سوز ارتحال و سور ازدواج
صبح از بلندگوي مسجد اعلام شد كه ساعت 10 نماز جنازه مرحوم تاششان در بندرتركمن اقامه مي شود. طبعاً اين خبر خيلي حالگير بوده آدم را در نوعي بن بست قرار مي دهد كه از بين سور عروسي برادرزاده و سوگ مرگ شوهر دختر عمو / عموزاده همسر كدام را انتخاب كند. توضيح اينكه قرار است به مناسبت ازدواج برادرزاده ام ( ارسلان ) جشن بگيريم ولي مراسم تشييع مرحوم تاششان كه پسر عموي نوعروس ما هم بوده سور ما را كور مي نمايد. دست كم مهمانها دير به جشن خواهند آمد و بسياري هم از آن غايب خواهند بود. شخص بنده به علّت شدّت گرفتن ديابت مزمن و تبديل آن به نوع 2 كه مستلزم سه نوبت تزريق انسولين و خوردن انواع داروهاي قلبي و غيره است از شركت در هر اجتماعي – جهت پرهيز از هر نوع خورد و نوش افراط و تفريطي- ممنوع هستم. عذر مرا برادرم بخوبي درك كرده فقط خواسته سري به مجلس بزنم تا كسي بدگمان نشود يا ايراد هاي بني اسرائيلي نگيرد. اينك نه حال اين را دارم و نه دل و دماغ آن را. قضيّه بر مي گردد به يك روز بعد از عيد فطر كه به اتّفاق قطر ( قدر ) و حاج سرسنباي و يحيي و عيسي به عيدديدني اشل ( پدر عروسمان ) رفته بوديم. همان روز اول صبح حالت تهوّع داشتم. قبل از ناشتا 3 بار قي كردم. نان و پنيري بزحمت با چاي خورده بودم ولي ضعف شديدي تن و بدنم را فراگرفته بود. ميزبان با خوشرويي از ما استقبال كرده و سفره رنگيني هم گسترده بود. برخلاف بقيه ، من پاك بي اشتهاء بودم. چيزهايي را ناخنك مي زدم ولي ميلم نمي گرفت. بدون اينكه لب به چاي ، آب ميوه و امثالهم بزنم خيس عرق بودم. يك ساعتي طول كشيد غذاي اصلي آماده شود و در اين فاصله فطر و همراهانش به عيادت مرحوم مذكور رفتند كه در منزل برادرش بستري بود. قبل از اينكه غدا را بكشند به دخترم حميرا زنگ زدم و خبر دادم كه بر خلاف وعده ديروز نمي توانم به ديدنشان بيايم. از ناهار كذايي توانستم تنها يك قاشق برنج و يك قاشق ماست در دهان بگذارم. مي ترسيدم باز بالا بياورم. با تشكر از مهمان نوازي اشل و خانمش دسته جمعي به گرگان برگشتيم. به خانه كه رسيدم حدود 12 بامداد بود . سعيد و فرهاد به عيد ديدني ما آمده بودند. سلام و عليكي كرده و به تبريكاتشان جوابي محض خالي نبودن عريضه داده و به اطاق ديگر رفتم. خانم آمد تا خبرم را بگيرد. تا دهان باز كردم جواب بدهم استفراغ شروع شد. به حمام شتافتم تا آنچه بالا مي آوردم فرشها را نيالايد. انگار راحت شده بودم و پيشنهاد خانم مبني بر رفتن به درمانگاه را رد كردم. با اصرار عليامخدّره با ماشين سعيد به درمانگاهي واقع در كمربندي رفتيم. معاينات اوّليّه نشان داد كه وضعم خيلي وحيم است. ميزان قند خونم 412 بود. نبضم ناجور مي زد و اكوي قلبم نيز تعريفي نداشت. لذا بايد به اورژانس مي رفتم. همه بسيج شدند. خانم به بالداناي و بقيه دخترانم خبر داد كه به كجا مي رويم. در همان اورژانس انواع معاينات لازم به عمل آمد. از قند ، خون و ادرار نمونه برداري و بالاخره به ccu منتقل شده از هر نوع حركت اضافي ممنوع شدم. تحت مراقبت دو نفر دكتر قلب و غدد درون ريز قرار گرفتم. معلوم شد لوزالمعده اينجانب كاملاً از كار افتاده و بايد مادام العمر تن به تزريق انسولين بدهم . دو تا از عروق قلبم درگيري دارد. احتمالاً غدّه تيروئيدم دچار مشكل گرديده كه براي بررسي كامل مورد سونوگرافي ، سي تي اسكن و بيوپسي قرار گرفتم. هر روز سه بار به من انسولين تزريق مي شد. خلاصه اينكه 8 شبانه روز در سي سي يو و بخش قلب بستري بودم تا مرخّص شدم. خانه كه آمدم قبل از هر كار استحمام كردم. در مدّت مذكور حتّي نمي توانستم نماز بخوانم. اداي نماز هاي قضاشده كار راحتي نبود. خويشاوندان ، آشنايان و دوستان بسياري در بيمارستان و خانه به عيادتم آمده خوشحالم ساخته اند. برخي هم نيامده اند و آنان كه تأخير داشتند عذرخواهي نمودند و معلوم شد بيماري و گرفتاري ها شترهايي هستند كه جلوي همه خانه ها مي خوابند. در طول كسالت و نقاهت فرصتي براي تأمّل پيش آمد. از جمله اين نتيجه را گرفتم كه زندگي واقعي يعني مهيّاي مرگ بودن. بايد چنان زندگي كرد كه در لحظه ترك آن احساس غفلت از مزايايش را نداشت.
اينك مرگ همسايه با ازدواج برادرزاده ام همزمان شده است. ممكن بود كه خود من طعمه اجل بوده باشم. بهر حال بايد سوز ارتحال ياران را با سور ازدواج برادرزادگان يكسان چشيد. نه موت چندان تلخ است كه كام را تماماً زهرآگين سازد و نه شيرينيجات حيات چنان خوشمزه است كه از طعم هاي ديگر ش غافل مانيم. مهم اين است كه بتوانيم در غم و شاديهاي يكديگر صميمانه شريك شويم ؛ نه اينكه در مجلس سرور و يا سوگواري برادر ، خواهر و دوستان و آشنايان جرأت حضور تداشته باشيم.