بازيگر فبلم « مسير سبز » در 54 سالگي درگذشت
حم شادكام
۱۳۹۱ چهارشنبه ۱۵ شهریور
-
۸:۲۵
۵
۰
پاسخ به این نظر
تا آنجا كه بتده بياد دارد ، محكوم به مرگ « مسير سبز » متّهم به قتل بود و قرباني عظمت جسماني و لطافت روحاني خود قرار مي گيرد. فقط عدّه تاقابلي از ذات شريفش بو برده بودند. بهر حال آن مرد هيچكس را به خاطر جهالت و سوء تفاهمات مرگبارشان سزاوار لعن و كين قرار نمي دهد. لبّ مطلب اين است كه آن مصيبت زده بدون هيچ نك و نالي به تكاليف حود عمل مي كرد. صبر حقيقي يايد همين گونه باشد. اينهايند كه لايق عنوان پرافتخار شهيدند و قابل تأسّي.
- مسیر سبز
- صفحه آخر (16) / فرانک دارابونت
-
-
شخصیتها: جان کافی (مایکل کلارک دانکن)، پل اجکامپ (تام هنکس)
وضعیت: پل اجکامب، رییس بخش اعدامیهای زندان به دیدن جان کافی زندانی محکوم به اعدامی که تواناییهای فوق بشری دارد میرود تا زمان اجرای حکم را به او ابلاغ کند.
بلوک E – داخلی - شب
جان کافی آرام در سلولش نشسته است. پل و افرادش میآیند. قفل در سلول باز شده و پل داخل میشود.
کافی: سلام رییس.
پل: سلام جان. فکر میکنم بدونی برای چی اومدیم. دو روز دیگه است. برای شام اون شب چیز خاصی میل داری؟ هرچی بخوای میتونیم برات فراهم کنیم.
کافی به دقت سبک سنگین میکند.
کافی: گوشت کوفته خوبه. پوره با سس گوشت. من بدغذا نیستم.
پل: واعظ رو چی؟ یکی که باهاش دعا بخونی؟
کافی: واعظ نمیخوام. اگه دلت خواست، تو میتونی دعا بخونی. فکر میکنم میتونم پیش تو زانو بزنم.
پل: جان، باید یک سوال خیلی مهم ازت بپرسم.
کافی: میدونم چی میخوای بگی، مجبور نیستی بگی.
پل: هستم. مجبورم بپرسم. جان، بگو که از من میخوای چه کار کنم. میخوای که از اینجا خارجت کنم؟ بذارم فرار کنی؟ میدونی تا کجا میتونی بری؟
کافی: چرا باید چنین کار ابلهانهای بکنی؟
پل دست و پا میزند تا کلمات مناسبی برای بیان مطلبش پیدا کند.
پل: روز قیامت، وقتی که جلوی خدا بایستم و اون از من بپرسه که چرا یکی از معجزات راستینش رو کشتم، چه جوابی دارم؟ بگم چون شغلم ایجاب میکرد؟ شغلم؟
کافی: به خداوند، به پدر آسمانی بگو که محبت کردی. (دستش را میگیرد) میدونم که ناراحت و نگرانی، میتونم این رو حس کنم، ولی باید این حس رو از خودت دور کنی، چون من میخوام این ماجرا تموم بشه و به انجام برسه. واقعا.
کافی مکث میکند. حالا او دنبال کلمات مناسب میگردد تا پل را قانع کند.
کافی: من خستهام رییس. از تنها رفتن تو جادهها، تنها، مثل گنجشکهای زیر بارون خسته شدم. از اینکه هیچ وقت کسی رو نداشتم که مونسم باشه، یا ازم بپرسه کجا میری یا از کجا میآی خسته شدم. بیشتر، از دست مردمی که با هم دیگه بَدند، خسته شدم. از همه درد و رنجهای جهان که هر روز دارم میبینم و میشنوم، خسته شدم. خیلی از این چیزها هست. این چیزها مثل شیشهخرده همیشه توی سَرمه، میتونی بفهمی؟
حالا دیگر پل پلک میزند که بتواند از میان اشکهایش ببیند.
پل: آره، جان. فکر کنم میفهمم. - منبع : روزنامه بهار 12/11/91
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:59 توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري
|