ولاء

ولاء

مانده است مرا اين بياد

پرسيد يكی نيك نهاد

بگو ولی  كه باشد ؟

اولی ورا چه باشد ؟

آنچه گفتم در جواب

باشد مرا هم خطاب

يار بشنود گر خلاف

تيغ نكشد از غلاف

بلكه گويد باز بگوی

نظم و ترتيبش مچوی

عدوت كشد در بندش

همو كند چون عبدش

از عنادش با فطرت

ترا خواهد در ذلّت

وداد لطف‍يست از خدا

جهان از اوست پرصفا

اگر نبود اين نعمت

دنيا می بود يك نكبت

نبی خوانده يك نعمت

اختلاف را در امّت

پس سنّت است بيگمان

سعه صدر بينمان

ناخاطرات

سحرگاهان اجرام فلك جلوه ای خاص داشت. از همه تماشايی تر زهره بود كه دمبدم تابناكتر می نمود. وليكن اين منظره پرشكوه چنان دگرگون شد كه نزديك بود خون در رگ هايم يخ بزند. كوكب مزبور بجای آنكه اوج بگيرد در خط افق به حركت درآمد. يعنی  آفتاب طلوع نكرده و زمان متوقّف می شد؟!

لاحول و لا قوّه گويان از خواب پريدم. يكی دو ساعت پيش نماز تهجّد خوانده بودم. چيزي به اذان صبح باقی نمانده بود. به عبارت ديگر رؤيای مذكور از انواع صادقه بشمار می رود. خوب ، تعبيرش چه ؟ در حال وضو و در راه مسجد ذهنم درگير اين مسأله بود. براستی يقين دارم كه امكان ندارد مسأله لاينحل برای بنی آدم مطرح شود. اعماق ذهنم را كاويدم. قزاق ها نيز سقوط ستارگان را نشانه مرگ يك انسان می پندارند. صرفنظر از اعتبار چنين باوری ، اين روز ها خاطرم از خطر موت خالی نيست. بهر حال لازم می نمايد كه خوابها را بخوبی تعبير كنيم. آنچه بر من پديدار شد تغيير و تحوّلی استثنايی بود. چند روزی از ديدن خواب كذايی گذشته است.  آنژيوگرافی را بخوبی تحمّل كرده ام كه توسّط دكتر شريفيان صورت گرفته و بنا به تشخيص نامبرده بايد قلبم جرّاحی باز شود. با معرفی مشارٌاليه به دكتر راجی مراجعه كردم كه قرار است سه شنبه آينده در بيمارستان مارّالذّكر عمل ما نحن فيه را انجام دهد.

اين هم از آن مصايب است كه به مثابه يك مؤمن بتيد در هنگام اصابتش به خداوند استرجاع كرد. وانگهی هر چه از دوست رسد نيكوست و شرور از خود ما ناشی می گردد. مثلاً همين بيماری قلبی معلول عدم مراعات اصول بهداشتی است. خوردن و نوشيدن بدون حساب و كتاب ، ناراحتی های بيهوده از وقايع زندگی و حرص و جوش عبث دل را ناكار ساخته است. مضافاٌ به اينكه بعلّت ديابت گويا كليه هايم نيز آسيب ديده و چشم ها هم ضعيف گرديده و اعصاب شنوايی نيز مختل شده است. كبد هم بايد مورد معاينه قرار گيرد كه مركز ذخيره قند می باشد. دندان ها هم سالها پيش از دست رفته اند. بناءٌ علی هذا در امانت الهی خيانت ها كرده ام كه چاره ای نيست مگر رجوع به بارگاه پروردگاری كه هيچيك از بندگانش مصون از خطا نيستند و او عباد توبه گرش را بيش از همه دوست دارد. اطاعت از اولو الأمر در خط اطاعت از خدا و پيامبر است. يعني بايد مطيع كارداران امور گوناگون بود.     

