند پر حسرت

اجل ناگه چون ربود.

 

نسپرده عمر شد درو

درد مرگش الیم است.

این اجل داس بدست

هیبت او عظیم است.

مرگی که برد بی نشان

یک سنگدل حلیم است.

هرچند خواهم نگریم

مصیبتش ثقیل است.

 

زبان آور ، بلیغ بود

خردمند تیز هوشم.

چونکه رفتی بسی زود

رو با سرشک پس پوشم.

 

------------------------

 

* قزاقها به سه جزء منشعبند كه آبای و طایفه اش از جزء میانه است. 

کفر و کبر

کفر و کبر

کفر شیطان بدیهیست

کره هم کار کریهیست

حیله گری پر ز فن

بار آورده بس فتن

سجده نکرد انسان را

پیشه بکرد طغیان را

او سرکشست چون آتش

انسان وضیع چون خاکش

حقش بگفت پس رو دور

رجیم آورد رو بزور

این را لیکن ندانست

کادم نام ها بدانست

نام ها عجب نامیند

داناهاشان سامیند

با اینگونه استعداد

شایان بشد بر امداد

اما ابلیس کینه توخت

تقیه کنان گشته دوست

با اذن رب کرد خدعت

از هر جانب با سرعت

شرط اثر این بودست

فرد از ایمان شوید دست

برخوردار از ممکنات

باید  دهد پس زکات

ملائک و شیطان ها

باید برند  فرمان را

تسهیل کنند بر آدم

بل سود برد از عالم

کبر شیطان با جهلش

می اندازد در اصلش

سلطان جوید گر سلطه

 به شیطان است پس برده

هرگز منمای باورش

حاشا مشمار یاورش

طمع مکن خیرش را

ز ته بکن شرش را 

الهکم التکاثر

واله کردست تکاثر

تا خانه شد مقابر

کشد ما را سرطان

گرچه کنیم تظاهر

با تقیه ی این مرض

به جحیمیم مسافر

مثل ماران بر گنجی

مخفی داشته جواهر

لیکن دارد حکایت

از دردمان ظواهر

قبل از موت در ذلت

حسین آریم بخاطر

اصل حرم کعبه است

حرم را که کعبه است

حفظش ابابیل کرده است

فیل له بشد با اصحاب

صحرا پر از کشته گشت

 

ابو طالب این وسط

شتر بخواست او فقط

ابرهه گفت کعبه چه ؟

گفت رب کند هر نمط

 

در مرقدش زینب هم

گذاشته خوش چشم برهم

پس نخواهد زحمت را

چون نباشد هیچ مرهم

قرآن پر از قصه هاست

قرآن پر از قصه هاست

 

قرآن پر از قصه هاست

شرح جهد نخبه هاست

داستان بود چون تاریخ

قصه بهین نسخه هاست

جهد ها کردند انبیاء

زیشان بسی رد بجاست

تاریخش را ویل دورانت

دستان دیدن دید رواست

پی ببردن به قصص

یک فریضه از خداست

فرض نباشد چون حجاب

 

فرض نباشد چون حجاب

جبرش باشد چون صواب؟

و گر کردند اختیار

چرا باید داد عذاب؟

خواندش عمر امتیاز

مؤمنات را من كتاب

روسری با توسری

شيطنت است پرشتاب

سبقت بردن از امام

جهالتی است ناصواب

ز آش داغتر کاسه دان

یا ایهاالذو لباب !

قرآن که به کتابی است

قرآن که به کتابی است

 

قرآن که به کتابی است

از آن ما را خطابی است

برخی شوند زو گمراه

بعضی نهند پا در راه

در آن باشد قصه ها

برخی برند حصه ها

باری کار مردمان

باشد وفق شکلشان

طلب علم فریضه است

طلب علم فریضه است

 

طلب علم فریضه است

بر مرد و برضعیفه است

دختر ماند پسر نیز

نومید از نتیجه است

چونکه پی لقمه ای

مثل سگی دویده است

حرص نان را چون داند

آنکه شکر جویده است؟

با این همه کور سواد

ملکی بکام رسیده است؟

 

قايتىس بولدى تاعان دا

قايتىس بولدى تاعان دا

 قایتىس بولدى تاعان دا

كه زه ك جه ته ر ماعان دا

ولشه و^لى بولعان تاعدىردىك^

بولعاندىعى جامان با؟

 

