ءولدی تو،لی  و^الیدک^

ءولدی تو،لی و^الیدک^

ده ستی قزی عالیدک^

ناماز دا آیات وقلدی

پاو^ه دنگه قویلدی

سولاینشا جارنا ول

جه تکزه آلدی تاعى قول

ه لده ن که تکه ن بو،ل ه که و^

برنه ءبری به پ مه ده و^

جارده م ه تپ بار قو،داي

ءسو،ردی ءومر قوپ قولاي

کوشته جو،رگه ن ولارعا

تار قاپ جو،ردی مو،نار دا

مو،راگه ری ءو،ش بالا

ءبری شالا ، قوس دانا :

جالپاعنان جه ر باسپ

وزگه له رده ن جو،ر آسپ

به ره که نی کوشه ر مه ن

تابادى ه که ن ونه رمه ن

ءبارن به ره ر ءبر قو،داي

قینداردى قپ وک^اي

قو،داي جارى جالعزدك^

وندا بولماس ه شبر مو،ك^

 ويلاماعاي ولمه سپن

 

ویلاماعاي ولمه سپن

بو،ل که زه ک^نه ن وتپه سپن

دو،نیه ده گه ن حیالداي

ه ته كتى ودان جيارداي

كه زى كه له ر بو،دان كوش

وکنبه گه ي بو،عان ه ش

بو،دان آلعاي كوپ آزق

جو،ره ر جولک^ به ک قاشق

تو،سته ي بولار كورگه نک^

جورر سونی ولگه نک^

کومه سکه آل سه نبه سه ک^

شنداپ کوک^ل بولمه سه ک^ 

آقره تته کوپ کو،یره له

ئشک^ جانار ورته نه

آمال بولار مو،مکنسز

قول-آیاقسز ءهام تئلسز 

ولجاک^ بولار یگی ئسته ر

ونسز بارماق تسته له ر

عالام بارشا آیاتتار

که ره ک و،قسن آدامدار

به لگی مه ک^زه ر نه گزگه

بویلاو^ تیئس ته ک^زگه

جاراندار دا نساندار 

ولارعا دا قاراک^دار

کوپپه ن ه گه ر که ک^ه سسه ک^

تار جولدارک^ بولار که ک^

سه ن آق جالعز جول تاپساک^

بولا آلماسسک^ دوک^ آسقان

حكمت91 یسوی

 

از شراب محبت ننوشانند گر مرا

جان و دلم با حسرت ز دست رود ، دوستان .

گر بميرم ناكرده ياد خدا ورد لب

            عمر عزيز در حرمان بر باد شود ، دوستان

سوار شوند بر يراق عاشقان الله گوي

محنت رسيد چون زيار تن بدادند پس بدوي

در ميدان طريقت چوگان زدند بس بگوي

            از بحر حقّ بهرشان گذر بود ، دوستان

از درياي حقيقت هركه چشيد يك قطره

خود غمين و خسته دل اشكش ريزد از ديده

از مشقّت حالش خوار ، زاري كند هر لحظه

                  طلب كرده ديدارش حاصل كند ، دوستان

عاشقان راستين نفس خود را كشته اند

سيصد و شصت ، چهار صد و چهل با چهار طي سلوك كرده اند

با صد هزار خلق خوش شيرين زبان بوده اند

                      هر يكيشان به پشيز دنيا دهد ، دوستان

خواهي شوي چنانچه عارف و عاشق كش الم

خواهي يابي وصل حقّ شبها مزن چشم بهم

به عشرت اين دنيا ترا مباد همّ و غم

                  گر ترك كني ما و من لابد رود ، دوستان

از شدّت قيامت آنكه خبر ندارد

از حدّت رنج گور آنكه حذر نداند

از قهر حقّ هراسان ديده تر ندارد

                اندر دوزخ صد هزار عذاب كشد ، دوستان

وادريغا عمر برفت نتوانستم بدانم

دور بماندم ز حضرت دل را بسته بجانم

از امر حقّ رو گردان تابع نفس چنانم

               حسرت من كافي است چو مرگ رسد ، دوستان

عمرم برفت وليكن نيل نشدم شريعت

بي شريعت همانا طي نگشته طريقت

غوطه نشد ميسّر بي حقيقت معرفت

               راهي سخت است دون پير چسان رود ، دوستان

خواجه احمد ، اي بنده نفسم در اين راه گذاشت

بدين سبب ، دوستان ، عزلت مرا پس رواست

الله گويان نكردم نظر به چپ يا به راست

                       شوق الله هر كه داشت شراب چشد ، دوستان 

سعدی و حقوق طبیعی انسان

سياست و ادبيات 
سعدي و حقوق طبيعي انسان
يادداشت منتشر نشده از محمود عباديان، استاد فقيد فلسفه


گروه سياستنامه 
    پادشه پاسبان درويش است
     گرچه نعمت به فر دولت او است
     سعدي گلستان را برابرنهاد «طبق گل»خوانده است كه حكايت از سرنوشت ها، ماجراها، تجربه ها و فرازونشيب هاي زندگاني افراد بشر دارد. گل كه بقاي شكننده (پنج، شش روزه) اش برسعدي نادوام آمده بوده جاي خود را به رويداد هاي عالم انساني داده كه از حكايت كرده ها و زيسته هاي انسان سپنجي برگرفته شده اند. ضمن آنكه خود از اين سرنوشت سپري شدن در امان و ماندگارند. انسان ها مي آيند و مي روند، ماجراهايي كه از فعاليت و زندگي آنها به وجود مي آيد از آرمان ها و خواسته هاي دست نيافته شان روايت دارند كه درعين حال چشم انداز آينده را رقم مي زنند، بر خصلت فاني عمر آدمي فايق مي شوند و از آنچه في نفسه زودگذر است، يادمان هاي سرمدي مي سازند.
    
     گنجينه اي منادي حكمت عملي
     همه فرهنگ شناسان و ادب پژوهان گلستان سعدي را گنجينه اي مي دانند كه منادي حكمت عملي، ارزش هاي اخلاقي و دورانديشي فرهيختاري است كه درآن تجربه هاي ساليان زندگي آدمي اندوخته شده اند و «گلستان» اين غناي فرهنگي را در جاي جاي حكايت هاي خود برجسته و تاكيد مي كند. نظر همگان اين است، آنچه از آموزه هاي اخلاقي و تربيتي «گلستان» تراوش مي يابد، مبين فرزانگي، حرمت انساني، صلح و آرامش، تدبر و دورانديشي هاي تجربه شده در گفتار و رفتار آدمي است. با توجه به اين خصوصيات «گلستان»، طبيعي مي نمايد كه مفاهيم و عبارت هاي نام برده واژه هاي كليدي اي باشند كه خواننده/شنونده را با كنه نكات درون مايه اي يا پيام حكايت هاي گلستان مرتبط مي كند. بنابراين چنان چه بنا باشد از سمت و سوي ارزش هاي عملي «گلستان» تحليلي معطوف به جايگاه نقش آن در اصلاح اجتماعي صورت گيرد، توجه به اهميتي كه همين مفاهيم در بازنمايي ارزش هاي مختلف اين اثر دارند، بسيار روشنگر و راهگشا خواهد بود. از اين لحاظ مي توان گفت حكايت هاي گلستان حالت رسانه اي دارند كه سعدي نظرات و نيت هاي اجتماعي خود را از بستر آنها به خواننده ابلاغ كرده است. به عبارتي، اينكه گلستان سعدي به راستي چه مي گويد و طرح تربيتي- اخلاقي آن به چه مي انجامد، بستگي به آن دارد كه ازكدام واژه هاي معني ساز متن عزيمت كرده و چگونه از خصلت چند معنايي (پلي فوني) مفاهيم كليدي حكايت ها استفاده پژوهشي مي كنيم. البته طبيعي است كه تحليل متن ممكن است بر عناصر و جنبه هاي متفاوت حكايت تاكيد گذارد ولي مهم آن است كه از متن عزيمت شود تا برداشت هاي گوناگون از غناي سخن مولف نشات گيرد و تفاوت ها منطق ذاتي خود را دارا باشد، ضمن آنكه پژوهنده و خواننده قرائت و برداشت خاص خود را از انديشه هاي متن دارد، در نهايت به يك ارتباط انضمامي كه بازتاب دهنده روح «گلستان» است، به عنوان دريافت شخصي نايل شود.
    
     هم سخني با يونانيان
     مي دانيم كه بحث مساله تعليم و تربيت در كشور ما پيشينه كهن دارد كه دست كم از فارسي ميانه سر مي گيرد و در نوشته هاي قرن هاي نخستين هجري بازتاب درخور يافته و تداوم بعدي خود را در فرهنگ ما داشته است. گذشته از اين فراموش نشود كه «گلستان» داراي مايه هاي قوي سخنورانه (بلاغتي) است كه اهميت آن را نمي توان در اثر بخشي احساسي و زيباشناختي حكايت ها و آموزه هاي اخلاقي و نافذيت انتقال انديشه به حساب نياورد. در اين رهگذر مناسبت دارد به نقش مكاتب و آثار اروپاي باستان كه در تقويت بلاغت «گلستان» بسيار موثر بوده است نيز اشاره شود. جاي ترديد نيست كه افكار و آراي فيلسوفان باستان به ويژه افلاطون، ارسطو و برخي از متفكران رواقي نزد ايرانيان بيگانه نبوده و به ويژه در فرهنگ دوران اسلامي تاثير شايان توجه داشته و اين به ويژه در قلمروي تعليم و تربيت قابل تاكيد است. نفوذ ريطوريقاي ارسطويي بر ادبيات روزگار متحول سعدي ناشناخته نيست و نثر سعدي نيز ضمن استفاده از اين منابع، به آن محتوا و صيقل بعدي داده كه مبين اصالت و سنت بومي اين اثر است.
     به سخن ديگر، گونه اي همسنخي بياني بين سنت فلسفه اخلاق يونان باستان و انديشه هاي تربيتي «گلستان»به چشم مي خورد. بيشتر حكايت هاي «گلستان» به روش نوعي «خرده گفتمان» (محاوره)، درابعاد اصطلاحا مينياتوري نگارش يافته كه ياد گفت وگو هاي افلاطوني (سقراطي) يا گزينه گويي هاي ازوپي را به ذهن خواننده مي آورد، گفت و شنودهاي گذرايي كه گره داستان در آنها به صورت تقابل انديشه مطرح مي شود و در حين برخورد عقايد و آرا موجب بازگشايي گره داستان و خروج از بن بست مي شود.
    