حكمت ( 53 ) يسوي

حکمت ( 53 )

 

حلقه هو شد برپا ، ای درویشان، بیائید ،

سفره حق گشته وا ، سهم خود را ستانید

علم « قال » را بخوانده علم حال را بیافته

اندر فنا بخفته ، از هستی ها ستانید

شفقت کرده بی پرده، دیدار جسته بر وعده

گشوده دل را دیده ، بتماشا شتابيد

ارّه « هو » بر داشته ، بر سر نفس بگذاشته

ای طالبان ، شب و روز جان را قربان نمائید

« هو » در حلقه بگوئید ، در  عشق او بسوزید

با تن و جان ، طالبان ، تکبیرش را آغازید

« هو هو » گفتن زار زار ، باری بود معنا دار

به دیدارش امیدوار ، رحمتش را ستائید

خواجه احمد غلامش ، خاکستری براهش

طالبان را شراب است ، او را عبرت بدانید

بازيگر فبلم « مسير سبز » در 54 سالگي درگذشت

زمان انتشار: ۱۲:۴۶ - ۱۳۹۱/۶/۱۴ | نسخه چاپی
امتیاز به این مطلب:
( 17 )

بازیگر فیلم «مسیر سبز» در ۵۴ سالگی درگذشت

سینما - مایکل کلارک دانکن بازیگر تنومند آمریکایی که برای بازی در نقش یک زندانی محکوم به مرگ در فیلم «مسیر سبز» نامزد اسکار شد از دنیا رفت.

به گزارش خبرآنلاین، دانکن که تعدادی فیلم پرفروش مانند «آرماگدون»، «سیاره میمون‌ها» و «پاندای کونگ فو‌‌ کار» را در کارنامه داشت، صبح دوشنبه در مرکز پزشکی سیدرز-ساینای در لس آنجلس درگذشت.
 

او از 13 ژوئیه به دلیل حمله قلبی در این مرکز بستری شد و هیچگاه بهبود کامل پیدا نکرد. دانکن هنگام مرگ 54 ساله بود.
 

دانکن بهار 2012 در یک فیلم ویدیویی برای سازمان سازمان حمایت از حقوق حیوانات (PETA) ظاهر شد و گفت از سه سال پیش که گیاهخوار شده، حالش خیلی بهتر است.
 

دانکن گفت: «کلی گوشت در یخچال داشتم که قیمتش حدود پنج هزار دلار بود. یخچالم را خالی کردم و از وقتی گوشت می‌خوردم حالم خیلی بهتر است.» 
 

این بازیگر عضلانی که قدش 196 سانتی‌متر بود، پیش از آنکه در سی و چند سالگی وارد دنیای بازیگری شود، محافظ شخصی بود. دانکن قبل از اینکه برای فیلم «مسیر سبز» نامزد اسکار بهترین بازیگر مکمل شود، در چند فیلم نقش‌های فرعی بازی کرده بود.
 

«مسیر سبز» را فرانک دارابونت در 1999 بر مبنای رمانی به همین نام نوشته استفن کینگ کارگردانی کرد. تام هنکس در این فیلم که داستان آن در دهه 1930 روی می‌دهد، نقش مامور یک زندان را بازی می‌کند. دانکن در «مسیر سبز» نقش یک قاتل محکوم به مرگ را دارد که برخلاف انتظار خیلی آرام و مهربان است و قدرت فراطبیعی در شفا بخشیدن دارد.


از چپ، تام هنکس، مایکل کلارک دانکن و دیوید مورس در فیلم «مسیر سبز»  

نقش‌آفرینی دانکن مورد توجه منتقدان و سینماروها قرار گرفت و او به سرعت یکی از بازیگران محبوب هالیوود شد و هر سال چند فیلم بازی می‌کرد. دانکن بخشی از موفقیت خود را مدیون بروس ویلیس بود که دانکن را برای بازی در «مسیر سبز» پیشنهاد کرد. آن‌ها پیش از این در فیلم «آرماگدون»‌ همبازی بودند و بعدا در فیلم‌های «Breakfast of Champions»، «نه یارد کامل» و «سین سیتی» هم بازی کردند.
 