وزعانداردى دو'نیه ده ن

كه تتى ده مه ك^ كه لمه سته ن

ءومىر بويى جأساسا ول

يگی جاقسی په نده ده ک^

 

سابىر قىلساق ناو^به تكه

شو'كىر ده سه ك به رگه نگه

ءساتتى بولار اقىره ت

تورگه شىعىپ جاننه تته

 

جاقسی ده سه قىرىق جان

قارسى شىقپاس جاراتقان

قایدان جو'رسه الدىك^عى

ارتقى دا جو'ره ر جارالعان

محمود و صدام

محمود و صدام

آوازه خوان ، نه آواز

رایج بودست ز آغاز

گه بنگرند کی گفته

نه اینکه او چی گفته

آوازه شد گر کذبش

ضایع شود پس صدقش

یکی اسمش محمودست

صدام فعلش موعودست

صدام بر ملک صدمه زد

محمود بر دین ضربه زد

زان یک ملت متحد

ازین شده ضد در ضد

رطب خورده منع رطب کی کند؟

رطب خورده منع رطب کی کند ؟

 

رطب خورده منع رطب کی کند؟

لول عرق مگر منع می کند؟

مام می را هر زمان

نام ها باشد بر زبان

عیب می را بی حسنش

گوید هر کس با وسعش

گوییم بشر پشار است

چون دل ما را بسپاراست

مخالف را هر که هست

باید دهیم ما شکست

چو سازیمش وابسته

کامران باشیم البته

ما را حامی مهدی هست

لابد گیریم هر چی هست

عثمان آقای رفته

عثمان آقای رفته

عثمان آقای رفته

نان کس را نخورده

نگفت به هیچ نیازمند

حیف که مالم نمانده

زورش غالب ، فکرش باز

کل را برجا نشانده.

نرم بر یار و تند بر خصم

حریف مغلوب گردانده.

جهاد کرده پی حق،

داد از ظالم ستانده.

ستیزه جو هر که بود،

به خاک ذل نشانده.

عزیز بود و ثروتمند،

همه را خیر رسانده.

بخشش می کرد بی دریغ،

محتاج را بود پناه ده.

اجل گرفت همو را،

صبوری است شاینده.

نسب نامه

نسب نامه

"نسب نامه" شجره نامه سه خاندان از سادات ( خواجه ها ) است که در ناحیه قزاقستان جنوبی زندگی می کنند و به سه شاخه "آق قورغانی" ، "قوراسان" و "دیوانا" منشعب می شوند. آنان خود را از احفاد حضرت علی بشمار می آورند.

این دست نبشته با الفبای عربی و خط نسخ ، بدرازای تقریبا 4/5 متر و پهنای حدودا 25 سانتیمتر ، بر روی مقوا نوشته شده است. باید حوالی اواسط دو قرن گذشته نسخه برداری شده باشد. دورتادور حاشیه " نسب نامه " مهر زده شده است. این امر در آن هنگام سند منحصر بفرد اثبات انتساب سادات به محمد پیامبر و حضرت علی بود.

بدلالت مدارک موجود در "نسب نامه" ، سرکردگان لشکرکشی اعراب به سرزمین های آسیای مرکزی ، ترکستان شرقی و قزاقستان جنوبی عبدالرحیم ، عبدالجلیل و اسحاق باب از اعقاب محمد حنفیه ، فرزند حضرت علی بودند.

این دست نبشته همچنین بسیاری از وقایع تاریخی آسیای مرکزی ، قزاقستان جنوبی و ترکستان شرقی را تا حمله مغول-تاتار ها ( قرون 9-12 میلادی ) شرح می دهد. اسامی بسیاری از امکنه تاریخی در آن ذکر می شود.مضافا به اینکه نام فرمانروایان این اماکن نیز در آن آمده است. منجمله عبدالرحیم بنیانگذار خاندان قره خانی که با یورش به ترکستان شرقی، دین اسلام را در آنجا رواج داد. سپس وی به بغراخان - قارامان ملقب و در تاریخ به این نام شهرت یافته است.

این دست نبشته به زبان اوغوز - قبچاق قدیمی نگاشته شده است.

