کوک^ىل جانه كه وده

كوك^ىل جانه كه و^ده

كوك^ ىل ولمه س كه و^ده وله ر

بو،عان بولعاي به ك سه نه ر

قامىن جه ي به ر قازىرده ن

ه ر ته ك^ بولماي وكىنه ر 

بو،گىن سه نىك^ قىلعانىك^

الده بىر جاققا يته ره ر

جاقسى بولسا ىسته رىك^

سه نی و،جماققا جه تکه ره ر

جامان بولسا سه نىك^ ئس

جاهانده مگه جه لکه له ر

وزىك^نه ن - اق تابارسىك^

وزگه ده ن بولما وکپه له ر

ءوزىك^ جازىپ ماک^دایدی

جازعانىك^ دا سول که له ر

آیات و غایات دین


۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

آیات وغایاتِ دین

محمد جواد اكبرين

مبعث پیامبر گرامی اسلام دو تصویر را پیش روی ما می‌گذارد: یکی پیامبری که «به مکتب نرفت و خط ننوشت» و دیگری کتاب و مکتبی که همان پیامبر براى ما آورده است. این مقال، حاصل تأملاتی در هر دو تصویر است که به اجمال مطرح می‌شود:

سواد کاذب، سواد صادق

تصویر اول را علاوه بر شواهد تاریخی، قرآن نیز تایید می‌کند و می‌گوید کسی به پیامبری برگزیده شده که «اُمّی» است و مانند روزی که از «امّ» خود متولد شده خواندن و نوشتن نمی‌داند. (۱)
در تجربه‌ی بعثت، به چنین پیامبری وحی می‌شود که «بخوان»! یعنی از کسی که خواندن نمی‌داند خواسته شده تا بخواند، اما به صراحت نمی‌گوید چه چیزی را بخواند. تنها می‌گوید خواندنت را بر خدایی بنا کن که آفریننده است و انسان محصول آفرینش اوست. (۲)
این تعبیرِ «خواندن را بر خدا بنا کردن» حاصل دقتى ادبى در این آیه است که برخی مفسران نیز به آن اشاره کرده‌اند و من نیز همین ترجمه و تفسیر از آیه را ترجیح می‌دهم. (۳)

به نظر می‌رسد باید در اولویت‌ها تجدید نظر کرد. اگر باور به اصول دین، شرط ورود به مسلمانی است رسیدن به «غایات دین» باید در مرتبه‌ای مقدم بر فروع دین بنشیند و هر جا که فروع دین با غایات دین ناسازگار بود به سود غایات دین عقب‌نشینی کند.

هیچ مستندِ موجّهی وجود ندارد که نشان دهد پیامبر قبل از چهل سالگی و بعثت‌اش متدین به دین خاصی بوده است؛ مستنداتِ موجّه تنها می‌گویند که او را قبل از بعثت، محمدِ امین (امانتدار) و انسانی اخلاقی می‌شناخته‌اند. پس قرار است پیامبرِ اُمّی که تا کنون صفحه‌ی ذهنش را به هیچ دین و آئین و کتاب و مکتبی نیالوده «آفرینش و انسان» را بر مدار خداوند بخواند. گویی اگر اهل خواندن و سپردنِ ذهن به کلیشه‌ها و باورهای پیشینیان بود و صفحه‌ی ذهن خود را با مشهورات، سیاه و «سواد» می‌کرد دیگر نمی‌توانست جهان و انسان را خالصانه بخواند. سواد یعنی سیاهی و بنا بر آنچه گذشت می‌توان سواد را در دو صورت تعریف کرد و دریافت که پیامبر به چه معنا اُمّی و بی‌سواد بوده است؛
یک: سواد از طریق انباشت ذهن و «ضبط» باورهای دیگران
دو: سواد از طریق مواجهه‌ی مستقیم با واقعیتِ هستی و انسان و «کشف» حقیقت به جای «ضبطِ» آنچه دیگران حقیقت می‌دانند یا می‌خوانند.
صورت نخست را «سواد کاذب» می‌خوانم و صورت دوم را «سواد صادق». مرادم از کذب و صدق در اینجا بیش از آنکه به دوگانه‌ی رایجِ «راست و دروغ» نزدیک باشد به «آلودگی و خلوص» نزدیک است.
پیامبر پیش از بعثت، بی‌سواد بوده (به معنای نخست) و حالا قرار است با آن سوادی که هستی و انسان را کشف کرده «بخواند» و قرآن حاصل این «خواندن» است.
در این برداشت، تفاوتی نمی‌کند که مراد از وحی چه باشد؛ چه قول الاهیدانانِ سنتی که وحی را محتوای پیام خدا به پیامبرش از طریق ملکی به نام جبرئیل می‌دانند، چه رأی برخی از الاهیدانانِ معاصر که وحی را نوعی الهام درونیِ خداوند به پیامبر می‌دانند که او را بر بیانِ «آیات قرآن» توانا کرده و چه رأی برخی دیگر که قرآن را روایتِ رؤیاهای پیامبر می‌دانند. هر سه در این نکته مشترکند که ندایی (از درون یا بیرون) پیامبر را برانگیخته و از او خواسته که بخواند (إقراء) و قرآن، محصول آن قرائت و خواندن است.

غایات قرآن
پس از این دیدار کوتاه با پیامبرِ قاری، نوبت به کتابِ او می‌رسد و مهمترین پرسش پس از مواجهه با قرآن این است که این متن وحیانی، خود را و مقصد و مقصود و غایتِ خود را چگونه تعریف می‌کند؟

اگر ذکر و شرم و شفا را غایات دین و دینداری بدانیم ما مسلمانان تا چه اندازه به این سه غایت ملتزم یا نزدیکیم؟ آیا ما مسلمانان در این جهان احساس خوشبختی و آرامش می‌کنیم؟

به صراحتِ آیات قرآن، سه غایت را می‌توان برتر از همه‌‌ی مقاصد قرآن نشاند؛ و آن سه عبارتند از «ذکر، شرم و شِفاء».
آنچه که درباره‌ی این سه‌گانه آمده نه فقط آیات، بلکه دقیقا «غایات قرآن» است که می‌توان گفت قرآن جز برای آنها نیامده است.
نخست «ذکر» به معنای یاد و یادآوری نه یادسپاری. در آیه‌ی ۲۷سوره‌ی تکویر آمده است: که قرآن جز ذکر هیچ نیست. نمی‌گوید قرآن، ذکر هم هست بلکه می‌گوید جز ذکر هیچ نیست و همه‌ی احکام دین برای تجربه‌ی این ذکر، طریقیت دارند نه موضوعیت. به عبارت دیگر هویت و غایتِ این کتاب «فقط» یادآوردنِ ساحتی‌ست که از یاد انسان رفته است. گویی غباری و غفلتی بر یافته‌ها و دانسته‌های فطری و درونیِ آدمیان نشسته و چیزی را در درون خود از یاد برده‌اند و حلقه‌ی اتصال جان و جهان‌شان را با آن «ساکنِ جان» گم کرده‌اند و حالا این کتاب، ذکرِ پیدا کردن و پیدا شدن است؛ همان «پوشیده و پنهانِ» مولانا که گفت: «پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جانِ من… ای هستِ تو پنهان شده در هستیِ پنهان من».
ذکر اما یادآوری است نه یادسپاری. یعنی قرار نیست قرآن چیز تازه‌ای به ما بیاموزد، تنها قرار است به یادمان بیاورد آنچه را که خود می‌دانستیم.
دوم: «شرم» که بهترین ترجمه برای «تقوا»ست.
با تکرار و تاکید بر تقوا در ۲۵۸ جای قرآن و تعبیر مکرر «لعلکم تتقون»، می‌توان دریافت که رسیدن به ساحت تقوا و تجربه‌ی تقوا یکی از غایات قرآن است. «شرم» که بهترین ترجمه برای تقواست در سالهای اخیر مورد توجه و شرح و نقد الاهیدانِ معاصر، جناب عبدالکریم سروش قرار گرفته و ترجمه‌ای سازگارتر با کاربرد تقوی در ادبیات عرب است. التزام به مراعات چنین ترجمه‌ای می‌تواند فهم نظام اخلاقیِ تازه‌ای از قرآن نیز به دست دهد و حتی جامعه‌ی اخلاقیِ متفاوتی را بنا کند؛ اخلاقی که جوهر آن با عنصر شرم آمیخته و تعریف شده است. انسانِ شرمگین در آشکار و نهان از خدا شرم می‌کند و حقوق انسان و جهان را آگاهانه نقض نمی‌کند. انسانِ شرمگین، مهاری به قدرت و قوتِ شرم در درون خود دارد که اخلاق و انصاف را عامدانه زیرپا نمی‌گذارد.
سوم: «شفاء»
در پاره‌ای از آیات قرآن وقتی هویت این کتاب تعریف می‌شود مفاهیمی مانند هدایت، موعظه، شفاء و رحمت آمده و در آیاتی دیگر تعابیری چون اطمینانِ قلب آمده است (۴) هدایت و موعظه در زیر مجموعه‌ی «ذکر» قابل تعریف و تبیین‌اند بر خلاف شفا و رحمت و اطمینان که به هم نزدیکند و به شرحی که می‌آورم این مجموعه را ذیل عنوان شفا نشانده‌ام. این آیات خبر می‌دهند از حضور طبیبانه‌ی این کتاب در زندگیِ بشری که درد می‌کشد، رنج می‌برد، آرام نیست و آشفته و پریشان است.
از همین جا وارد پرسشی می‌شوم که ما را به فرودِ بحث نزدیک می‌کند؛ اگر ذکر و شرم و شفا را غایات دین و دینداری بدانیم ما مسلمانان تا چه اندازه به این سه غایت ملتزم یا نزدیکیم؟ آیا ما مسلمانان در این جهان احساس خوشبختی و آرامش می‌کنیم؟ آیا شرم و عدالت و اعتدال و دلآرامی و شفاء را احساس می‌کنیم؟

به عنوان مثال، اگر قرآن شفاست و اگر -به تعبیر مولانا- پیامبران هم «طبیبانِ الاهند» و آمدند تا «سرِ غصه بکوبند، غم از خانه بروبند، همه شاهد و خوبند، همه چون مهِ عیدند» ولی احوال دینداران چیز دیگری باشد چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ اگر در محضر طبیب، بیماران به شفا و آرامش و شادمانی نرسند یا حتی بیمارتر و ناآرام‌تر شوند و یا یکی پس از دیگری بمیرند یا بمیرانند آیا عیب از بیماران است؟ یا کتاب و مکتبِ مدعیِ شفا و طبابت راست نمی‌گوید؟ یا راهی را که برخی برای رسیدن به شفاخانه نشان‌مان داده‌اند به بیراهه می‌رود؟

اگر ما مسلمانان در این زمینه و زمانه چندان احساس خوشبختی نمی‌کنیم و از غایات دین دوریم و بهره‌ی اندکی از شرم و عدالت و اعتدال و دلآرامی و شفاء برده‌ایم بخاطر عدم التزام شخصیِ ما به غایات دین است یا مبنا و بنای دینداریِ ماست که ما را به بیگانگی با غایات دین کشانده است؟ بخش پایانیِ این مقال، پاسخ به همین پرسش است.

تقدم «غایات دین» بر فروع دین

عالمان مسلمان، تقسیم‌بندی مشهوری دارند تحت عنوان اصول دین و فروع دین. صرف نظر از تفاوتی که شیعیان و اهل سنت در زیرمجموعه‌های این اصول و فروع دارند، اجمالا پذیرش اصول دین را شرط مسلمانی می‌دانند (مانند توحید و نبوت) و التزام به فروع دین را لازمه‌ی مسلمانی (مانند نماز و روزه). این تقسیم‌بندی به صراحت در هیچ متن دینی نیامده و حاصل برداشت آنها از مجموعه‌ی مبانی و آموزه‌ها و احکام دین است.
به نظر می‌رسد باید در اولویت‌ها تجدید نظر کرد. اگر باور به اصول دین، شرط ورود به مسلمانی است رسیدن به «غایات دین» باید در مرتبه‌ای مقدم بر فروع دین بنشیند و هر جا که فروع دین با غایات دین ناسازگار بود به سود غایات دین عقب‌نشینی کند. به عبارت دیگر اگر روزی هر یک از فروع دین، جای ذکر و شرم و شفا را در زندگی مسلمانان تنگ کرد بی‌تردید باید شکل خود را عوض کند و پالایش شود.
فراتر از این، باید به سمتی حرکت کنیم که کسی را که ملتزم به غایات دین بود اما اهل شکل‌های رایج از فروع دین و ظواهر عبادات نبود مسلمان‌تر از کسی بدانیم که به ظواهرِ فروع دین ملتزم است.
ابن‌عاشور تونسی از فقهای معاصر اهل سنت که کمتر از نیم قرن پیش درگذشت و مفتی بزرگ تونس بود، سخن معقول و شجاعانه‌ای در «مقاصد الشریعه» دارد؛ می‌گوید: «فطری بودنِ احکام دین ایجاب می‌کند که در عین اینکه اصل آن ابدی است اما شکل آن ابدی نباشد و تکثرپذیر باشد». حتی می‌گوید «در تعارض بین دو حکم باید سزاوارترین‌اش میان مردم را ترجیح داد». یعنی مردم را ترازو می‌داند. مثلا نماز امر تخلف‌ناپذیر قرآن و همه‌ی ادیان است اما شکل نماز می‌تواند ابدی نباشد، این حرکت از ظواهر دین به معانی و غایات آن و انعطاف‌پذیری فروع دین به سودِ غایات دین، ضروری‌ترین نیاز دستگاه فهم دینیِ ماست. ترازوی این انعطاف هم درد و رنج و مسئله و نیاز انسان‌هاست؛ همین انسان زمینی که دین برای او و در پای او آمده و قرار نبود جامه و جامعه‌ی دینی وارونه شود و انسان به سود ادیان عقب‌نشینی کند.

____________________________________
۱) آیات ۱۵۷ اعراف و ۴۸ عنکبوت
۲)آیات نخستینِ سوره‌ی علق
۳)نگاه کنید به نقل قول‌های تفسیر قرطبی در ذیل آیه‌ی اول سوره‌ی علق.
۴)آیات ۵۷ یونس، ۴۴ فصلت، ۸۲ إسراء و ٢٨ رعد.
۵)شرح مقاصدالشریعه‌ی إبن عاشور تونسى. چاپ وزارت اوقاف قطر

7 پاسخ به “آیات وغایاتِ دین”

  1. ناظرمی‌گه:

    بی جهت نیست که قران در استنباط احکام دین نقش چندانی ندارد !

  2. سلام

    بنظر میرسد در باب “ذکر” بودن قرآن تحلیل جامع و مانعی در اینجا ارائه نشده است. البته آنچه در قرآن است برای ایتستکه ما متذکر شویم. بطور خلاصه قرآن ذکر است. کتابی است برای بروز ذکر در درون انسانها.

    اجرای دستورات و درک و دقت در مفاهیم قرآن ما را متذکر میکند.به چه چیزی متذکر میکند به خدا و روز قیامت و پاداش و عقاب. فیه ذکرکم و ماتوعدون.

    یادآوری یاد خدا در درون هر نفسی ممکن نمی شود. یا حداقل در اندازه هایی لازم رخ نمی دهد. آن نفوسی که دستورات مندرح در قرآن را تمرین و اجرا میکنند و خود را به آداب آن تربییت میکنند متذکر میشوند…

    قرآن آداب لازم برای متذکر شدن انسانها پس از ظهور اسلام است.آخرین دستورات و آداب است. دستوراتی که با پیش بینی جمعیت افراد جوامع و رشد همه جانبه آنها و تولید انبوه هر چیزی همراه بوده است.

    دستورات لازمه همه از قسم دستورات نرم و اخلاقی و مطابق میل ما نیستند دستور به قیام بالقسط و اجرای عدالت نیز برای متذکر شدن است.کسانی که خیال میکنند تعمیر مساجد برای متذکر شدن کافی است سخت در اشتباهند…

    رسیدگی به مستضعفان نیز برای ذکر لازم است. اما قدرتمندان و حامیان ایشان و عاملان ایشان نمی گذارند چنین اقداماتی انجام شوند و آنرا مخفی نگه میدارند…

    آیا دستورات کونوا قوامین بالقسط شهداء لله و همینطور کونوا قوامین لله شهداء بالقسط عمل به بروز ذکر در اجتماع نیست؟ آیا برای تمام ضعیفان گرفتار در تنگدستی ها و مشکلات امکان ذکر و اعتقاد به خداوند وجود دارد؟

    والسلام

  3. با عرض تاسف عبارت “فیه ذکرکم و ماتوعدون” عبارت کامل از یک آیه نیست و ناخود آگاه و به سابقه ذهنی آورده شده است. اما با ترکیب چند آیه همین مفهوم نتیجه میشود و دور از حقیقت نیست.این را “اصطلاحا” از بنده بپذیرید.

  4. رسولمی‌گه:

    ضمن تشکر از مقاله خوبتون
    اما باید عرض کنم در بسیار موارد سخن درستی ایراد فرموده اید، بنظر من اما در تعیین مصداق دچار اشتباهاتی شده اید، برای نمونه درست است که خداوند فرموده اند “اقم الصلاه لذکری” اما در بیان شکل نماز همه پیامبر ص فرموده اند “صلوا کما رایتمونی” و خداوند در مورد پیامبر گفته اند “سخنی از روی هوا و هوس نمی گویند مگر انچه از جانب ما بهش وحی می شود” و همین امر یکی از دلایلی است که “سنت” را منبع احکام می دانند. بنابراین شکل اموری مثل نماز نمی تواند تغییر کند.
    تشکر از شما

  5. محمد جواد اکبرینمی‌گه:

    ممنونم از توجه‌تان؛ در پاسخ به اجمال عرض کنم که این حدیث سند صحیحى ندارد و به اصطلاحِ حدیثی، مرسله است؛ نه تنها منابع شیعه آن را معتبر نمی‌دانند منابع اهل سنت هم می‌گویند بر فرض صحت، دلالت بر وجوب ندارد؛ چون اگر بنا باشد به محتوای آن عمل شود و نماز به همان صورت که پیامبر به جا می‌آورد واجب باشد شامل همه‌ی آداب ریز و درشتِ پیامبرانه‌اش می‌شود در حالی که هیچکس قائل به وجوب همه‌ی آن آداب نیست و بسیاری از آنها حداکثر مستحب است.
    (روایه «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی» لم ترد بطرقنا ولم توجد فی کتبنا ، وإنّما ذکرت فی کتب العامه ورویت بطرقهم فلا یمکن الاعتماد علیها، وإن أرسلها الأصحاب کالمحقق الهمدانی)

  6. حمیدمی‌گه:

    برای پذیرش این دیدگاه شجاعانه و نو آورانه باید دو مشکل را حل کرد.،
    ۱- آیا رد پایی از این دیدگاه در سخنان پیشوایان دینی (ائمه) و یا پیامبر و یا قرآن یافت می شود؟ به نظر می رسد که شواهد روایی بر خلاف این دیدگاه زیاد هستند ولی موافق آن نه.
    ۲-اگر این دیدگاه را بپذیریم، انعطاف پذیری فروع دین نسبت به اصول دیدن را با چه ملاک و متر و معیاری صورت دهیم؟ مثلا اگر عدالت یا اخلاق، ملاک باشد تعریف عدالت و اخلاق با توجه به نسبی بودن آن در زمان های مختلف و نزد ملل مختلف چه است؟ یا مثلا خود تقوی. گاهی خود تقوی به این صورت معنا پیدا می کند که فرد مسلمان نسبت به رعایت واجبات (مثلا احکام ظاهری نماز) تشرع و خداترسی داشته باشد و از نمازش کم نگذارد. حال اگر شکل ظاهری نماز تغییر کند رعایت تقوی چه معنایی خواهد داشت؟

  7. حم شادکاممی‌گه:

    سواد دهد دین بباد
    بیاد نارد چون معاد
    وسوسه خوان درسش را
    شیطان پوشد چون نهاد
    باری رو آر سوی خویش
    راه دشمن باز مباد

بررسی تحولات آرای اخوانی ها ، از حسن البنا تا راشد الغنوشی

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

بررسی تحولات آرای اخوانی‌ها، از حسن البنا تا راشد الغنوشی

محسن عبادی

چکیده

هدف این مقاله نشان دادن این نکته است که بر خلاف آنچه معمولاً در ایران اندیشیده می‌شود، تفکر اخوانی یک تفکر یکدست و یکپارچه نیست و در بین متفکران شاخص اخوانی تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای وجود دارد. در این مقاله ما چهار اندیشمند را از دو نسل متفاوت اخوان برگزیده‌ایم و با بررسی دیدگاههای آن‌ها سعی کرده‌ایم نشان دهیم که آن اندیشه‌ای که تفکر اخوانی را به یک کلیت یکدست فرو می‌کاهد، اندیشه‌ای ساده‌انگار و نادرست است. به این منظور ما به بررسی دیدگاههای حسن البنا و سید قطب از نسل سنتی اخوان و یوسف القرضاوی و راشد الغنوشی از نسل جدید متفکران اخوانی پرداخته‌ایم. نتایج تحقیق نشان می‌دهد که اندیشه اخوانیِ نسل پس از البنا و سید قطب، تغییرات قابل توجهی را از سر گذرانده است به گونه‌ای که برخی از متفکران شاخص اخوانی به تجدیدنظرهای اساسی‌ای در اندیشه‌های نسل اول و از جمله خود البنا پرداخته‌اند. ضمن آنکه در هر دوره ‌خاصی نیز تفاوت‌های نسبتاً قابل ملاحظه‌ای بین دیدگاههای اخوانی‌ها وجود داشته و دارد.