     رنگ فرافردي تعليم و تربيت
     گذشته از بازتاب وجوه مشترك تجربه ها و عقايد تربيتي كشورهاي همسايه كه پيامد طبيعي روابط و دادوستد فرهنگي همجواري است، در واژه هاي كليدي ياد شده حكايت هاي گلستان ما به مفاهيمي برمي خوريم كه بر حرمت، صيانت نفس انسان، خرد و دورانديشي بشري دلالت دارند كه بر موضع گلستان سعدي در امر آموزش و پرورش پرتو خاص مي افكند: رنگ فرافردي تعليم و تربيت طرف توجه «گلستان» را كه داراي خصلت اجتماعي- سياسي است، آشكار مي كند.
     گفتني است كه درجوامع بالنسبه پيشرفته يك مرجع يا نهاد منحصر به فرد امور تربيتي را در دست ندارد، بلكه فضاها و نهاد هاي مختلف اجتماعي دراين رهگذر اعمال قدرت و تاثير مي كنند: خانواده، گروه ها، نهاد هاي رسمي، نشريات و جزآن. هريك از اين زمينه ها دايره تاثير گذاري ها و استلزام هاي اجتماعي خود را دارند و نفوذ، تاثير و تعهد شان بر تربيت افراد و جامعه متفاوت است.
     قانونگذاري در تعليم و تربيت هنجارمند و رسمي كار نهاد هاي حكومتي (و ديني) بوده است و با آنكه مي توان از هدف هاي همسان يا نامتباين اين نهادها سخن گفت ولي غايت، روش و چشم انداز رسيدن به هدف و نوع هدف آنها مختلف است. دراين مورد مناسبت دارد اشاره شودكه گلستان سعدي (دركنار كليله و دمنه) نزديك به ٢٠٠ سال است كه به عنوان مرجع تربيت اخلاقي در سطوح گوناگون مقاطع آموزشي تدريس مي شود، ضمن آنكه جاي بررسي دارد، تا چه اندازه اين امر درجهت انتظار هاي سعدي عمل كرده و تاثيرگذار بوده است. بنابراين ضمن آنكه تمام حوزه هاي فرهنگي موثر در تاثيرگذاري تربيتي نقش روشنگر (مستقيم يا نامستقيم) دارند، بخش ادبيات (و هنر) كه«گلستان»نيز ازآن زمره است، قلمروي آزاد و ضمنا ناملزم پرورش افكار به شمار مي آمده و مي آيد، امري كه به علاوه محدوديت و نامكلف بودن آن را نسبت به تعليم و تربيت حكومتي معين مي كند. ادبيات (لذا«گلستان») درتصويرها و مثال هاي خود بيشتر زيسته ها و تجربه ها، انتظار و آرزوهاي زندگي روزمره مردم را منعكس مي كنند: شاعران و هنرمندان درواقع نمايندگان فرهنگ همگاني اند و آثارشان معرف ارزش ها و جنبه هاي انتقادي رفتار و گفتار انسان به طوركلي است كه تاثير تربيتي آنها ضمني و نامستقيم است.
     حكايت هاي گلستان نيز برشي فشرده، متراكم از زيسته ها و تجربه هاست كه در رفتار و گفتار اشخاص خود، الگوهاي اخلاقي موافق يا جايگزين هنجارهاي رفتاري جاري ارايه مي كنند. با توجه به اين نكات، اين مساله كه از حكايت هاي گلستان چه حقوق فردي يا اجتماعي- شهروندي استنتاج شدني است، پاسخ مستقيم ديده نمي شود، لذا بايد از روابط عناصر و فحواي درون مايه حكايت ها نتيجه گيري شود.
    
     سعدي و حقوق طبيعي انسان ها
     مطالعه باب هاي اول و باب هشتم گلستان نشان از توصيه و زنهارهاي هشدار دهنده شاعر به پادشاه يا حاكم دارد كه متوجه نقض آشكار حقوق ابتدايي يعني حقوق طبيعي انسان است: درحكايت ها حقوقي از متهم، مغضوب يا خطاكار فرضي سلب مي شود كه عنصر وجودي موجود انساني است، تهديد صيانت نفس او است.
     منظور (نيت) سعدي از مقابله فرد انسان با پادشاه هر اندازه هم دستاويز مجاز ادبي، سرگرم كننده ياهنرنمايي داشته باشد، معطوف به حكم ناعادلانه پادشاه يا امير است وجاهت آن را زير سوال مي برد: و حكايت گلستان اين امر را به روشن ترين وجه به نمايش مي گذارد: اين همان هشدار اخلاقي به نقض حقوق طبيعي انسان از جانب حاكم است.
     سعدي در«سيرت پادشاهان»پارادوكسي را مجسم مي كند كه كلابارزه مناسبات مردم با حاكم يا پادشاه است: يعني تباين بين اصل ضروري رفتار عادلانه و همدلي با مردم براي حفظ و بقاي مملكت (و حكومت) و سركوب خشن هرگونه اعتراض، اشتباه، عدم تمكين افراد از سوي ديگر، كه نقض مشروعيت و وجاهت نظام اجتماعي- سياسي است. در «گلستان» روابط متقابل پديده ها و به طور عمده افراد بيشتر خصلت نمادين دارند: براي مثال، فرد نماد توده مردم و شخص پادشاه يا حاكم نماد تمام نهاد هاي قانونگذاري و اجرايي جلوه مي كند وگرنه ضرورت ندارد كه فرد حقيقي مستقيما با كيفر شخص پادشاه به عنوان جزا رو به رو شود. چنانچه اين تعبير دوراز واقع نباشد، آنگاه جادارد فرض شود كه آنچه تحت پرخاش به پادشاه، فرار از وظيفه يا اتهام درمورد افراد عنوان مي شود، به واقع واكنش نماد ستم، بي عدالتي و بي غمي نسبت به محنت ديگران است. مي توان نتيجه گرفت آنجاكه عمل حاكم پشتوانه مشروع و قانوني ندارد، پاي ترحم، عفو، بخشودگي نسبت به متهم از روي دلخواه يا بنابه حال و هواي حاكم پيش مي آيد.
    
     عدالت در مناسبات اجتماعي
     از اين نظر مي توان گفت روش مواجهه با ناروايي هاي اجتماعي در«گلستان» در امتداد واكنش هايي است كه در ادبيات حكايتي پيش از سعدي، مثلادر مخزن الاسرار و جز آن نيز ديده مي شود، البته با اين تفاوت كه در آثار مقدم بر گلستان سعدي، حكايت ها بيشتر خصلت تمثيلي و مايه هاي آرماني-رمانتيكي دارد و روابط علت و معلولي اشخاص داستان غالبا تخيلي است، حال آنكه در حكايت هاي گلستان فعليت احتمالي و پيشگيرانه دارد: اين نكته درحكايت هاي گلستان داراي جنبه ساختاري است. البته تاكيد «گلستان» برفعليت نقض حقوق طبيعي در رفتار حاكم با افراد طبعا به معناي بي نشاني از«حقوق شهروندي» در برخي حكايت ها نيست: فرض نگارنده اين سطور برآن است كه رعايت هرگونه حقوق اجتماعي دراين مورد منطقا مسبوق بر وجود و تضمين حقوق طبيعي انسان است: به عبارتي حقوق طبيعي شالوده ناگزير اعمال هرگونه حقوق مشابه اجتماعي است. محروميت از حقوق طبيعي جايي براي حرف جدي از حقوق مدني نمي گذارد.
     خواننده در جاي جاي حكايت هاي گلستان، درلابه لاي رويداد ها و كردار اشخاص احساس مي كند كه نوعي بوي حقوق مدني و برابري اجتماعي به مشام مي رسد. در داستان درويش صحرانشين كه پادشاه از بي اعتنايي وي به خود به هم آمده است، او از درويش مي شنود كه: توقع خدمت از كسي بدار كه تمناي نعمت از تو دارد. و سعدي در پايان باب هشتم گلستان اين نكته را درج مي كند: نصيحت پادشاهان كردن، كسي را مسلم بود كه بيم سر ندارد يا اميد زر. كوتاه اين كه تربيت اجتماعي-سياسي در نبض برخي حكايت هاي گلستان مي زند. تربيت ادبي، گفتماني است كه غايتش حاكميت عدالت در مناسبات اجتماعي است، جامعه فرزانه اي كه افراد در آن وسيله اي در معرض بازي خوي و خيم متلون حاكم نيستند، بلكه خودمختار و خودگردان اند. براي سعدي (درگلستان) جهان اجتماعي، فضايي است كه انسان در پرتو امكانات طبيعي، استعداد هاي خود را پرورش مي دهد تا بتواند در همزيستي با مردمان آن چيزي شود كه بايد بشود: شهروندي همدل و همدرد با ديگران به مصداق آنكه بني آدم اعضاي يكديگرند.
    

تالشن

تالش

بو،کل ئسکه و،رنپ ،

آقر که تتی ءسو،رنپ.

سندرپ آپ وکشه سن

قو،رتتی تالشن دک^که سن

نه گه ه که نن کم بله ر

الده کمگه وکپه له ر ؟

ما مه له گه که لمه یدی ول

جو،ره دی کوپ جالعز جول 

ته ک مه نکی دو،رس ده پ

وزگه نکی بو،رس ده پ

ورندقتان قو،لاپ قاپ

ءبر پاله گه بولدی تاپ

تاو^به ده سه ءبر ءساری

ته کاپارعا که ت ءاری

تالشن آلدی مازانی

کوته ره من قازانی

بولعانمدا مه ن ئسکه ر

بولار ما ه دی ول و،سته ر؟ 

در مرگ عبدالرحمان ( آبای )

در مرگ عبدالرحمان ( آبای )

ابيش مرد رفت چه زود ،

در قوم فردي به ببود .

دلش گرم و تن قوي ،

از تباري ديگر بود .

هنر وي بود اعلی ،

بر علم و هوشش فزود .

آنچه نكرد هيچ دريغ ،

دستگيري از مضطر بود .

منت زكس نبرده ،

از عملش نانخور بود .

ديني كه بر عهده داشت ،

بيحرف بيشتر پرداخت زود .

صفائي داشت بي ريا ،

هرگز قلبش نيالود .

هرگز نخواست بگويد ،

از مرگ شدم بيم آلود .

تقدير يابد كي تبديل ؟

بر ما شكيب خوشتر بود !