شرایط فیزیکی دانکن به او اجازه بازی در نقش‌های مختلف را می‌داد، از فیلم‌های ابرقهرمانی مانند «دردویل» گرفته تا فیلم‌های کمدی مانند «شب‌های تالدگا» و «مدرسه رذل‌ها». گذشته از این دانکن صدای باریتون خود را در اختیار فیلم‌های انیمیشن شامل «پاندای کونگ فو‌‌ کار»، «دلگو» و «برادر خرس» قرار داد. او در تلویزیون هم در کارهایی چون «شاگرد» و «دو نفر و نصفی» ظاهر شد.
 

مایکل کلارک دانکن سال 1957 در شیکاگو به دنیا آمد. مادرش او را به تنهایی بزرگ کرد. او نمی‌خواست پسرش فوتبال بازی کند و همین باعث شد دانکن تصمیم بگیرد بازیگر شود. وقتی مادر دانکن مریض شد، او قید تحصیل در دانشکده ایالتی آلکورن را زد و به عنوان «بپا» در کافه‌ها مشغول کار شد تا از مادرش حمایت کند.
 

دانکن بیست و چند ساله بود که به لس آنجلس رفت و سعی کرد نقش‌های کوتاه پیدا کند. او در نهایت محافظ شخصی ستاره‌هایی چون ویل اسمیت و جیمی فاکس شد. پس از قتل «نوتوریس بی.آی. جی» رپر آمریکایی که دانکن برای محافظت از او استخدام شده بود، او این حرفه را کنار گذاشت و سعی کرد بازیگری را جدی دنبال کند.
 

دارابونت که دانکن را در فیلم «مسیر سبز» کارگردانی کرد، درباره او گفت: «تجربه ساختن «مسیر سبز» برای ما فوق‌العاده بود، سفری که یک بار در عمر اتفاق می‌افتد. آنچه بیش از همه در ذهن من مانده، تعهد او به هنرش و گام‌های بلندی است که در آن زمان برداشت.»
 