واژگان کلیدی: اخوان المسلمین، حکومت اسلامی، غرب و علوم غربی، حقوق زنان.

۱-مقدمه

بدون شک جنبش اخوان المسلمین قدیمی‌ترین و مهم‌ترین جنبش اسلام گرا در طول قرن بیستم بوده است که با سرگذشتی مشحون از اتفاقات بسیار پا به قرن بیست و یکم نهاد و در این قرن نیز همچنان به نقش آفرینی‌اش ادامه داد. این جنبش که زمانی طولانی، بزرگ‌ترین اپوزیسیون سیاسی در برخی از کشورهای عربی به شمار می‌آمد، پس از بهار عربی به بزرگ‌ترین قدرت سیاسی در برخی از‌‌ همان کشور‌ها -از جمله در مصر و تونس- تبدیل شد. هر چند که در ‌‌نهایت، تجربه حکومت داری اخوانِ مادر (اخوان مصر) چندان موفق از کار در نیامد و با اوج گیری اعتراضات مردمی و کودتای ارتش، دولت اخوانی مصر سقوط کرد.

برخلاف سایر جریانهای اسلامی، اخوان المسلمین جریانی در ابعاد بین المللی است که در تمام کشورهای مسلمان نشین و بسیاری از کشورهای غیر مسلمان نشین ریشه دوانده است و از این حیث هیچ جریان دیگری با آن قابل مقایسه نمی‌باشد. این جنبش که در سال ۱۹۲۸ در مصر و توسط حسن البنا آغاز شد به مصر محدود نماند و در تمام کشورهای اسلامی ریشه دواند و در هرکدام از این کشور‌ها -از جمله ایران- شاخه‌ای از اخوان المسلمین، هر چند‌گاه با نامی متفاوت ظاهر شد.

در ایران، با اهمال بسیار زیاد، از اخوان المسلمین و تفکر اخوانی به مثابه یک سازمان و اندیشه یکدست سخن می‌رود و تفاوتهای درونی بسیار آن در نظر گرفته نمی‌شود و رد کردن همین دیدگاه ساده انگارانه، انگیزه محقق برای نوشتن این مقاله شده است. در واقع قصد ما این است که با نشان دادن تفاوت‌های فکری اخوانی‌ها، چنین پندار همگون سازی را که اخوان را به یک کلیت کاذب فرو می‌کاهد بزداییم.

برای دست یافتن به تصویر دقیقی از شباهت‌ها و تفاوتهای درونی اندیشه اخوانی می‌توان هم به استفاده از مطالعه در زمان و طولی آرای اندیشمندان اخوانی و هم به بررسی همزمان و عرضی آن‌ها پرداخت. در این مقاله ما با انتخاب چهار نفر از دو نسل اندیشه اخوانی سعی بر تلفیق هر دو نوع بررسیِ درزمان و همزمان داریم.

اخوانی‌هایی که ما به بررسی دیدگاه‌هایشان می‌پردازیم عبارتند از «حسن البنّا» و «سید قطب» از نسل سنتی اخوان که اکنون در قید حیات نیستند و «یوسف القرضاوی» و «راشد الغنوشی» از نسل جدید و در قیدِ حیاتِ اندیشۀ اخوانی (۱). توضیح این نکته ضروری است که در این مقاله به جای واژه «اخوان المسلمین» که عمدتاً تداعی گر اخوان مصر است بیشتر از اصطلاح «اندیشه اخوانی» استفاده کرده‌ایم. علت این انتخاب از این نکته ناشی می‌شود که در این مقاله به سبب اجتناب از محدود کردن بحث به اخوانی‌های مصر، دیدگاههای راشد الغنوشی (از اخوانی‌های مشهور تونس و رهبر حزب «النهضه») نیز برسی شده است. الغنوشی عضو سازمان «اخوان المسلمین» مصر نیست اما این نکته تفاوتی در «اخوانی» بودن او ایجاد نمی‌کند. بلکه غنوشی از اخوانی‌های پرشور و هواداران راه حسن البنا است. اساساً در تمام کشورهایی که اخوان ریشه دوانده، ما با «اخوانی»‌هایی روبروییم که در مقام رهبری یا عضویت عادی در سازمان‌های دارای تفکر اخوانی به فعالیت‌های وسیع مشغولند و عضو اخوان المسلمین مصر نیز نیستند. در واقع سابقه این تقسیم کار جغرافیایی در فعالیتهای اخوانی‌ها به زمان خود حسن البنا برمی گردد. گسترش فعالیت‌های اخوان المسلمین به ورای مرزهای مصر ازخواست‌های مهم حسن البنا بود که بخشی از آن نیز در دوره حیات خود او محقق شد. همچنین باید در نظر داشت که سازمانهای اخوانیِ کشورهای مختلف، عمدتاً در یک تشکیلات بین المللی، تحت عنوان «تنظیمات عالمی» مشارکت دارند که رهبری آن بر عهده اخوان المسلمین مصر است.

هدف ما از بررسی آرای این چهار نفر این است که با ادبیات و اسلوب فکری چند نفر از مهم‌ترین اندیشمندان و فعالین حرکت و اندیشۀ اخوان، آشنایی حاصل شود تا شباهت‌ها و تفاوت‌های آرای آن‌ها برای خواننده ایرانی روشن گردد.

در هنگام بررسی مقدماتی اندیشه‌های این چهار نفر، برای محقق مشخص گشت که یک سری مسائل در کانون بحث و توجه همۀ آن‌ها قرار دارد، از جمله: حکومت اسلامی، حقوق و وظایف زنان، و نسبت اسلام با غرب و دانش غربی که محقق همین موارد را نقطه تمرکز مطالعه همزمان و در زمان‌اش بر روی آرای این چهار اندیشمند قرار داد.

ما از بررسی اندیشه‌های حسن البنّا آغاز می‌کنیم و در ادامه به ترتیب به سید قطب، یوسف القرضاوی و راشد الغنوشی می‌پردازیم.

۲- حسن البنّا (۱۹۴۹- ۱۹۰۶)

اخوان المسلمین چه به عنوان یک سازمان و چه به عنوان یک مکتب، هستی خود را مدیون حسن البنا و تلاشهای گسترده او در راه توسعه آن است. می‌توان گفت بسیاری از آرای صاحب نظران اخوانی در سالیان گذشته در راتباط با مسائل اجتماعی- سیاسی، به نوعی گفت‌و‌گو با شبح حسن البنا بوده است. بنابراین پرداختن به دیدگاههای البنا، آغازگاه مناسبی برای این نوشتار خواهد بود.

حسن البنّا تعاریف محدود از اسلام که دایره شمول آن را پایین می‌آورد نمی‌پسندد و خود در بیانی مشهور، اسلام را این گونه تعریف می‌کند: «ما بر این باوریم که احکام و آموزه‌های اسلام، فراگیر است و همه‌ی امور دنیوی و اخروی مردم را سامان می‌دهد و آنان که می‌پندارند این آموزه‌ها فقط شامل جنبه‌های عبادی یا روحی است اشتباه می‌کنند. اسلام اعتقاد است و عبادت، میهن است و‌نژاد، دین است و دولت، روحانیت است و عمل، و قران است و شمشیر» (بنّا، ۱۳۸۸: ۲۰۰).

او معتقد است که حکومت، «قلب» همه اصلاحات اجتماعی است زیرا اگر حکومت، تباه و فاسد باشد تمام کار‌ها تباه می‌شود و به فساد می‌گراید و اگر صالح باشد تمام کار‌ها به درستی می‌گراید. از نظر او سیاسی بودن، ذاتی اسلام است و نمی‌توان اسلامی بدون سیاست متصور شد و مسلمانیِ مسلمان کامل نیست مگر آنکه «سیاسی» باشد و در شئون امت خود دورنگر باشد و بدان اهتمام ورزد: «بر هر جمعیت اسلامی فرض است که اهتمام به شئون سیاسی را در رأس برنامه خود بگذارد وگرنه خودش احتیاج دارد که معنی اسلام را بفهمد» (رزق، ۱۳۸۴: ۸۲).

ذکر این نکته ضروری است که آنچه البنّا در مورد ویژگیهای یک حکومت مطلوب مدنظر دارد با آنچه در فلسفۀ سیاسی غرب در بارۀ حکومت مطرح است متفاوت است. چرا که بر اساس فلسفه سیاسی مدرن غربی، وظیفه دولت، پاسداری از آزادیهای فردی و تأمین امنیت شهروندان است، اما البنا وظیفه دولت را ارشاد مردم و دعوت آن‌ها به عمل به احکام اسلامی می‌داند. در واقع کارکرد اساسی حکومت در اندیشه بنا، وجهی هنجاری، دینی و ارشادی دارد: «ما در صدد برپایی حکومت اسلامی هستیم، حکومتی که مردم را به مسجد دعوت و آن‌ها را هدایت وارشاد می‌کند» (خسروی، ۱۳۸۴).

به نظر می‌رسد آنچه مد نظر حسن البنّا از حکومت اسلامی بوده است، نوعی کنترل و نظارت فراگیر بر جامعه درتلاش برای منطبق کردنش با معیارهای یک جامعۀ آرمانیِ اسلامی بوده است. او در رساله به سوی نور (نحو النور)، که در آن رئوس برنامه‌های اصلاحی خود را بیان می‌دارد از لحاظ اصلاحات اجتماعی، این موارد را پیشنهاد می‌کند: تجدید نظر در برنامه‌های آموزشی دختران و پسران و ضرورت جدا کردن بسیاری از برنامه‌های آموزشی آن‌ها از یکدیگر، پاکسازی آواز خوانی‌ها و گزینش آن‌ها و سختگیری در مورد آن، کنترل مراکز تئا‌تر و فیلم‌های سینمایی در تهیه و پخش نمایش و فیلم‌های مبتذل، توقیف نمایش‌های تحریک آمیز و کتب شبهه آفرین و فاسد و روزنامه‌هایی که موجب اشاعه‌ی جرم و برانگیختن شهوت و فحشا می‌شوند، تعیین ساعات باز و بسته شدن قهوه خانه‌های عمومی و… (بنّا، ۱۳۸۸).

در زمینه آزادی فعالیت‌های سیاسی، حسن البنّا دیدگاه نسبتاً سخت گیرانه‌ای دارد. از مشهور‌ترین موارد در این زمینه موضع گیریِ او نسبت به احزاب مصر است. او از فاروق، پادشاه مصر خواست که تمام احزاب موجود در مصر را منحل کند چرا که حزب گرایی باعث تباه شدن اخلاق و از هم گسیختن روابط و برجای نهادن آثار سوء در زندگی عمومی و خصوصی مردم شده است. بنابراین باید احزاب موجود در مصر را منحل کرد تا همه در چارچوب یک حزب واحدِ ملیِ اسلامی عمل کنند. البنا به ائتلاف احزاب هم رضایت نمی‌دهد چرا که از نظر او هر ائتلافی شکننده است و راه حل صرفاً در انحلال احزاب است (بنّا، ۱۳۸۸).

البنا می‌گوید که نظام پارلمانی بر اساس مسئولیت حاکم و احترام به اراده امت برپاست، و در این نظام چیزی که مانع از وحدت امت و همصدایی‌اش باشد وجود ندارد، و گروه گرایی و اختلاف، شرطی اساسی در این نظام نیست. از نظر او هر چند برخی می‌گویند که یکی از ارکان نظام پارلمانی، تحزب است، ولیکن این یک عرف بوده است و نه منایی ضروری برای این نظام، بنابراین امکان أخد نظام پارلمانی بدون وجود سیستم حزبی و بدون اخلال در قواعد اصلی این نظام وجود دارد (البنا، ۱۴۰۴).

از ویژگیهای تفکر البنّا، دیدگاه نه چندان مثبت او نسبت به تمدن غرب است. اگرچه او معتقد است که مسلمانان باید جنبه‌های مثبت تمدن غرب را فراگیرند با این وجود خود او مهم‌ترین ظواهر تمدن غرب را این گونه بیان می‌کند: الحاد و شک در مورد خدا، بی‌بندو باری و غوطه ور شدن در لذت‌ها، ترجیح منافع فردی بر منافع جمعی، ربا خواری و مشروع و پایه‌ی هر معامله یی دانستن آن و… (بنّا، ۱۳۸۸).

در ارتباط با زنان دیدگاه حسن البنّا تا حدودی مرد سالارانه است. این را از‌‌ همان ابتدا که نام این سازمان را «اخوان» المسلمین نامید، می‌توان دریافت. خود او در خاطراتش می‌گوید که این نام، ناخودآگاه بر زبانش جاری شد. (بنّا، ۱۳۷۱: ۱۰۰). او در رسالۀ «زن مسلمان» می‌گوید که باید به زنان امور ضروری مانند خواندن، نوشتن، حساب کردن، دین، تاریخ، تدبیرامور منزل، امور بهداشتی، تربیتی و بچه داری را آموخت و همچنین معتقد است که زنان سلف، صاحب بخش عظیمی ازعلم، فضیلت و فقه بوده‌اند. متهی از نظر او، خارج از این علوم، زن به سایر علوم از جمله آموزش زبانهای مختلف، تحقیقات فنی و حقوق و قوانین نیازی ندارد. دراین زمینه اگراطلاعاتی در حد عموم داشته باشد کافی است. استدلال او این است که باید به زن علومی را آموزش داد که با وظایفی که خدا برای او قرار داده است مطابق باشد یعنی خانه داری و بچه داری: «اسلام برای زن مسئولیت اساسی و متناسب با طبیعت او قرار داده و آن رسیدگی به امور منزل و فرزندان است» (بنّا، ۱۳۸۸: ۳۴۱).

البنا ایده‌ها و نظام‌های فکری بیگانه را یکسره رد نمی‌کرد، بلکه معتقد بود این نظام‌های فکری، باید عربی شود یا با تغییری که در بطن تمدن اسلامی می‌پذیرند، جذب اسلام شوند. در صورت تحقق این امر، از نظر او این فرایند‌ها، خطری برای وحدت سیاسی-اجتماعی جامعه تلقی نمی‌شوند (مصلی، ۱۳۹۱: ۲۵۷). با این حال او خود بر این باور بود که قرآن توانسته است تمامی علوم جهان را در یک آیه بگنجاند (موسی الحسینی، ۱۳۸۷).

او همچنین نسبت به فلسفه و منطق دیدگاه چندان مثبتی نداشت. او در نقدش از تصوف، از آمیخته شدن آن با فلسفه و منطق ایراد می‌گیرد: «اندیشۀ صوفیگری در مرز علم سلوک و تربیت متوقف نگردید که اگر در‌‌ همان حد متوقف می‌شد، هم برای خودش خوب بود و هم برای مردم. لیکن پس از عصور اولیه از آن حد گذشت و به تجزیه و تحلیل ذوق و علایق پرداخت و آنرا با علوم فلسفه و منطق و میراث امتهای قبلی و افکار آن‌ها ممزوج ساخت و دین را با غیردین آمیخت و روزنه‌های وسیعی برای هر زندیق و ملحد و فاسدالرأی و عقیده گشود تا به نام تصوف و دعوت به زهد و قناعت از این در وارد شوند» (بنّا، ۱۳۷۱: ۲۷). او بر اساس همین دیدگاه منفی‌اش نسبت به فلسفه، در همایش ششم اخوان در ژانویه ۱۹۴۱ گفت که اسلام از خشک اندیشی خشک اندیشان و وانهادگی اباحیان و پیچیدگی متفلسفان به دوراست (بنّا، ۱۳۸۸).

۳-سید قطب (۱۹۶۶- ۱۹۰۶)

سید قطب در طول زندگی خود دوره‌های فکری متفاوتی را پشت سر گذارد و از یک نویسندۀ لیبرال به یک اسلام گرای رادیکال تحول پیدا کرد. مهم‌ترین و حادثه ساز‌ترین کتاب او، «نشانه‌های راه» (المعالم فی الطریق) است که تأثیر بسیاری بر جریان‌های رادیکال اسلامی در طول قرن بیستم گذاشت. این تأثیر تا آنجا بود که بسیاری از منشعبین و مخالفین تندرو اخوان المسلمین، بر مبنای همین کتاب، اخوان المسلمین را متهم به محافظه کاری و انحراف از ایده‌های سید قطب نمودند. سید قطب را در منتهی الیه رادیکال طیف اسلام گرایان قرار داده‌اند و کتاب «نشانه‌های راه» او را مانیفست بنیادگرایی اسلامی نامیده‌اند. بسام طیبی کتاب «نشانه‌های راه» او را بر حسب گسترش و تأثیر، با «مانیفست کمونیست» مارکس در دوران اوایل جنبش کارگری قابل مقایسه می‌داند و همچنین کتاب «الاسلام و مشکلات الحضاره» او را پیشگام تئوری «برخورد تمدن‌ها» می‌داند. (Tibi، ۱۹۹۸)

زمانی که سید قطب حرفه ادبی پیشینش را ترک کرد و زندگی جدیدش به عنوان یک انقلابی مسلمان را آغاز کرد، عامل هدایتِ اسلام زمان خودش در مسیر سیاست ورزی مسلحانه برعلیه دشمن اصلی، یعنی غرب شد (. (dabashi، ۲۰۰۸

اکنون بهتر است به گونه‌ای دقیق‌تر به برخی از دیدگاههای قطب بپردازیم.

او در کتاب «نشانه‌های راه» چنین می‌نویسد: «ما امروز در جاهلیتی همانند جاهلیت قبل از اسلام و بلکه وحشتناک‌تر از آن، گرفتار شده‌ایم. هر چه در پیرامون ماست همه جاهلیت است… ایده‌ها و عقاید مردم، عادات و تقالید آن‌ها، منابع فرهنگی آن‌ها، هنر‌ها و ادبیات آن‌ها، شریعت‌ها و قوانین آن‌ها و حتی سهم عمده‌ای از آنچه که ما فرهنگ اسلامی و منابع اسلامی و فلسفه اسلامی و طرز فکر اسلامی می‌نامیم، همه ساخته همین جاهلیت هستند!!» (قطب، ۱۳۹۰: ۱۸).

