قسم بقلم (29)

ایّام معدوات رمضان به پایان رسیده و اینک عید فطر است. رمضان چون به صورت مضافً الیه نیز منصوب است باید از واژه های دخیل از السنه دیگر و یحتمل عبری باشد و به ریگ های تفتدیده صحرا گفته می شود. حالا شهر رمضان در هر موسم از سال پیش آید به لحاظ کارکرد مشابه همان ریگهای سوزان همین عنوان را دارد. وجه شبه نیز عبارت از پخته شدن بنده جهت بازگشت به فطرت ( آفرینش ) خود است. به عبارت دیگر با این ریاضت یا تمرین می توان به احتیاجات حیاتی خود پی برده و میزان عمل خویشتن قرار داد. خورد و نوش و سکس زیر مهار عقل قرار می گیرد تا اینگونه هوسهای زینتی باعث حرامخواری و ستمگری فرد بر خود و غیره نشود. با کمی تأمّل در کارنامه اعمالمان این وجدان خاصل می شود که انواع بیماری ها و بیعاری ها عاقبت اسراف در اکل و شرب و جماع می باشد. اخیراٌ فیلمی ببازیگری لئوناردو ذی کاپریو  ، در اینترنت ارائه شده بود بنام " گرگ وال استریت " بر اساس زندگی نامه یک دلّال بورس - بنام جردن بلفورت که مهارتش در جلب مشتری به شرکتهای مختلف به خرید سهامشان تقریباٌ بی همال است. این گرگ بی پروا در آمدهایش را از این عملیات اغواگرانه خرج سکس و تبذیر های گوناگون می کند. او عاقبت به جرم کلاهبرداری دستگیر و به زندان محکوم می شود. جالبتر اینست که یارو در محبس نیز از راه نوشتن خاطرات کذائیش درآمد معتنابهی کسب می کند. من هم ترجمه فرسی کتاب کذایی را در دستفروشی خریده و مطالغه اش را گذاشته ام به فرصت بعدی. شاید جالبترش این باشد که یکی از کارگردان نامدار هالیوود ( مارتین اسکورسیزی ) با همکاری این ناکس فیلم یادشده را ساخته که خیلی فروش هم کرده و نگارنده نیز از تماشای آن کمابیش لذّتی بردم و گرچه دانلود آنرا از کامپیوترم حذف کرده ام آثارش به این زودی از ذهنم که همانا نفس باشد زائل شدنی نمی نماید. بهر حال غرب در افشای گناهکاری بشر یدی طولا دارد. شاید منظور این اخوان الشّیاطین آن باشد که یا عباد تقنطوا من رخمة الله. بلکه بار ذنبوب شما را عیسی بر صلیب کشیده است. هیهات ! 

باید پیشاپیش در همین وبلاگ در معنا و فلسفه صیام نکاتی گفته باشم. مثلاٌ خیال می کنم که در خال روزه مؤمن به حالت صمّ یعنی ناشنوایی عمدی می رسد تا فارغ از آثار محیط با دل خود خلوت کند. در چنین مرخله ای امکان نزول وحی فراهم می گردد. جبرئیل امین خطاب به محمّد امی می گوید : اقرأ باسم ربّک الّذی خلق! نبی خط نخوانده پاسخ می دهد خواندن نتوانم. لذا برای تحریک قوای باطنی آن حضرت او را فشرده و مطلب زا باز می خواند. بدینسان به قلب رسول الله می افتد که آماده ابلاغ رسالت به امّت خود بشود. بگمانم بدین نحو اختلاف برادران شیعه و سنّی در تاریخ بعثت پیامبر اکرم خل شده باشد.با توجه به تندرستی آن حضرت باید چه مرارتها و شداید بر وی وارد آمده باشد که طبق تقویم قمری فقط 63 سال عمر کرد. تا اسوه همه مسلمین در تأسیس یک مدینه پیشرو بجای قرای عقب مانده حتّی ام القرای مکّه یا بکّه - مقرّ اوّلین بیت مقرّر برای مردم یا ناس - باشد که وجه تسمیه اش انس آحادشان با یکدیگر و از یاد بردن حقد و کینه دیگران و عدم اکراه بدین متبوعشان بوده است. 

من که 73 سال عمر کرده ام به علّت عدم مراعات حدود لذایذ حیات گرچه به بیماری های گوناگون مبتلایم همین الآن هم 13 سال از پیغمبرم پیرتر می باشم. از همه تلختر اینکه حتّی از روزه گیری هم قدغن اکید بوده و به خاطر سیطره کورونای جهانگیر از حضور در نمازهای جماعت مخروم می باشم. از همه مسخره تر اینکه حتی دستورات اولوالأمر بهداشتی را که در ردیف مطاعان خدا و رسولند چندان نمی توان مراعات کرد.تنها انتظار مغفرت ربّانی است که مرا از تقنّط قطغیّت خلود در آتش دوزخ در امان می دارد. گاهی در عالم رؤیا نوید فلاح به این بنده پر گناه می رسد. الحق که هیچ گناهی بزرگتر از کبریای رحمانی نیست.     

ناخاطرات

مدّتها پیش با چنین عنوانی در همین وبلاگ مطالبی درج می کردم که بعضیها بد نمی دانستند. آنها شرح خوابهای عجیب و ارائه تعبیری از آنها بود. با تکرار چنان رؤیا ها باز گویی شان را بی فایده ندیدم. بلکه این عمل دیگران را تشویق به بیان ما فی الضمیر خود نماید.