 

خبرگان تروریست

خبرگان تروريست
داعش چگونه اعضاي خود را انتخاب و جذب مي كند

منبع: الشرق الاوسط

اطلاعاتي را که بانک جهاني از روي بيانيه هاي داخلي گروه هاي تروريستي و اطلاعات مربوط به دوهزارو ٨٠٣ نفر از عناصر آنها به دست آورده، نشان مي دهد اتباع خارجي که به صفوف داعش پيوسته اند، داراي تحصيلات عالي و فراتر از انتظار بوده اند.
     اين مطالعات را مناطق خاورميانه و شمال آفريقاي بانک جهاني تهيه کرده است و به ويژه بر عناصر خارجي ملحق شده به گروه هاي تروريستي تمرکز دارد. اين اطلاعات براساس کشور مربوطه، تابعيت افراد، سطح آموزش، ميزان تجربه در عمل ستيزه جويانه و ميزان اشراف آنها بر شريعت تهيه شده است. همچنين مطالعات بانک جهاني نشان مي دهد که داعش نيروهاي خود را از ميان طبقات فقير يا کم سواد گزينش نمي کند؛ بلکه برعکس آنها از بين خانواده هاي ثروتمند انتخاب مي شوند؛ از بين کساني که نتوانسته اند در اقتصاد کشورهاي خودشان هضم و جذب شوند و همين امر موجب افراط گرايي و روي آوردن به خشونت در بين آنها شده است.
     همچنين تهيه کنندگان اين تحقيق که عنوان «عدالت اجتماعي و اقتصادي براي جلوگيري از افراط گرايي خشن» را بر آن گذاشته اند، مي گويند: «داعش سربازان خارجي خود را از بين فقرا و کم سوادان انتخاب نمي کرد بلکه برعکس اين تصور درست است؛ زيرا براساس اين تحقيق اکثر کساني که در سال هاي ٢٠١٣ و ٢٠١٤ به داعش پيوسته اند، «داراي تحصيل در سطوح دانشگاهي بوده اند». اسنادي که اين تحقيق براساس آنها تهيه شده، نشان مي دهد ٤٣،٣ درصد از خارجي هايي که به داعش پيوسته اند، در مقطع دبيرستان بوده اند و ٢٥.٥ درصد در مرحله تحصيلات دانشگاهي. حال آنکه تنها ١٣.٥ درصد در مرحله ابتدايي بوده اند. دراين ميان ميزان بي سوادان در اين گروه به ١.٣ درصد مي رسد.
     داعش در فوريه سال ٢٠١٦، دو مدرسه در شهر «رقه» سوريه تاسيس کرد تا به پسران و دختران اعضاي خارجي موجود در صفوف اين تشکل تعليم «جهاد» و علوم شرعي بدهند. اين آموزش ها همه به زبان انگليسي صورت مي گرفت تا متناسب با آنها باشد. نهاد «ديوان آموزش» داعش مي گويد «مدارس جديد براي آموزش کودکان از ٦ تا ١٤ سال و از فرزندان مهاجران است که به زبان انگليسي آموزش داده مي شود». اين تشکيلات همچنين موسسه اي را براي آموزش فنون جنگي به کودکان داير کرد و نامش را «موسسه الفاروق» گذاشت. در اين نهاد به کودکان احکام مربوط به جهاد و شريعت آموزش داده مي شود. تعداد کودکان وابسته به اين مرکز صد نفر برآورد مي شود.
     گفته مي شود داعش در مارس سال ٢٠١٥ در اراضي تحت سيطره خود در سوريه آموزش را اجباري کرد. اين گروه اقدام به توزيع تعهدنامه هايي بين خانواده هاي دانش آموزان کرد تا از آنها تعهد گرفته شود که کودکان شان را به مدارس تحت کنترل داعش بفرستند. برخي فعالان نسخه هايي از برگه هايي را منتشر کردند که در آن نشان مي داد اين گروه از اولياي دانش آموزان خواسته است ضمن ارسال فرزندان شان به مدارس يادشده پيگير کارهاي آنها نيز باشند. در متن تعهدنامه آنها آمده است: «به اذن خداوند تعهد مي کنم، فرزندم را به مدرسه بفرستم و هميشه پيگير کارش باشم. اگر اين فرمان را اجرا نکردم، مسئوليت کامل آن را برعهده مي گيرم».
    
    اهداف داعش
     «الهام شاهين»، استاد عقيده و فلسفه دانشگاه مصر، مي گويد داعش به تحصيل کردگان متوسل مي شود؛ زيرا در اين زمينه مطالعاتي دارد و به صورتي حساب شده برنامه ريزي مي کند تا بتواند نيروهاي توانمندي را جذب خود کند. اين مسئله به اهداف درازمدت اين گروه بستگي دارد؛ زيرا اين تشکيلات سعي مي کند يک دولت گسترده را تاسيس کند که مديريت آن براساس تکنولوژي جديد باشد. طبعا چنين هدفي جز با داشتن نيروهاي تحصيل کرده که داراي سطح علمي بالايي باشند؛ امکان پذير نخواهد بود. داعش از طريق شکافي که در خانواده هاي اين افراد به وجود آمده وارد مي شود؛ يعني از همان جايي که اينها مي خواهند خود را از يک زندگي بد خلاص کنند و به يک زندگي ديگر (دنيوي يا اخروي) دست پيدا کنند. داعش به اين شيوه است که کارهاي خود را پيش مي برد.
     شاهين ادامه مي دهد: ولي اين تنها تشکيلات داعش نيست که دلايلي براي جذب دارد؛ بلکه عوامل ديگري هم هست که به آنها عوامل دفع مي گوييم؛ يعني موضوعاتي که اين جوانان را به سمت اين گونه تشکل ها مي راند. يکي از آنان جهل ديني آنهاست و ديگري ضعف آموزش هاي ديني در کشورهاي غربي. همچنين مبارزه با آموزه هاي ديني و يا کم ارزش نشان دادن کساني که در کشورهاي شرقي به اين آموزه ها پايبند هستند. در کشورهاي غربي تقريبا به طورکلي آموزه هاي ديني در مقاطع تحصيلي وجود ندارد. در رسانه ها هم خبري از اينها نيست. اينها موضوعاتي اساسي است که تشکيلات داعش و امثال آن بر روي آنها سرمايه گذاري مي کنند. آنها با طرح بحث هايي مانند خلافت، امامت، جهاد، جزيه و معامله با اهل ذمه و رفتار با کنيزان و بردگان و غيره خود را پرچم داران معارف ديني معرفي مي کنند؛ حال آنکه بسياري از اين موضوعات اساسا از سيستم هاي آموزشي ديني کشورهاي عرب هم حذف شده است؛ چون ديگر به آنها نيازي نيست؛ اما داعش از همين ها به عنوان اساس شيوه هاي آموزشي خود استفاده مي کند».
     الهام شاهين در بخش ديگري از اظهارات خود مي گويد: «هرچند داعش امروزه جوانان غربي را به خود جذب مي کند؛ اما بايد بدانيم جوانان تحصيل کرده ما هم درصورتي که شيوه هاي آموزشي خودمان را تغيير ندهيم، امروز و فردا به اين گروه ملحق خواهند شد؛ بنابراين بايد سياستي را در پيش گرفت که جوانان را کنترل کرده و به حرف آنها گوش بسپارد. حتي مهم تر از آن اينکه به افکار آنها عمل کند و آنها را در ترقي و رشد کشورشان سهيم کند؛ نه اينکه آنها را به حاشيه براند و طرد کند يا هرکس که کوچک ترين انتقادي کرد او را خائن بنامد». اين استاد دانشگاه مي گويد: «تدريس مسائل ديني و مدني منعي ندارد. به شرط اينکه افرادي متخصص و شايسته تدريس آنها را برعهده بگيرند. اگر داعش سيستم ضعيف و سستي داشته باشد، آن را با تحصيل کردگان تقويت و از آنها به صورتي محوري در بناي دولت مورد ادعايش استفاده مي کند. اگر ما مراقب جوانانمان نباشيم و به آنها آموزش هاي ديني قوي ندهيم، نتايجي که به دست مي آيد مورد رضايت ما نخواهد بود».
     درباره اينکه چرا داعش به تحصيل کردگان روي مي آورد، مي گويد: «داعش به نوعي به مطالبات روحي و علمي اين افراد پاسخ مي دهد. آنها اگرچه علمي دنيوي داشته باشند يا مشاغلي مهم، به هرحال نسبت به مسائل ديني سواد کمتري دارند و اين همان مدخلي است که امثال داعش از آن وارد مي شوند تا بر آنها تاثير بگذارند. مهم ترين عوامل جذب براي اين تشکيلات قدرت تاثيرگذاري اش روي اين جوانان از طريق اطلاعات ديني انحرافي و جهت داده شده به سود خودش است. به همين دليل است که آنها گمشده شان را در علوم ديني و عمل به آنها براساس رهنمودهاي معلمانشان مي يابند».
    
    برخورد ديني، اجتماعي و اقتصادي
     در همين رابطه، «محمود الصاوي»، نماينده دانشکده الدعوه در قاهره، پايتخت مصر، مي گويد: «آنچه در گزارش بانک جهاني آمده است، ما را به موضوع کنترل جوانان رهنمون مي کند که در گزارش آمده و آن را به سه شکل معرفي کرده است؛ ديني، اقتصادي و اجتماعي. اين روند به هرحال مهم خواهد بود زيرا در سطح خانواده بايد روي فرزندانشان کنترل داشته باشند و همان طور که به جسم آنها فکر مي کنند، به روح و ذهنشان هم فکر کنند يا همان طور که دنبال رشد آنها هستند، به کمالشان هم فکر کنند. بعضي دراين باره تنها به کنترل هاي مادي بسنده مي کنند، اما اين خود يکي از عوامل خطر براي جوانان اين دوره است، زيرا کنترل معنوي از کنترل مادي که تنها به نيازهاي مادي يک فرد توجه مي کند، مهم تر است».
     الصاوي ادامه مي دهد: «اما در مرحله برخورد ديني بايد از طريق تجديدنظر در گفتمان ديني به نتيجه رسيد تا بتوان به پرسش هاي امروزي جوانان پاسخ داد. تجديدنظر در گفتمان ديني رسمي و پاسخ گويي به سوالات جوانان موجب مي شود تا آنها از جامعه جدا نشده و به طعمه اي براي همه جريان هاي مذهبي و فکري افراطي تبديل نشوند. يکي از راهکارهاي نوسازي گفتمان ديني اين است که پيام هاي ديني از ديوارهاي مساجد خارج شده و به باشگاه ها و مراکز جوانان کشيده شود تا بتواند اثرگذار باشد».
    
