حكمت ( 79 )یسوی
عارف عاشق در قیامت با شوقش
باری بخواهد نمود بحث و جدل با خدا
هرچه کشید در عالم از جفا و از جورش
کند بیان نزد حق سینه خود کرده وا
در این عالم کرده ای در پیش خلق رسوایم
با وعده دیدارت بکرده ای شیدایم
خلق عالم را دشمن افکندی در غوغایم
نزد خداش برفته عرضه کند شکوه ها
دیدارم را گر خواهی شبها مباش تو خفته
از طعمه این دنیا باری مخور یک ذرّه
جهال اگر حال پرسند ابراز مکن تو خفیه
چنین مردان بیابند فیض ، فتوح ، فرجه ها
گر طالب دیداری به عرش بدوز تو دیده
بر روی عرش با آهت باری فروز تو شعله
امّت اگر می باشی پس بر در محمّد هلا بزن تو دقّه
آزماید خداوند عاشق را با ابتلا
عشاق چو این بشنوند رقص و سماع می کنند
ز هفت فلک ملائک در آنجا جمع می شوند
عرش و کرسی ، لوح ، قلم داد و هوار می زنند
برانگیخته زمین هم به حق کند گریه ها
ای زمین و آسمان ! از عاشقان بر حذر
از آتشین آهشان همی خیزد بس خطر
ترسان باشید همانا سوي عرش نعره کشد او اگر
آهی اگر برکشد از بین رود ماسوا
دلداده واقعی با ضعف کند سلامی
از پرده لیک با قدرت بیایدش علیکی
سوختگان دیدارم با من شوید ملاقی
لطف او را بدیدن عاشق خواهد از خدا
«صفاً ، صفاً » بگوید ندائی بر عاشقان
یکصد و بیست هزار تا باشد صف عاشقان
بهر ورود به جنّت رخصت دهد ربّمان
قیل از ورود به جنّت دیدار کنند خود لقا
بر ملائک این ندا آید که زنجیز زنید
زنجیر زده در محشر آنان را پس آريد
سوختگان دیدار را در بینشان بشناسید
عاشقانش می کنند عنان خود را رها
عاشق نماید دیدار به گفت شود گر عامل
داشته باشد در محشر دوران شده خود واصل
آتش گیرد هفت دوزخ فغان زند چون از دل
مالک شود گریزان کرده تعظیم خود ورا
فرار کند آن مالک از هیبت عاشقان
از وحشتش در دوزخ رفته پاشد آتشان
وهم و زقّوم بگردد باری سّد جوع آن
از قدرتش بماند حیران و بس بینوا
از ملائک عاشقش بسیار بود ، بی خبر!
آهی اگر بر آرد عالم شود زیر و بر
از زاهد و از عابد ، هم از سالک عشق بتر
آدم بی عشق بماند در بین راه به خدا!
بنده خدا ، خواجه احمد ، لقایش را گدا باش
از عیال و ز اهلت بگذشته خود جدا باش
از دشمنان بهر حق باری تو خود سوا باش
دیدارش را ببیند هرکه بگردد جدا