چند شکل هندسی بودیم . مربّع مکعبّ ، مربّع مستطیل مکعّب و مخروط. مکعّبین نر و مخروط ماده می بودند. هر سه در فضای آزاد گردش می نمودیم. یعنی یکی از آنها ( مربّع مکعّب ) من بودم و دیگری یک رقیب ناشناس. به ما تلقین می شد که می توانیم با جنس مؤنّث مقاربت کنیم. البتّه کسی نمی توانست خودش را بر وی تحمیل کند. این اذن را هم داشتیم که به خانم قابل عبور نمایانده شویم. بالأخره دختر وارد حجم من شد. بدینسان آمیزش مورد نظر صورت گرفت. اطمینان دارم که هردو به ارگاسم نائل شدیم. تازه سکّه مان افتاد که این عمل عواقبی هم دارد. شکل ثالث هم منتفی شده بود و بایست منتظر دنباله داستان باشیم. 

بیدار که شدم رؤیا ناپدید شده بود. کاش همه قصّه را می دیدم. یاد آیه سوره لیل می افتم : و نفس و سوّاها > فالهمها فجورها و تقواها. به مثابه یک مسلمان ایمان دارم که ایده های بد و خوب از سوی پروردگار به ما همزمان القاء می شود. آن قادر متعال به ما این اختیار را داده که به یکی از آن دو عمل کرده مستحقّ ثواب و عذاب شایان شویم. در قصّه فوق الذّکر امکان عمل به میل خویش را خدا بما داده ؛ برخلاف سایر مخلوقات که خواه ناخواه به الهامات عمل می کنند. اینها بر خلاف انس و جن پاداش و کیفری جز لذّت از کارهای بلااختیارشان ندارند. ولی ما کارهای عمدی مان در ترازوی عدل سنجیده و مکافات خواهد داشت.   

تاکنون چندین بار نوشته ام که تاریخ از ریشه ارخ یونانی بوده که در السنه لاتین و منجمله انگلیسی و روسی به ترتیب آرشیو و آرخیو تلفّظ می شود. مضافاً به اینکه مورخ معروف ویل دورانت عنوان شاهکارش را STORY OF CIVILIZATION گذاشته است. حال آنکه معادل رایج تاریخ تمدّن در انگلیسی HISTORY OF CIVILIZATION است. افزون بر آن کلمه قصاص یا قصّه ترجمه دقیقتر STORY است. وانگهی STORY بیشتر مترادف اسطوره به نظر می آید که به افسانه پهلو می زند. الغرض اینکه خداوند علیم و حکیم امتیازاتی بما اعطا فرموده و سایرین را به سجده برما وادار فرموده برای آن است که معلوم دارد که می تواند از موجودی ظلوم و جهول جانشین مناسبی در زمین بار آورد که موجب تحسین و تمجید او بارک تعالی شود. در این میانه که شیطان به خود مغرور بوده از بزرگداشت انسان خودداری کرده و از شدّت عصیان حاضر به قبول عذاب بیمانند دوزخ می شود. می ماند اینکه برخورداری از هر یک از حظوظ  حیات مستلزم قبول نتایجشان است. حتّی عدم تحقّق برنامه ها می تواند معلول اشتباهات یا عجله و بی صبری ما باشد. علی ایّ حال آنچه بر سرمان می آید گزافه نخواهد بود. می توان با حدّ اقل امکانات ، در صورت برخورد مناسب ، بهترین نتایج را حاصل کرد. بر عکس اگر خوشترین فرصت ها پیش آید ؛ علیرغم قدرت علمی ، مالی ، توان اقتصادی و سیاسی و اجتماعی نخواهیم توانست بدون تعاون با مردم زمانه توفیقی داشته باشیم. یعنی مثلاً نباید خیال کنیم با مرگ همسری عزیز کارمان هم ساخته است. بلکه باید در پی تجدید فراش برآییم. این البتّه هیچ خیانتی نسبت به زوجه متوفّا تلقّی نمی شود. مرحومه عهدش را سپری کرده و بخیل فعّالیّت صواب ما نخواهد بود. همچنین اگر اجلمان رسید نمی توانیم مانع از انتخاب شوی مناسبش شویم. اگر شرّ و بدی ملاحظه می شود بالضّروره مطلوب خدا نیست بلکه معلول امثال ماست و اگر آسیبی متوجه ما و همنوعان ما کند ( ایضاً محیط زیست ) باید عملاً در صدد رفع آن بر آییم. نه اینکه از خدا توقّع دفع آنها را داشته باشیم. یکی از آیات شگفت انگیز قرآن این است : ان تنصر الله ینصرکم و یثبّت اقدامکم. یعنی ما بندگان خدا می توانیم به افتخار همیاری با او شویم.

برگردیم به عالم مجازی و آمیزش با جنس مخالف که دال بر لزوم پیوند با اغیار غیر متخاصم است تا زندگی همچنان ادامه یابد بلکه آخرت خیر تأمین شود.                 