«اسلام تنها دو نوع جامعه را به رسیمت می‌شناسد. جامعۀ اسلامی و جامعۀ جاهلی… «جامعۀ اسلامی» جامعه‌ای است که عقیده، عبادت، قانون، نظام و اخلاق و رفتار آن مطابق با اسلام باشد… اما «جامعۀ جاهلی» جامعه‌ای است که منطبق با اسلام نباشد و عقیده و بینش‌ها و ارزش‌ها و موازین و نظام و شرایع و اخلاق و رفتار اسلامی بر آن حکم نراند» (قطب، ۱۳۹۰: ۱۳۹).

قطب حوزه کاربرد «جاهلیت» را بسیار وسیع در نظر گرفته بود، به گونه‌ای که در آثار او مفاهیم اولوهیت، عبودیت، ربوبیت، حاکمیت، عالمیت(universality) و سایر برساخت‌های او، مشمول بحثش از مفهوم جاهلیت قرار گرفتند(khatab)، ۲۰۰۶.

او در کتاب «عدالت اجتماعی در اسلام»، در باره ضرورت حکومت قواعد شرع اسلام چنین می‌گوید: «اساس و بنیان این دین، هرگز در عزلت و کناره گیری از جامعه برپا نخواهد شد و مردم و اجتماعاتی که این دین را در نظام اجتماعی و قانونی و مالی خود حاکم قرار ندهند مسلمان نیستند. جامعه‌ای که احکام وشرایع اسلامی از قوانین و نظامات آن دور باشد، جامعه اسلامی نیست و از اسلام جز عبادات و ظواهر چیزی ندارد» (قطب، ۱۳۷۹: ۲۶)

همچنین قطب در کتاب «اسلام و صلح جهانی» می‌گوید که اطاعت مردم از حاکم، منوط به اقامه شریعت و قانون خداوند است و اگر از آن‌ها نافرمانی کرد، وجوب اطاعت از حاکم برای مردم زایل می‌گردد. او تعلق خاطر زیادی به این حدیث داشت: «و من لم یحکم بما أنزل الله فأولئک هم الکافرون» و معتقد بود که اسلام به گونه‌ای صریح، حرام بودن اطاعت مسلمانان از کسانی که بر اساس آنچه خداوند نازل فرموده حکم نمی‌نمایند و وجوب جهاد بر علیه آن‌ها را بیان نموده است (النمنم، ۱۹۹۹: ۱۳۹).

سید قطب مشروعیت نظامهای چندحزبی را به کلی نفی نمی‌کند اما به شرطی که گروههایی که در یک حکومت اسلامی به فعالیت می‌پردازند دارای ایدئولوژی اسلامی باشند. اقلیت‌های مذهبی نیز می‌توانند دینشان را حفظ کنند و کسی متعرض آن‌ها نخواهد شد اما آن‌ها حق تشکیل حزب سیاسی ندارند…. قطب به تمام شوراهای مستقیم یا مشورتی، اتحادیه‌ها، فدراسیون‌ها و دیگر ابزار ارادۀ عمومی نظر مساعد دارد، ولی فقط در چارچوب ایدئولوژی اسلامی آن‌ها را می‌پذیرد (مصلی، ۱۳۹۱).

افکار سید قطب بیشتر واکنشی است به دیگاهای رایج جهانی. او اندیشه‌هایش را بر اساس مخالف خوانی با دیدگاههای رایج غربِ سرمایه دار و شرقِ کمونیست ارائه کرده است. سید قطب برای حاکمیت هفت ویژگی ذکر کرده است که عبازتند از: ربانیت، ثبات، شمول، توازن، مثبت گرایی، واقع گرایی و توحید. او این ویژگی‌ها را در تقابل با مکاتب فلسفی غربی ارائه کرده است. برای مثال «ربانیت» را در تقابل با «اومانیسم» مطرح کرده است. «ثبات» را در تقابل با نظریات «تکامل گرایانه»، «توازن» را در تضاد با تک بعدی نگری مکاتب غربی و «واقع نگری» را در مخالفت با خصلت خیال پردازانه فلاسفه و ادیبان غربی مطرح کرده است (مرادی، ۱۳۸۴).

در زمینۀ زنان، قطب بین زن و مرد از لحاظ عقل و استعداد، تفاوتهایی قائل است: «{اسلام} برای زن مساوات کامل با مرد را از نظر جنس ضمانت نموده و جز در بعضی جهات و حالاتی که به استعداد و عقل و متفرعات آن مربوط بوده نه به اختلاف اساسی انسانی دوجنس، هرگز تفاوتی قائل نشده است. بنابراین هرجا استعداد و عقل و متفرعات آن مساوی شد، آن دو هم مساوی هستند و هرجا اختلاف داشت، تفاوت بین آن دو فقط از آن نظر خواهد بود… وجه این تفضیل و برتری {مرد بر زن}‌‌ همان استعداد و مهارت و اعتدال مزاجی است که از مختصات تکفل و کاراندیشی است (قطب، ۱۳۷۹: ۹۳ و ۹۴).

در زمینۀ علوم انسانی رایج غربی، دیدگاه قطب، مبتنی بر طرد و رد آن است. اما در مورد علوم تجربی و طبیعی مانند شیمی و فیزیک و زیست‌شناسی و ستاره‌شناسی و پزشکی و… معتقد است که فراگرفتن آن‌ها اشکالی ندارد، اگرچه اولویت این است که این علوم از فرد مسلمان فراگرفته شود، در غیر این صورت می‌توان از غیر مسلمان نیز آن‌ها را فرا گرفت، چرا که از نظر قطب این‌ها اموری هستند که مرتبط با تکوین دیدگاه فرد مسلمان از حیات و جهان هستی و غایت و جودی انسان نیستند و با اخلاق و ارزش‌ها و معیارهایی که بر جامعه او حکم می‌رانند، وابسته نیستند…. اما آن علومی که در یک کلام می‌توان آن‌ها را علوم انسانی غربی نامید، از آنجا که با شروط بالا همخوانی ندارند، از نظر او مذمومند. بیان خود او در این زمینه بسیار گویاست: «کلیه دستاوردهای قدیم و جدید «فلسفه» و «تفسیر تاریخ انسانی» و «روان‌شناسی» – البته تفسیرهای کلی آن و نه ملاحظات و مشاهدات بالینی- و تمامی مباحث «اخلاق» و پژوهش «ادیان تطبیقی» و «تفسیر‌ها و سیستمهای اجتماعی» – البته نتایج عام بدست آمده و رهنمودهای کلی ناشی از آن‌ها و نه مشاهدات و آمار‌ها و معلومات به اثبات رسیده آنها- جملگی در قلمرو اندیشه جاهلی (غیر اسلامی) قرار می‌گیرند» (قطب، ۱۳۹۰: ۱۶۶).

سید قطب اصطلاحاتی مانند «سوسیالیسم اسلامی» یا «دموکراسی اسلامی» را، «فریب کاریهای رندانه و نوازش دادنهای شهوات» می‌داند (۲). از نظر او بیان این اصطلاحات به طور ضمنی مبتنی بر این معنی است که اسلام در زندگی و اوضاع و بینشهای مردم فقط تعدیلات مختصری ایجاد می‌کند و یا با نظام‌ها و اوضاعِ ساخته و پرداخته آنان شباهت دارد. حال آنکه از نظر قطب، انتقال از جاهلیت به اسلام، یک انتقال فراگیر و دامنه دار و کاملاً دگرگون کننده است (قطب، ۱۳۹۰).

۴- یوسف القرضاوی (۱۹۲۶)

یوسف القرضاوی از طرفداران قدیمی حسن البنّا و از اعضای نهضت اخوان المسلمین بوده است که هرچند اکنون آوازۀ شهرتش از مرزهای اخوان المسلمین گذشته است اما هنوز هم خود را از لحاظ فکری از جرگه اخوانی‌ها می‌داند و در بسیاری از مسائل به عنوان مفتی و تئوریسین اصلی اخوان مطرح است.

قرضاوی نیز همچون حسن البنّا معتقد است که اسلام ذاتاً سیاسی است و نمی‌توان از اسلام غیر سیاسی سخن گفت. او در کتابی که در مورد نهضت اخوان المسلمین تحت عنوان: «اخوان المسلمین؛ هفتاد سال دعوت و تربیت و جهاد» نوشته است، در این مورد می‌گوید: «اسلام همانگونه که خداوند آن را فرستاده و پیامبرش آن را ابلاغ فرموده‌اند، باید سیاسی هم باشد، زیرا تعالیم و شریعت آن شریعتی کامل و فراگیر و فقه و مقررات آن همه‌ی ابعاد زندگی از طهارت تا بنیان گذاری حکومت و رهبری را شامل می‌شود» (قرضاوی، ۱۳۸۱: ۲۶۴).

قرضاوی از جمله متفکرانی است که معتقد است ایجاد حکومت اسلامی باید از دل یک جامعه اسلامی بجوشد نه اینکه بدون خواست مردم، یک حکومت اسلامی از بالا بر آن‌ها تحمیل شود. در واقع حکومت اسلامی تنها در صورتی قابلیت پیاده شدن دارد که مردم خود آن را بطلبند و آزادانه حاضر باشند به الزامات و قواعد آن تن بدهند. از این لحاظ، تفکر قرضاوی نسبت به بسیاری از طرفداران اندیشۀ ایجاد حکومت اسلامی، مصالحه جویانه‌تر است و به خواست و نظر مردم تا حدودی اهمیت می‌دهد: «آماده سازی مردم و فراهم نمودن فضای لازم برای آنکه حکومت اسلامی از خواست و اراده و انتخاب مردم سرچشمه بگیرد، ضروت دارد. نه اینکه حکومت اسلامی به صورت تصمیم گیری از بالا بر ایشان تحمیل شود. سال هاست که از چنین راهکاری به عنوان «اندیشه‌ی تدریجی» و گام به گام در اجرای شریعت تعبیر می‌شود» (قرضاوی، ۱۳۸۱: ۱۹۰).

او در ارتباط با آزادی تشکیل احزاب گوناگون در حکومت اسلامی موضع سهل گیرانه‌ای اختیار کرده است و حق تشکیل حزب را حق روایی می‌داند. در این زمینه دیدگاه قرضاوی نسبت به البنّا که پیش‌تر ذکر کردیم آزاداندیشانه‌تر است. قرضاوی در این زمینه چنین می‌گوید: «زمان دیدگاه اجتهادی امام بنّا در مورد ضرورت انحلال همه‌ی احزاب سیاسی و بوجود آوردن جبهه و ائتلافی واحد که بار مسئولیت آزادسازی و اصلاحات را بر دوش گیرد و از پراکندگی که تنها دشمنان از آن سود می‌برند، دوری کند در واقع به سر آمده است… احزاب هم چیزی جز مذاهب و راهبردهایی در عرصه‌ی سیاست نیستند و در واقع مذاهب هم احزابی در میدان فقه به شمار می‌روند… من فکرمیکنم اگر امام بنّا خودکامگی و سرکوب‌گری حزب واحدی را علیه نیروهای مردمی و مخالفین خود می‌دید، خود رأی و اجتهادش را قبل از همه- همچون ما- تغییر می‌داد» (قرضاوی، ۱۳۸۱: ۲۰۰- ۱۹۸).

البته اجازه تأسیس حزب از نظر قرضاوی منوط به تحقق شرایطی است و امری کاملاً آزادانه و دلبخواهی نیست. دامنه فعالیت احزاب مشخص و محدود است: «به احزابی که مردم را به الحاد و بی‌بند و باری و بی‌دینی و رویارویی با ادیان آسمانی به طور عام و اسلام بصورت خاص و توهین و استهزا به مقدسات و مبانی عقیده و شریعت و قرآن و سنت دعوت کنند، اجازه فعالیت داده نمی‌شود» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۱۹۶).

با این حال قرضاوی بر خلاف برخی از مجتهدین اسلامی که دموکراسی را مصداق شرک و فرمانبری از غیر خدا می‌دانند، دموکراسی را شیوه مفیدی برای اداره امور می‌داند که با تعدیلاتی در آن می‌توان آن را برای جامعه اسلامی به کار برد. «لازم است که از دموکراسی روش‌ها، راهکار‌ها و ضمانتهایی را که با ارزش‌ها و تعالیم ما سازگاری دارند بهره برداری نماییم و برای خود حق بررسی و تحقیق و تعدیل آن‌ها را محفوظ بداریم و از بهره برداری از فلسفۀ آنکه ممکن است ناروایی را روا و روایی را ناروا و فرایضی را کنار بگذارد پرهیز کنیم» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۱۷۵). منشأ این دیدگاه گزینش گرانه قرضاوی در این است که اساساً او مدرنیته را یک کل نمی‌داند و معتقد است که می‌توان بخشهایی از آن را برگرفت و بخشهایی را که با جهان بینی اسلامی سازگار نیست أخذ نکرد (قرضاوی، ۱۳۷۱).

در حکومت اسلامی مورد نظر قرضاوی نسبت به حقوق سیاسی زنان دیدگاه فراخ تری نسبت به بسیاری از فق‌ها که معتقدند زن حق شرکت در فعالیت‌های عمومی و سیاسی و یا کاندید شدن برای مجلس را ندارد، مشاهده می‌شود. او این حقوق را برای زنان مجاز می‌داند ولی با یادآوری این نکته که این حقوق شامل رهبری حکومت اسلامی نمی‌شود: «هیچ دلیلی برای ممنوع بودن ولایت و سرپرستی و ریاست زنان بر مردان در خارج از چارچوب خانواده وجود ندارد، تنها موردی که به زنان حق ریاست داده نشده، مقام «امامت عظمی» یا رهبری عمومی زنان بر مردان است» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۲۸۰).

در مورد حقوق سیاسی اقلیتهای غیر مسلمان نیز وضع مانند زنان است، قرضاوی دراین مورد هم نسبت به فقهای سخت گیر و انعطاف ناپذیر گشوده نظر‌تر است ولی حقوق آن‌ها هم تمام و کمال نخواهد بود، ضمن اینکه اکثریت مجلس باید در دست «مردان مسلمان» باشد. «همچنانکه در مورد کاندیدا شدن زنان و رأی دادن آن‌ها به زنان و مردان مسلمان گفتیم که این چنین کاری چنانچه اکثریت را همچنان مردان در اختیار داشته باشند، مانعی ندارد، در مورد اقلیتهای دینی هم که در جامعه اسلامی زندگی می‌کنند، صادق است…» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۳۳۳).

در مورد ارتداد نیز قرضاوی بر این باور است که اگر این عمل، یک انتخاب شخصی باشد و در ذات و حقیقتش خطری متوجه مردم و جامعه نباشد، فرد مرتد با هر عقیده‌ای که داشته باشد به حال خود‌‌ رها می‌شود. اما اگر آن فردی که از اسلام برمیگردد، شروع به تبلیغ بر علیه اسلام در میان مسلمانان کند و آن‌ها را از عقایدشان باز دارد، با او برخورد می‌شود، چون چنین فردی در این حالت، ساختار معنوی امت اسلام را به نابودی می‌کشاند و باعث اختلاف و تفرقه افکنی می‌شود (قرضاوی، ۱۳۸۴). اهمیت این دیدگاه قرضاوی در این است که در زمان البنا و قطب اساساً واجب القتل بودن مرتد امری بود که به طور پیشینی پذیرفته شده بود، چراکه این یک پیش فرض اساسی بوده است که در تاریخ افکار و ایده‌های اسلامی صد‌ها سال سابقه دارد.

قرضاوی پس از سقوط نظام حسنی مبارک نیز، در راستای تأکید بر میانه روی مورد نظر خویش، به اخوانی‌ها و سلفی‌ها توصیه کرد که هیچکدام در مقابل یکدیگر، انعطاف ناپذیر نباشند تا ناچار نشوند بر روی هم اسلحه بکشند. او خطاب به اسلامگرایان گفت که فرزندان یک امت واحد، دشمنان یکدیگر نیستند بلکه همه با همدیگر برادرند حتی اگر در دین و عقیده با هم اختلاف نظر داشته باشند و این بینش را برخاسته از آیات قرآن دانست (قرضاوی، ۱۴۳۳).

۵- راشد الغنوشی (۱۹۴۱)

راشد الغنوشی، متفکر تونسی و رهبر حزب النهضه نیز از طرفداران حسن البنّا و جریان اخوان المسلمین است. او نیز از جمله اسلامگرایانی است که معتقد است آزادی و حقوق بشر و حقوق زن در اسلام تضمین شده است و برداشت‌های تندروانه و انعطاف ناپذیر از اسلام را نمی‌پذیرد. او نیز بر خلاف حسن البنّا معتقد است که باید به احزاب اجازه تشکل و عضو گیری در حکومت اسلامی را داد. استدلال او این است که احزاب پاسخی به فریضه‌ی امر به معروف و نهی از منکر هستند و بنابراین نباید از تشکیل آن‌ها جلوگیری کرد: «به دلیل این کارکردهای گسترده تشکیلاتی و تربیتی – احتماعی احزاب در جامعه اسلامی، ایجاد آن‌ها به اجازه از سوی حکمرانان نیاز ندارد، زیرا پاسخی به فرمان خدا در مورد ادای رسالت امر به معروف و نهی از منکر است و این در حالی است که هرچه از این قبیل باشد به اجازه کسی نیاز ندارد، به ویژه آنکه روی سخن بخش عمده‌ای از امر به معروف و نهی از منکر با حکمرانان است، پس چگونه می‌توان برای اندرز دادن و نقد کردن آنان از ایشان اجازه خواست؟» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۲۰).

غنوشی در سال ۱۹۸۴ و پیش از تشکیل «النهضه»، زمانی که در قالب «جنبش گرایش اسلامی» فعالیت می‌کرد، به همراه یاران خود متنی را با عنوان «فرصت منحصر به فرد در برابر تونس» منتشر کرد که در آن، اعضای این جنبش بی‌پروا تأیید خود را نسبت به اصل دموکراسی بیان داشتند و اعلام کردند که متعهد می‌شوند هر حکومت برخواسته ار انتخابات مشروع را به رسمیت بشناسند، حتی اگر این حکومت، کمونیستی باشد (بورجا، ۱۳۹۲: ۴۵)

فرانسوا بورجا در باره اهمیت منحصر به فرد این متن چنین نوشته است: «این نخستین بار است- تا آنجا که ما اطلاع داریم- که مبارزان اسلام سیاسی در جهان عرب، موضعی روشن در قبال دموکراسی اتخاذ می‌کنند و خواستار آن می‌شوند و به رغم اختلاف‌های ایدئولوژیک، از حق اظهار نظر و تشکل برای تمام احزاب موجود دفاع می‌کنند، حتی اگر این احزاب، بیشترین تضاد را با آنان داشته باشند» (ه‌مان: ۴۶).

غنوشی خود در ارتباط با ضرورت تلاش برای تحقق دموکراسی چنین می‌گوید: «باید بر این عقیده باشیم که ملت- بعد از خداوند- بالا‌ترین سلطه در جامعه را دارد و کسی حق ندارد که کفیل و وصی آن باشد، زیرا ملت کودک یا ناقص عقل نیست بلکه خلیفه خدا روی زمین است، و اصرار کنیم که جهاد برای آزادی‌‌ همان جهاد برای اسلام است و تمام تجمع‌های سیاسی حق دارند که برای بازگرداندن آزادی مورد تجاوز قرار گرفته و زنده به گور شده در جهان عرب گردهم بیایند» (غنوشی، ۱۳۹۲: ۱۸۱).

غنوشی نظام‌های کنونی دموکراسی موجود در غرب را نیز مثبت ارزیابی می‌کند و در این زمینه تفاوت دیدگاه او با حسن البنّا و سید قطب آشکار است که دموکراسی غربی و کمونیسم روسی را همزمان رد می‌کردند. غنوشی جهان جدید را پذیرفته است و سعی می‌کند مسلمانان را متوجه این نکته کند که باید در این جهان، زیست نه اینکه به فکر تخریبِ آن بود. «در غیاب نظام اسلامی یا دموکراسی اسلامی، نظام دموکراسی غربی به‌‌ همان وضعی که در غرب هست، بهترین یا کم زیان‌ترین نظام است و این برای مسلمانان خواسته‌ای مشروع خواهد بود که همراه با دیگرهموطنان آزادۀ خود برای بدست آوردن آن مبارزه کنند، چه، دست یافتن به چیزی هرچند ناقص و سپس تکامل بخشیدن به آن بهتر از آن است که به کلی از دست برود» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۵۴).