    توهمات خلافت
     «علي محمد» که يک استاد دانشگاه مصر است، مي گويد: داعش جوانان را با بهانه تحکيم شريعت و اجراي آن فريب مي دهد و مي گويد جوانان بايد با اين گروه بيعت کنند: «داعش به اين وسيله اکثر تحصيل کردگان را با توهم برپايي يک خلافت الهي مي فريبد و اين فتنه را از طريق شبکه هاي اجتماعي (فيس بوک) و (توييتر) بسط مي دهد». او در ادامه مي افزايد: « نيروهاي وابسته به اين تشکيلات با جوانان تحصيل کرده در شبکه هاي مجازي ارتباط برقرار مي کنند. آنها حتي افرادي دارند که در گرفتن ارتباط فوق العاده مهارت دارند و مي توانند به سهولت اين کار را انجام دهند. بعد به آنها اين طور تفهيم مي کنند که در زير پرچم رسول الله مبارزه مي کنند. متاسفانه از آنجا که اين شعارها در بين جوانان عرب مشتريان زيادي دارد، آنها هم جواب مي گيرند. شعارهاي کاذب از جمله برپايي خلافت يا شهادت در راه خدا و عمل براساس قانون شريعت موجب مي شود تا افرادي جذب اين گروه ها شوند. دراين ميان برخي از جوانان مي خواهند خودشان اين فرامين را تجربه کنند. از طرف ديگر شعارهاي دروغين اين گروه براي آزادسازي بيت المقدس و مسجدالاقصي هم هست».
     اين کارشناس درباره نحوه استفاده از اين جوانان مي گويد: «از آنها براي بهره برداري از تکنولوژي استفاده مي کنند. آنها را وامي دارند بسياري از سايت هاي دولتي را هک کرده و اطلاعاتشان را به سرقت ببرند. به آنها سفارش مي کنند تا بسياري از مقالات و کتاب هاي اين گروه را به زبان هاي مختلف ترجمه کنند. غافل از اينکه همين افراد بزرگ ترين ضربه را به داعش مي زنند. اساسا براي گروه داعش مهم نيست که چه کسي به اين گروه ملحق مي شود. دنبال هويت، نژاد يا کشور آنها نيست. ازاين رو داعش در بين نيروهايش از همه قماشي دارد؛ از افراطي ها گرفته تا نيروهاي خارجي که از اسلام چيزي جز نام آن را نمي دانند. برخي از آنها کساني هستند که به دلايل ارتکاب جرائمي به زندان افتاده يا از زندان فرار کرده اند. انديشه افراطي در بين همين افراد است که متولد مي شود. بيهوده نيست که داعش را خوارج دوران مي گويند، اما به ياد داشته باشيد که همين مسئله نقش مهمي در زوال آنها خواهد داشت».
    
    سطح آموزش
     در همين باره، «عزت سيد»، استاد دانشگاه، مي گويد: «داعش نوجواناني را از کشورهاي خارجي گرد آورده است. بسياري از خارجي ها علاقه اي به شناخت اعتقادات مذهبي اين گروه از جمله مفهوم خلافت يا جنگ با غيرمسلمانان ندارند. اينها نشانه آن است که داعش بيشتر از دولت هاي غربي دستور مي گيرد و هدف از تشکيل اين گروه، پاره پاره کردن کشورهاي عربي و اسلامي بوده است». به گفته اين استاد دانشگاه، اينکه جوانان ثروتمند به داعش مي پيوندند، معنايش اين است که «خارجي ها تمايل دارند در راه تخريب و ازبين بردن مسلمانان هزينه کنند. اين خيانت و فساد داعش را نشان مي دهد».
    
    تروريسم و آموزش
     در نهايت الصاوي درباره سطح تحصيلات در صفوف داعش مي گويد: «ما بايد درباره دو مسئله صحبت کنيم؛ يکي رابطه بين تروريسم و آموزش و ديگري رابطه تروريسم و فقر. درباره مسئله نخست حقيقت و واقعيت اين است که هيچ ارتباطي بين سطح آموزش و پيوستن افراد به صفوف اين جريانات به ويژه داعش نيست، بلکه با يک نگرش مجرد مي شود ديد مهندسان، پزشکان و حقوق دانان زيادي هستند که به اين گروه ها ملحق مي شوند. شايد وجود اشخاصي مانند اسامه بن لادن و ايمن الظواهري نمونه اي عالي باشد که در راس تشکيلات القاعده قرار گرفتند؛ چون يکي مهندس و ديگري پزشک بود. اين مطلب کاملانشان مي دهد بين جهل و تروريسم هيچ ارتباطي وجود ندارد و نمي شود گفت تروريسم درمحيط هايي رشد مي کند که فاقد رشد فرهنگي و تحصيلي باشند. بااين حال من تاکيد مي کنم اکثر کساني که در اين گروه ها فعاليت داشته و داراي تحصيلات علمي هم بودند، تحصيلات آنها ارتباطي به مطالعات شرعي و اسلامي نداشته است. به بيان ديگر آن مقدار ناچيز از مطالعات اسلامي که در دروس اينها بوده نمي توانسته گرسنگي شان را برطرف کند. کساني که از خارج به اين گروه ملحق شده اند، همين جرعه هاي اندک را نداشته اند. به اين ترتيب، آنها اطلاعات درست و قابل اعتمادي از اسلام نگرفته اند و براي همين به سادگي به قرباني گروه هاي جهادي تبديل مي شوند، اما درباره مسئله دوم، يعني رابطه تروريسم و فقر بايد گفت: رابطه بين اين دو الزامي نيست، زيرا هر فقيري تروريست نيست. همچنان که هر فرد ثروتمندي سالم نيست؛ اگر فقر فرهنگي داشته باشد، ثروتمندي دردسر مي شود. اسلام مي گويد بايد با فقر مبارزه کرد و فقر را شري مي داند که بايد يک فرد مسلمان از آن دوري کند. يکي از دعاهاي پيامبر مسلمانان اين است که «خدايا من از کفر و فقر و عذاب قبر به تو پناه مي برم». يک مسلمان اين طور تربيت مي شود که بايد از فقر فاصله گرفته و از آن بگريزد و تلاش کند در زمين کسب و کار کرده و روزي حلال به دست آورد».
    
     

تحلیل جامعه شناختی و تاریخی روی داد عاشورا

۲۷ آبان ۱۳۹۵

تحلیل جامعه‌شناختی و تاریخی روی‌داد عاشورا

حسن محدّثی گیلوایی

ناتوانی در انتقال مسالمت آمیز قدرت، مشکل سیاسی اصلی در تمدن اسلامی*

مقدّمه
با سلام! خوشحال‌ام که در خدمت شما هستم. این احساس که خود‌اَم را جزو جمع دانش‌جویی می‌دانم موجب می‌شود که در واقع، با همه‌ی مشغله‌هایی که دارم وقت بگذارم و خدمت‌تان برسم. امیدوارم که مفید باشد و لحظات و گفت‌و‌گوی خوبی داشته باشیم. راجع به مسائل اعتقادی خیلی انگیزه‌ی کافی برای صحبت کردن ندارم؛ به این دلیل نوع نگرشی که وجود دارد، از سوی دین رسمی و متولّیان آن که علاقه منداند دین را به گونه‌ی خاصّی تعریف کنند. به‌علاوه، دین سنّتی هم در جامعه‌ی ما موجود است که از سوی روحانیون تبلیغ و ترویج می‌شود و قرن‌هاست که وجود دارد و آنان نیز دین را به گونه‌ی خاصّی معرّفی می‌کنند. آن‌وقت از موضعی که من صحبت می‌کنم با هر دوی این نگرش‌ها در تقابل قرار می‌گیرد و هم اسباب زحمت خودم می‌شود و هم اسباب زحمت مبلّغین دین سنّتی و هم اسباب زحمت مبلّغین دین رسمی و دولتی. البتّه گاهی این دو در کنار هم قرار می‌گیرند و هم‌دیگر را تقویت می‌کنند و گاهی در تقابل با هم قرار می‌گیرند. اما خُب هر دو هم با نگرشی که امثال من داریم به شدّت مخالف‌اند؛ یعنی نگرشی که ما داریم انتقادی است و آن‌ها اعتقادی نگاه می‌کنند و می‌اندیشند. اعتقادات از پیش تعیین‌شده و مشخّص، ما را به گونه‌ای خاص جهت می‌دهند. کسانی که در باب مسائل، اعتقادی‌اندیشانه سخن می‌گویند، به گونه‌ای از امور سخن می‌گویند که با آن اعتقادات از قبل موجود و پذیرفته شده، هم آهنگ باشد و انتظار دارند بحث‌های دیگران نیز مطلوب نظر خودشان باشد. به همین خاطر خیلی آدم رغبت ندارد که راجع به این موضوعات حرف بزند و برای خودش و برای جمع دانش‌جویان و انجمن اسلامی مشکل ایجاد بکند. وانگهی، پس‌زمینه‌ی فکری برای شنیدن این حرف‌ها هم شاید خیلی در جمع ما موجود نیست و در بین دوستان دانشگاهی – آن هم دانشگاه در این دوره که خیلی خیلی در حال انحطاط است- چندان شرایط مساعدی برای گفتن و شنیدن این جور صحبت‌هایی که من می‌خواهم بگویم نیست. فقط به احترام دعوت شما دانشجویان آمده ام.

من این جا به عنوان یک جامعه‌شناس دین سخن می‌گویم نه به عنوان یک مسلمانِ معتقدِ شیعی؛ یعنی اگرچه من مسلمان‌ام و معتقد هستم، اما این مسلمانی‌ام را گه‌گاه می‌گذارم در پرانتز و به عنوان فردی که از یک سرزمین دیگری آمده است، می‌خواهم راجع به یک پدیده‌ی تاریخی و اجتماعی در تاریخ اسلام سخن بگویم. بنابراین، ممکن است خیلی چیزها که من می‌گویم با اعتقادات شما یک‌سان نباشد و دچار مشکل شوید. اگر از این بابت دچار رنجش شدید من پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم. ممکن است حرف‌های من شما را برنجاند، به خاطر این‌که شما سال‌ها با اعتقادات خاصّی زیسته‌اید و این‌هم به خاطر این است که شما با دید دیگری نگاه می‌کردید. بنده می‌خواهم در این جلسه به نحو دیگری راجع به این ماجرا سخن بگویم که گویی ما با یک سری کنش‌گر سیاسی مواجه هستیم. کسی مثل حسین بن علی، کسی مثل یزید بن معاویه، کسی مثل حسن بن علی، کسی مثل علی بن ابی‌طالب، و کسی مثل معاویه بن ابی‌سفیان و دیگران را من به عنوان کنش‌گر سیاسی در یک دوره‌ی تاریخی در اسلام روایت می‌کنم. اگر یک موقع جلوی اسم کسی علیه السلام که تعبیری اعتقادی و شیعی است به کار نمی‌برم، در واقع می‌خواهم نشان بدهم نوع بحث من متفاوت است. شما همه‌ی این تعابیر امام و علیه السلام را خودتان بگذارید. من مشکلی با این تعابیر ندارم، اما این‌جا چون می‌خواهم انتقادی صحبت بکنم نه اعتقادی، این ها را بیان نمی‌کنم. می خواهم این طوری جنس بحثم متفاوت شود.