ابن عربی و تداوم نبوت

۰۹ مهر ۱۳۹۵

ابن عربی و تداوم نبوت

احسان ابراهیمی

درآمد: در اثنای مباحث مطرح شده در سلسله جلسات «شرح فصوص الحکم» ابن عربی در بنیاد سهروردی، که کتابی است به نام پیامبران الهی، بسیار پیش آمد که «پیامبرشناسی» ابن عربی را بررسی کنیم. در واقع او در این کتاب درصدد تنسیق فلسفی مبانی عرفان نظری است و درباره نسبت عارف با پیامبران و جایگاه و شأن هریک از پیامبران الهی بسیار سخن گفته است و نظامی فکری در این باره به دست داده است.به این بهانه و پس از نزاع های علمی و غیرعلمی که اخیراً درباره نظریه «رویای رسولانه» دکتر عبدالکریم سروش بپاخاست، و گاه تا جایی پیش رفت کسانی او را «پیامبر جدید» و یا «داعیه دار دین جدید» خواندند، بر آن شدم تا با رجوع دوباره به مبانی پیامبرشناسی ابن عربی، سستی این دعاوی را در محک عرفان نظری وی نمایان تر سازم.

***

ابن عربی نخست میان سه عنوان ولایت، نبوت و رسالت تفکیک نظری قائل می شود:[۱]

۱-ولایت: یا عام است یا خاص. ولایت عام همان ولایت است که مخصوص ذات خداوند است. ولایت خاص اما ولایتی است که نبی همراه با تشریع از آن برخوردار است.

۲- نبوت: شریعت بر نبی نازل می شود.

۳- رسالت: اگر نبی مأمور به ابلاغ شریعتی شود که بر وی نازل شده است رسول است. رسولان الهی هم دو گروهند: آنانی که تنها مأمور به ابلاغ شریعت اند و در اطاعت و نافرمانی مردم مسئولیتی ندارد. اما گروهی از رسولان هستند که، وی آنها را اولوالعزم می خواند، در صورت نافرمانی مردمان با آنها درمی افتند و می جنگند.

در واقع رسول اولوالعزم همزمان واجد سه مقام ولایت، نبوت و رسالت است.

وی در ادامه می گوید نبوت و رسالت با پیامبر اسلام به پایان رسیده است و ازین رو پیامبر اسلام خاتم النبیین و خاتم الرسل است. یعنی پس از پیامبر کسی نمی تواند ادعای نبوت و رسالت داشته باشد.

پس از رسول خواه اولوالعزم، خواه رسولانی که تنها مأمور به ابلاغند، وارثان رسول بر روی زمین خواهند بود و تجربه نبوی توسط وارثان ادامه پیدا خواهد کرد. نه تنها تجربه نبوی که احکام الهی هم علی الدوام بر کاملان که همان وارثان انبیا هستند، نازل می شود.

عبدالکریم سروش هم در کتاب «بسط تجربه نبوی» در واقع بر همین مبنای مهم میان «رسالت نبوی» و «تجربه نبوی» تفکیک قائل شده است و عارفان را وارثان تجربه نبوی دانسته است.

از سوی دیگر، ابن عربی درباره «ولایت» و تداوم آن می گوید ولایت عام که از آن خداوند است به بندگان برگزیده اعطا می شود و اینان اهل کشف و شهودند و تفاوتشان با انبیا در این است که اولیا اهل کشف اند و انبیا اهل اِخبار. به نظر وی عیسی مسیح خاتم ولایت کلیه است و خود ابن عربی خاتم ولایت محمدی. در نظام فکری ابن عربی می توان گفت وارثان و اولیا در مفهوم و مصداق یکی هستند.

سلسله مراتب اولیا از نظر وی چنین است:

خاتم اکبر (عیسی مسیح)

خاتم اصغر (محی الدین ابن عربی)

خاتم کبیر (علی ابن ابیطالب)

خاتم صغیر (محمد مهدی)

تجربه نبویِ آمدگان پس از ابن عربی ذیل نور ولایت اوست و او هم ذیل نور خاتم انبیا که پیامبر اسلام است.

می توان چنین گفت که بر اساس آرای ابن عربی، وارثان که همان اولیا هستند و پس از خاتم پیامبران می آیند، ذیل نور خاتم انبیا هستند، هرچند همچنان با حضرت حق در ارتباطند و بلاواسطه احکام را اخذ می کنند. پس از خاتم پیامبران تنها رسالت پیامبری است که پایان یافته است و رسولی نخواهد آمد. حتی وی درباره کتب آسمانی نیز معتقد است این کتب لفظاً یکبار نازل شده اند و به این معنا دیگر تکرار نمی شوند ،اما این الفاظ را معنایی هست. شرح و معنای الفاظ بر قلب خوانندگان آن الفاظ نازل می شود. پس به این معنا در هر بار خواندن آن الفاظ، معانی دوباره نازل می شوند؛ یعنی نزول لفظی کتب آسمانی پایان یافته است اما نزول معانی الی ابد ادامه دارد.

عبدالکریم سروش در بخش نخست سلسله مقالات «محمد راوی رویاهای رسولانه» چنین می گوید: «محمّد(ص) راوی است، یعنی مخاطب و مخبر نیست». لذا او وی ناظر به مقام نبوت پیامبر سخن می گوید و نه مقام رسالت او. به دیگر سخن محل نزاع در مرحله تجربه نبوی است و نه مرحله ابلاغ آن. البته بحث در این مقال نسبت سنجی میان جایگاه پیامبر در نظریه رویای رسولانه و آرای ابن عربی نیست، بلکه تلاش این است که ادعای ناموجه «پیامبری» در محک آرای ابن عربی در بحث تداوم نبوت روشنتر سازد و گزاف بودن آن را نشان دهد.