او در نوشته‌های خود تأکید می‌کند که برای مسلمانان، اولویت با تشکیل حکومت دموکراتیک است نه تشکیل حکومت اسلامی: «این گونه نیست که گزینه‌های مطرح در برابر گروههای اسلامی یکی حکومت اسلامی و دیگری حکومت غیر اسلامی باشد، بلکه گزینه‌های فراروی آن‌ها یکی دیکتاتوری و دیگری دموکراسی است، یعنی باید میان آنکه مسلمانان به عنوان یک دین و یک گروه سرکوب شوند و از میان بروند، و یا وضعیتی که بخشی از حقوق و آزادی‌ها را برایشان تضمین می‌کند یکی را برگزینند» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۸۹).

غنوشی بر خلاف سید قطب که علوم انسانی غربی را یکسره رد می‌کند، بر این علوم خط بطلان نمی‌کشد بلکه مسلمانان را تشویق به فراگیری این علوم و گشاده بودن بر روی بحث و تبادل نظر با صاحبان آرا و اندیشه‌های گوناگون می‌کند: «از حرکت‌های اسلامی این مطلوب است که بیشترین اهمیت را به تلاش‌های فکری بدهند چرا که از دیدگاه اسلام، دانش پیشاپیشِ کنش است. این مهم از رهگذر اهتمام به علوم انسانی و فلسفه، علوم اجتماعی، ادبیات و هنر و تبلیغ، درکنار دانش‌های تجربی و فن آوریهای نوین امکان پذیر می‌شود تا در نتیجه بتوانند تنوع و غنایی را که حقایق دینی سرشار از آن است تبلور بخشند و آشکار سازند…» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۴۱).

همچنین او در تفاوتی آشکار با بسیاری از دیگر شخصیت‌ها و گروههای اسلامگرا در عالم اسلام، از پرداختن مسلمانان به هنرهای مدرن استقبال می‌کند: «داشتن شهامت و شجاعت برای ورود به جهان مدرن و جوانب مختلف آن مانند بازیگری و سینما ضروری است. ما باید برای آزاد کردن این جنبه‌ها، به جای گریز به سمت آن برویم… ما باید فرهنگ امروز را در قالب اسلام بریزیم و ذوب کنیم. آن وقت مردم اسلام را در تمام زمینه ها- اقتصاد، هنر، تئا‌تر و غیره- می‌بینند و اسلام پاسخگوی نیازهای جهان خواهد بود» (غنوشی، ۱۳۹۲، ۱۸۶ و ۱۸۷).

غنوشی در زمینه حقوق زن، معتقد است که اسلام زن را از حضور و مشارکت در سیاست منع نکرده است و حتی از این ایده طرفداری می‌کند که زن می‌تواند علاوه بر کاندید شدن برای نمایندگی مجلس، منصب قضاوت و نیز ولایت عامه (امامت یا ریاست حکومت) را نیز از آن خود کند. از این جنبه مشاهده می‌شود که دیدگاه غنوشی از قرضاوی نیز پیش‌تر رفته است که حقوق سیاسی زن را شامل ولایت عامه نمی‌داند. غنوشی در این ارتباط می‌نویسد: «در اسلام هیچ دلیلی وجود ندارد که بتواند قاطعانه زن را از ولایت عامه و شئون آن اعم از قضاوت و امارت محروم کند» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۱۶۰).

او در زمینه حقوق گروههای غیر اسلامی و حتی ملحد، نسبت به تشکیل حزب و تلاش در راه دفاع از منافع خود نیز دید گشاده تری دارد و اگرچه معتقد است که آن‌ها از حقوق شهروندی کامل برخوردار نخواهند بود، اما با این وجود معتقد است که آن‌ها می‌توانند به صورت سازمان یافته در جهت پیشبرد دیدگاه‌ها و منافع خود عمل کنند. او می‌گوید که گروههای غیر اسلامی این حق را دارند که در یک حکومت اسلامی، مسلمانان را به آیین و اندیشۀ خویش فرا بخوانند. «آیا غیر مسلمانان حق دارند مسلمانان را به آیین و اندیشۀ خود بخوانند؟ برخی بدان استناد که این امر مسلمانان را در دینشان با فتنه رویاروی می‌کند و در معرض ارتداد قرار می‌دهد این کار را ممنوع می‌دانند، چنان که این دیدگاه اغلب اندیشمندان اسلامی است. اما برخی دیگر هیچ مانعی برای آن نمی‌بینند. پیش‌تر از جمله طرفداران این نظریه از علامه مودودی و شهید فاروقی یاد کردیم و ما نیز همین دیدگاه را برمی گزینیم، مشروط بر آنکه همه به آداب عمومی گفت‌و‌گو پایبند باشند» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۰۸).

غنوشی در باره مسئلۀ ارتداد و برگشتن مسلمانان از دین خود نیز معتقد است که این مسئله، یک مسئله‌ی سیاسی است و نه عقیدتی، بنابراین بر آن تعزیر جاری می‌گردد نه حد. او پس از طرح مسئله به این صورت که آیا ارتداد یک جرم سیاسی و به معنای خروج از حکومت است که در نتیجه، برخورد با آن به امام واگذار می‌شود تا او را تعزیر کند یا آنکه جرمی عقیدتی است که حد آن را خدا تعیین کرده و امام چاره‌ای جز اجرای حد ندارد؟، به دو پاسخ به این مسئله اشاره می‌کند. دیدگاه اول دیدگاه عمدۀ فقهاست که بر قتل مرتد و اینکه قتل او نوعی حد است اتفاق نظر دارند. غنوشی اما این دیدگاه را نمی‌پسندد. او طرفدار دیدگاه دوم است که معتقد است «ارتداد جرمی است که با مسئلۀ آزادی عقیده که اسلام آن را به رسمیت شناخته است ارتباطی ندارد و تنها مسئله‌ای سیاسی است و هدف از تعیین کیفر برای آن، پاسداری از مسلمانان و حفاظت از تشکیلات حکومت اسلامی در برابر تجاوز دشمنان است و آنچه هم در این باره از جانب پیامبر اکرم انجام پذیرفته به اعتبار ولایت سیاسی آن حضرت صورت گرفته و بدین ترتیب، کیفر مرتد نه یک حد بلکه نوعی تعزیر است چنان که ارتداد هم جرمی سیاسی است که با جرم قیام مسلحانه بر ضد نظام حکومت و تلاش برای ایجاد تزلزل در آن در دیگر نظام‌ها برابری می‌کند و مناسب با گستردگی و مقدار خطری که برای جامعه اسلامی دارد می‌توان سیاست‌هایی در برخورد با آن در پیش گرفت» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۲۲).

از نظر غنوشی وقتی مردم از احکام شرع خوششان نیاید این احکام بر آن‌ها جاری نمی‌شود، بلکه احکام در صورتی که مردم خواهانش باشند اجرا می‌شود. او بر این باور است که حتی اگر مردم با پاره‌ای احکام مانند حجاب موافق بودند و با پاره‌ای احکام دیگر مانند قصاص مخالف بودند، نمی‌توان آن‌ها را به تمام احکام اجبار کرد بلکه فقط می‌توان با آن‌ها گفت‌و‌گو کرد، چراکه دین اسلام بر اساس آزادی شروع می‌شود و مردم به خواست خودشان به بهشت می‌روند و کسی را با زنجیر به بهشت نمی‌برند (غنوشی، ۱۳۹۰).

همچنین بعد از موفقیت بزرگ «النهضه» در انتخاباتی که پس از سقوط زین العابدین بن علی برگزار شد و کسب ۴۰ درصد آرا توسط این حزب، غنوشی در گردهمایی‌ای که در واشنگتن آمریکا برگزار شد باز هم بر لزوم التزام همگان به دموکراسی تأکید کرد، حل مناقشه فلسطین-اسرائیل را مربوط به دو طرف درگیر دانست و دلبستگی اصلی خود را مسائل تونس اعلام کرد (غنوشی، ۱۴۳۳).

در انتها برای جمعبندی خلاصه‌ای از شباهت‌ها و تفاوت‌های آرای سیاسی- اجتماعی این چهار اندیشمند اخوانی، نمودار زیر ارائه می‌گردد.

 

 

۶-جمعبندی و نتیجه‌گیری
همانگونه که در بررسی آثار متفکران شاخص اخوانی مشاهده می‌شود، اخوان المسلمین نهضتی یکدست و یکپارچه نیست، بلکه می‌توان گفت تفکر اخوانی از لحاظ فکری و دیدگاههای سیاسی- اجتماعی- دینی، به مثابه یک طیف است که در آن هم دیدگاههای رادیکال و مخالف با عصر مدرن یافت می‌شود و هم دیدگاههایی که به نوعی در پی آشتی و مصالحه با جهان مدرن و دستاورد‌هایش هستند. سید قطب را می‌توان در منتهی الیه رادیکال اخوانی‌ها قرار داد و راشد الغنوشی را در بخش میانه رو و متعادل طیف اخوانی‌ها.
به طور کلی اندیشه اخوانی، در گذر زمان از آرای حسن البنا و به خصوص سید قطب بیش از پیش فاصله گرفت و به اندیشه‌هایی از سنخ اندیشه قرضاوی و غنوشی نزدیک شد. برای مثال در زمینه زنان این تفاوت دیدگاه‌ها محسوس است. اخوان المسلمین نسبت به مسئلۀ زنان، در مقاطع بسیاری از تاریخ فعالیت گذشته‌اش موضع گیری محافظه کارانه داشته است و همین امر انتقاداتی را همواره متوجه آن‌ها کرده است. برای مثال موضعگیری آن‌ها نسبت به حقوق زنان در زمان روی کار آمدن انور سادات، یکی از آن مواردی است که می‌توان به آن اشاره کرد. در آن زمان اخوانی‌ها با متن دوم ماده قانون اساسی که به شرح زیر بود مخالفت می‌کردند: «دولت مسئول خواهد بود که توازن بین وظایف زنان در خانواده با فعالیتهای ایشان در جامعه را حفظ نماید و نیز مساوات آن‌ها را با مردان در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی زندگی بدون لطمه زدن به شریعت اسلامی حفظ کند» (آقایی و خسروی، ۱۳۶۵: ۱۳۳).
در گذر زمان اما اخوانی‌ها سعی کردند که از این گونه دیدگاههای تبعیض آمیز نسبت به زنان نسبتاً فاصله بگیرند تا آنجا که در اندیشه غنوشی، همانگونه که مشاهده کردیم زنان حتی حق رهبری سیاسی در حکومت اسلامی را نیز دارند.
در زمینه حقوق سیاسی شهروندان و تشکیل احزاب و گروههای سیاسی و… نیز مشاهده کردیم که از زمان حسن البنا تا کنون تغییرات مهمی در دیدگاه‌ها صورت گرفته است و اکنون اخوانی‌ها بر حق تشکیل حزب و لزوم فعالیت سازمان یافته توسط شهروندان حکومت اسلامی تأکید می‌کنند. حضور حزب «عدالت و آزادی» به عنوان شاخه سیاسی اخوان المسلمین در انتخابات ریاست جمهوری پس از سقوط مبارک، خود نمونه گویایی از این قضیه است. به هر حال تفاوت دیدگاههای حسن البنا و به خصوص سید قطب با آنچه اکنون قرضاوی و غنوشی در زمینه تحزب وگروهبندی‌های سیاسی مطرح می‌کنند آشکار است.
نکته اساسی در این میان این است که گفتمان حاکم بر اندیشه اخوانی در سالیان پیش، گفتمان بنّایی و یا قطبی بود و اکنون گفتمان حاکم، گفتمان امثال غنوشی است. البته ذکر این نکته به این معنا نیست که در هر کدام از این دو دوره، تفاوت‌های درونی در میان اخوانی‌ها وجود نداشته و ندارد. بلکه سخن صرفاً بر سر جو فکری غالب در هر دوره است وگرنه تفاوت‌های همزمان و عرضی نیز در درون اخوانی‌ها همواره وجود داشته و اخوان اساساً هیچگاه اندیشه‌ای یکدست و یکپارچه نبوده است. برای مثال در دوره حسن البنا، برخی از مخالفان داخلی او در اخوان با رهبری و نقطه نظرات او مخالف بودند و او را محکوم به دیکتاتوری می‌کردند. برخی نیز‌‌ همان زمان در مخالفت با رویکردهای البنا از اخوان انشعاب کردند. (می‌شل، ۱۳۹۰ج۱: ۲۱۷).
در واقع در طی سالهای محنت، ۱۹۵۴ تا ۱۹۷۱، که اخوان با فشار و سرکوب‌های زیادی از طرف حکومت مصر مواجه بود، هر دو نوع ایده میانه روانه و رادیکال اسلام گرایی در میان اخوان المسلمین ظهور کرد. ایده‌های سید قطب منشأ جناح رادیکال اسلام گرایی شد که تا کنون نیز ادامه دارد. در‌‌ همان دوره زمانی بود که هضیبی و پیروانش نیز یک تفسیر میانه روانه را پیش نهادند که بوسیله اکثر اخوانی‌ها أخذ شد و مبنای ایدئولوژیک امروز آن‌ها را تشکیل داد ((zollner، ۲۰۰۹. ذکر این نکته مهم است که اولین واکنش عمده در مقابل کتاب «نشانه‌های راه» سید قطب در درون اخوان المسلمین، از سوی حسن الهضیبی – مرشد عام دوم اخوان- صورت گرفت که در کتاب «دعوت کنندگان نه قضاوت کنندگان» (دعاه لا قضاه) مستقیماً به دیگاههای ابولاعلی مودودی و از خلال آن و غیرمستقیم به دیدگاههای سید قطب تاخت. هضیبی با عقیده سید قطب مخالف بود که می‌گفت جامعه‌ای که قانونش بر اساس شرع الهی وضع نشده، اسلامی نیست، حال هرچند افرادش ممکن است خود را مسلمان بدانند و یا بیش از حد روزه بگیرند، و به حج بروند (کپل، ۱۳۷۵).
همچنین عمرالتلمسانی- مرشد عام سوم اخوان المسلمین- در ۱۹۸۲ اینبار بر خلاف هضیبی به طور صریح اعلام کرد: «سید قطب تنها نماینده خود بود نه اخوان المسلمین». او در ارتباط با رادیکالیسم اوج گرفته در مصرگفت: «اغتشاش و آشوب توسط کسانی صورت می‌گیرد که {صرفاً} در جستجوی قدرت برای خودشان هستند» و «اجبار و خشونت، هدر دادن توان و منابع مصر است» که «کسی از آن‌ها سودی نمی‌برد جز دشمنان کشور {یعنی اسرائیل}» (Halverson، ۲۰۱۰).
اکنون نیز که اخوان سعی بر آشتی نسبی با جهان مدرن و پذیرش دموکراسی و حقوق سیاسی زنان و… دارد، محافظه کاران و نسل قدیمی اخوان که همچنان دیدگاههای سنتی دارند با رویکرد غالب کنونی همخوانی ندارند. برای مثال اگرچه به طور کلی تفکر اخوانی اکنون تا حدی سعی بر پذیرش حقوق سیاسی زنان و ارائه چهره‌ای نوگرا در این زمینه از خود دارد (که در این ارتباط به دیدگاه قرضاوی و به خصوص غنوشی اشاره کردیم) اما هستند کسانی که همچنان مانند بسیاری از اعضای نسل‌های اولیه اخوان می‌اندیشند که چندان روی خوشی به حقوق سیاسی زنان نشان نمی‌دادند. در دیدگاههای برخی از آن‌ها می‌توان هنوز رد پای آرای کسانی چون عبدالقادر عوده – از مشهور‌ترین رهبران اخوانی که در زمان جمال عبدالناصر اعدام شد – را مشاهده کرد. عوده بر پیشگامی مرد بر زن در رهبری سیاسی تأکید می‌کرد و معتقد بود که اگر هم به زنان حق رأی داده شود فایده چندانی نخواهد داشت. مضافاً اینکه وی قبول نداشت که اسلام چنین حقی را برای زن مقرر داشته باشد (می‌شل، ۱۳۹۰ج۲: ۲۱۷).
برای مثال می‌توان دیدگاههای عوده را با آرای محمد غزالی – از مشهور‌ترین متفکران اخوان مصر- مقایسه کرد. غزالی علیرغم میانه روانه بودن کلی دیدگاه‌هایش، با واگذاری پست‌های حساس به زنان مخالف است: «من طرفدار واگذاری مناصب مهم به زنان نیستم، چون زنان کامل اندک‌اند و چه بسا به صورت تصادفی استعداد و لیاقت آن‌ها کشف شود… داستان، داستان زن یا مرد بودن نیست، بلکه داستان لیاقت و استعداد است»… «آشکارا می‌گویم که خارج ساختن زن از خانه برای کارهای زراعی، صناعی و تجاری و… به هیچ عنوان شایستۀ او نیست و موجب تقویت او نمی‌شود، بلکه اسلام در حد محدود و مقبول، ورود زن در دستگاه اداری را متناسب با شأن و توانایی او قبول دارد. بهترین حالت برای زن به عهده گرفتن تربیت خانه و خانواده است، این امر نه صرفاً از شرع، بلکه منتج از طبیعت انسان است» (بحرانی، ۱۳۸۴: ۵۸۳).
ذکر این نکته بسیار مهم است که در چند ماه اولیه پس از سقوط حکومت حسنی مبارک، بر روی سایت رسمی اخوان المسلمین همچنان پیش نویس خط مشی حزب، مصوب ۲۰۰۷، به چشم می‌خورد که زنان و غیر مسلمانان را دارای حق ریاست جمهوری نمی‌دانست (استپان و لینتس، ۱۳۹۲). پس از آن اما اخوان باز هم سعی بر تجدید نظر در دیدگاه‌هایش کرد و جناح میانه رو آن در غلبه دیدگاه‌هایش بر جریان کلی اخوان المسلمین، بیش از پیش موفق شد و این خود دلیل دیگری است بر وجود تفاوت‌های فکری آشکار در اردوگاه اخوانی‌ها.
در پایان باز هم باید تکرار کرد که اندیشه اخوانی یک طیف است که در یک قطب آن دیدگاههای مخالف عناصر جهان مدرن قرار دارد و در قطب دیگرش دیدگاههای نسبتاً میانه روانه که سعی بر پذیرش دستاوردهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جهان مدرن دارد. همچنین باید در نظر داشت که حامیان تفکر اخوانی در هر کشوری که به فعالیت مشغول باشند، اگرچه دارای یک سری اندیشه‌های بنیادی مشترک هستند که برای مثال به پاره‌ای از اهداف و آموزه‌های اساسی حسن البنا و یا مفروضات و مشترکات دیگر بر می‌گردد، اما تا حدودی تحت تأثیر فضای سیاسی و فکری غالب در آن کشور دست به یکسری تعدیل‌ها و بازنگری‌ها در اندیشه‌ها و تاکتیک‌های عملی خود می‌زنند و بنابراین در هر کشوری علیرغم اشتراکات کلی، تا حدودی ما با نسخه‌ای بومی و ملی از اخوان روبروییم. مورد راشدالغنوشی، رهبر حزب النهضه تونس که ما در این مقاله تا حدودی به بیان دیدگاه‌هایش پرداختیم بیانگر همین نکته است. بنابراین یکپارچه انگاشتن تفکر اخوانی، ساده انگاری و تقلیل تفاوت‌های درونی آن است و جهت دست یافتن به تصویری کامل‌تر و دقیق‌تر از آن، باید از چنین ساده انگاری‌ای پرهیز نمود.
پی‌نوشت‌ها:
۱-قرضاوی از جمله کسانی است که در زمانی که البنّا در قید حیات بود و به عنوان رهبر اخوان فعالیت می‌کرد، درکنار او و از جمله پیروان او بود، اما این واقعیت نافی این مدعای ما نیست که قرضاوی از لحاظ فکری، متعلق به نسلِ بعد از حسن البنّا است که در برخی از دیدگاههای بحث برانگیز او به تجدید نظر پرداخته است. در واقع نشان دادن این نکته، بخشی از هدف این مقاله است.
۲-در زمینه همین سوسالیسم با پسوند اسلامی، مصطفی السباعی -رهبر وقت اخوان المسلمین سوریه- تزی ارائه کرد با عنوان «سوسیالیسم اسلامی» و به بیان این نکته پرداخت که اسلام علاوه بر اینکه از امتیازات سوسیالیسم برخوردار است، در عین حال از آن کامل‌تر است و نقصهای آن را نیز ندارد (بحرانی، ۱۳۸۴).
منابع فارسی
•استپان، آلفرد و لینتس، خوان (۱۳۹۲): رژیم های جدید: دوگانه دموکراتیک – اقتدار گرا، مجله اندیشه پویا، سال دوم، شماره ۷، فروردین و اردیبهشت ۱۳۹۲
•آقایی، بهمن و صفوی، خسرو (۱۳۶۵): اخوان المسلمین: تاریخ پیدایش تحولات و فعالیتهای جنبش، تهران، انتشارات رسام
•بحرانی، مرتضی (۱۳۸۴): «محمد غزالی»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی
•بحرانی، مرتضی (۱۳۸۴): «مصطفی سباعی»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی
•بنّا، حسن (۱۳۷۱): خاطرات زندگی حسن البنا، ترجمۀ ایرج کرمانی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی
•بنّا، حسن (۱۳۸۸): پیام بیداری، ترجمه ی مصطفی اربابی، تهران، نشر احسان
•بورجا، فرانسوا (۱۳۹۲): اسلام سیاسی، نگاهی به تاریخ و اندیشه حرکه النهضه تونس، ترجمه سید هادی خسروشاهی، قم، انتشارات بوستان کتاب
•حسینی، اسحق موسی (۱۳۸۷): اخوان المسلمین: بزرگترین جنبش اسلامی معاصر، ترجمۀ سید هادی خسرو شاهی، تهران، انتشارات اطلاعات
•خسروی، غلامرضا (۱۳۸۴): «حسن البنا»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی
•رزق، جابر (۱۳۸۴): دین و دولت در اندیشۀ شهید حسن البنّا، ترجمۀ محمد جواد حجتی کرمانی، تهران، انتشارات اطلاعات
•غنوشی، راشد (۱۳۸۱): آزادی های عمومی در حکومت اسلامی، ترجمۀ حسین صابری، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
•غنوشی، راشد (۱۳۹۰): مصاحبه… سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی: ۱۰/۵/۱۳۹۱http://www.islahweb.org/content/2011/11/4579
•غنوشی، راشد (۱۳۹۲): راه حل دموکراتیک برای جنبش های اسلامی، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، قم، مؤسسه بوستان کتاب
•قرضاوی، یوسف (۱۳۷۱): ورشکستگی لیبرالیسم و سوسیالیسم و جنایاتشان بر امت اسلام، ترجمۀ محمد تقی رهبر، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی
•قرضاوی، یوسف (۱۳۷۹): فقه سیاسی، ترجمۀ عبدالعزیز سلیمی، تهران، نشر احسان
•قرضاوی، یوسف (۱۳۸۱): اخوان المسلمین، هفتاد سال دعوت، تربیت و جهاد، ترجمۀ عبدالعزیز سلیمی، تهران، نشر احسان
•قرضاوی، یوسف (۱۳۸۴): مصاحبه با رادیو بی بی سی عربی، سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی ۱۰/۰۵/۱۳۹۱.http://www.islahweb.org/content/2005/9/12
•قطب، سید (۱۳۷۹): عدالت اجتماعی در اسلام، ترجمه محمدعلی گرامی و سیدهادی خسروشاهی، تهران، انشارات کلبه شروق
•قطب، سید (۱۳۹۰): نشانه های راه، ترجمۀ محمود محمودی، تهران، نشر احسان
•کپل، ژیل (۱۳۷۵): پیامبر و فرعون، ترجمه حمید احمدی، تهران، انتشارات کیهان
•مرادی، مجید (۱۳۸۴): «سید قطب»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی
•مصلی، احمد (۱۳۹۱): «گفتمان های بنیادگرایی جدید در باب جامعۀ مدنی، کثرت گرایی و مردم سالاری»، جامعۀ مدنی و دموکراسی در خاورمیانه، گزیده و ترجمۀ محمد تقی دلفروز، تهران، انتشارات فرهنگ جاوید
•میشل، ریچارد (۱۳۹۰): تاریخ جمعیت اخوان المسلمین از آغاز تا امروز، جلد اول، ترجمۀ سید هادی خسرو شاهی، تهران، انتشارات اطلاعات
•میشل، ریچارد (۱۳۹۰): تاریخ جمعیت اخوان المسلمین از آغاز تا امروز، جلد دوم، ترجمۀ سید هادی خسرو شاهی، تهران، انتشارات اطلاعات
•یکن، فتحی و طنبور، رامز (۱۳۸۷): جهانی شدن و آیندۀ جهان اسلام، ترجمۀ مولود مصطفایی، تهران، نشر احسان
منابع عربی
•البنا، حسن (۱۴۰۴): مجموعه الرسائل الامام الشهید حسن البنا، ناشر: المیکتبه التوفیقیه
•غنوشی، راشد (۱۴۳۳): اذا لم تعد السلطه الی الشعب قان السعودیه ستقوم بانقلاب، سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی: ۵/ ۱۰/ ۱۳۹۲ http://www.islahweb.org/ar/content/2012/1/4963
•قرضاوی، یوسف (۱۴۳۳): نرید أن نبدأ من جدید و أن تتعلم الأمه الأولویات، سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی: ۶/۹/۱۳۹۲http://www.islahweb.org/ar/content/2012/4/5477
•النمنم، حلمی (۱۹۹۹): سید قطب و ثوره یولیو، قاهره، مدیریت للنشر و المعلومات
منابع انگلیسی
•Dabashi, hamid (2008): Islamic Liberation Theology Resisting the empire, London, Routledge
•Halverson, Jeffry (2010): theology and creed in sunni Islam, Basingstoke, Palgrave MacMillan
•Khatab, sayed (2006): the political thought of sayyid qutb, London, Rutledge
•Tibi, bassam (1998): The challenge of fundamentalism, Berkeley, California, university of California press
•Zollner, Barbara H.E (2009): the Muslim brotherhood, hasanal-hudaybi and ideology, London, Rutledge