به نقل از تقویم 1993 قازاق

 

مشورت پزشکی

مشورت پزشکی

کمتر کسی است که از مضرات سیگار بر تندرستی ناآگاه باشد. بویژه ضرر آن بر زنان سیگاری ، منجمله نسوان حامله ، بسیار زیاد است. زیرا سم سیگار بواسطه ارگانیسم مادر جنین را نیز مسموم می سازد. این سم در خون نفوذ کرده سپس به زهدان هم هجوم می آورد. فلذا سقط جنین یا زایمان زودرس نیز پیش می آید. کودک زن سیگاری ضعیف و مریض احوال از آب در می آید.نه تنها در رشد جسمانی بلکه بلوغ عقلانی وی نیز نقصان واقع می شود.

چنانچه زن در حال شیر دادن به کودک سیگار بکشد، سم آن از راه شیر وارد می شود. شیر چنین زنی بد طعم شدهبوی نامطبوعی پیدا می کند.اگر طفل دود سیگار را استنشاق کند ، این هم زیانبار است.نیکوتین و سایر مواد موجود در سیگار کلیه اعضای بچه را مسموم به هوش و حواس وی ضرر می زند.بنابراین خوب است این مطلب را پدر بچا نیز بداند.

از تقویم 1993 قازاق  

در عالم عجایب

در عالم عجایب

در چین نوشابه ای که از گرده مورچه تهیه می شود مورد پسند مردم واقع گردیده وبه مقدار فراوان به بازار عرضه شده است. از قرار معلوم ، اندازه آلبومین این گرده از آلبومین سویا کمتر نبوده و کالری آن چهار برابر بیشتر از کالری گوشت گاو می باشد. معلوم شده است که علاوه بر سایر مواد مفید 19 نوع اسید آمینه در آن وجود دارد. این ابتکار چینی ها مورد تاءیيد دستیولوگ های سایر کشور ها است. همچین ثابت گردیده که این نوشابه در خود چین از سه هزار سال پیش مورد علاقه اغنیاء بوده است.

به نقل از تقویم 1993 قازاق 

خلاق می باش چون خالق

خلاق می باش چون خالق

 

خلاق بباش چون خالق

خلیفه باش بس صادق

چو دین نزدش اسلام است

هم امروز و هم سابق

اسلام یعنی صلح و سلم

پس به آشتی باش شائق

ضد غیر و خودخواهی

مسلمان راست نالایق

قاتل مباش جان ها را

نان را بباش بل قاتق

امت که ساخت محمد

ملل را کرد خوش لاحق

اکراهی نیست اندر دین

عروه دانش بس واثق 

ان الانسان ليطغا

ان الانسان ليطغا

 

ان الانسان ليطغا

ان رآه استغنا

اولوالامر را یاد باید

در کارشان این معنا

نمی باشند مستغنی

از انجام استقصا

کمرشکن می باشد

وزر سخت استعلا

آنکه لافد ز علمش

ناله کند در عقبا

وانکه نداد گوش بنقد   

خلق را سازد بس غضبا

حسین ماند، خدا هم

حسین ماند، خدا هم

 

اهل کوفه ما هستیم

که از حسین گسستیم

کوفه بوده آن قریه

اهالیش چون برده 

تنها حر بود آزاده

تن به ذلت ناداده

بقیه تحت سیطره

سرافکنده یکسره

به دل داشتند این گمان

بی فر کورست بختشان

به سبب چنین نفس

بمانده اند اندر حبس

از آزادی کن فرار

تا جور ماند برقرار

حسین ماند ، خدا هم

حق ننماید فراهم ؛

مگر کند قوم قیام

اسلام گوید والسلام!

 

مرثیه آبای برای ماغیش ، بیوه عبدالرحمان

مرثیه آبای برای ماغیش ، بیوه عبدالرحمان

 

من قربانت ، ای خدا ،

ز خردی غم بر سر من باراندی

در سن پنج سالگی ،

بهر مادر نالاندی.

بنده سکوت نتواند،

در نار غم سوزاندی.

سالها ندیدم یار را،

در حسرتم بنشاندی.

در این شور جوانی

یار بذلت بستاندی.

از گوهری چون ابیش

جدام کرده سوزاندی.

گلبن بودم سرخ و سبز،

بی ابیشم خاکستری گرداندی.

کمش خدمت می کردم،

لیکن نزدش نرساندی.