در باب نمونه، با توجه به فرازهای پیشین ناظر به تداوم پیامبری و نبوت و حتی ارتباط مستقیم ولی یا وارث با خداوند در دریافت احکام، سستی این عبارات را بهتر می توان دریافت:

«گام دوم: سروش با طرح فرضیه «بسط تجربه نبوی» می‌کوشد مدعای درون دینی ختم نبوت را منتفی کند، و ایده تداوم نزول وحی پس از محمّد و به افرادی جز او را جا بیندازد. لبّ سخن او این است که باب وحی پس از محمّد همچنان گشوده است، و کسان دیگری هم پس از او محمل هبوط وحی بوده اند، و یافته‌های وحیانی خود را بر دین محمّد افزوده اند، و هیچ دلیلی ندارد که گمان کنیم این واقعه نمی‌تواند تا روزگار ما تداوم بیابد.

گام سوم: سروش مدعی پیامبری مولوی می‌شود، و مثنوی مولوی را وحی و عدل قرآن به شمار می‌آورد. به بیان دیگر، او مدعی است که تجربه وحی در محمّد ختم نشد، و در وجود مولوی تجدید شد، و مولوی به مثابه یک پیامبر جدید با کلام وحیانی اش، یعنی مثنوی، “دین” تازه‌ای را بنا نهاد تا نقایص دین محمّد را جبران کند. قرآن محمّد بن عبدالله “خوف نامه جهادی و بردگی” است، اما مثنوی جلال الدین محمّد “عشق نامه غیرجهادی و آزادگی” است. و به این ترتیب مولوی مؤسس دینی شد که از جهات عدیده بر دین محمّد برتری دارد. و سروش در این میان خود به صراحت اعلام می‌کند که “من دین خودم را از عارفان گرفته ام.” (“سعدی شیرین سخن – جلسه ۳ “، دقیقه ۱۰۴). اما البته سروش می‌افزاید که دین مولوی هم خالی از نقایصی نیست، و گویی پیامبر تازه‌ای باید از راه برسد تا نقایص دین عشق مولوی را جبران کند. گویی جهان در انتظار ظهور پیامبر تازه‌ای است که با الهام از خوابهای رسولانه اش ما را یک گام دیگر به پیش ببرد.»[۲]

نویسنده بی اطلاع از عرفان نظری، سروش را مبدع بسط تجربه نبوی و تداوم نزول وحی پس از پیامبر خاتم می داند؛ حال بنا به تصریحات ابن عربی به عنوان واضع و واضح عرفان نظری اساساً بنیاد عرفان اسلامی بر فرض تداوم پیامبری نهاده شده است و این سروش نیست که چنین می گوید. اتفاقاً جایگاه این تداوم تجربه نبوی در آرای سروش به شدت متعادل تر و کمتر از حدی است که ابن عربی قائل است. سروش به هیچ وجه مدعی نیست احکام شریعت را هم می توان مستقیماً از خداوند دریافت کرد، حال آنکه ابن عربی چنین نظری دارد. در این چارچوبه، داشتن تجربه نبوی (به زبان سروش) و کشف و شهود (به بیان ابن عربی) امری غیرموجه نیست. مولوی یا هر عارف دیگری که به حجیت معرفت شناسیک تجربه نبوی باور دارند و چنین تجاربی داشته اند در راستای عرفان اسلامی و ذیل نور خاتم انبیا بوده اند و خود را مریدان پیامبر اسلام می دانسته اند. «پیامبر جدید» به مولانا اطلاق کردن در حالیکه خود وی چنین ادعا و دعوی نداشته، و برای جاانداختن این موضوع سعی کردن، و آنرا به عبدالکریم سروش نسبت دادن تلاش ناکامی در ابطال نظریه بسط تجربه نبوی است.

در واقع این دست ادعاها عامداً دو موضوع «بسط تجربه نبوی» و «ماهیت پدیدارشناسیک وحی» را خلط می کنند تا به مقاصد غیرمعرفتی خود نائل شوند. به دیگر سخن اصل تداوم تجربه نبوی و عرفانی که در آرای ابن عربی تشریح شد و در عرفان نظری اسلامی پذیرفته است، فرع بر بحث «رویای رسولانه» است. رویای رسولانه (در مقام توصیف) به دنبال به دست دادن فهمی نو از پدیده و سازوکار تحقق وحی است و به این معنا پیوندی به بحث «بسط تجربه نبوی» ندارد.