 

منبع: وب سایت جماعت دعوت و اصلاح

التوبه لىكته ر مه ن سه مه ي لىكته ر ده نارازى

Жас Алаш №35 (16117) 28 сәуір, бейсенбі 2016
 
28 сәуір 2016
Ақтөбелiктер мен семейлiктер де наразы (видео)
Ақтөбедегi митингi

Кеше Ақтөбедегi тұңғыш президент атындағы сая­бақ­қа мыңдаған адам жиналып, жер сатуға және шетел­дiктерге жалға беруге қарсылық танытты. Көкектiң     26-сы күнi әлеуметтiк желiде Ақтөбеде митинг өтетiнi туралы хабарлама тараған. Ертесi­не, түс кезiнде тұңғыш президент атындағы саябақ алдына ондаған адам келген. Басында “саябақты дә­рiлей­мiз” деген уәжбен жиналғандарды саябаққа кiр­гiз­бей қойған. Наразы топ жаяу жүргiншiлердiң жолында митинг өткiзе бастаған соң, әкiмдiк өкiлдерi жұртты саябаққа кiргiзуге мәжбүр болған.Бiрер сағаттан соң кiсi қарасы көбейiп, саябақ iшiн­де бос орын қалмаған. Қа­ла тұрғындары, ауылдан жеткен фермерлер, студент жастар, бюджет қызметкер­лерi мен зейнеткерлер        сияқ­ты әртүрлi топтың өкiл­де­рi­нiң басын бiрiктiрген мә­селе – жердi са­туға және ше­тел­дiк­терге жалға беруге деген түбе­гей­лi қарсылық. Қарапайым жандар, жастар бiрi­нен соң бiрi шығып пiкiр­лерiн бiлдiрiп жатты. Олар негiзiнен жер сатуды мүлдем тоқтатуды, жалға беруге тыйым салуды, соған орай Жер кодексiне енген өзге­рiс­тердi алып тастауды талап еттi. Билiк өкiлдерiнен әдеттегiдей полицияның қа­расы көп болды. Басында жиналған топпен сөйлеспекке ұмтылған әкiм­дiк қызмет­керлерiн ешкiм тыңдамады. Прокурордың рұқсат етiл­меген митингтiң заңсыз екенi туралы жарапазанын елдiң ысқырығы мен “жердi саудалауға бермей­мiз” деген көпшiлiктiң ай­ғайы басып кеттi. Жиналғандар қолдарына “Ұлтарақтай болса да, ата қоныс – жер қымбат” де­ген секiлдi ұрандарды ұстап шықты.

Семейдегi жиын
Полиция мен прокурорлардан пәрмен болмаған соң, митингiге қала әкiмi Бекбол Сағын, облыс әкiмi­нiң ауыл шаруашылығы жө­нiн­дегi орынбасары Мұхтар Жұмағазиев, идеология жө­нiн­­дегi орынбасары Асқар Шериязданов келдi. Шенеу­нiк­тер рұқсат етiлмеген ми­тингiнi Достық үйiнде жал­ғастыруды ұсынғанымен, жиналған жұрт оған келiс­педi. Митингiге қатысушылар би­лiк өкiлдерiнен жердiң еш­кiм­ге де жалға берiлмей, мемле­кеттiң иелiгiнде қалуын талап еттi. Жұрттың наразылығын, жанайқайын көшенiң арғы бетiндегi қауiпсiздеу жерде сырттай бақылап тұрған тәртiп сақшыларының саны да митингiге жиналғандармен бiрге көбейгенiмен, жиын шусыз, бейбiт өттi.
Елдiң батысындағы тұр­ғын­дармен бiрге кеше түс ауа шығыстағы азаматтар да наразылық шарасын   өт­к­iз­дi. Жергiлiктi белсендi­лердiң хабарлауынша, Се­мей­дегi митингiге ондаған адам қатысқан. Қала әкiмi «талаптарыңызды жазбаша берiңiздер, жоғары жаққа жеткiземiз» деген сөзiнен кейiн жиналғандар жазылған ашық хатқа қол қойып берiп тараған. Мұнда да прокуратура өкiлдерi құқықтық мемлекетте рұқсат етiлмеген митингiге жиналудың заңсыз екенiн ескерткенiмен, бұл “заң бұзушылық” үшiн әзiрге ешкiмдi ұстамаған. Есесiне, Алматыдағы «Астана» алаңында жердi жалға беруге қарсы пикетке шыққан жал­ғыз адамды полиция ұстап әкеттi. Саят Жанғазинов есiмдi қала тұрғыны «Жердi жалға беруге қарсымын!» деген жазуы бар плакат ұстап тұрғаны үшiн кәнiгi қылмыскердi ұстағандай бiр­неше полиция қызметкерi алып кеткен. Әзiрге оның қай iшкi iстер бөлiмiне жеткiзiл­генi туралы дерек жоқ.
Алдында ғана президент Назарбаев жер дауын өршi­тiп жүрген “арандатушыларды” жазалауды талап етiп тепсiнгенiне қарамастан, өңiрлердегi ел билiктiң жазасынан гөрi жердi ұрпағына аманат етiп кеткен ата-баба назасы қатты мазалайтынын анық байқатты.
Сонымен бiрге, Алматыдағы Республика алаңында 7 мамыр күнi сағат 12-де бей­бiт жиын өткiзу туралы қала әкiмдiгiне хат тапсы­рыл­ғаны хабарланды.
 
Баян Сәрсенбина,
Дәнеш ұзақ

 
 
« алдыңғы бетке  |  келесі бетке »
 

ПІКІРІН БІЛДІРГЕНДЕР (35)
Аман-Тұрлы | 30 сәуір 2016 17:11
Ей, жігіттер,Шегінетін жерімізде,көмілетін жерімізде қалмайтын тұрін байқаған боларсыңдар,; Қазақта "Санасызға сан айтсаңда ем емес"-деуші еді,..Біздің сөзімізге құлақ асатын билік көрінбейді,..бұның арты азаматтық соғысқа жеткізбесе болар еді,..Көп қорқытады,терең батырады -деуші еді,бұлар бізді кісі екен деуден қалған сияқты,..
халк | 30 сәуір 2016 23:53
Пземля крестьянам завод рабочим власть советам
qazaq | 1 мамыр 2016 00:58
ДАРИҒА ӘПКЕМІЗ БЕКЕРГЕ ҚЫТАЙ ТІЛІН ҮЙРЕНУДІ ТАПСЫРМАҒАН ЕКЕН АУ
Жанашыр | 1 мамыр 2016 09:45
Референдум қажет!!!
Айт-Албан | 1 мамыр 2016 14:49
Бейбарыс Тоқтамысұлы дұрыс айтады. Жер сатып басымызға не күн туды, Жерді сатқанымыз- Анамызды сатқанмен бірдей. Алаш баласы ойланатын күн жетті. Сеніп аузымызды ашып отырсақ, жерденде?, тілденде айырыламыз. Ойлан АЛАШ БАЛАСЫ!!!!
Қазақ қызы | 1 мамыр 2016 19:00
Жерді жеке адамға бермей бұрынғыдай совхоз құрып халықты жұмысқа тарту керек. түрлі жұмыс орындарын ашса бос жүрген адам болмайды.
Казак | 1 мамыр 2016 20:20
Нан курыса екен.бет пердеси коринип калды.
Қажы Мұқамбет Қаракедей | 2 мамыр 2016 00:42
Қырық кісі бір жақта
Қыңыр кісі бір жақта
Нəнің тентек болыпты
Оны шындап таяқта !
Жерін көрген анадай
Бере қоймас еш жатқа
Мұндай есер жаманды
Қонжитпаңыз көп таққа!

وزگه

وزگه

 

سه ن ه مه سپىن مه ن ءوزىم

مه ن ه مه سسىك^ سه ن ءوزىك^

سه نىک^ جایىك^ ءبىر باسقا

مه ن ده تو،رمىن بو،ل جاققا

بىزده ن بوله ك ول دا بار

وزىنشە ده جول تابار

بولعان بولسا ءبىر و،شه و^

اینىماعان ته ك بىره و^

جالىعار ه دىك جالعاننان 

ياكي بولىپ تاک^ قالعان

جاراتىلىس ابه س ده پ

دىتته گه ن ءسىرا او^ س ده پ

تابىنباستان قو،دايعا

سايىپ  ءومىر وك^ايعا

ءبىراق مو،ك^سىز ته ك ءوزى

كو،نده بولار ءار ءسى

توزه بىلسە وزگه نی 

جونده له دی جو،رگه نی

حاق تاعدىرى وسى دا

و،دىرىسكه ءجو،ر قوسىلا

جارده م به رسه ك ءبىز حاققا

ول دا بولار ءبىز جاقتا

ءار ه ركتىك^ جولداسی

ءسىرا بولار و،رعاشى

قاتىناسسا جىنىستاس

بالا ودان تو^ىاماس

ءوز وزىنە ته ك^ بولماس

ءوزگه سىز ده ه ش تولماس

ىنساندار دا بار سىك^ار

سونىمه نه ن ال تىنار

"ه ر شه كىسپه ي به كىسپه س "

قىك^ىر نه مه كه لىسپه س

که لىسپه سه ه گه سته ر

ادىرا قالار که ک^ ه سته ر

"که ک^ه ستى قو،ل ازباس " ده پ

کیىم  كه ك^ى تو زباس ده پ

قازاقتار دا ء دوپ ايتقان

قو،لاق که ره ک سوزگە اسقان

باسه که مه ن ات سالىس

ازدى-كوپتى ماقتانىس

قو،رسىن ده مه ته ك ونى

تو،رسىن ده گه ي سه ن سونى

 

ايان جانه بايان

ايان جانه بايان

ءبىر تانىسقا ه رىپ کوکه سىنىك^ الدىنا بارىپ قولىمىزداعى ه سكىله و^ کىتاپتی کورسه ته ونىك^ باسىلىپ شىعو^ىنا  و،رىقسات الىپ به رسه ه که ن ده پ ءوتىنىپ تو،ر ه دىك. سونداعی ءو^اجىمىز بو،ل ه ک^به کتی ءبىره و^ پارسی ءتىلده ناستاعليق حوش حاتتا شىعارىپتی. ول ته ک - قانا قو،راننىك^ او^دا رماسی ه دی. نه ده بولسا ءالگی دوکه ي بو،عان جول به ره الماي قالدى.

ءسويتىپ اک^تاک^ قالىپ تو،رعانىمىزدا جانىمداعى جو،بايىمنىك^ قولى باسىما ءتيىپ که تىپ ویانسام ءبارى ءو،سىم ه كه ن. تاك^ اتقان ه كه ن. داره ت الىپ نامازعا تو،ردىم. جاك^اعی ءتو،س قازىرگی ویلاردىك^ سالداری بولسا که ره ک. بو،ل ویلار دا بو،گىنگی ورتاعا تو،سکه ن جاک^الاو^ گاپته رده ن تو^ىندادى ده سه ك ته بولادى عوي. مىسالى ، كه یبىره و^له ر ( ح. په یمان ) قو،ران قازىرگی وقىلىپ جو،رگه ن دىبىستار ه مه س ته ك - قانا قو،دایدىك^ مو،قامبه ت پایعامبارىنىك^ کوک^لىنه تو،سىرگه ن ماعنالار ه دی ده ولاردی ول حازىره ت ءوز تىلىنشە ه لگه جه تكىزگه ن ده یدی. وقىپ جو،رگه ن قاسیه تتی ءماتىن ءنابيدىك^ ءتىلى اراب بولعاندىقتان وسى تىلدە قىراعات بولىپ ولاردىك^ تو،یتکىلده رىن شه شو^گه جاراپتی -مىس. سونىمه ن ءبىزگه ول بایاعی ارابتارعا ه لىكته پ سونداعی داپته رگه باعىنو^ ءتيىستى ه مه س او^. یاعني ،ه ندی بىزگه انا تىلىمىزشه ءو^احي بولماسا دا وسى قو،رانعا جو،گىنىپ کوک^ىلگه جاققانىن ىسته ي به ر سه ك بولماي ما ه كه ن ؟! قىلاياعى ، ءنابي ده پ ءتو،س كورو^شىنى ايتادى ارابتار. پايعامبارلار دا قو،دایدىك^ کوک^ىلده- رىنه تو،سىرگه نده رىن شىن ىقىلاسپه ن جورىپ تو^را جولعا تو،سه الادی. ءبىز ده ءاركه ز تىعىرىققا تىره لگه نده قو،رانعا جو،گىنسه ك بولاتىن شىعار.

نه ده گه نمه ن وسی دا وک^اي شارو^ا ه مه س سیاقتی . جوعارىدا کورگه نده ي ، بو،ل ه لدىك^ شونجارلاری دا بو،نداي ىسته رگه ارالاسو^عا جو،ره کسىنه دى. انبيه له ر ه كه ش انبيه له ر ده وسىنداي ه لشىلىكتى اتقارو^دا قانداي قيىنشىلىقتاردى تارتتى ده سه ک^شی. مه ن ده وسی سوزده ردی قازاقشالاپ جازعاندا جاتتاردان ساقتانعانىم. 