ورایتی / 3 سپتامبر / ترجمه: علی افتخاری
 

5858      

کلیدواژه ها: سینمای جهان - بازیگران سینمای جهان

ادامه نوشته

خنده ها و گريه ها

خنده ها و گريه ها

خنده ناكند گريه ها

گريه دارند خنده ها

به هر چيزي گر خندي

از آن زني ضجّه ها

مويه كني اگر هم

قهقه زني بعد ها

مغرور مشو از خوشي

دارد در پي غصّه ها

هرگز مشو دلخسته

هر چند بيني صدمه ها

هان ، روي بيار بربّت

در هر يك از وقعه ها

سوز ارتحال و سور ازدواج

سوز ارتحال و سور ازدواج

صبح از بلندگوي مسجد اعلام شد كه ساعت 10 نماز جنازه مرحوم تاششان در بندرتركمن اقامه مي شود. طبعاً اين خبر خيلي حالگير بوده آدم را در نوعي بن بست قرار مي دهد كه از بين سور عروسي برادرزاده و سوگ مرگ شوهر دختر عمو / عموزاده همسر كدام را انتخاب كند. توضيح اينكه قرار است به مناسبت ازدواج برادرزاده ام ( ارسلان ) جشن بگيريم ولي مراسم تشييع مرحوم تاششان كه پسر عموي نوعروس ما هم بوده سور ما را كور مي نمايد. دست كم مهمانها دير به جشن خواهند آمد و بسياري هم از آن غايب خواهند بود. شخص بنده به علّت شدّت گرفتن ديابت مزمن و تبديل آن به نوع 2 كه مستلزم سه نوبت تزريق انسولين و خوردن انواع داروهاي قلبي و غيره است از شركت در هر اجتماعي – جهت پرهيز از هر نوع خورد و نوش افراط و تفريطي- ممنوع هستم. عذر مرا برادرم بخوبي درك كرده فقط خواسته سري به مجلس بزنم تا كسي بدگمان نشود يا ايراد هاي بني اسرائيلي نگيرد. اينك نه حال اين را دارم و نه دل و دماغ آن را. قضيّه بر مي گردد به يك روز بعد از عيد فطر كه به اتّفاق قطر ( قدر ) و حاج سرسنباي و يحيي و عيسي به عيدديدني اشل ( پدر عروسمان ) رفته بوديم. همان روز اول صبح حالت تهوّع داشتم. قبل از ناشتا 3 بار قي كردم. نان و پنيري بزحمت با چاي خورده بودم ولي ضعف شديدي تن و بدنم را فراگرفته بود. ميزبان با خوشرويي از ما استقبال كرده و سفره رنگيني هم گسترده بود. برخلاف بقيه ، من پاك بي اشتهاء بودم. چيزهايي را ناخنك مي زدم ولي ميلم نمي گرفت. بدون اينكه لب به چاي ، آب ميوه و امثالهم بزنم خيس عرق بودم. يك ساعتي طول كشيد غذاي اصلي آماده شود و در اين فاصله فطر و همراهانش به عيادت مرحوم مذكور رفتند كه در منزل برادرش بستري بود. قبل از اينكه غدا را بكشند به دخترم حميرا زنگ زدم و خبر دادم كه بر خلاف وعده ديروز نمي توانم به ديدنشان بيايم. از ناهار كذايي توانستم تنها يك قاشق برنج و يك قاشق ماست در دهان بگذارم. مي ترسيدم باز بالا بياورم. با تشكر از مهمان نوازي اشل و خانمش دسته جمعي به گرگان برگشتيم. به خانه كه رسيدم حدود 12 بامداد بود . سعيد و فرهاد به عيد ديدني ما آمده بودند. سلام و عليكي كرده و به تبريكاتشان جوابي محض خالي نبودن عريضه داده و به اطاق ديگر رفتم. خانم آمد تا خبرم را بگيرد. تا دهان باز كردم جواب بدهم استفراغ شروع شد. به حمام شتافتم تا آنچه بالا مي آوردم فرشها را نيالايد. انگار راحت شده بودم و پيشنهاد خانم مبني بر رفتن به درمانگاه را رد كردم. با اصرار عليامخدّره با ماشين سعيد به درمانگاهي واقع در كمربندي رفتيم. معاينات اوّليّه نشان داد كه وضعم خيلي وحيم است. ميزان قند خونم 412 بود. نبضم ناجور مي زد و اكوي قلبم نيز تعريفي نداشت. لذا بايد به اورژانس مي رفتم. همه بسيج شدند. خانم به بالداناي و بقيه دخترانم خبر داد كه به كجا مي رويم. در همان اورژانس انواع معاينات لازم به عمل آمد. از قند ، خون و ادرار نمونه برداري و بالاخره به ccu منتقل شده از هر نوع حركت اضافي ممنوع شدم. تحت مراقبت دو نفر دكتر قلب و غدد درون ريز قرار گرفتم. معلوم شد لوزالمعده اينجانب كاملاً از كار افتاده و بايد مادام العمر تن به تزريق انسولين بدهم . دو تا از عروق قلبم درگيري دارد. احتمالاً غدّه تيروئيدم دچار مشكل گرديده كه براي بررسي كامل مورد سونوگرافي ، سي تي اسكن و بيوپسي قرار گرفتم. هر روز سه بار به من انسولين تزريق مي شد. خلاصه اينكه 8 شبانه روز در سي سي يو و بخش قلب بستري بودم تا مرخّص شدم. خانه كه آمدم قبل از هر كار استحمام كردم. در مدّت مذكور حتّي نمي توانستم نماز بخوانم. اداي نماز هاي قضاشده كار راحتي نبود. خويشاوندان ، آشنايان و دوستان بسياري در بيمارستان و خانه به عيادتم آمده خوشحالم ساخته اند. برخي هم نيامده اند و آنان كه تأخير داشتند عذرخواهي نمودند و معلوم شد بيماري و گرفتاري ها شترهايي هستند كه جلوي همه خانه ها مي خوابند. در طول كسالت و نقاهت فرصتي براي تأمّل پيش آمد. از جمله اين نتيجه را گرفتم كه زندگي واقعي يعني مهيّاي مرگ بودن. بايد چنان زندگي كرد كه در لحظه ترك آن احساس غفلت از مزايايش را نداشت.