اینکه عبدالکریم سروش می گوید «دین خود را عرفا گرفته است» هم هیچ نکته منفی ایی ندارد که نویسنده بدان استناد کند. سروش در مقاله «اصناف دین ورزی» سه نوع دین ورزی را از هم بازشناخته است: معیشت اندیش، معرفت اندیش و تجربت اندیش. دینی که عرفا بدان باور دارند خوانشی تجربت اندیشانه دارد و مبتنی است بر تداوم تجربه نبوی. اتفاقاً این جمله عبدالکریم سروش روشن کننده مبنا و جایگاه بحثی است که می خواهد بدان بپردازد. حال نویسنده می خواهد القا کند سروش معتقد است دین عارفان دینی متفاوت از دینی است که پیامبر خاتم آورده است. این مغلطه ایست ناشی از عدم فهمِ مبانی فکری سروش. دقیقه تفکیک «دین» و «فهم از دین» یکی از اصول فهم نظریات عبدالکریم سروش است. اصناف دین ورزی هم ناظر به سه فهم متفاوت از دین است و به معنای سه دین مجزا نیست. در واقع به عبارت منطقی، دین اینجا «مشترک لفظ» است و مصادیق متفاوت دارد. سروش از «دین ورزی» سخن گفته است نه سه «دین». اما نویسنده – شاید هم به عمد- این تفکیک و تفاوت را نادیده می گیرد. می توان ادعا کرد در اکثر قریب به اتفاق، هرجا سروش از «دین» سخن گفته است مرادش «فهم از دین» بوده است.

به مثابه خلاصه آنچه گفته شد می توان به موارد زیر اشاره کرد:

۱-در نظر ابن عربی آنچه ختم شده و پایان یافته است رسالت است و نبوت به معنای کشف و شهود و حتی دریافت احکام به نحو مستقیم از خداوند پس از نبی خاتم ادامه دارد و وارث یا ولی حائز این مقام است. عرفای مسلمان خود را واجدان این مقام و ادامه دهندگان راه پیامبر در کشف و شهود می دانند.

۲- نظریه «رویای رسولانه» که توسط عبدالکریم سروش مطرح شده است اعم از این فرض عرفان اسلامی در تداوم تجربه نبوی است و ناظر به فهم سازوکار تحقق تجربه وحیانه و پیامبرانه رسول گرامی اسلام است. اینکه این نظریه را با بحث «بسط تجربه نبوی» خلط کرده اند نشان از ناآگاهی و اهداف غیرعلمی است.

۳- سروش در «قبض و بسط تئوریک شریعت» تفکیک معرفت شناسیک «دین» از «فهم از دین» را مبنای آرای خود قرار داده است. همو در مقاله «اصناف دین ورزی» کوشیده با نگاهی پدیدارشناسیک میان انواع دین ورزی و نه دین تفاوت قائل شود. سه نوع دین ورزی «معیشت اندیش»، «معرفت اندیش» و «تجربت اندیش» از نظر سروش به معنای سه دین مجزا از هم نیستند. ندیده انگاشتن این مهم نشانی دیگر بر ناموجه بودن نقد بعض از ناقدان است.

————————————————-

۱-تمام مباحث مربوط به آرای ابن عربی از این منبع است:

فصوص الحکم، ابن عربی، درآمد برگردان متن توضیح و تحلیل، محمد علی موحد، صمد موحد، چاپ سوم ۱۳۸۶ نشرکارنامه

۲ –https://www.radiozamaneh.com/293903

 

روح

روح

انسان بوده چون جاهل

خداش کرده روح داخل

او را بود این ولی

تا وصل کند با کامل

باور نما کار وحی

ذاتش مکاو بی حاصل

طرح دیدگاهی در ماهیت وحی و راز پیامبری

۰۴ تیر ۱۳۹۵

طرح دیدگاهی در ماهیت وحی و راز پیامبری

امیرحسین فطانت

با من گذشته ایست که به من اجازه می‌دهد تا نظریه تازه‌ای را در ارتباط با مفهوم وحی و راه طی شده پیامبران بیان کنم که “ساده‌ترین و گویاترین تبیین” است از ماهیت وحی و تعالیم پیامبران در هر سهمذهب ابراهیمی، در آغاز هزاره سوم و پیشرفت علوم از فیزیک نجومی تا ژنتیک.

این نظریه از میان کتاب‌ها یافته نشده است بلکه حاصل یک زندگی سخت و تفکرات طولانی است و البته با تقابل و قیاس با آنچه در این باب نوشته شده است. این نوشته کوتاه تکلمه ای است بر مباحثه دکتر سروش و مهندس عبدالعلی بازرگان که به‌اختصار تمام و در حد یک مقاله سال‌ها پیش و به بهانه مباحثات دکتر سروش و آیت‌الله سبحانی (طوطی و زنبور) نوشته شد.
آنچه در این مقاله می آید نظر به عموم پیامبران دارد و در مورد خاص پیامبر اسلام که مورد بحثاست برای خوانندگان آشنا با قران تطبیق موارد بسیار ساده‌تر است.
این نظریه بر قامت مقدس مردانی که در فاصله کوتاه میان تولد و مرگ به چشمان و زبان خدا بر زمین مبدل شدند هیچ خدشه‌ای وارد نمی‌کند هرچند تاکنون از این زاویه تازه به شخصیت پیامبران و ماهیت وحی نگاه نشده باشد و نگاه دیگری باشد متفاوت از نگاه عموم نواندیشان دینی و فیلسوفان و مفسرین فقه سنتی.