حالقىنىك^ قارعآسان العان بيله و^شىله ر ده بار

Білгенге маржан

ХАЛҚЫНЫҢ ҚАРҒЫСЫН АЛҒАН БИЛЕУШІЛЕР ДЕ БАР

Әріптің көлемі: Қалыпты
 

Бір елге басшы болу – сол елдің халқының амандығының кепілі бболу екенін бәрі біледі. Билік басшысы халық үшін мына үш дүниені жасауға міндетті деген тәмсіл бар екен. Әуелі, өз жерінің шекарасын берік қылуы, өз елінің шаңырағын биік етуі,  және өзі басқарып отырған елде қайыршы болдырмауы тиіс. Егер, ел тізгінін ұстап отырған мейлі ол хан болсын, сұлтан болсын, патша болсын не президент болсын халқы үшін осы үш жағдайды жасап бермесе оны қараша қанталапай етеді.

Тарихта қараша халықтың кәріне ұшырап, тағынан таймақ түгілі елінен табанын жалтыратқан билеушілердің мысалы жетерлік. Соның соңғы ғасырда орын алғандарының бірсыпарысын «korrespondent.kz» сайты жазыпты.

Фульхенсио Батиста. 1940 жылы Кубаның президенті боп сайланды. Бірақ, елдің ықыласына бөлене қойған жоқ. Елдегі дүркін-дүркін төңкерістердің көмегімен билігін сақтап қалуға тырысып бақты. Оның кезінде Кубада тапсырыспен кісі өлтіру мен адамның ізім-ғайым жоғалуы дендеді. Бұл Батистаның оппозицияны ауыздықтау тәсілі-тұғын. Ақыры, Эрнесто Че Гевара мен Фидель Кастро бастаған революционерлер оны биліктен тайдырды. 1959 жылы Батиста Доминикан Республикасына қашып, кейіннен Португалияға өтіп кетті. Соңғы тұрағы Испанияның Гуадальмина қалашығы болды. Жүрек талмасынан қайтыс болып, Мадридте жерленген. 

Иранның соңғы патшасы да қанталапайға түскен. Мохаммед Реза Пехлеви 1979 жылы Иранда орын алған ислам Революциясынан кейін елін тастап кетуге мәжбүр болған. Біраз жылдан соң Каирде көз жұмды. 

20 ғасырдың ең жұмбақ та «біртүрлі» саясаткері – Бокасса Жан-Бедель. Өзін Орталық Африка империясының императоры деп жариялап қана қомай, өзін атақты мұсылман қолбасшысы Салах ад-Динге теңеді. Халқы аштан қырылып жатқанда жауһар тастармен көмкерілген тәж киіп жүрді. 19 әйелі мен 77 перзенті (өзі ресми мойындағаны) болды. Пікіріне қарсы келгендерді азаптап, жазаға кесті. Тіпті, «Бокасса адам жейді» деген әңгімелер де айтылды. 1979 жылы оның бұйрығымен оқушыларға арналған мектеп киімінің бірыңғай үлгісі енгізілді. Бірақ, нанын әрең тауып жүрген халық үшін оның бағасы тым қымбат болатын. Сондықтан мектеп оқушылары бірыңғай мектеп формасына қарсы наразылығын бідірді. Сол кезде Бокассаның бұйрығымен оларға қарсы оқ атылды. Бұл осы уақытқа дейін оны қолдап келген Батыстың ашуын келтіріп, теріс айналуына ұласты. Осы кезде қатты ызаланған халық оны биліктен кетірді. 1979 жылдың 20 қыркүйегінде Бокасса Жан-Бедель Ливияда сапарда жүрген кезінде ОАР-да француз жасағының көмегімен қантөгіссіз төңкеріс жүзеге асырылды. Өз елінде биліктен айырылғанын білген Бокасса Ливиядан кейін Париждегі Ардикур қамалында тұрды. Ал, өз елінде оны сыртынан соттап, өлім жазасына кескен болатын. Соған қарамастан 6 жылдан соң ол халық кешірімі мен тақтан дәмеленіп, ОАР-на оралды. Бірақ, ойындағысы болған жоқ. Дереу тұтқынға алынған Бокасса қайта сотталып, тағы да өлім жазасына кесілді. Сот кезде Бокасса адамның дене мүшелерін жеу үшін емес, семантикалық сенім тұрғысынан (жауының жүрегі айбын береді немесе бүйрегі жолды ашады деген сияқты) сақтап жүргенін дәлелдей алды. Сондықтан оған тағылған «каннибализм» айыбы алынып тасталды. Бірақ, өзге қылмысы да жеткілікті еді. 1987 жылдың 12 маусымында Бокасса Жан-Беделді ОАР соты өлім жазасына кесті. Бірақ, келесі жылы оған рақымшылық жарияланды. Үкім алдымен өмір бақи бас бостандығынан айыру жазасына алмастырылып, кейіннен 20 жылға сотталды. Елде демократиялық құрылым қайта орнаған 1993 жылы амнистияның арқасында Бокасса бостандыққа шықты. Үш жылдан соң жүрек талмасынан көз жұмды. 

Халқының кәріне ұшыраған тағы бір басшы – Филиппин аралдарын 1965 жылдан 1989 жылға дейін басқарған Фердинанд Маркос. Фердинанд Маркос Филиппин президенті боп тұрған кезде елде оның жеке басына табынушылық шыңына жеткен еді. 1972 жылы елде конституцияның күші тоқтатылғанда жағдай тіпті ушығып кетті. Маркос қарсыластарының бәрін сотсыз-ақ түрмеге жапты. 1986 жылы елде кезекті сайлау болып, онда заңды белден басқан Маркос қайта президент болып сайланды. Бірақ, бұл оның соңғы билікке келуі еді. Сайлаудан көп өтпестен, сол жылы Филиппинде әскерилер одан билікті тартып алды. Ал, Маркостың өзі елінен қашып кетті. Алдымен Гавай аралдарына барған Фердинанд Маркос 1988 жылы АҚШ- та көз жұмды. 

Ал, посткеңестік мемлекеттер арасында елінен қашып кеткен алғашқы басшы – Асқар Ақаев. Тәуелсіздік алғалы Қырғызстанды басқарып келген Ақаев 2005 жылғы «жауқазындар революциясының» нәтижесінде биліктен тайдырылды. Оппозиция оны және оның туыстарын жемқорлықпен айыптап, қудалады. Салдарынан Асқар Ақаевтың елден қашып кетуіне тура келді. Қазір М.Ломоносов атындағы ММУ-де ұстаздық етеді. Мәскеу мен Астананың арасында көшіп-қонып жүр деген ақпарат бар. 

Ал, оның орнын басқан Құрманбек Бәкиев те билікте көп отырған жоқ. 2010 жылы қырғыз ағайындар тағы да жаппай көтеріліп, оны да биліктен бас тартуға мәжбүр етті. Белоруссияда бас сауғалаған Бәкиевті Қырғыз парламентінің «елге қайтарылсын» деген талабына қарамастан батька Лукашенко бауырына басып, саяси баспана берді. Қазір Құрманбек Бәкиев Минскіде ойыншық шығарып жүр. Сол елдің азаматтығын алған. 

Қырғыздардан кейін өз президентін биліктен тайдырған Украина болатын. Сол кездегі президент Виктор Януковичтің Украинаның Еуроодаққа кіру туралы келісімге қол қоюдан бас тартқаны 2013 жылдың соңында Майдандағы митингіге мұрындық болды. Соңы жаппай наразылықтарға ұласып, ақыры Янукович елден қашып кетіп, Ресейде жасырынды. Халық пен тәртіп сақшыларын бір-бірімен қақтығыстырып, қашып кеткеніне қарамастан өзін әлі де Украинаның заңды президенті санайды. 

Әзірге қойнауы құпияға толы қарт тарих өзге елде сұлтан болып, абыройы барында биліктен өз еркімен бас тартқан бір ғана тұлғаны таниды. Ол – Сұлтан Бейбарыс. Ол өзге елдегі билігін кіндік қаны тамған жерде өсетін жусанының иісіне айырбастады.

Abai.kz

 

    • #17
    • Қажы Мұқамбет Қаракедей
    • жб, 01/05/2016 - 16:54

    Бай мен неме патшалар
    Шірене келіп мақтанар 
    Кесірінен мен-мендік
    Қорлық көрді жастанар
    Билік , байлық сындығын
    Біле бермес қасқалар

    • #18
    • Адайшал
    • жб, 01/05/2016 - 17:46

    Неде болса осы жыл сынақ болғалы тұр, табандылық таныта білсе қазақ - қазақ болып, ел болып қалады, тайқып кетсе - басыбайлы құлдыққа мойынұсынғаны ( қазірде жарым жарпылай құлдықта). Президенткеде үш жол тұр, 1. Қателігін мойындап заңды өзгертіп Жер Иесінен (қазақтан) кешірім сұрау. 2. Бар қаруды халыққа бұрып қырып салып билігін сақтау. 3. Елден қашу, не асылып өлу. Басқадай жол жоқ, ешкімнің жерін сатып күрдтерге ұқсап қаңғырғысы жоқ! Анау Палестиналықтардай жерін сатып бармақ шайнағаннан не пайда, сату не жалға беру - екеуі бір ұғым, жалға берген жерді қайтарғыш болса мына соғысқұмар көршіміздің Аляскасы қайда қазір? Әсіресе қытаймен арақашықтықты ұстай білу керек, ақша алса кім үшін алды, қолындағы ен байлықты ұқсата білмесе қарахалықтың кінәсі қане, отпен ойнаған жақсы емес.

    • #19
    • Заң жоқ, халқы надан, зиялылары тоғышар арам елде
    • жб, 01/05/2016 - 17:46

    билікке келген басшы елін тонап байып алады да, содан биліктен кете алмай, халқын атса да, қудаласа да қалай болғанда билікте өмір бойы қалуға бар жанын салады. Оларды да түсінуге болады ғой бейшараларды, биліктен кетсе барлық қылмыстарына жауап беріп, жұмсақ тақтың орнына ағаш орындықта отырады. Ия, ия, солай, ақылы таяз патшалар болашағын ойламай байып қалуды ойлап елін тонап Құдай мен халқының лағнетіне ұшырайды.

    • #20
    • Заң жоқ, халқы надан, зиялылары тоғышар арам елде
    • жб, 01/05/2016 - 17:54

    ол бейшаралардың халқын алдап таусылмайтын өтірікпен жан бағатыны да содан. Хадисте айтып қол астындағыларды алдап жүрген басшы тозаққа барады деп, сол оларға о дүниеден үміті үзіліп, бұ дүниеде "жарты құдай" болып қалуға бар жанын салып қолына түскеннің барын, бала демей, жер-ана демей, қыз балаға жөзекше болуға ерік беріп болашақ ана ғой демей сата беру керек дейтіні сол екен

حكمت ( 73 ) یسوی

حکمت ( 73 ) یسوی

 

بر منبر معرفت تا که نرفته باشد

از امور شریعت آگه نگشته باشد

تا امور شریعت ادا نکرده باشد

                                  در عرصه طریقت خبره نگشته باشد

تا آداب طریقت گونه گونه نفهمد

بانفس خود بی امان تا وقتی که نجنگد

تا وقتی که بخوبی لایق عشق نگردد

                                 از خفیه حقیقت آگه نگشته باشد

طی طریق می باشد مراد از شریعت

ترک غرور می باشد مراد از طریقت

جان عزیز می باشد فدای در حقیقت

                               از می عشق وگرنه چیزی نخورده باشد

خود نشده بوریا،شیخی کرده ادعا،

خود نبوده متعظ،واعظ گشته مردم را

دروغگویی که باشد عمل او پر دغا

                             ز علم حال بی ورع بویی نبرده باشد

آزاده خود همانا در این طریق برفته

علاوه بر چنین کار باری جهاد بکرده

مکاشفه در درون باری شهود نموده

                             وگرنه او به درگاه قابل نگشته باشد

این چه کار است که گوید باری منم آزاده

یا که بین خلایق  بالا نهد سجّاده

يا در عین جهالت قیاس نفس بنموده

                 بی غوّاصی نتواند درّ و گوهر بیابد

ندانسته همانا سرّ جنگ وحدانی

نبگرفته از سّر کلام عشق اخباری

ز تجرید و ز تفرید نکرده عمل احکامی

                 ز میوه توحیدی چیزی نخورده باشد

بنده خدا ، خواجه احمد ، تجربد ، تفرید دار امل

به اقوال مصطفی باری بکن هان عمل

توبه کرده با زاری شبها دل از خواب گسل

                    بی زاری فراوان وصال یار نیابد

فضائل اهل بیت در نگاه ابن تیمیه حرانی

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

فضائل اهل بیت در نگاه ابن تیمیه حرانی

جليل بهرامی نيا

درآمد

آدمی علاوه بر عقل و انصاف، که دو بال سعادت هستند، قوای غضبیه و شهویه هم دارد و این دو نیز دوشادوش آن دو ، کمابیش در تشخیص ها، گزینش ها و سنجش های بشری، حضور و اثر دارند و با حضور خود، هنرها را می پوشانند و از دل بر دیده، صد حجاب می افکنند! این واقعیّت چنان بی حجاب و چهره نماست که روان شناسان معرفت را به شناخت و گزارش قانونی نافذ به نام قانون «عقلانیّت معکوس» واداشته است که بر اساس آن، هر چه موضوع شناخت،ارتباط بیشتری با مصالح و منافع ما داشته باشد، امکان قضاوت عقلانی و منصفانه دربارۀ آن به همان میزان کاهش می یابد و داوری ما درباره اش، پیش و بیش از آن که بر حقیقتْ سنجی مبتنی شود، بر مصلحت سنجی و منفعت گرایی استوار می گردد و ذهن آدمی، تحت تأثیر روان شناسی او، به جای سنجش قوّت و ضعف دلایل یک نظر یا یک ادّعا و بررسی عقلانی ماهیّت آن، به سنجش پیامدهای قبول یا ردّ آن و ارزیابی نوع ارتباط آن پیامدها با مصالح و منافع خود می پردازد. یعنی عقل عملی به ناحق در جای عقل نظری می نشیند و موضوعی علمی-فلسفی به مجمع تشخیص مصالح سیاسی، اقتصادی و هویّتی سپرده می شود. این امر در واقع، به مثابه خشتی کج در همان ابتدای بناست که نتیجه را نیز به صورت مضاعف، کج می سازد و لذا پرهیز از آن، مقتضای اخلاق علمی و شرط لازم سلامت ادراک و قضاوت است.

این نوشتار در پی نمایاندن اجماعی بودن احترام و فضیلت اهل بیت پیامبر(ص) در میان مسلمین و شناساندن واقعی تر شیخ الاسلام ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم حرانی دمشقی(۶۶۱-۷۲۸ق)، مشهور به ابن تیمیه و دفع اتهاماتی چون نفی فضائل اهل بیت و تکفیر شیعه دربارە اوست که معمولا در نوشته ها و سخنرانی ها طرح و ترویج می شود؛

در حوزه هایی مانند دین و مذهب به علّت درآمیختگی شدید آن با منش و میراث تاریخی افراد و نیز نقش هویّت سازِ آن در صف بندی های فرهنگی-سیاسی میان اجتماع، چالش و تعارض حقیقت و مصلحت بسیار محتمل و معمولا در حدّ قطعیّت است وکمتر افرادی یافت می شوند که بتوانند با حوصله و انصاف و به قصد ادراک حقایق، سخنان مخالفان عقیدتی خویش را مُجِدّانه و به صورت تفهّمی و با مراعات شرایط منطقی، مطالعه یا استماع و تحلیل کنند.

طرح مسئله

اکنون خوانندگان حق دارند که اصل مطلب را جویا شوند و بپرسند که طرح این مقدّمات برای چیست؟ در روزگار پرآشوب ما که به علل متعدّد، تفاوت مذهبی از حوزه طبیعی فکری و معرفت شناختی خارج گشته و بُعد سیاسی_نظامی یافته است و لهیب نزاع های ویرانگر و شرم آور مذهبی، خرمن امنیت و حیثت امّت اسلامی را تهدید می کند، برخی خامان کوته بین یا پختگان هدفمند دست در کیسه تاریخ فرهنگ اسلامی کرده و نظربازی های فقهی-کلامی و چالش اندیشگی علما را که ذاتاً امری طبیعی و زاییده پویایی و زاینده بالندگی است، هیمه گلخن آتش شوم همستیزی میکنند و اختلاف عقل ها را اختلاف دل ها و ناهمگونی برداشت ها را زورآزمایی بازوها و چکاک شمشیرها می نمایانند و در این راه سهواً یا عمداً دست به برخی کاهش و افزایش ها می آلایند تا نیتی را هویدا یا مأموریتی را ادا کنند! یکی از این کشاکش های فکری_مذهبی که امروزه فراوان گزینش و گزارش می شود، جدال فکری علامه ابن مطهر حلی شیعی و شیخ الاسلام ابن تیمیه حَرّانی سُنّی است که در اوایل قرن هشتم ه.ق صورت گرفته است؛ ابن مطهر حلی که مورد عنایت ایلخان سلطان محمد خدابنده (الجایتو) قرار گرفته بود، کتابی در اثبات باورهای شیعی به نام «منهاج الکرامه فی اثبات الامامه» نوشته و در آن به عقاید اهل سنت در این خصوص،تاخته بود و در مقابل، عالمی دمشقی مشهور به ابن تیمیه پاسخی مفصل به او نوشت تحت عنوان «منهاج السنّه النبویه» و در خلال آن، به نقد و نقض مدعاها و باورهای رقیب همت گماشت. از آن جا که ابن تیمیه از مشاهیر علمای مسلمان محسوب می شود، این اثر او در حوزه منازعات کلامی و فرقه ای، شهرت و جایگاهی در حد «احیاء العلوم» غزالی در حوزه اخلاق یافته است. افزون بر این، از آن جا که ابن تیمیه به علت بی پروایی در اظهار آرای خود و نقد باورهای مرسوم در زمینه های توسل، بنا و زیارت قبور و منع مدد طلبیدن از مخلوق، به عنوان پدر فکری سلفیت و وهابیت نیز نگریسته می شود، معمولا در مقاطع التهاب هویتی و سیاسی، نام و آرای او در دو سوی جبهه به مدح یا قدح مطرح می شود و چنان که در هنگامه خروش شیدایی یا نفرت، متوقع و مرسوم است، این مدح و قدح ها غالبا بدون دقت و تعهد کافی صورت می گیرد و چه بسا سبب پیچیده تر شدن اختلافات و افزایش هزینه های دینی و انسانی گردد؛ مخصوصا که در کشور ما به علت ضعف زمینه های عینیت مطالعات مربوط به حوزه علوم انسانی، پژوهش ها و گزارش های حوزه ملل و نحل، غالبا همسو با تمایل غالب اجتماعی و سیاسی صورت می گیرد که هم خلاف شرط جامعیت و عینیت پژوهش هاست و هم به تشدید زمینه های عدم تفاهم و واگرایی می انجامد و دستمایه و بهانه لازم برای دمیدن در آتش تنافر و تنازع را فراهم می کند.

ابن تیمیه منصفانه و با صراحت هم به امامت علمی/ فقهی و وارستگی اخلاقی امامان اهل بیت، قائل و معترف است و هم تکفیر شیعیان اثنی عشری را ناروا خوانده و آنان را جزء امت اسلامی دانسته است.

این نوشتار در پی نمایاندن اجماعی بودن احترام و فضیلت اهل بیت پیامبر(ص) در میان مسلمین و شناساندن واقعی تر شیخ الاسلام ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم حرانی دمشقی(۶۶۱-۷۲۸ق)، مشهور به ابن تیمیه و دفع اتهاماتی چون نفی فضائل اهل بیت و تکفیر شیعه دربارە اوست که معمولا در نوشته ها و سخنرانی ها طرح و ترویج می شود؛ از جمله این که:«اگر رای تقی الدّین ابن تیمیّه معیار باشد نه این بنده ، که تمامت شیعه اهل بیت، علیهم السلام، متهم به رفض و خروج از دین هستند» (رضوی فقیه/۱۳۸۲)؛ «ابن تیمیه در کتاب منهاج السنه بارها اعتراف کرده که خدا جسم است و دیده می شود» (اسلامی/۱۲۷۰/ص۷)؛ «او بسیار به سرزنش حضرت علی پرداخته و سعی در سرزنش و ناسزاگویی از او می کند» (اسلامی/ص۵۴).