 

در بیست و یک سالگی

جدا ماندم ز یارم.

روز روشن ندیدم

تا از مادر بزادم.

دلم سوزد آنچنان

کز دست  رفته قرارم.

روز خوشم نماندست

از ندبه ها چو زارم.

زار ماندم از دیدارش،

لطف خدا ، آن یارم.

مخلوقی بود مستثنی،

بلندآواز دلدارم.

ناکام کرده خدایم،

بعدش ساخته نالانم.

بر دل نهاد خداوند

یک زخم بس ناکارم.

مانده از تو بی دیدار،

کی رفع شود حرمانم؟

نورم گرفت چون خدا

از ناله چیست درمانم؟

 

بر سر آورد خدایم،

مصیبتی بی دوا.

گرفتی ، خدا ، عزیزم،

نشاندیم بر عزا.

خودش ماند ، نمانده

ردی ازو پا برجا.

سوخته خدا ، نگرفت،

چاره نماند بنده را.

 

از وصف تو عاجزست

هر چه گوید زبانم.

عقلی دادت خدایت،

که سنجشش نتانم.

داده صبر و اراده،

عقل و رحمت نه ساده.

.........................

آن خوشی بگذشته

از رؤيا هم كمتر است

در شب تار خفقان

آفتاب را بستر است.

آنچه آید از دستم

شرح درد مضمر است.

آفتاب دل چون فسرد،

ظلمت بر آن سرور است.

 

بنده گرید بناچار

عزیزش را چون ستاند.

از خوشی دیریافته،

با دل زار چو ماند.

بختم خدا نگشاده

نیازم را نداده،

ناچار ماندم من از مرگ،

چنین جبار حکم رانده.

خیال کردم ، خدایا ،

شده وقت شادمانی.

خدا خواهد چون زوال،

ناممکن است کامرانی.

به ز مردن دوا نیست

چو رو آرد بیماری.

ناگزیرست درمانده

از حریق ربانی.

 

از پرتگاهم افتاده

از دست داده تکیه گاه.

خورشید دل چون فسرد،

آرام من شد تباه

عمرم کردی ، ای خدا،

بی هیچ خوشی ، پر ز آه.

یخ دل افسرده ام

آب نشود پس هیچ گاه.

 

از مخلوق مستثنی،

یارم ، ماندم من جدا.

زمان عجب بخیل است،

که نگذاشت یار مرا.

نگوئیدم ناکام رفت،

آفتاب تیره برآمد.

بی فروغ شبهایم،

طاقت مرا سر آمد.

 

لهیب غم اوج گرفت

بیش از حد توانم.

روز خوشم هیچ نماند،

ابیش آمد به خوابم.

در دل غم فراقش

بوده راز نهانم.

منش تو ، ای عزیز،

کی برود ز یادم؟

 

در هجران نیز دورادور،

گرمم داشتی چون خورشید.

از اوج حظ بناگاه ،

پایم در غم بلغزید.

از زوج خود ، خداداد،

جدا ماندم من نومید.

در غم مانده من محصور

از دل شادی پر کشید.

 

محروم ماندم من دو سال،

از وصال آن جانان.

از تقدیرم بر دل ماند،

زخمی عمیق بی درمان.

از عمر دادی، ای خدا،

آنچه کند دل بریان؛

هم ناباب نافرجام

کش نباشد یک خواهان.

 

در دلتنگی امید بود،

دستمایه ام از خوشی.

یارم چو رفت از دستم،

چه سان یابم تسلی؟

بر حرمان خدایی،

از آه جویم تشفی.

صبر و طاقت نتوانم،

از سوز کشم بی حسی

از یار خود چون ابیش

ماندم تنها چون مسکین

نیستم هرگز تسلی

فاطمه زهرا

فاطمه زهرا

 

گویی زهرا معصوم بود

گویم بلکه مظلوم بود

گهی گفتند کرد وفات

شهید دهند نک صفات

یعنی گویند او را کشت

آنکه زن کرد از او دخت

هم شیر اوژن، شوهرش

به قاتل داد دخترش

ازین شومتر کو تهمت

بر شو ، داماد هم امت ؟

و گر مرده هم امروز

تبریک گوییم شد بهروز

چون مژده بود از پدر

بس زود بینند همدگر