***

شناخت و دانائی هر کس محصول تاریخ گذشته آن‌کس است. اگر به انسان‌ها نیروها و خصایص فوق بشری نسبت دهیم هرگز به حقیقت پی نخواهیم برد. همه پیامبران انسان بودند، باید راز پیامبران را در زندگی و شخصیت و تاریخ گذشته آنان جستجو کرد. دانائی و شناخت به هیچ انسانی وحی نمی‌شود.
داستان زندگی پیامبران از ابراهیم تا محمد داستان مردانی است با تراژدی‌های بزرگ و غالباً توام بااحساس گناه، درد یا زندگی درد آلود. این احساس گناه با رفتار ابراهیم  در حق سارا و تسلیم او به مصریان برای نجات جان خود آغاز می‌شود و با زندگینامه دردآلود سایر پیامبران ادامه می‌یابد. زندگی ایوب و یعقوب و یوسف و یونس و داود و از همه بارزتر و آشناتر داستان موسی است که با قتل انسانی از عزیز عزت به حضیض ذلت و از زندگی شاهانه در کاخ فرعون به چوپانی فرومی‌افتد. اما عیسی نیز در آن دوران که عصمت زنان آبروی یک قوم بود چنانچه دانم و دانی به دنیا آمد و سرنوشت او قبل از تولد بااحساس گناه در نزد عامه نوشته شد. محمد نیز قبل از تولد از پدر یتیم بود و در کودکی از مادر و این احساس یتیم بودن آن‌چنان بر زندگی وی داغ گذاشت که در قران مجید بارها و بارها بر محبت به یتیم و حق او اشاره دارد. این زندگی دردآلود اولین جرقه‌های نور تفکر را در آنان پدید آورد. رنج مادر تفکر است.
تفکر و اندیشیدن که حاصل تمام تکامل کائنات است همان نفحه الهی است که در انسان به ودیعه نهاده شده است. تمام پیامبران بدون استثناء مردانی متفکر بوده‌اند. زندگی درد آلوده آنان را متفکر ساخته بود. در قران به این زندگی درد آلود اشاره دارد ” الم یجدک یتیما فاوی ووجدک ضالا فهدی(سوره ضحی) و یا (سوره شرح) الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک..”
وجه مشترک دیگر پیامبران سیروسیاحت در زمین است. از ابراهیم که از شهر “آور” آغاز کرد تا کنعان و مصر و سیاحت موسی از بارگاه مصر تا کوه طور و بی‌تردید سفرهای عیسی در سی سالی که از زندگی او کمتر میدانیم و محمد که زندگی او از نوجوانی پر از سفرهاست و باز در قرآن کریم بارها آدمیان را به سیر و سیاحت بر ارض دعوت کرده است قـل سیروا فی الارض فانظـروا کیـف کان عاقبه...
یکی دیگر از نکات بارز در زندگی پیامبران تنهائی بیش‌ازحد در دوره هائی از زندگی آنان است. در روایات ذکرشده از زندگی پیامبران در عهد عتیق درک این مقوله بیشتر عیان است که محبس یوسف و تنهائی یونس در اندرون ماهی و ندبه‌های مزامیر داود گویاترند، همان تنهائی موسی در کوه طور و عیسی در بیابان و محمد در غار حرا.
زندگی محمد توأم با یتیمی و درد و حساسیت‌های روحی ناشی از آن ها و در تنهائی‌های طولانی و سکوت غار حرا منجر به فرایند درونی می‌شود که آن را تفکر و اندیشیدن می‌نامیم. با تفکر انسان به روح اشیا و پدیده‌ها و روابط نزدیک می‌شود. به روح انسان‌ها نزدیک می‌شود و به روح کائنات نزدیکمی‌شود و باز در قران بارها به تفکر و تدبر در عالم توصیه شده است. أَفَلَا تَتَفَکَّرُونَ، أفلا تعقلون،افلا یتدبرون
سیر و سیاحت در زمین و به سرزمین‌های دیگر آنان را با دانش و آداب و عقائد و اساطیر دیگران آشنا ساخت و یگانگی و وحدانیت و جوهر انسانی انسان را در جلوه‌های گوناگون آن شناختند. کلام آنان حاکی از آشنایی آنان با علوم و مذاهب و کتب پیشینیان است هرچند که به مکتب نرفته باشند و نزد عالمان شریعه الهیات پیشینیان را تعلم نکرده باشند و ازاین‌رو نیز امی و بی‌سواد شمرده شوند. تفکر آفریننده و زاینده ایده‌ها و نگاه‌های تازه است. با تفکر انسان به درون اشیاء و روابط نفوذ به می‌کند. عشق نزدیکی روح است و حاصل تفکر. مردان نام‌آور تاریخ بشر در علم و هنر و فلسفه عموماً و بنیانگذاران مذاهب و آموزگاران تاریخ بشر به‌ویژه مردانی متفکرند.
اما روند تفکر در خویش و دنیای جز خویش و روابط و پدیده‌های اطراف و ازدیاد و تراکم اطلاعات و دانش از خویش و جهان جز خویش و انسان و کائنات، در یک لحظه از زمان منجر به انفجار نور در درون پیامبر می‌گردد و حقیقت بر او مکشوف می‌شود. مفهوم “وحدت” را می‌شناسد و عالم را به وحدانیت می‌بیند و روح عالم را می‌بیند و در مقابل آن شکوه و عظمت و بزرگی مطلق انسان رهگم‌کرده و در خسران را می‌بیند. این همان لحظه دیدار موسی در طور سینا و ده فرمان، همان لحظهدیدار عیسی در آب رود به هنگام تعمید و همان لحظه نزول اقراباسم ربک الذی خلق در غار حرا بر محمد است. این لحظه دیدار با حقیقت همچون نوری که در اطاق تاریک مولای رومی به یک لحظهروشن و خاموش شود دیدارکننده را از حقایق بزرگی مطلع می‌کند که کوران زمان با لمس فیل استنباط خود را حقیقت مطلق می‌پندارند. تفکر پیامبر را به چشمانی مسلح کرده است که روح را می‌بیند، که نادیدنی و غیب را می‌بیند و به یک‌باره با روح کائنات دیدار می‌کند و “کّلیت” را می‌بیند و وحدانیت رامی‌شناسند. انسانی که برگزیده‌شده بود تا در کوره رنج، تفکر و اندیشیدن را بیاموزد به یک‌باره با روحکائنات یا خدا دیدار می‌کند و گوئی جسم او از روح خداوند پر می‌شود و انسان خاکی به انسان- خدا بدل می‌گردد. همچون چشمان خدا می‌نگرد و کلام خدا از زبان او شنیده می‌شود. جبرئیل یاروح‌القدس و یا روح‌الامین در درون پیامبر است که به‌سوی خدا پرواز می‌کند. این خدا نیست که محمد را برمی‌گزیند این محمد است که با چشمان وحدت بین خود خدا را می‌شناسد، می‌فهمد و بهیک لحظه می‌بیند.
