مرثیه آبای برای ماغیش ، بیوه عبدالرحمان

 

من قربانت ، ای خدا ،

ز خردی غم بر سر من باراندی

در سن پنج سالگی ،

بهر مادر نالاندی.

بنده سکوت نتواند،

در نار غم سوزاندی.

سالها ندیدم یار را،

در حسرتم بنشاندی.

در این شور جوانی

یار بذلت بستاندی.

از گوهری چون ابیش

جدام کرده سوزاندی.

گلبن بودم سرخ و سبز،

بی ابیشم خاکستری گرداندی.

کمش خدمت می کردم،

لیکن نزدش نرساندی.

 

در بیست و یک سالگی

جدا ماندم ز یارم.

روز روشن ندیدم

تا از مادر بزادم.

دلم سوزد آنچنان

کز دست  رفته قرارم.

روز خوشم نماندست

از ندبه ها چو زارم.

زار ماندم از دیدارش،

لطف خدا ، آن یارم.

مخلوقی بود مستثنی،

بلندآواز دلدارم.

ناکام کرده خدایم،

بعدش ساخته نالانم.

بر دل نهاد خداوند

یک زخم بس ناکارم.

مانده از تو بی دیدار،

کی رفع شود حرمانم؟

نورم گرفت چون خدا

از ناله چیست درمانم؟

 

بر سر آورد خدایم،

مصیبتی بی دوا.

گرفتی ، خدا ، عزیزم،

نشاندیم بر عزا.

خودش ماند ، نمانده

ردی ازو پا برجا.

سوخته خدا ، نگرفت،

چاره نماند بنده را.

 

از وصف تو عاجزست

هر چه گوید زبانم.

عقلی دادت خدایت،

که سنجشش نتانم.

داده صبر و اراده،

عقل و رحمت نه ساده.

.........................

آن خوشی بگذشته

از رؤيا هم كمتر است

در شب تار خفقان

آفتاب را بستر است.

آنچه آید از دستم

شرح درد مضمر است.

آفتاب دل چون فسرد،

ظلمت بر آن سرور است.

 

بنده گرید بناچار

عزیزش را چون ستاند.

از خوشی دیریافته،

با دل زار چو ماند.

بختم خدا نگشاده

نیازم را نداده،

ناچار ماندم من از مرگ،

چنین جبار حکم رانده.

خیال کردم ، خدایا ،

شده وقت شادمانی.

خدا خواهد چون زوال،

ناممکن است کامرانی.

به ز مردن دوا نیست

چو رو آرد بیماری.

ناگزیرست درمانده

از حریق ربانی.

 

از پرتگاهم افتاده

از دست داده تکیه گاه.

خورشید دل چون فسرد،

آرام من شد تباه

عمرم کردی ، ای خدا،

بی هیچ خوشی ، پر ز آه.

یخ دل افسرده ام

آب نشود پس هیچ گاه.

 

از مخلوق مستثنی،

یارم ، ماندم من جدا.

زمان عجب بخیل است،

که نگذاشت یار مرا.

نگوئیدم ناکام رفت،

آفتاب تیره برآمد.

بی فروغ شبهایم،

طاقت مرا سر آمد.

 

لهیب غم اوج گرفت

بیش از حد توانم.

روز خوشم هیچ نماند،

ابیش آمد به خوابم.

در دل غم فراقش

بوده راز نهانم.

منش تو ، ای عزیز،

کی برود ز یادم؟

 

در هجران نیز دورادور،

گرمم داشتی چون خورشید.

از اوج حظ بناگاه ،

پایم در غم بلغزید.

از زوج خود ، خداداد،

جدا ماندم من نومید.

در غم مانده من محصور

از دل شادی پر کشید.

 

محروم ماندم من دو سال،

از وصال آن جانان.

از تقدیرم بر دل ماند،

زخمی عمیق بی درمان.

از عمر دادی، ای خدا،

آنچه کند دل بریان؛

هم ناباب نافرجام

کش نباشد یک خواهان.

 

در دلتنگی امید بود،

دستمایه ام از خوشی.

یارم چو رفت از دستم،

چه سان یابم تسلی؟

بر حرمان خدایی،

از آه جویم تشفی.

صبر و طاقت نتوانم،

از سوز کشم بی حسی

از یار خود چون ابیش

ماندم تنها چون مسکین

نیستم هرگز تسلی