تداوم رقابت قبیله‌ای و بازتولید آن
وقتی که تاریخ عرب پیش از اسلام را مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم که دوتا طایفه وجود دارند که با هم در رقابت و در تنش اند؛ دو طایفه ای که نیای واحدی (عبد مناف) دارند. عبد مناف دو فرزند ظاهراً دو قلو دارد به نام هاشم و عبد شمس. فرزندان و اَخلاف این ها می شوند بنی هاشم و بنی امیه. امیه فرزند عبدشمس است. از همان دوران بین عمو (هاشم) و برادرزاده (امیه) رقابت و درگیری و تنش وجود دارد و در ادامه، طایفه ی بنی امیه و طایفه ی بنی هاشم به-خصوص بر سر مناصب و مواضعی که در مراسم حج وجود دارد رقابت دارند. حج مناسک بسیار مهمی بود در بین اعراب پیشااسلامی و هرکس درآن جا یک سمتی داشت. مثلاً رقابت هست بر سر این که چه کسی کلیددار یا حاجب (پرده دار) کعبه باشد، سقای حج باشد، پذیرای حجاج، یا رییس دارالندوه باشد یا چیزهای دیگر که هرکدام در آن دوره اعتبار اجتماعی می آورده و امتیازی بوده برای هر طایفه ای که آن ها را در اختیار داشته است. بنا بر منابع تاریخی موجود، بنی هاشم این مناصب و موقعیت ها را داشته و بنی امیه همیشه دست پایین و فرودست بوده و هرگز هم حاضر نبوده به بزرگی بنی هاشم اعتراف و اذعان کند. رقابت هایی نظیر این در بین این دو طایفه وجود داشته است و گه گاه موجب دشمنی و خصومت و درگیری جدّی می شده است.

بر حسب روند تاریخی جریان این می شود که فردی از بین طایفه ی بنی هاشم برمی خیزد و خود را به عنوان پیامبر معرفی می کند و آرام آرام به عنوان پیامبر شناخته می شود و قدرت اش تثبیت می گردد. در واقع، محمد بن عبدالله از مجرای تثبیت قدرت فرهنگی (ادعای پیامبری و تثبیت اجتماعی آن)، به قدرت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و نظامی بسیار مهمی نایل می شود. در سلسله ی مخالفان محمد بن عبدالله (پیامبر گرامی اسلام) ابوسفیان (یا صخر) بن حرب بن امیه است که از طایفه ی اموی است و تقابل اموی و هاشمی در صدر اسلام از زمان مخالفت او با پیامبر به شدیدترین وجه اش ادامه پیدا می کند. این جریان و مخالفت آن قدر ادامه پیدا می کند تا بالاخره مسلمانان موفق می-شوند مکّه را فتح کنند و ابوسفیان به ناچار مقام و منزلت اجتماعی خوداَش را از دست می دهد و آرام آرام ظاهراً اسلام را می پذیرد. در واقع، در این جا در قالب تفکر اسلامی آن تقابل بین اموی و هاشمی باز هم به نفع هاشمیان تمام می-شود. حالا انبار کینه های اموی بسیار انباشته تر شده است، چون با هم جنگیده اند و این ها کلّی کشته داده اند. حالا اسلام قدرت می گیرد و فوج فوج آدم ها به سمت اسلام می آیند و مسلمان می شوند.

دوره ی نهضت، دوره ی خودسازی / دوره ی امپریالیسم اسلامی، دوره ی انباشت تضادها
در دوره ی آغازین که مسلمان شدن با هزینه ی بالا هم راه است، اسلام آوری نیز از روی اخلاص است و با خلوص هم-راه است. کسانی هستند که هزینه می دهند برای اسلام. نماز خواندن، قران خواندن در این دوره ی آغازین نهضت اسلامی، خطرناک است. مسلمانان در سال های اولیه در خفا نماز می خواندند. در خفا قرآن می خواندند. به شدّت تحت تعقیب اند. بنابراین کسانی که اسلام را در این دوره می پذیرند، می پذیرند که هزینه هم بپردازند. لذا با خلوص مسلمان می شوند و فرآیندی از خودسازی را طی می کنند. اگر بخواهم برای شما متبادر به ذهن بشود، می توانم بگویم که مثلاً انقلاب ایران را درنظر بگیرید که در دوره ی انقلابی افرادی مبارزه کردند و رنج کشیدند و شکنجه شدند و در طول این تلاش ها و کوشش ها در دوران انقلابی و در مقابله کردن با نظام حاکم که کاری بسیار پرهزینه است، آن هم در جهان سوم، آنان مسیری از خودسازی را طی کردند و از بسیاری از امتیازات دنیوی چشم پوشیدند و حاضر بودند خودشان را فدا بکنند. این آدم ها در جریان این فرآیند ساخته و پرورده می شوند. حال این ها را مقایسه کنید با افرادی که بعد از جریان انقلابی و وقتی که انقلاب پیروز شد و وقتی دارند امتیازات و مقام و مناصب را تقسیم می کنند، بگویند ما انقلابی هستیم. این ها دیگر آن دوره ی خودسازی و خلوص را طی نکرده اند و برای منافع و امتیازاتی که نصیب شان می شود به انقلاب پیوسته اند و خود را به عنوان یک شخص انقلابی معرفی کرده اند. بنابراین، این دو گروه اصلاً قابل مقایسه با هم نیستند.

در صدر اسلام این جوری است؛ کسانی که در سال های آغازین رسالت پیامبر به او می پیوندند، یعنی روندی از خودسازی را طی می کنند و حتی آماده هستند برای شهادت. اما وقتی که اسلام قدرت می گیرد و شبه جزیره ی عرب را می گیرد و آرام آرام وارد سرزمین های دیگر می شود و فوج فوج امکانات مادی و باج و خراج وارد سرزمین اسلامی می شود، دیگر آن خودسازی وجود ندارد بل که برعکس، طمع قدرت و منزلت و مال و ثروت است که جذّاب است. بسیاری از مسلمانان در این جنگ ها شرکت می کردند، چون معتقد بودند امکانات خوبی نصیب شان می شود. حتّا جالب است بدانیم که در اوّلین جنگ اسلامی یعنی جنگ بدر هم دعوا برای کسب غنایم هست. مسلمانانی که در راه خدا جنگ می کنند چشمی هم به غنایم دارند و از همان جنگ اوّل بر سر غنایم درگیری و بحث پیش آمد. در جنگ اُحد هم دیدیم که بر روی تپه و تنگه ای که موقعیت استراتژیکی داشته (تپّه ی عینین) و پیامبر حدود ۵۰ نفر را گذاشته بود و گفته بود به آن ها که از آن جا تکان نخورید تا جنگ تمام شود، چه طور آن ۵۰ نفر به-وسوسه ی کسب غنائم ترک پُست کردند و رفتند که غنایم نصیب شان شود و خالد بن ولید فرمانده ی مشرکان (در آن موقع) تا دید که آن جا خالی شده، از پشت حمله کرد و مسلمانان در جنگ اُحد به خاطر وسوسه ی کسب غنایم این گروه ۵۰ نفره شکست خوردند. همین جور این داستان غنایم و نزاع بر سر سهم بری از آن در بین مسلمانان وجود داشت. در جنگ هوازن نیز درگیری نسبتاً دامنه داری بین مسلمانانی که مثلاً در راه خدا دارند جهاد می کنند از یک سو و پیامبر از سوی دیگر درمی گیرد بر سر کسب غنایم. آدمی است دیگر! هم به فکر بهشت است و معنویّت، هم به فکر مادّیات.

بنابراین، با فتح سرزمین های جدید به خصوص ایران، انبوهی از ثروت از راه باج و خراج وارد جامعه ی اسلامی می-شود. حالا آن مردمی که زنده گی ای بسیار ابتدایی داشتند در زمان پیامبر، حتا چیزی ساده ای مثل مستراح وجود نداشت. مردم برای قضای حاجت باید زمین گودی پیدا می کردند. خانه ها اغلب (اگر نگوییم همه) در نداشتند و پرده می کشیدند و گاه حتّا پرده هم نداشت. زنده گی بسیار ابتدایی بود و تمدّن بدوی بود و پیامبر مجبور بود به این مردم بدوی بهداشت و اخلاق و آداب اجتماعی یاد بدهد و بسیاری از امور ساده ی زنده گی را به آن ها آموزش بدهد. حالا این ها می آیند ایران را فتح می کنند. طاق کسری را می گیرند و جالب است که وقتی طاق کسری را می گیرند، یک فرش بسیار بزرگی وجود داشته که می آیند آن را تکّه تکّه می کنند و هر کس یک بخش آن را برای خود برمی دارد؛ یعنی این قدر درک از آثار تمدّنی دارند. در و دیوار خانه ها را می کنند و می شکنند و از چوب اَش به عنوان هیزم برای آتش استفاده می کنند؛ یعنی سطح تمدّن شان بسیار بسیار پایین تر از تمدّن ایرانیان بوده است.

فرآیند یک پارچه گی زدایی از امّت اسلامی
بنابراین، تحت هجوم به کشورهای دیگر فرصتی پیش می آید که جامعه ی اسلامی که قبلاً یک پارچه بود کم کم دچار نابرابری ها و اختلافات طبقاتی می شود و بعد کسی مثل ابوذر در زمان عثمان دایماً اعتراض می کند به این نابرابری ها و معاویه او را به پیش عثمان می فرستد و می گوید نمی دانم با این چه کنم. خوداَت هر طور می دانی با او رفتار کن و عثمان هم او را تبعید می کند به صحرای ربذه و ابوذر در آن جا به تنهایی در فقر می میرد؛ به گونه ای که وقتی می خواهند کفن اَش کنند کفنی ندارد. اصلاً جنازه اش می ماند تا کسانی که از آن جا عبور می کردند او را کفن می کنند و دفن می کنند. تصوّر بکنید که جامعه ی اسلامی و امّت اسلامی به کدام سو رفت. آن امّت ساده و یک پارچه چه گونه تکه-تکه شد. آرام آرام عدّه ای وارد امّت اسلامی شدند و حالا بوی قدرت و ثروت شنیده می شود و حالا با این شکل گسترش اسلام، امپراتوری اسلامی شکل می گیرد. امپراتوری اسلامی که دیگر امّت اسلامی خلوص اوّلیه را ندارد و کسانی که وارد جامعه ی مسلمانان می شوند و مسلمان می شوند، تسلیم قدرت مسلمانان و تسلیم شمشیر مسلمانان می-شوند. این گونه در اثر توسعه طلبی اسلامی و در اثر این که یک نظام اسلامیِ امپریالیستی ایجاد می شود، سرزمین اسلامی بزرگ تر و بزرگ تر می شود. مال و ثروت بیش تری به دست می آورد و این روند از درون، امّت اسلامی را دچار انواع مشکلات و درگیری ها و تضادها می کند. در باب این که این ثروتی که وارد می شود چه گونه تقسیم شود؟ به کی چه قدر داده شود؟ کلّی بحث در بین بزرگان زمانه ایجاد می شود که این مال چه گونه تقسیم شود.