در طول تاریخ بشر تنها پیامبران بودند که توانستند به چشمان “وحدت” بر کائنات و نوع بشر و انسان نظر کنند. آدم‌ها از لحظه معرفت نیک بد که لحظه هبوط انسان از بهشت بود و لحظه‌ای که انسان به انسان مبدل شد با چشمان دوئیت بین به خویش و جهان جز خویش می‌نگرد نیک و بد، مرگ وزندگی، نور و تاریکی و من و جهانِ جز من. اساس عقل بر دوئیت بینی برای شناخت اشیاء وپدیده‌هاست و تکامل عقل انسان در علم متجلی است، حاصل تمام تکامل تاریخ بشر. پیامبران قادر به دیدن مفهوم “وحدت” شدند، ورای دوئیت بینی. کل را دیدند و به چشمان کل‌نگر بر انسان و کائنات نگاه کردند و تبیین تازه‌ای از انسان و کائنات و رابطه انسان و کائنات دادند مبتنی بر عمل صالح و محبت به همنوع و نظم اخلاقی تازه حول تکریم و احترام به انسان.
شدت ظهور و قدرت حضور این حقیقت که یک‌باره و به یک لحظه بر او مکشوف می‌گردد در جسم پیامبر جای نمی‌گیرد. به عظمت کائنات و انسان حقیر شده بر خاک می‌نگرد و یک تنه در مقابل نظم اخلاقی و روابط نا مهربانانه میان انسان‌ها طغیان می‌کند. از ابراهیم خلیل که یک نفر بود حینی که مردم را به خدای یگانه خواند تا محمد در میان اعراب. پیامبر بشر را به آشنایی با آن حقیقتی که خود او دیده است دعوت می‌کند..
تفکر بارزترین و بی‌تردیدترین و اجتناب‌ناپذیرترین خصیصه پیامبران است که به شناخت و آشناییروح و تبعاً به موعظه عشق و محبت منجرمیشود. پیامبران علاوه بر تبیین کائنات و ارتباط انسان و روح کائنات، آن مفهوم بزرگ و یگانه، تقدس انسان را موعظه کردند و عیسی او را فرزند خدا و محمدخلیفه‌الله بر ارض نامید.
اما نکته بسیار حائز اهمیت این است که حتی خود پیامبران هم از علت آنچه اتفاق افتاده بود بی‌خبربودند. منبع و منشأ این شناخت که در اصل حاصل آن زندگی سخت توأم با تفکر بود برای خود آنها نیز مجهول بود.(تفکر امری ذهنی و نا اگاهانه است که انسان هنگام انجام آن بی‌خبر است و بعضاً باگوشه‌گیری و غم و حزن و صفات مشابه تداعی می‌شود). سنگی را که تمام معماران عالم رد کرده بودند چگونه ممکن بود که سنگ سر زاویه شده باشد؟ مردانی درد دیده و تحقیرشده، آنان کهعلی‌الظاهر هیچ مزیتی بر دیگران نداشتند و اینک بینای حقایق بزرگی شده بودند که هیچ‌کس آنان را نیاموخته بود..
علت تجلی نور خداوند که حاصل سال‌ها تفکر در خویش و جهان پیرامون پیامبران بود بر خود پیامبران هم مجهول بود. نگاه وحدانی و ظهور یک‌باره و درک و دریافت آن مفهوم، آن نور حقیقت، روح کائنات، جان جهان، نورالسماوات والارض و یا خدا بر آنها و عدم تاب و تحمل مکتومنگاه‌داشتن آن دیدار بزرگ موجب می‌شد تا پیامبران خود را از جانب خدا برگزیده و موظف بدانند تانذیر و بشیر مردمان باشند، از این گریزی نبود، جسم انسانی پیامبر تلاطم و تجلی آن حقیقت بزرگ را تاب نداشت. او جهان و ما فیها را با چشمان دیگری می‌دید..
علیرغم زجر پیامبران در اثبات آنچه را که دیده بودند به مردم، با تکذیب‌ها و زخم‌زبان‌ها و تصلیب و تمسخر آنان باز انکار نشد و هریک بی‌هیچ مطمعی این دنیوی از آن مفهوم گفتند پس بر دیدار آنها با آن نور حقیقت تردیدی نیست. ازآن‌پس انسانی متفکر و بینای حقیقتی ورای حقایق زمان خویش، در میان آدمیان است که جسمی انسانی دارد و با حقیقت غیب آشناست.
پیامبر در دیدار با نور جمال خدا با وحدانیت او آشنا می‌شود و به مطلق بودن خدا در زمان و مکان و دانائی پی می‌برد و با درک این معنی جسمش لبریز از روح‌القدس یا روح‌الامین می‌گردد. وحدت روح انسانی با روح عالم. به کلامی دیگر وحی ناشی از استقرار روح خدا در جسم انسانی است، همچونکوزه‌ای از آب دریا هرچند اندک است اما صفات آب دریا دارد. پیامبر در لحظه وحی همچون چشمان خدا می‌نگرد و کلام خدا از زبان او جاری می‌شود. به مخلوق محبوب و برگزیده و سرنوشت دردناک و بیهوده او بر زمین نگاه می‌کند و انسان‌ها را به محبت و عمل صالح فرا می‌خواند و ستایش او که از همه بزرگ‌تر است..
فیلسوفان قدرت خارج شدن از دایره عقل را ندارند و آنچه را عقلانی نباشد به حوزه خود راه نمی‌دهنداما عقل دوئیت بین قادر به درک و توضیح مفهوم “وحدت” نیست. مفهوم “وحدت” محصول تفکر است و نه تعقل. عقل نیز مخلوق تفکر است اما خالق خود را در قوانین خود محبوس می‌کند. فیلسوف تعقل می‌کند و پیامبر تفکر.
الهام شاعرانه و اشراق عارفانه نیز حاصل تفکر است، هنر و ادبیات حاصل تفکر است اما میانتجربیات و موضوع تفکر شاعران و پیامبران هزار حادثه فاصله است. پیامبر با جان جهان دیدار کرده است آن بزرگ‌ترین حقایق و همین دلیل جذبه و نیرو در کلام اوست. او به نام خدا می‌خواند و نه به نام خود و انسان‌ها را به محبت و تکریم و حسن خلق دعوت می‌کند. اشراق عارفانه به ویژه در مولانا به طبیعت وحی نزدیک‌تر است گوئی بر مولانا نیز از آن خورشید پرتویی تابیده بود، چشمان مولانا نیزکل‌نگر و وحدت بین بود.
لازم نیست استاد ادبیات عرب بود تا حاصل این دیدار را در زیبایی های شاعرانه و مفاهیم وحدانی و انسانی آیات قران مجید درک نمود. این مطلب به‌ویژه در سوره‌های مکّی و آنجا که محمد از زبان خدامی‌گوید واضح‌تر است اما در سوره‌ها ی مدنی این محمد، انسان متفکر و با نور خدا و مفهوم وحدت دیدار کرده است که محدود به علم زمان خود و مشروط به شرایط پیرامون و مجبور به بشر بودن سخن می‌گوید و همیشه با یادآوری تجربه ان دیدار و با دیدگاهی مبتنی بر احترام و عدالت و محبت میان انسان‌ها.