مرکز بررسی های اسلامی الغدیر در جزوه ای که دربارە ابن تیمیه نوشته و به قول ناشر آن، «جزوە مفید و پرمحتوایی جهمت شناخت بیشتر افکار آلودە این به اصطلاح “شیخ الاسلام” است»، با نقلی گزینشی و ناامانتدارانه، ابن تیمیه را مخالف اهل بیت می خواند و به عنوان موید ادعای خود و بی توجه به تفاوت نقد اندیشه امامت با تنقیص امامان، از قول او نقل می کند که:«اندیشه مقدم شمردن اهل بیت از اثرات جاهلیت است که اهل بیت رؤسای قبایل خود را مورد احترام قرار می دادند» (اسلامی۴۸). خلاصهاین که هر خواننده ای که در نوشته های مربوط یا مرتبط به معرفی ابن تیمیه دقت کند، در می یابد که غالبا این دانشمند مسلمان را به دشمنی با اهل بیت و تکفیر شیعیان متهم می کنند؛ در حالی که لحن تند و زبان گزندە وی در منهاج السنه نه دربارە امامان اهل بیت و شیعیان آنان، بلکه متوجه تحلیل و نقض اندیشه امامت و نقد نگرش و آداب مدعیان پیروی از ایشان است و او، چنان که خواهیم دید، منصفانه و با صراحت هم به امامت علمی/ فقهی و وارستگی اخلاقی امامان اهل بیت، قائل و معترف است و هم تکفیر شیعیان اثنی عشری را ناروا خوانده و آنان را جزء امت اسلامی دانسته است.

ابن تیمیه ابتدا مبانی و ملاک های اندیشه خود را معرفی می کند و می گوید:«مذهب اهل سنت، مبتنی است بر قبول قرآن، سنت و اجماع سلف امت اسلامی» (منهاج،۱۳۸/۱). سپس بیان می کند که در میان مسلمانان، فقط و فقط سخن پیامبر(ص) حجیت شرعی دارد و اعطای عصمت به دیگران و باور به حجیت اقوال آنان، بازتولید شان پیامبری و نقض خاتمیت اوست و عملا افزودن مرجعی دیگر به دو مرجع قرآن و سنت است که در آیه ۵۹ سوره نساء برای رفع اختلافات احتمالی مسلمین معرفی شده اند. وی در این باره می گوید:«شان حضرت رسول، پیام آوری از سوی آفریدگار و ابلاغ امر و نهی او به انسان هاست؛ بر این اساس، هیچ آفریده ای جز او نباید بی قید و شرط اطاعت شود» (منهاج،۱۰۹/۲) و «انسان های دیگر از آن جا که درباره آنان احتمال خطا و صواب هست، اقوالشان حجت و الزام آور و شایسته اطاعت مطلق نیست» (منهاج،۱۱۰/۲).

وی معارف دنیوی و زمینی را به دو دسته عقلی و نقلی تقسیم می کند و ضمن بررسی ارتباط این دو دسته با موضوع امامت/اقتدا می گوید:« در علوم عقلی که نیازی به امام نداریم» (منهاج،۲۹/۱)؛ «در دانش ها نقلی مانند تاریخ و حدیث نیز آن چه ملاک است، سلامت و وثاقت اسناد است» (منهاج،۲۴/۲). نیاز به امام، قاعدتا فرع بر وجود دین است و شان یک امام و پیشوای دینی، نه دریافت پیام خالق و ابلاغ آن به انسان ها، بلکه تبیین، توجیه و پاسداشت عقاید و استنباط احکام حوادث واقعه از منابع و ادله یک دین است و امام بدون آگاهی و استناد به منابع و دلایل دینی نمی تواند از پیش خود نظر بدهد؛» دانش مورد نیاز امامان و امت اسلامی نیز دو نوع  است:الف) دانش کلی، مانند وجوب نمازهای پنجگانه و روزە ماه رمضان ، . . . ناروایی محرمات و موارد مشابه؛ب)دانش جزیی، مانند وجوب زکات بر فلان فرد ، لزوم اقامه حد بر فلان شخص و . . . ؛در مورد نخست که شریعت خود مستقل است و نیازی به امام نیست؛ زیرا پیامبر (ص) خود، اصول ضروری شرع را بیان فرموده و موارد قیاسی را نیز به قیاس و اجتهاد واگذاشته است» (منهاج،۲۵۵/۳). بنابراین امامت در اسلام در دین شناسی، دین گستری و دین بانی، محدود خواهد ماند و «اگر کسی تحت عنوان معصوم، بدون ارجاع و استناد به نصوص شرعی به تعیین واجبات و محرمات بپردازد، شخصی مستقل خواهد بود نه تابع و پیرو؛ چنین شخصی نیز، کسی جز پیامبر نخواهد بود» (منهاج،۲۵۶/۳)؛ هم چنین «اگر کسی قائل به وجود معصومی پس از پیامبر باشد و ایمان به تمام گفته هایش را واجب بشمارد،گو این که لقب نبوت به او نداده اما مفهوم و شان نبی را به او داده است؛ پیداست که چنین نگرش وادعایی نیز، خلاف دین اسلام و قرآن و سنت و اجماع گذشتگان امت اسلامی و امامان آن است؛ زیرا بر اساس تصریح آیه مشهور اولی الامر (نساء/۵۹)، مرجع رفع اختلافات احتمالی مسلمانان ، فقط قرآن و سنت است و اگر کسی قائل به عصمت شخصی غیر از پیامبر باشد، در واقع با توجه به همسانی معصوم با پیامبران در خطاناپذیری، عملا ارجاع اختلافات به او را واجب شمرده و این، خلاف قرآن است؛ از سوی دیگر بر مبنای آیه ۱۴ نساء، پذیرش بی قید و شرط قول شخص معصوم، واجب و مخالفت با او مستوجب تهدید الهی و کیفر اخروی است و چنین شانی در قرآن، فقط و فقط به پیامبر داده شده است» (منهاج، ۱۷۴/۳ و ۱۷۵)؛ «از این رو،علمای مسلمان آگاه از قرآن و سنت بر این قاعده اتفاق داشته اند که غیر از پیامبر(ص)، نظر هر شخص دیگری را می توان رد یا قبول کرد» (منهاج،۲۵۵/۳).

ابن تیمیه در آثار خود در پرتو مبانی فوق الذکر، به قضاوت پرداخته و معتقد است که :«هر نوع نظری را که مستدل و مضبوط به ضوابط شرع باشد، باید بدون توجه به هویت مذهبی گویندە آن پذیرفت» (منهاج،۱۳/۱)؛ وی هم چنین به درستی اظهار می دارد که :«ارتکاب محرمات و معاصی،چه از سوی سنی و چه از سوی شیعی،ناپسند و نکوهیدنی است» (منهاج،۱۳۳/۱).

«بدعت دو گونه است؛ بدعت کسانی همانند خوارج و شیعیان مسلمان که قصد ایشان متابعت قرآن و پیامبر است، اما در فهم نصوص دچار خطا شده اند یا دلالت احادیث و آیات مخالف تصورات خود را تکذیب می کنند؛ اینان البته با منافقان دین ستیزی که به رغم بی دینی قلبی، تظاهر به تشیع می کنند، متفاوت اند…» (کتاب النبوات/ص۱۲۹)

وی به رغم سرشت جدلی خود و نقد بی رحمانه عقاید اختصاصی شیعه و با وجودی که در سرزنش آنان، پای از حد اعتدال بیرون نهاده است، اما هیچ گاه متعرض حرمت و مقام امامان اهل بیت نشده و حتی شیعیان را، بر خلاف تصور خود شیعیان و بسیاری از سلفی های امروزی، تماما تکفیر نکرده و آنان را عضو امت اسلامی دانسته است. ابن تیمیه در تحلیلی قابل تامل و سنجیده که درآمیخته با دقت قضاوت و ملاحظه پیچیدگی مکانیسم شناخت و بالاخره آراسته به ظرافت مسئولانه یک فقیه متعهد آگاه از خطورات پیامدهای تکفیر و تفسیق است، برضرورت تفکیک عقیده از معتقد در داوری های کلامی تأکید می ورزد و می گوید :«یک باور گو این که ماهیتا کفر و دین زدا باشد، اما شخص معتقد به آنرا،که ممکن است از روی ناآگاهی یا تاویل ناروشمند بدان رسیده باشد، نمی توان لزوما کافر خواند؛ زیرا ثبوت کفر در حق اشخاص، همانند تحقق وعیدها و تهدیدهای اخروی درباره آنان است که شروط و موانع خاص خود را دارد» (منهاج،۶۰/۳).

وی هم چنین، در بحث تخطئه یا تصویب مجتهدین و ارتباط تبدیع و تکفیر با ارزش و مراتب دلایل، وارد حوزه روانشناسی معرفت شده و قطعی یا ظنی بودن دلایل را نه صفت خود آن دلایل، بلکه تابعی از احوال متنازعین می شمارد و عواملی چون اعتبار شخصیتی استدلال کننده، مهارت و چگونگی طرح استدلال و نیز میزان هوشمندی و جدیت شنونده را که از فردی به فردی دیگر فرق می کند، در درجه وضوح و میزان دلالت ادله موثر می شمارد و نتیجه می گیرد که وقتی میزان قانع کنندگی دلایل، تابعی از وضع و حال طرفین است، نمی توان مخالفان دلیل خویش را مخالف قطعیات نامید…و اهل سنت مجتهدی را که به خطا رفته باشد، حتی اگر مخالفشان هم باشد و خونشان را نیز حلال بداند، تبدیع و تکفیر نمی کنند؛ هم چنان که صحابه خوارج را ،که عثمان و علی را تکفیر کردند و خون مسلمین مخالف خود را حلال ساختند، تکفیر نکردند. (مجموع الفتاوی،۱۰۱/۱۹)

و ائمه فتوا مانند ابوحنیفه و شافعی و سفیان ثوری و داود بن علی ظاهری، هیچ مجتهدی را بابت خطای فکری چه در اصول و چه در فروع گنهکار ندانسته اند. (مجموع الفتاوی،۹۹/۱۹) .وی ضمن تفکیک نیت از نتیجه در فرایند معرفت، شیعیان دوازده امامی را پاک نیت و آراسته به دین خواهی و خلوص درونی، اما ناواصل به حقیقت و گرفتار خطای شناختی می داند و در همین رابطه می گوید:«بدعت دو گونه است؛ بدعت کسانی همانند خوارج و شیعیان مسلمان که قصد ایشان متابعت قرآن و پیامبر است، اما در فهم نصوص دچار خطا شده اند یا دلالت احادیث و آیات مخالف تصورات خود را تکذیب می کنند؛ اینان البته با منافقان دین ستیزی که به رغم بی دینی قلبی، تظاهر به تشیع می کنند، متفاوت اند…» (کتاب النبوات/ص۱۲۹). شاید وی در این تحلیل، به حکم حضرت علی(رض) دربارە خوارج نظر داشته است که فرمود:«لا تُقاتِلُوا الخوارجَ بعدی،فَلَیس َ مَنْ طَلَبَ الْحَقّ فأخْطَأهُ کَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فأَدْرکَهُ» (نهج البلاغه عبده/خ۶۱) پس از من با خوارج جنگ نکنید؛ زیرا آنکه در جستجوی حقیقت است ولی به خطا رفته است، با آن که در جست و جوی باطل است و به آن رسیده است، یکسان نیست.

«تشیع میانه رو، که مضمونش قول به افضلیت علی و برتری ایشان بر دیگر صحابه است، ساخته زنادیق نیست . . . و شیعیان قائل به افضلیت علی و حتی افرادی از آنان که طرفدار منصوصیت امامت و عصمت نیز هستند اما در عین حال، نبوت حضرت محمد را ظاهرا و باطنا می پذیرند و اعتقادات خود را اسلام می پندارند، خطای فکری و معرفتی دارند و خارج از امت پیامبر (ص) نیستند» (مجموع الفتاوی، ۲۰۳/۱۷ و ۲۰۴).

ابن تیمیه حتی فراتر از این، به خلاف پاره ای منسوبان کنونی وی که بی پروا غلیان عاطفی خویش را با داوری های اخلاقی و اعتقادی ترجمه می کنند و همه شیعیان را به چوب تکفیر می رانند، پس از مقایسه شیعیان اسماعیلی و شیعیان دوازده امامی و تفضیل امامیه بر اسماعیلیه، به صراحت بر وجود افراد مومن در میان امامیه تأکید می کند و می گوید:«شیعیان امامیه به رغم ناآگاهی و کژروی زیادی که دارند، افرادی در میانشان هست که در ظاهر و باطن مسلمان اند و از زندقه و نفاق بدورند» (منهاج،۲۲۸/۱)؛ در جایی دیگر می گوید:«تشیع میانه رو، که مضمونش قول به افضلیت علی و برتری ایشان بر دیگر صحابه است، ساخته زنادیق نیست . . . و شیعیان قائل به افضلیت علی و حتی افرادی از آنان که طرفدار منصوصیت امامت و عصمت نیز هستند اما در عین حال، نبوت حضرت محمد را ظاهرا و باطنا می پذیرند و اعتقادات خود را اسلام می پندارند، خطای فکری و معرفتی دارند و خارج از امت پیامبر (ص) نیستند» (مجموع الفتاوی، ۲۰۳/۱۷ و ۲۰۴).

لازم به توضیح است که معنا و مدلول تشیع نیز همچون دیگر مکاتب بشری در بستر زمان و تحت تاثیر عوامل مختلف اجتماعی و سیاسی، دستخوش تحول شده و از قول به افضلیت علی بن ابی طالب برای خلافت در آغاز، تا منصوصیّت امامت و عصمت ائمه و رفض دیانت شیخین و…تحول یافته است.

باری پرهیز ابن تیمیه از فرجام سنجی انسان ها گاه چنان توسعی است که حتی به هنگام نقد و نقض آرای فلاسفه یونان باستان، از قضاوت درباره فرجام قیامتی آنان امتناعی معنادار می ورزد و یادآوری می کند که:« بیان بطلان آرای این فیلسوفان و نشان دادن منافات آنها با آموزه های دینی، به معنای قضاوت دربارە سرنوشت اخروی آنان ومستلزم دوزخی دانستن ایشان نیست» (مجموع الفتاوی، ۶۵/۹).

بنابراین لازم است که با تاسی به علمای خویش، بهوش باشیم که در کشاکش رقابت های هویتی و در گرماگرم رقابت و نزاع سیاسی، انصاف و خیرخواهی را نبازیم و سعی کنیم به جای تخلیه هیجانی و تبادل طعن و لعن، با گزارش و ارزیابی منصفانه و پیراسته از جرح عواطف، فضایی آرام و منطقی برای هم اندیشی و تفاهم فراهم آوریم که در غیر این صورت، زیانکار و گناه آلود خواهیم شد؛چنان که خود ابن تیمیّه نیز یادآوری می کند:« بر آدمی است که کارش پیش از هر چیز برای رضای خدا و انگیزه اش فرمانبرداری از او با انجام نیکی ها بوده و اقداماتش از سر نیک خواهی و برای تبیین حقایق باشد؛ وگرنه در صورتی که مجادلات فکری فرد، به منظور اثبات برتری خود یا مذهب خود و به قصد رقیب افکنی باشد، اقدام وی گناه و در درگاه خداوند، ناپذیرفتنی خواهد بود؛ نیز اگر چنین کاری را برای خودنمایی و جست و جوی نام و جاه انجام دهد، بی پاداش خواهد ماند!» (منهاج،۶۴/۳).

«ما نمی گوییم که تمامی گروه های اهل سنت بر راه صواب اند؛ بلکه در میانشان هم راست رو هست و هم کژرو؛ با وجود این در جمع بندی کلی، حقانیت اهل سنت از شیعه و خطای شیعیان از اهل سنت بیشتر است» (منهاج،۲۳۳/۱)

ابن تیمیّه به رغم این که در اصل، کتاب منهاج السنه را در برابر حمالت علامه حلی به اهل سنت در «منهاج الکرامه»، و برای نقد و رد اندیشه های رقیب نوشته است، اما در مواردی به خطای برخی افراد اهل سنت نیز اعتراف می کند؛چنان که گفته است :«ما نمی گوییم که تمامی گروه های اهل سنت بر راه صواب اند؛ بلکه در میانشان هم راست رو هست و هم کژرو؛ با وجود این در جمع بندی کلی، حقانیت اهل سنت از شیعه و خطای شیعیان از اهل سنت بیشتر است» (منهاج،۲۳۳/۱) .در جایی دیگر می گوید:«بارها گفته ایم که ما منکر وجود خطا در میان برخی طوائف سنی نیستیم؛ در عین حال معتقدیم که اهل سنت به خلاف شیعیان، بر خطا اتفاق نکرده اند» (منهاج،۱۷/۲). ابن تیمیّه بر خلاف پندار و افترای بسیاری از مخالفانش که وی را منکر فضائل اهل بیت می دانند و می نمایانند، دوستی اهل بیت را بر مسلمانان واجب می شمارد (منهاج،۱۱۸/۲ و مجموع الفتاوی،۲۱۹/۲۸)؛ نیز در جایی دیگر در بیان اصول باورهای اهل سنت می گوید:«. . . اهل سنت، اهل بیت پیامبر(ص) را دوست می دارند و سفارش های حضرت رسول درباره ایشان را پاس می دارند؛ از جمله این که در غدیر خم درباره ایشان فرمود:« اُذَکِّرُکُمُ الله فی اَهْلِ بَیْتی» هشدار که در رفتار با اهل بیتم خدا را در نظر داشته باشید. نیز به عمویش عباس، که از جفای برخی قریشیان در حق بنی هاشم گله مند بود، فرمود:«وَالّذی نفْسی بِیَدِهِ لا یُؤْمِنونَ حَتّی یُحِبّوکُمْ لِلّه وَ لِقَرابَتی»سوگند به آن که جانم در دست اوست، مؤمن قلمداد نمی شوند مگر آن گاه که شما را برای رضای خدا و به سبب خویشاوندی من دوست بدارند . . . » (العقیده الواسطیه/ص ۵۳)

در صفحه بعدی همین کتاب توضیح می دهد که:«اهل سنت از روش نواصب که با گفتار یا رفتار، اهل بیت را می آزارند، اعلام برائت می کنند»؛ گفتنی است که نفی دلالت برخی نصوص مانند آیه مودت بر وجوب موالات اهل البیت را نباید به معنای مخالفت او با لزوم حب اهل بیت گرفت؛چنان که خودش نیز یادآوری می کند:«علی المسلمین موالاۀ اهل البیت لکن بأدلّه غیر هذه الایه و لیست موالاتنا لاهل البیت من أجر النبیّ صلّی الله علیه و سلّم فی شیء» دوست داشتن اهل بیت بر مسلمین واجب است اما نه بر مبنای این آیه (آیه مودت) و مهرورزی ما به آنان ارتباطی با پاداش پیامبر(ص) ندارد (منهاج السنه،۱۱۸/۲).