برای مثال، در داستان صلح حسن بن علی و معاویه مفاد این صلح نامه چند چیز را نشان می دهد: یکی این که درگیری اموی و هاشمی ادامه پیدا کرده است. در عصر پیامبر در قالب درگیری بین ابوسفیان و پیامبر و بعد ادامه پیدا می کند و عثمان بن عفّان به عنوان اولین فرد از خانواده ی اموی به خلافت می رسد و بعد از ترور عثمان توسّط شورشیان (که خود سرچشمه ی اختلافات بسیار و ماندگار در امّت اسلامی شد)، وقتی که علی به عنوان خلیفه برگزیده می شود و معاویه در شام حاضر نیست که اطاعت بکند و یک دو قطبی شکل می گیرد، تحت عنوان تقابل علی بن ابی طالب و معاویه بن ابوسفیان. معاویه زمان پیامبر یک جوان ۱۷ ساله بوده که سواد داشته و بخش هایی از قرآن را که پیامبر می گفته مکتوب می کرده؛ یعنی همین قدر او نفوذ داشته در بین صحابه و جوانی بیش نبوده. معاویه توسط عمر به عنوان استاندار شام برگزیده می شود و کم کم شامات به وی سپرده می شود و ۲۰ سال تا قبل از حضور علی به عنوان خلیفه ی چهارم، معاویه استاندار شام است و فرصت داشته نفوذ پیدا کند و انواع و اقسام تطمیع ها و تهدیدها را بکند و در ارکان حکومتی نفوذ کند. وقتی که علی بن ابی طالب خلیفه می شود، معاویه حاضر نیست شام را تحت اطاعت او دربیاورد و تقابل بین هاشمی و اموی در قالب جدید تداوم پیدا می کند و دوباره اوج می گیرد. وقتی که علی بن ابی طالب حکومت را در کوفه بنا می کند، آن تقابل در قالب تقابل جدیدی پدید می آید: تحت عنوان تقابل عراق و شام.

یک جنگ فرسایشی بزرگ در بین طرفین درمی گیرد. جنگی که ۱۸ ماه طول می کشد. اصلاً زمان خلیفه ی چهارم علی بن ابی طالب، امّت اسلامی به شدّت پاره پاره می شود و آن یک پارچه گی از بین می رود. در زمان پیامبر و نیز بعد از ایشان، در زمان ابوبکر اگر جنگی درمی گرفت، معمولاً و عمدتاً با مشرکان یا اهل ردّه بود؛ یعنی یک طرف امّت اسلامی بود و در طرف دیگر مخالفان اسلام. اما در زمان خلیفه ی چهارم سه جنگ داخلی بزرگ به وجود آمد. جنگ جمل که جنگ خلیفه است با برخی اصحاب پیامبر و همسر پیامبر، عایشه. یک جنگ داخلی که امّت اسلامی را دچار شقاق کرد. جنگ داخلی بزرگ دیگر در واقع، در ماجرای صفّین ادامه پیدا می کند؛ یک جنگ فرسایشی ۱۸ ماهه بین کوفیان و شامیان شکل گرفت و از دل این جنگ هم یک گروه جدیدی زاده شد به نام خوارج. امّت اسلامی کم-کم شعبه شعبه شد و بعد هم جنگ نهروان با خوارج روی داد. سه جنگ بزرگ در داخل امّت اسلامی در زمان خلیفه ی چهارم شکل گرفت. بنابراین، وقتی ما از دید جامعه شناختی نگاه می کنیم دیگر با امّت اسلامی یک پارچه مواجه نیستیم.

در واقع، کربلا و عاشورا به نظر من محصول این تاریخ است و نمی توانیم آن ده روز و آن دوره ی کوتاه را فقط لحاظ بکنیم. بعد که علی بن ابی طالب خلیفه ی مسلمین به شهادت می رسد، این جا این را عرض بکنم که سه تا خلیفه از چهار خلیفه اول ترور می شوند و این خود یک نکته ی مهم است: عمر، عثمان، علی بن ابی طالب. این جا یک مسأله ی خیلی خیلی جدّی وجود دارد که من روی آن می خواهم تمرکز بکنم و این که چرا به این موضوع پرداخته نشده، موجب شگفتی است. این موضوع در بحث امروز من بسیار اهمیت دارد و موضوعی کلیدی است.

مشکل اصلی سیاسی در تمدّن اسلامی
از نظر من مسأله ی اصلی سیاسی در تمدّن اسلامی، ناتوانی در انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی است؛ یعنی مسلمانان هرگز نتوانستند راه حلّی پیدا بکنند برای انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی. بگذارید بازگشتی دوباره بکنم به عصر پیامبر. زمانی که پیامبر فوت شدند، مسلمانان در سقیفه ی بنی ساعده جمع شدند برای تعیین جانشین پیامبر. رهبر فَرَه مند (کاریزماتیک) به قول ماکس وبر حامعه شناس آلمانی فوت شده و به قول وبر بحران جانشینی پدید آمد. رهبر فره مند (کاریزماتیک) مشخصاً جانشینی تعیین نکرده که اگر کرده بود دیگر این همه بحث و مناقشه وجود نداشت. دست کم منابع تاریخی نمایان می سازند که قولِ فصلی در این مورد وجود نداشته است. بنابراین، بزرگان مسلمان جمع می شوند که جانشین تعیین بکنند. آن جا میان انصار و مهاجرین درگیری ایجاد می شود. در آن درگیری ها عمر دست به دست ابوبکر می دهد و می گوید من با ایشان بیعت کردم و ایشان خلیفه است و بقیّه هم تحت تأثیر قرار می گیرند و این-گونه جانشین تعیین می شود. در واقع، هیچ سازوکار عقلانی وجود ندارد و فقط رقابت بین انصار و مهاجران بود برای انتخاب جانشین پیامبر. در هر صورت ابوبکر یکی از صحابه ی بزرگ پیامبر بوده و دختراَش هم همسر پیامبر بوده و رابطه ی نزدیکی با پیامبر داشته و نفوذ داشته و در نهایت جانشینی ایشان پذیرفته شد. ابوبکر به عنوان خلیفه ی اول مسلمین به جای این که ساز و کاری انتخاب کند که جانشین اَش را انتخاب کند، خوداَش خلیفه ی دوم را منصوب کرد؛ یعنی بی توجّه به رأی و نظر دیگر بزرگان اسلامی، خلیفه را نصب می کند؛ یعنی یک شیوه ی کاملاً خودکامه را بنا می گذارد. همین جا باید عرض کنم که بین شورا و جماعت در تاریخ اسلام باید تمایز قایل شویم [۲]. برگزیده شدن به عنوان خلیفه توسّط شورا یک چیز است و هم راهی جماعت قابل توجّهی از امّت اسلامی چیز دیگری است (در خلیفه شدن ابوبکر و عمر و نیز علی بن ابی طالب –سه خلیفه از چهار خلیفه ی نخست- قطعاً بخشی از جماعت هم راهی کرده اند، امّا هیچ یک از آن ها توسّط شورا برگزیده نشده اند. تنها عثمان توسّط شورایی محدود برگزیده شد) .بعد از این که عمر خلیفه شد این فرصت را به وجود آورد برای امّت اسلامی و یک حرکت مهم انجام -داد و آن این بود که شورایی محدود درست کردد. این شورا یک شورای محدود بود. فقط از گروه های خاصّی بودند. امّا بالاخره خلیفه ی دوم در بستر مرگ (بعد از ترور شدن و در سال ۲۳ هجری قمری) یک شورا تعیین کرد مرکّب از شش نفر و عمر گفت که جلسه تشکیل دهید و از بین خودتان خلیفه ی بعدی را تعیین کنید. برای اوّلین بار در تمدّن اسلامی یک ساز و کار عقلانی محدودی پدید آمد تا جانشین خلیفه از طریق گفت وگوی اصحاب و بزرگان انتخاب شوند. با این که این شورا بسیار محدود بود و همه ی بزرگان را دربرنمی گرفت امّا نقطه ی آغازی بود و نطفه ای بود برای آغاز انتقال شورایی و مسالمت آمیز قدرت. خلیفه ی سوم از دل این شورا انتخاب شد.

امّا عثمان بن عفّان به عنوان فردی از خاندان اموی مرتکب خطاهای جدّی در اداره ی امّت اسلامی شد و از سنّت پیغمبر چندان پی روی نکرد. به خویشان و نزدیکان اموی خوداَش مناصب و اموال زیادی داد. از بیت المال استفاده های خاص گرایانه ی زیادی کرد و این باعث نارضایتی شدید بخشی از مسلمانان شد و برخی از آن ها شورش کردند و اعتراض کردند. قبل از این شورش هم اصحابی هم چون ابوذر هر چه انتقاد کرده بودند به جایی نرسیده بود. این جا باز مشکلی پیش آمد. در واقع، آن ها مخالف خلیفه هستند و خلیفه هیچ ساز و کاری برای راضی کردن آن ها درپیش نمی گیرد و در حالی که خلیفه ی مسلمین در حال قران خواندن جلوی در خانه اش است، توسّط شورشیان کشته می-شود؛ یعنی باز هم متأسفانه فرصتی که عمر با تشکیل شورای کوچک فراهم کرده بود که انتقال قدرت شورایی و از راه مسالمت آمیز صورت گیرد، از بین رفت و در یک هیاهوی شورشی، شورشیان سراغ علی بن ابی طالب رفتند و او را به عنوان خلیفه برگزیدند.

در واقع، این جا هم خلیفه ی چهارم از طریق یک سیستم که بزرگان مسلمان در آن دوران بنشینند دور هم و خلیفه را انتخاب بکنند وجود نداشت. چنان که پیش از این گفتم، در منازعاتی که در زمان خلیفه ی چهارم وجود دارد طی سه جنگ بزرگ داخلی، امت اسلامی به کلی شعبه شعبه می شود و بعد هم دوباره خلیفه ترور می شود. بنابراین، بار دیگر قدرت از طریق مسالمت آمیز منتقل نمی شود. این جا دو مدّعی قدرت داریم: یکی معاویه بن ابوسفیان از طایفه ی اموی در شام و یکی حسن بن علی از طایفه ی هاشمی در عراق. حسن بن علی تلاش می کند از کوفه لشکری فراهم بکند و به جنگ معاویه و شامیانی برود که در حال حمله به کوفه اند. اما به دلیل سه جنگ بزرگ و عوارض و تخریب-هایی که این جنگ ها داشته، اصلاً مردم عراق آماده گی برای جنگ ندارند. به اَشکال مختلف کارشکنی می کنند. حتّا ظاهراً بعضی های شان علیه حسن بن علی شورش کردند و ایشان را زخمی کردند و حتّا برخی شان نامه ای می نویسند به معاویه که ما با تو هم کاری می کنیم. به این ترتیب حسن بن علی وقتی وضع را این طور می بیند تصمیم می گیرد که صلح کند و صلح به او تحمیل می شود و معاویه وارد معاهده می شود و پیمان می بندد.
متن این معاهده را برای تان می خوانم. از حیث موضوعی که من در حال بحث اش هستم، نکات مهمی دارد: مورد اول می گوید که
«حکومت به معاویه واگذار می شود بدین شرط که به نام خدا و سنت پیغمبر و سیره خلفا عمل کند. دوم اینکه پس از معاویه حکومت متعلق به حسن است [۳].”
یعنی شورا و انتخاب و این ها اصلاً در کار نیست.
«و معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند».