اينك مرگ همسايه با ازدواج برادرزاده ام همزمان شده است. ممكن بود كه خود من طعمه اجل بوده باشم. بهر حال بايد سوز ارتحال ياران را با سور ازدواج برادرزادگان يكسان چشيد. نه موت چندان تلخ است كه كام را تماماً زهرآگين سازد و نه شيرينيجات حيات چنان خوشمزه است كه از طعم هاي ديگر ش غافل مانيم. مهم اين است كه بتوانيم در غم و شاديهاي يكديگر صميمانه شريك شويم ؛ نه اينكه در مجلس سرور و يا سوگواري برادر ، خواهر و دوستان و آشنايان جرأت حضور تداشته باشيم.

كار دل

كار دل

دل كه ندارد حسّي

با سنگ ندارد فرقي

آب درآيد چون ز سنگ

چشم خشك است عين ننگ

تسبيح دارد چون هر چيز

از خواب سخت پس برخيز

مانده شوي گر ز غم

از آن گذار چشم بهم

گر شادي است بي ثبات

غم را بود هم ممات

خوشيها را خوش بچش

هم بار غم نيك بكش

بي حس باشد گر قلبت

چه چيز كند پس جلبت ؟  

ناخاطرات (40)

ناخاطرات (  40 )

گفتگو درباره ساز و آواز بود. گزينه من گيتار شد. آغاز كه كردم به نواختن ساز و خواندن آواز ، نه تنها مورد استقبال واقع نشدم بلكه در معرض اعتراض توأم با جار و جنجال - حتّي لت و كوب – جماعت قرار گرفتم. در اين حيص و بيص ، داد و بيداد مادرم بود كه خيلي رساتر از آواي من به گوشها مي رسيد.

  *   *   *

طبق معمول مي پردازم به تعبير خوا ب وما نحن فيه. چندي     قبل مطلبي خوانده بودم درباره ويتگنشتاين ، فيلسوف معاصر كه مباحث بكري در خصوص زبانشناسي مطرح كرده و برداشت اينجانب از گفتمان اين است كه بايد ساختار زبان بشري مورد بازكاوي قرار گيرد و علّت عدم / سوء تفاهم كشف گردد. زبان - اين ابزار مفاهمه – جاي بگو مگوي بسيار دارد و همه يا اغلب اشخاص فكر مي كنند حرفشان خيلي روشن و دقيق است و اگر ديگران آن را در نمي يابند تقصير خودشان مي باشد.

ابناي بشر زبان هاي خاصّ خود را بكار مي برند كه مثل ساز هاي گوناگون داراي ساختار مشخّص است و بدون شناخت ماهيّت آنها از كاربردشان نتيجه مطلوبي حاصل نمي شود. در رؤياي اخيرم من گيتار را براي بيان مكنونات قلبم برگزيده بودم كه هيچ آشنايي با پرده هايش ندارم . بديهي است كه از نوازش صداهاي عجيب و غريبي بر مي خاست كه براي شنوندگان اتكر الاصوات بوده و آنان جهت ساكت كردن ساز و آواز ناهموار من بناچار متوسّل به قال و مقال و عنداللّزوم كتك كاري مي شوند. در اين شرايط داد و بيداد مادرامّيم براي جماعت حاضر شنيدني و رساتر از آواي من به اصطلاح اهل علم و دانش عرفي بود. بايد اذعان داشت كه هم نسلان بنده دانش آموختگان مكاتبي بوده ايم مغاير با ادب و فرهنگ بومي خودمان. ما كه زبان مادريمان را از ياد برده ايم سزاوار طعن و لعن هاي شديدتر از موارد جاري هستيم. از لحاظ سياسي هم به نظر مي آيد آخوند جماعت زبان دل اين امّت را خيلي بهتر از خيل روشنفكران بلدند. والسّلام !