حكمت91 یسوی
از شراب محبت ننوشانند گر مرا
جان و دلم با حسرت ز دست رود ، دوستان .
گر بميرم ناكرده ياد خدا ورد لب
عمر عزيز در حرمان بر باد شود ، دوستان
سوار شوند بر يراق عاشقان الله گوي
محنت رسيد چون زيار تن بدادند پس بدوي
در ميدان طريقت چوگان زدند بس بگوي
از بحر حقّ بهرشان گذر بود ، دوستان
از درياي حقيقت هركه چشيد يك قطره
خود غمين و خسته دل اشكش ريزد از ديده
از مشقّت حالش خوار ، زاري كند هر لحظه
طلب كرده ديدارش حاصل كند ، دوستان
عاشقان راستين نفس خود را كشته اند
سيصد و شصت ، چهار صد و چهل با چهار طي سلوك كرده اند
با صد هزار خلق خوش شيرين زبان بوده اند
هر يكيشان به پشيز دنيا دهد ، دوستان
خواهي شوي چنانچه عارف و عاشق كش الم
خواهي يابي وصل حقّ شبها مزن چشم بهم
به عشرت اين دنيا ترا مباد همّ و غم
گر ترك كني ما و من لابد رود ، دوستان
از شدّت قيامت آنكه خبر ندارد
از حدّت رنج گور آنكه حذر نداند
از قهر حقّ هراسان ديده تر ندارد
اندر دوزخ صد هزار عذاب كشد ، دوستان
وادريغا عمر برفت نتوانستم بدانم
دور بماندم ز حضرت دل را بسته بجانم
از امر حقّ رو گردان تابع نفس چنانم
حسرت من كافي است چو مرگ رسد ، دوستان
عمرم برفت وليكن نيل نشدم شريعت
بي شريعت همانا طي نگشته طريقت
غوطه نشد ميسّر بي حقيقت معرفت
راهي سخت است دون پير چسان رود ، دوستان
خواجه احمد ، اي بنده نفسم در اين راه گذاشت
بدين سبب ، دوستان ، عزلت مرا پس رواست
الله گويان نكردم نظر به چپ يا به راست
شوق الله هر كه داشت شراب چشد ، دوستان