این را پیشاپیش بگویم که خب معلوم بود که معاویه به هیچ کدام از این ها عمل نمی کرد. با رفتاری که داشته همه را تطمیع و تهدید می کرده و این ها از پیش معلوم بود و بعد دیدیم که عمل نکرد و پسر خود را به عنوان جانشین انتخاب کرد؛ از طریق همان تطمیع و تهدید و خرید مخالفان اش.

«سوم اینکه معاویه باید ناسزا گفتن و لعن گفتن به امیرالمومنین علی را در نماز قطع کند.»
چون در نمازهای شان در شام لعن علی می کردند.

«چهارم بیت المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است مستثنی است و تسلیم حکومت شامل آن نمی گردد و معاویه باید سالی دو میلیون درهم برای حسن بفرستد و بنی هاشم را از بخشش ها و هدیه ها امتیاز دهد و غنایم را بین کسانی که در کنار امیرالمومنین در جنگ جمل و صفین کشته شده اند تقسیم کند و اینها باید از محل خراج دارابجرد تأمین شود. پنجم مردم در هرگوشه از زمین های اسلام در شام و حجاز و عراق و غیره باید در امان باشند و سیاه پوست و سرخ پوست از امنیت برخوردار باشند و معاویه باید لغزش های آنان را نادیده بگیرد و به هیچ وجه به خاطر خطاهای گذشته اش مؤاخذه نکند. اصحاب علی در هر نقطه ای که هستند در امان باشند وکسی از شیعیان علی مورد آزار واقع نشود و هر آنچه در دست اصحاب علی است از آنان بازپس گرفته نشود. به قصد جان حسن بن علی و خانواده اش و حسین و هیچ یک از اهل بیت رسول خدا توطئه ای چیده نشود و در هیچ یک از آفاق اسلام ارعاب و تهدید نسبت به آنان انجام نشود.»
مطابق برخی منابع، این متن معاهده ی صلح بین حسن بن علی و معاویه بن ابوسفیان است. می بینیم که هیچ بحثی از شورا و این گونه رویه ها نیست. بحث از بیت المال کوفه هم نشان می دهد که ثروت از دارابگرد فارس (ایران) تأمین می شود و بحث از آن و غنایم و امور مالی در این معاهده ی صلح جدّی است. تقابل شام و عراق و هاشمی و اموی نیز در این معاهده ی صلح پررنگ است.

خُب معاویه چه می خواهد؟ می خواهد قدرت را به دست بگیرد. بعد، بیست سال دیگر دوباره حکومت کند که روی هم می شود چهل سال. حالا بیست سال دیگر هم فرصت دارد که حکومت اسلامی را مطابق نظر خودش دست کاری کند و هرکه را می خواهد بخرد و هرکه را خواست بکُشد و این فرصت عملاً به او داده می شود. حال شما ببینید که بر سر حکومت اسلامی چه آمده است؟ و اساساً سیستمی و ساز و کاری وجود ندارد که بخواهد انتقال مسالمت آمیز قدرت را انجام دهد. حالا یک کاری معاویه می کند که تقریباً برای همیشه امکان انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی را از حکومت اسلامی و تمدن اسلامی می گیرد. آن کار این است که معاویه پسراَش را جانشین می کند. لذا قدرت در جهان اسلام موروثی می شود و دوران امویان و سلسله ی اموی شکل می گیرد که اصلاً دورترین شکل اداره ی جامعه از نظر اسلام است. دورترین شکل از شیوه و سنّت پیامبر است؛ یعنی یک نفر فقط در سلسله ی امویان هست که سعی می-کند برگردد به سنّت پیامبر؛ عمر بن عبدالعزیز. ولی بقیّه تماماً می گویند اموی برتر از بقیّه است. عرب برتر از عجم است و نوعی تفاخر نژادی را ایجاد می کنند و فقط تا حدّی عمر بن عبدالعزیز هست که تلاش می کند به دوران پیامبر و رویّه ی ایشان برگردد و بدان قدری عنایت داشته باشد. احترام را به خانواده ی علی برمی گرداند. ولی بقیّه، حکومتی کاملاً استبدادی و ظالمانه انجام می دهند. به نام اسلام بدترین تبعیض های انسانی در خلافت اموی علیه بشریّت زمانه صورت می گیرد؛ ولی به نام سنّت پیامبر. اتّفاق تعیین کننده این است که با این کار، یعنی با موروثی شدن حکومت در بین امویان، دیگر بحث از این که بزرگان حکومت اسلامی جمع شوند و شایسته ترین فرد را که مدیر و مدبّر باشد و شایسته گی سیاسی و اخلاقی داشته باشد او را انتخاب کنند به عنوان رهبر مسلمین، این برای همیشه از بین می رود.

به اصطلاح گفته می شود اصل تغلّب؛ یعنی هرکسی که زور دارد و قدرت را به دست گرفت همه باید از او اطاعت کنند، تثبیت شد و نظریه پردازی گردید و این تبدیل شد به یک اصل در بین اهل تسنّن به عنوان اسلام حاکم و الآن هم همین جوری است [۴] (از آن سو، یعنی در تشیّع هم باز امامت تبدیل شد به امری خانواده گی. همه از یک خانواده و به طور موروثی امام هستند. بعد هر زمان هم که عملاً تشیّع قدرت را به دست گرفت و حاکم شد، باز هم انتقال قدرت به صورت موروثی انجام گرفت).
بعد هر کسی که قدرت می گرفت، به عنوان خلیفه ی اسلام رسماً شناخته می شد و تأیید می گردید.

جالب این است که در دوران بعدی که خلافت وجود دارد، هرگروهی که قیام می کند و بغداد را می گیرد این اصل می گوید که او جانشین خلیفه است. مثلاً سلطان محمود غزنوی می آید مسلّط می شود، خلیفه حکم صادر می کند که بله وی نماینده ی خلیفه ی مسلمین است. بعد سلاجقه می آیند، طغرل می آید، حکم از خلیفه ی مسلمین می گیرد. بنابراین، اصل تغلّب تعیین کننده ی انتقال قدرت در جامعه ی اسلامی می شود. حالا دیگر فرقی نمی کند که طرف مثلاً کسی در حدِّ چنگیز است یا نه و فقط ادّعای صوری عمل به سنّت پیامبر یک مؤلّفه ی مشروعیت بخش است. جالب این است که این ها مرتّب به نام اسلام جهاد می کنند. سلطان محمود غزنوی جهاد می کند به نام اسلام. جاهای مختلف را فتح می کند به نام اسلام! حالا ببینید چه چهره ای از اسلام به وجود می آید.

بنابراین، آن فرصت و امکانی را که عمر ایجاد کرده بود، به رغم آن که بسیار محدود بود، برای همیشه از دست رفت. بعد از آن، جماعت داریم امّا شورا نه. به همین ترتیب، در دوران مدرن نیز تمامی جوامع اسلامی در این مورد یعنی انتقال مسالمت آمیز و عقلانی قدرت سیاسی مشکل دارند. در هیچ یک از جوامع اسلامی انتقال مسالمت-آمیز قدرت صورت نمی گیرد، زیرا در تمدّن اسلام اصلاً سنّتی و رویّه ای برای طی چنین مسیری وجود نداشته است که حالا نقش تقویت کننده و مُمِدّ و راه گشا را ایفا کند. فقط تحت تأثیر تمدن غرب و تمدّن مدرن است که برخی جوامع اسلامی آن هم از سر ضرورت های جامعه به ناچار و شکسته بسته، آرام آرام و با کلی مقاومت، دارند اَشکالی از دموکراسی را می پذیرند و البته هم چنان با دموکراسی مشکل دارند. دموکراسی در جهان اسلام و در بین بسیاری از بزرگان مسلمان یک چیز منفور است؛ زیرا هیچ سابقه ای از این که فردی که شایسته است به صورت مسالمت آمیز و از راه شور و مشورت و گفت و گو برگزیده شود در تمدّن اسلامی وجود ندارد.

بنابراین، می خواهم این را بگویم که ماجرای عاشورا محصول تاریخ جامعه ی اسلامی است. ‌آن مسیری که امّت اسلامی طی کرده و تکّه تکّه شده، در واقع از زمان شورش علیه عثمان این مسیر آغاز شد. با جنگ های داخلی در زمان خلیفه ی چهارم علی بن ابی طالب امّت اسلامی بیش از پیش شعبه شعبه شد و تقابل هاشمی و اموی بار دیگر در تقابل شام و عراق تکوین پیدا کرد. دیگر یک پارچه گی امّت اسلامی به کلّی از دست رفت.

بحث و تحلیل نهایی: طرح یک شرطی خلاف واقع
حالا و در انتهای بحث (و پیش از پرسش و پاسخ) من یک صحبت دیگری دارم؛ صحبتی که مورخان می کنند و به آن شرطی خلاف واقع می گویند. شرطی خلاف واقع یعنی پرسش از چیزی که به وقوع نپیوسته. ما می پرسیم اگر این روی داد به وقوع می پیوست چه می شد؟ پرسشی که به صورت ذهنی و فرضی است امّا از نظر روش شناختی مهم است. پرسش این است که تصوّر بکنیم که حسین بن علی وارد کوفه می شد و کسانی که او را دعوت کرده بودند، به او وفادار می ماندند و با شامیان می جنگیدند و حسین پیروز می شد و کوفه را می گرفت. چه اتّفاقی می افتاد؟ اگر حسین بن علی و یاران اش شهید نمی شدند و پیروز می شدند و در کوفه حکومت برمی گشت به خاندان هاشمی، چه اتفاقی می افتاد؟ آیا تفرقه ای که در امّت اسلامی ایجاد شده بود از بین می رفت؟

این یک پرسش خلاف واقعِ مهم در تاریخ اسلام است و در تاریخ تشیّع است. مستندات تاریخی نشان می دهد که این جوری نیست؛ یعنی هم چنان امّت اسلامی به دو بخش بزرگ تقسیم می شد: بخش شام و بخش عراق و به احتمال زیاد سال های متعدّد و طولانی، جنگ بین این دو بخش رخ می داد. جنگ بین عراق و شام ادامه پیدا می کرد و امّت اسلامی به مسیر انشقاق و واگرایی بیش تر پیش می رفت. قطعاً مسیر تاریخ تشیّع عوض می شد. اگر حسین بن علی پیروز می شد دیگر شیعیان تحت تعقیب قرار نمی گرفتند که بیایند فرار کنند به سمت ایران، به سمت طبرستان و آن جا اولین حکومت علوی را تشکیل دهند؛ حکومت علویان در قرن سوم هجری. من حتّا فکر می کنم اعتقادات شیعی هم چیز دیگری از آب درمی آمد. اما یک پارچه گی امت اسلامی هرگز حاصل نمی شد. قطعاً اگر حسین بن علی پیروز می شد، در بخشی که حکومت می کرد – آن طور که منابع از شخصیّت و رویّه ی ایشان سخن می گویند- عدالت را برقرار می-کرد. سعی می کرد از سنّت پیامبر پی روی کند. اما مشکل سیاسی اصلی امّت اسلامی به نظر من سرجای خوداَش باقی می ماند. همانی که عرض کردم: انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی مشکل اصلی سیاسی در تمدّن اسلامی بوده و این مشکل هرگز حل نشد و به نظر می آید آثار آن تا به امروز هم ادامه دارد.