دسته بندی‌های مطلب: اندیشه

برچسب‌ها: امیرحسین فطانت

4 پاسخ به “طرح دیدگاهی در ماهیت وحی و راز پیامبری”

  1. روستاییمی‌گه:

    بهتر بود که نویسنده خواننده را با گذشته ای که پشتوانه نظریه خود کرده اند آشنا میکردند .

  2. این نظریه به خودی خود نه از نظر عقلی(علمی) ابطال پذیر است و نه با جوهر مذاهب الهی در تضاد و تناقض.گذشته من نه به آن اعتباری می بخشد و نه از اعتبار آن میکاهد. امیدوارم که به اصل مطلب به صورت شخصی نگاه نشود و اصحاب اندیشه و جویندگان حقیقت با محتوای کتب مقدس و یا عقل و علم آن را به چالش بکشند. اما اگر علاقمند به دانستن مشروح این نظریه باشید در کتاب “داستانِ تمام داستانها” و اگر علاقمند به دانستن گذشته من باشید در کتاب ” یک فنجان چای بی موقع” که در ایران و خارج و روی وب نیز قابل دسترسی است آمده است.

  3. نریمان آزادیمی‌گه:

    با تشکر از تلاش نویسنده در پرداختن به این مسٔله، میتوان گفت نظریه قابل تأمل است. بویژه رنج کشیدن و گناه پیامبران را عامل اصلی پیدایش تفکّر و رسیدن بمقام نبوّت شناختن، نیازمند بررسی موشکافانه بیشتری است. در این مورد گفتار قرآن را بیاد آوریم « اللّه اعلم حیث یجعل رسالته».

  4. حم شادکاممی‌گه:

    در چله گر نشینی

    تو همچو حق ببینی

    حق گو شود زبانت

    خوشتر شود بیانت

    دستت شده رب را ید

    تیر را گوید خود او زد

    چنان گویی مردم را

    دارند قیام خود برپا

    دهند تغییر در دنیا

    دیگر کنند چون دلها