از این نظر که به ماجرا نگاه می کنیم، که کاملاً نگاهی تاریخی و جامعه شناختی است، ماجرای عاشورا را محصول آن تقابل و آن انشقاق های قبلی می بینیم. اگر ماجرای عاشورا هم رخ نمی داد، انشقاق در امّت اسلامی، به نحو دیگری ادامه پیدا می کرد و تعمیق و گسترش می یافت. جالب این است که تقابل بین بنی هاشم و بنی امیه در داستان ظهور امام زمان هم منعکس شده است؛ یعنی در اسطوره ی هزاره ی شیعی و اسطوره ی منجی که در میان شیعیان رواج دارد و موجود است، حضرت مهدی که ظهور می کند پیراهن خونین حسین بن علی را پوشیده است و قرآنی که حضرت علی جمع آوری کرده است را در دست دارد و ایشان اوّلین تقابلی که می کند تقابل با سُفیانی است و ایشان اوّلین کاری که می کند، این است که انتقام کربلا را می گیرد و به این معنا منتقم است؛ یعنی در واقع آن ماجرا و دعوای تاریخی که برمی گردد به قبل از پیامبر، در بین شیعیان به صورت نمادین ابدی شده و حتی می رسد به آخرالزّمان. یعنی در آن جا هم مندرج شده است.

نتیجه گیری
بنابراین، در این جا من در تحلیل و تبیین جامعه شناختی و تاریخی روی داد عاشورا بر چند مؤلّفه به عنوان مؤلّفه های اصلی تمرکز کردم که به ترتیب ایفای نقش تاریخی شان عبارت اند از: ۱) تقابل اموی و هاشمی؛ ۲) فقدان شکل گیری و تثبیت ساز و کاری برای انتقال مسالمت آمیز و عقلانی قدرت سیاسی؛ ۳) توسعه طلبی اسلامی و شکل گیری امپراطوری اسلامی؛ ۴) روند واگرایی در درون امت اسلامی و یک پارچه گی زدایی از آن. من امیدواراَم روزی هم فرصتی پیش آید و درباره ی عمل کرد خاصِّ حسین بن علی به عنوان کنش گر سیاسی اخلاقی و انسان اخلاقی به تفصیل سخن بگویم. در این بحث من فقط بر روی مؤلّفه های کلان مثل شرایط و ساختارهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تمرکز کردم و کنش گران سیاسی را در درون موقعیّت قرار دادم.

پی نوشت ها
——————————————————————————————
*(متن ویراسته شده ی سخن رانی [۱] در روز قبل از تاسوعا در دانش کده ی علوم زمین دانش گاه شهید بهشتی و به دعوت انجمن اسلامی این دانش کده / دوشنبه ۱۹ مهرماه ۱۳۹۵)

۱. در ویرایش و تنقیح این متن از نظرات انتقادی استاد ارج مند حسن یوسفی اشکوری مثل دیگر موارد بهره برده ام و از ایشان نکات تازه ای آموخته ام و از عنایت ایشان بسیار قدردانی می کنم؛ اگرچه در توضیح و تفسیر برخی روی دادها در تاریخ اسلام با یک دیگر اختلاف نظر داریم.

۲. مراجعه شود به اثر محمدسهیل طقّوش به نام دولت امویان (طقوش، ۱۳۸۹: ۱۹). طقّوش به درستی به این نکته اشاره می کند که “اگر حاکمی بتواند با قدرت سیاسی، همه مخالفان را سرکوب کرده، از آنان برای خود بیعت بگیرد، در این صورت «جماعت» به وجود آمده است” (همان: ۱۹). من اضافه می کنم که جماعت می تواند از طریق نفوذ قبیله ای و قدرت ناشی از شبکه ی خویشاوندی و امکانات مالی و نیز از طریق شورش و غوغا و بدون هرگونه تشکیل شورای بزرگان شکل بگیرد و کسی را به مقام خلافت برساند.

۳. منابع تاریخی در این باره نظر واحدی ندارند. برخی از منابع چنان سخن می گویندکه دلالت بر این دارد که حسن بن علی خلافت را (هم از نظر فضیلت و هم از نظر ارث بری) حقِّ خود می دانسته است. به عنوان مثال، ابن اعثم کوفی در الفتوح از قول حسن بن علی خطاب به معاویه چنین آورده است: “چون امیرالمؤمنین علی (ع) در حین ارتحال امر خلافت به من سپرد، امروز خلافت و امامت هم از وجه اهلیّت و هم از طریق میراث حقّ من است و تو را این حال معلوم” (ابن اعثم، ۱۳۷۲: ۷۵۸). با این حال، همین ابن اعثم در باب درخواست های حسن بن علی از معاویه در معاهده ی صلح، دو قول متفاوت را هم زمان آورده است. یک جا از قول فرستاده ی حسن بن علی نزد معاویه چنین آورده است: “عبدالله بن حارث بر حسب اشاره امیرالمؤمنین حسن (ع) نزد معاویه شد. معاویه چون او را دید، پرسید به چه کار آمده ای؟ عبدالله شمّتی از آن حال تقریر کرد. معاویه به غایت خوشدل شد و گفت: هر مراد که حسن بن علی (ع) دارد بگوی و هر چه می خواهد بیان کن تا جمله را به اجابت مقرون گردانم. عبدالله گفت: امیرالمؤمنین حسن در این کار چند درخواست کرده است. معاویه گفت: تقریر کن تا بشنوم. عبدالله گفت: بر آن قرار امر را بر تو تسلیم می-کند که اگر تو را پیش از او وفات رسد، خلافت از آن او باشد” (همان: ۷۶۴). اما ابن اعثم چند سطر بعدتر آورده است: “امیرالمؤمنین حسن (ع) گفت: آنچه با معاویه گفته اند که بعد از وفات او خلافت مرا باشد، نیکو نیست و من خواهان این کار نیستم” (همان: ۷۶۵). لاجرم در عهدنامه فرمان به نوشتن بند زیر داده است: “چون وفات به او [یعنی معاویه] نزدیک رسد، هیچ کس را به ولیعهدی نصب نکند و کار خلافت به شورا گذارد تا مسلمانان کسی را که صلاح دانند، نصب کنند” (همان: ۷۶۵). محمد بن جریر طبری نیز درباره ی حسن بن علی و صلح اش با معاویه آورده است: “حسن جنگ نمی خواست، بلکه می خواست هر چه می تواند از معاویه بگیرد” (طبری، ۱۳۷۴، ج ۷: ۲۷۱۳). در مروج الذهب مسعودی و تاریخ یعقوبی نیز در این باره چیزی نیافته ام. محمد سهیل طقّوش نیز در کتاب دولت امویان (ترجمه ی حجت الله جودکی، نشر حوزه و دانشگاه) با ارجاع به ابن قتیبه می گوید: “روایت است که امام حسن (ع) صلح با معاویه را به شرطی برگزید که امامت مسلمانان پس از معاویه، با او باشد” (طقوش، ۱۳۸۹: ۱۶). بسیاری از منابع شیعی نظر أخیر را تأیید می کنند و برخی حتّا اضافه می کنند که حسن بن علی درخواست کرد: “ماده دوم: بعد از معاویه، خلافت از آن حسن بن على(علیهما السلام) خواهد بود و اگر براى او حادثه‏ اى پیش آید حسین بن على(علیهما السلام) زمام امور مسلمانان را در دست مى‏ گیرد. نیز معاویه حق ندارد کسى را به جانشینى خود انتخاب کند” (پایگاه اطلاع رسانی آیت الله ناصر مکارم شیرازی، “مفاد صلح نامه امام حسن (ع) با معاویه”، زمان مشاهده: ۲۴ آبان ۱۳۹۵، http://makarem.ir/main.aspx?lid=0&mid=246999&typeinfo=25&catid=23399)؛ یعنی در این منابع هیچ سخنی از لزوم تشکیل شورا دیده نمی شود.

۴. طقّوش در این باره آورده است: “بعدها این اصل که «حکومت از آن کسی است که بر دیگران غلبه کند» [الحُکمُ لِمَن غَلَب] یک اصل مسلم در فقه سیاسی سنیان شد” (طقّوش، ۱۳۸۹: ۱۹؛ قلاب در متنی

برچسب‌ها: حسن محدثی گیلوایی

یک پاسخ به “تحلیل جامعه‌شناختی و تاریخی روی‌داد عاشورا”

  1. حم کدیمی‌گه:

    اموی است بوصفیان
    مسلم نبود از خویشان ؟
    کافر نبود ز هاشم ؟
    بودند همه با ایمان ؟
    اسلام بوده امت ساز
    تا بسازد نیک انسان
    چه خلیفه ، چه امام
    خطا کردند بی عصیان
    باری امت بی نبی
    دچار شود به نسیان
    بی عیب بود دین ما
    بری بوده از بهتان

بالدز، باجا، مه ن...

بالدز، باجا، مه ن...

كه لدى بالدز ولگی

بولدی تابت کولگی

تورکنده ری زارلایدی

سولاي سونى جوقتايدى

باجام قالك^ كتاپتی

جو،کته لگه نگه و،ساپتی

وقی ده سه ک ءبر دو،عا

که ته دی ول به ت بو،را

وقمستی ول بولسا دا

آیانادی آو^ بو،لدانا

سول ورتادا تو،رعان بار

دنگه ده رده ي كوك^لى تار

جه ر آو^دارعان ؤز-ؤزن

آششلاتقان که ي ءسوزن

سه نبه گه نده ي دنگه ه ش

بولماسا دا ونشأ ءوش

ء دندار بولا مه ن داعی

ه سکده نمن آو^لاعی

باتا قالدى وقلماي

که تتک وندا وترماي

ءتو،س بوپ شقتی بو،ل کورگه ن

ءتری ءجو،ر عوي سول ولگه ن

ءسرا کومه ر ولگه ندی

کورمه م ءتری کومگه ندی 

تو،سته -ده یدی- ولگه نده ر

و،زاق ءومر سو،رگه نده ر

تو،رادی باجام به نده رده

کو، یه و^ بالا شه تکی ه لده 

ءولدى ده گه ن ول بالدز

و،زاتلعان ه دی قز

باجام کوزی جاعادا

کو، یه و^ ه سی دالادا

جو،رگه ن جه رم-بو رله ر

ه مه س سولاي كورنه ر

قاسقر بولا آلماي مه ن

الاقپه نه ن بولعام ته ک^

ءتری کم ده کم ولگه ن ؟

کمدی ده رسک^ ءجون کومگه ن ؟