نقد و نقض های ابن تیمیّه نه بر ضد امامان و صحت تأسی به اهل بیت، بلکه معطوف به نگرش شیعی درباره امامت و تلقی آنان از شخصیت امامان است

وی بر ثبوت امامت امامان اهل بیت چه در بعد فقهی/اعتقادی و چه در بعد اخلاق و تقوا اعتراف صریح دارد و پیروی از آنان را مایه هدایت و نجات می داند. همه سخن او این است که برای احراز این هدایت و نجات، صرف ادعای پیروی از آنان کافی نیست بلکه شرط صداقت در تبعیت از آنان پایبندی به باورها و سبک زندگی ایشان است که مبتنی بر قرآن و سنت بوده است. یعنی نقد و نقض های ابن تیمیّمه نه بر ضد امامان و صحت تأسی به اهل بیت، بلکه معطوف به نگرش شیعی درباره امامت و تلقی آنان از شخصیت امامان است و این نکته ظریف و رهگشا را در مطالعه و گزارش مباحث جدلی ابن تیمیّه، به حکم انصاف باید لحاظ کرد. هم چنین توجه بدین امر لازم است که اهل سنت اساسا نگاه و برداشتی متفاوت از مفهوم امامت و شرایط آن دارند و اگر با مقولاتی چون منصوصیت امامت، عصمت و آیین های عزاداری برای پیشوایان دینی مخالف بوده اند، مخالفتشان یک مخالفت نظری و مبنایی است نه موردی و مصداقی، و این گونه امتیازات را برای هیچ یک از دیگر اصحاب و پیشوایان دینی نیز قائل نیستند و اگر مخالفت آنان با این نگرش ها به معنای خصومت گرفته شود، طبعا بایدآنان را دشمن خلفای راشدین و مجتهدین سنی نیز محسوب کرد که بطلان چنین قضاوتی ناگفته پیداست. امامت در نگاه اهل سنت، یک امر اکتسابی و کوششی است نه ذاتی و بخششی و هر کس در یک رشته یا فن در میان همگنان به پیشوایی و برجستگی برسد «امام» محسوب می شود و اصطلاحا به کسی که در «شناخت دین» و «مراعات اخلاق و تقوا» یا «فرمانروایی» جایگاه والایی یافته باشد، امام می گویند. چنان که ابن تیمیه نیز گوید:«مقصود از امام کسی است که مورد اقتدای دیگران قرار می گیرد؛ امامت نیز دو گونه است: یکی مرجعیت علمی و دینی که شخص حتی بدون بهره مندی از قدرت اجرایی و به دلیل آگاهی از دین خدا و امر به فرامین الهی، مورد اطاعت داوطلبانه پیروانش قرار می گیرد؛ دوم کسی که به پشتوانه زور و شمشیر، توان الزام دیگران به فرمانبرداری را دارد و داوطلبانه یا اجباری مورد اطاعت قرار می گیرد؛ واژه قرآنی اولی الامر نیز، به همین دو گروه یعنی حاکمان و علما تفسیر شده است که تفسیری سنجیده و پذیرفتنی است (منهاج ۱۳۵/۲).

وی ضمن تفکیک عقاید ائمه اهل بیت از عقاید مدعیان پیروی از ایشان، می گوید:«ثبوت و صحت انتساب امامیه و دیگر فرق شیعی به اهل بیت را نمی پذیریم و معتقدیم که شیعیان در تمامی اصول اعتقادی خود همانند توحید، عدل و امامت که با اهل سنت اختلاف دارند، مخالف علی (رض) و امامان اهل بیت نیز هستند» (منهاج،۱۱۶/۲).

حتی از این که کسانی با عقاید ناسره و توجیه ناپذیر، خود را به ائمه منتسب کنند اظهار تأسف می کند و می گوید:«یکی از نابختیاری ها و مصائب نوادگان حسین (رض)، انتساب شیعیان غالی به ایشان است» (منهاج،۱۲۵/۲). در اعتراف به امامت پیشوایان اهل بیت در دانش و تدین، می گوید:«اگر گفته شود که ایشان در برخورداری از علم و دین، افضل امت اند، امامت آنان به این اعتبار (به اعتبار عالم و متقی بودنشان)، از نظر اهل سنت نیز جای تردید و نزاع نیست و سنیان، همان گونه که قائل به امامت سعید بن مسیب، عُرْوَه بن زبیر، مالک، ابوحنیفه، شافعی و احمد بن حنبل هستند، به امامت ائمه اهل بیت نیز اعتراف دارند؛ اما احادیث و فتاوایی که از دسته اول نقل و تدوین شده، از گروه دوم بیشتر است؛ وگرنه اهل سنت، یحیی بن سعید را از جعفر بن محمد صادق، زهری و حماد را از ابوجعفر باقر و قاسم بن محمد و عروه بن زبیر را از علی بن حسین سجاد، برتر و بالاتر نمی دانند و همه اینان را در اهلیت امامت و نقل احادیث، شایسته و صادق می دانند» (منهاج،۱۳۵/۲و ۱۳۶) «علی بن حسین سجاد، پسرش ابوجعفر باقر و جعفر بن محمد صادق و دیگر امامان از این نظر (بهره مندی از دانش و تقوا)، امامان اهل سنت نیز هستند و روایات آنان از جدشان رسول الله همانند روایات دیگر راویان، قابل قبول است و اگر روایات و آرای منقول از مالک، شافعی و احمد بن حنبل از آرا و روایات منقول از موسی بن جعفر کاظم، علی بن موسی الرضا و محمد بن علی جواد بیشتر نمی بود،مسلمانان از گروه اخیر به گروه قبلی عدول نمی کردند ؛در غیر این صورت چه علتی داشت که علما و دینداران، مالک بن انس را بر موسی بن جعفر کاظم، که همشهری و معاصر او بوده است، ترجیح دهند؟!» (منهاج،۱۴۰/۲).

چنان که ملاحظه می شود ابن تیمیه نه تنها مخالف امامان اهل بیت نیست، بلکه حب آنان به واسطه خویشاوندیشان با پیامبر(ص) را واجب می شمارد و آنان را در دین شناسی و تقوا، دارای مقام اجتهاد مطلق و پیروی از ایشان را مایه هدایت می داند و سرمذهب نشدن آنان برای عموم مسلمانان را نه ناشی از فقدان شرایط علمی و شخصیتی ایشان، بلکه محصول شرایط جامعه شناختی آن روزگار می داند. وی بر خلاف پاره ای تبلیغات یک سویه و غیرمنصفانه، دوستدار صمیمی اهل بیت است و دوستی ایشان را لازمه مسلمانی می خواند و تصریح می کند که:«به لحاظ تاریخی و حدیثی ثابت است که پیامبر(ص) حسنین و پدرشان را در زیر کساء قرار داد و فرمود:پروردگارا اینان اهل بیت من هستند؛ پس پلیدی را از ایشان دور دار و کاملا تطهیرشان فرما.هم چنین آنان را به هنگام مباهله به عنوان خانوادە خود به همراهی فراخواند. خلاصه، فضائل این دو فراوان است و هر دو از والاترین بزرگان مومنان اند» (منهاج،۱۲۱/۲).

ابن تیمیه در باره امام حسین می گوید:«لعنت خدا بر قاتل حسین و بر یاریگر قاتلش و بر آن که به کشتنش راضی بوده است» (مجموع الفتاوی، ۲۵۳/۴ و ۲۶۰)

در جایی دیگر ضمن یادآوری حدیث ثقلین در صحیح مسلم نیشابوری( ش۲۴۰۸)، وجوب دوستی و تولی با اهل بیت و پاسداشت حرمت آنان و ضرورت تبری از ناصبیون و یزیدیون را مورد اجماع اهل سنت می شمارد و می گوید «پیروی از قرآن بر امت اسلامی، واجب و بلکه هسته ایمان و هدایتی است که پیامبر به ارمغان آورده است؛ هم چنین محبت به اهل بیت رسول الله(ص) و همدلی با آنان و رعایت حقوقشان نیز واجب است؛این دو همان ثقلین هستند که پیامبر امتش را به پاسداشتشان توصیه فرموده است؛چنان که به روایت مسلم نیشابوری از زید بن ارقم، پیامبر در محلی به نام غدیر خم در فاصله مکه و مدینه به مسلمین سفارش کرد که من در میان شما دو چیز گرانبها به جا می گذارم که یکی از دیگری بزرگتر است؛ کتاب خدا که در آن هدایت و نور است؛ یا به تعبیری دیگر، ریسمان الهی است که هر کس در پرتو آن حرکت کند، بر مسیر صحیح است و هر کس آن را ترک کند گرفتار ضلالت شده است؛ دوم عترت و اهل بیتم، خدا را در تعامل با آنان مد نظر داشته باشید (سه بار)… بر این اساس، اهل سنت بر وجوب مراعات حقوق اصحاب و خویشاوندان توافق دارند و از ناصبی ها که علی را تفسیق و تکفیر می کنند و با اقداماتی چون خصومت سیاسی یا امتناع از ادای حقوق اهل بیت یا تعظیم ناروای یزید بن معاویه، احترام اهل بیت را می شکنند، تبری می جویند: (مجموع الفتاوی، ۲۱۹/۲۸).

ابن تیمیه در باره امام حسین می گوید:«لعنت خدا بر قاتل حسین و بر یاریگر قاتلش و بر آن که به کشتنش راضی بوده است» (مجموع الفتاوی، ۲۵۳/۴ و ۲۶۰)؛ بر خلاف افترا و وارونه نمایی های غرض آمیز که او را ناصبی یا یزیدی می خوانند، او مدافع و دوستدار یزید نیست؛ بلکه می گوید:« قضاوت اهل سنت درباره یزید این است که نه او را دوست می دارند و نه به او دشنام و ناسزا می گویند… برای نمونه صالح پسر امام احمد حنبل می گوید به پدرم گفتم که برخی افراد یزید را دوست می دارند، امام با تعجب گفت:« آیا فرد باورمند به خدای متعال و روز قیامت، می تواند یزید را دوست بدارد؟! پرسیدم پس چگونه او را لعن نمی کنی؟! پاسخ داد پسرم کجا دیده ای پدرت کسی را لعن کرده باشد!… مع الوصف شماری از علمای اهل سنت لعن او را جایز شمرده و گفته اند یزید ستمکاری را به حدی رساند که لعن کردنش رواست» (مجموع الفتاوی ۲۲۳/۳ و ۲۵۰/۴).

ابن تیمیه در کنار نقد و رد مراسم عزاداری وسوگواری برای امام حسین، بلافاصله اظهار جشن و سرور در عاشورا را نیز تقبیح و رد می کند و آن را برخاسته از خصومت ناصبیون یا لجاجت هویتی جهال و در هر دو حال، محکوم و ناپذیرفتنی می شمارد (مجموع الفتاوای، ۱۴۰/۲۵). دربارە امام سجاد، امام باقر و امام صادق می گوید:«علی بن حسین سجاد به لحاظ دینی و علمی از بزرگان تابعین به شمار می آید . . . خدا ترسی، فروتنی و دستگیری پنهانی او از نیازمندان و فضایل فراوانش در تاریخ معروف است . . . او از برجسته ترین علما و وارستگان نسل تابعین بود . . . ابوجعفرمحمد بن علی از برگزیدگان و نامداران عرصه دانش و دینداری بود و به سبب تبحر علمی اش او را باقر (یعنی شکافنده) می گفتند . . . جعفر صادق(رض) در دانش و دیانت، برجسته و ممتاز بود» (منهاج، ۱۲۳/۲). درباره حضرت علی(رض)می گوید:«عموم اهل سنت بر این امر اتفاق دارند که علی از طلحه و زبیر، برتر و فاضل تر است، چه رسد به معاویه و دیگران! و او و یارانش در برابر معاویه و همراهانش، به حق و صواب نزدیک ترند(منهاج۱۹۶/۲). مع الوصف، بنا برنصوص قاطع نبوی، ترک نزاع برای هر دو گروه، بهتر و سودمندتر و پرهیز از همستیزی بهتر از اقدام به آن بود و حضرت علی به رغم حقانیت بیشتر، اگر از جنگ خودداری می ورزید، زیبنده تر و برتر و بهتر می بود؛ با همه این ها، اهل سنت به حکم فرمودە الهی (وَالّذینَ جاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقولونَ رَبّنَا اغْفِرْ لَنا و لِإِخْواننَا الّذینَ سَبَقونا بِالْایمانِ…( حشر/۱۰) ، از آفریدگار بزرگ برای همه آنان درخواست رحمت و آمرزش می کنند» (منهاج،۲۰۴/۲)؛ «اهل سنت هم چنین، بر وجوب دوست داشتن علی، اجماع و اتفاق دارند و در برابر گروه هایی چون خوارج و نواصب که از علی بدگویی می کردند، با سرسختی و جدیت بی نظیر از او دفاع کرده اند(منهاج،۲۰۶/۲) و «کتب تمامی طوائف اهل سنت، سرشار از ذکر فضائل و مناقب علی و نکوهش کسانی است که، با هر پایگاه مذهبی، در حق او جفا کرده اند؛آنان هم چنین سب علی را تقبیح و دشنام گویان به او را محکوم کرده اند . . . فراتر از این، اهل سنت بالجمله بر این حکم اجماع دارند که حضرت علی در نظر خدا و رسول خدا و مسلمانان، از معاویه و پدر و برادرش، که از وی بهتر بود،ارجمندتر و والاتر و برای تصدی خلافت، لایق تر و شایسته تر بوده است» (منهاج،۲۰۶/۲).

چنان که دیدیم بر خلاف تصور رایج ،اهل سنت نیز در جنگ های صدر اسلام، حق را به حضرت علی می دهند؛ تفاوت موضع و تمام سخن اهل سنت این است که شورش مسلحانه بر ضد خلیفه قانونی مسلمانان، به رغم حرمت و ممنوعیتی که دارد، سبب خروج از دین و جواز سب و لعن و تکفیر نیست.

لازم به ذکر است که اهل سنت، چنان که ابن تیمیّه نیز اشاره کرد، به صورت همنوا و یک صدا از همان آغاز، بر حقانیت حضرت علی در برابر تمامی مخالفانش صحه گذاشته اند. به عنوان مثال ابوالحسن ندوی (رح) با اقتباس ازکتاب مناقب الامام الاعظم(۳۸/۲) نوشته صدر الائمه موفق بن احمد مکی، قول امام ابوحنیفه (متوفای۱۵۰ق) در این باره را چنین نقل می کند:«هیچ کسی با علی نجنگیده مگر این که علی از وی به حق و صواب نزدیک تر بوده است و اگر علی در برابر آنان موضع نمی گرفت، هیچ کسی نمی دانست که (به هنگام بروز منازعات سیاسی) در میان مسملمانان چگونه رفتار کند» (المرتضی/ص۱۷۷). امام ابوالحسن اشعری (متوفای ۳۲۴ق) نیز تمامی کسانی چون ام المؤمنین عایشه، طلحه و زبیر (رضی الله عنهم) را که بر ضد امام علی شورش کردند، تخطئه و بر حقانیت خلیفه چهارم در برابر آنان تأکید کرده است: (ابن فورک،صص ۱۹۴و ۱۹۵)؛ علامه ابو الفرج ابن جوزی نیز در همین رابطه گفته است:«در میان علما کسی مخالف این رای نیست که در تمام جنگ هایی که با علی شده ، حق با علی بوده است؛ چگونه چنین نباشد در حالی که پیامبر برایش دعا کرد که:خدایا علی به هر سو که می رود، حق را با او همراه ساز» (صیدالخاطر/ص ۲۴۳). امام عبدالقادر گیلانی، فقیه حنبلی و شافعی و عارف بلندآوازه ایرانی نیز در همین رابطه گفته است:«امام احمد بن حنبل درباره نزاع علی(رض) با طلحه و زبیر و عایشه و معاویه (رضی الله عنهم) و مشاجرات و واگرایی آنان توصیه به سکوت و امتناع فرموده اند؛ چرا که مشمول آیه ۴۷ حجر و وعده الهی پاکسازی درون بهشتیان از کینه خواهند بود و البته در این نزاع ها حق با علی بود؛ چرا که نخبگان سیاسی یا صحابه اهل حل و عقد بر امامت و خلافت او اجماع کرده بودند و هر کس بر ضد او شورش می کرد، باغی و آشوبگر محسوب می شد و جنگ با او شرعا مجاز بوده است» (الغنیه، ص۱۰۱و۱۰۰).

چنان که دیدیم بر خلاف تصور رایج ،اهل سنت نیز در جنگ های صدر اسلام، حق را به حضرت علی می دهند؛ تفاوت موضع و تمام سخن اهل سنت این است که شورش مسلحانه بر ضد خلیفه قانونی مسلمانان، به رغم حرمت و ممنوعیتی که دارد، سبب خروج از دین و جواز سب و لعن و تکفیر نیست.

اما حکایت ایراد اتهام تجسیم به ابن تیمیه و او را از نحله مجسمه خواندن نیز ،بیش از آن که پایه علمی و استنادی داشته باشد، ازجنس کژخوانی اندیشه رقبا برای بدنام کردن آنان در میان عوام است. ابن تیمیه ضمن تاکید بر سرشت فراعقلی خداشناسی و مرجعیت انحصاری قرآن و سنت در این حوزه، اکتفا به آیات و احادیث را لازمه انضباط منطقی می شمارد (منهاج، ۲۴۹/۱) و بارها در نوشته هایش به نفی جسم انگاری خدای متعال تصریح می کند:«نمی توان ویژگی های مخلوقات، مانند جسمانیت و تجسد را به خداوند متعال نسبت داد» (مجموع الفتاوی، ۱۴۷/۱۷)؛ اما از آن جا که در آن زمان، برخی عالمان برای فرار از اتهام تجسیم، آیات بیانگر حضور خداوند درآسمان را تأویل یا تعطیل می کردند، وی از سر شدت پایبندی به موازین قرآنی،با استواری مخصوص خود بر اثبات بلاتکییف و بلاتعطیل آیات الصفات پای می فشرد و به صراحت می گفت:«جسم در لغت به معنای جسد است و هر کس فرشتگان و ارواح را در این معنا، غیرجسمانی بنامد درست گفته است و به طریق اَولی ربّ العالمین را نیز نمی توان جسم نامید؛ اما فلاسفه و متکلمان معنای جسم را فراتر می برند و هر چه را قابل اشارە حسی باشد یا قیدهای مکانی مانند این جا و آن جا درباره اش به کار رود، جسم می نامند» (مجموع،۱۵۸/۱۷) هر کس خدا را جسم بنامد و منظورش این باشد که او مرکب از اجزاست، باطل گفته است؛ نیز اگر منظورش این باشد که او مانند مخلوقات است، از آن جا که شرعا و عقلا ثابت است که هیچ چیزی در هیچ صفتی همانند خدا نیست، به خطا رفته است…از سوی دیگر، اگر کسی نیز برای گریز از اتهام تجسیم، صفات مندرج در قرآن و سنت را نفی کند، به خطا رفته است و هر کس قبول آن صفات را تجسیم بنامد، مرتکب نوعی تلبیس شده است» (مجموع،۱۴۸/۱۷).

بنا برآن چه به صورت مستند از نوشته های ابن تیمیّه، عالم دلیر و جریان ساز قرن ۸ ه.ق، نقل شد، وی گر چه به اقتضای روزگار ملتهب و آشوب زده، سرشت کشاکش های مذهبی نظامی قدیم و طبع جدلی خویش، در نکوهش مخالفان خویش زبان و قلمی گزنده و آغشته به طعن و توهین داشته است، اما خلاف القای مخالفانش، نه دشمن اهل بیت است و نه قائل به کفر و تکفیر شیعیان امامیه؛ بلکه وی، دوستدار اهل بیت و معترف به صلاحیت دینی و علمی آنان برای پیشوایی مسلمانان است و هر فردی که خلاف این ها را از زبان او نقل کند، آیین پژوهش و گزارش علمی و ضروریات اخلاق و تقوا را نقض کرده است. نه شیعیان حق دارند حق طبیعی این عالم مشهور برای دفاع از معتقدات خویش را مستمسک ایراد اتهام خصومت با اهل بیت و ناصبی گری به او قرار دهند و نه سنیان افراطی حق دارند هراس سیاسی خویش از تشیع را با پناه بردن به حملات ابن تیمیه به تشیع و خوانش گزینشی آرای رقیب افکنانه او جبران کنند و امتناع و منع او از تکفیر امامیه را مسکوت بگذارند! چه بهتر که به جای چهره نگاری غیرمنصفانه از مخالفان فکری خویش یا بهره برداری از شهرت آنان برای مقاصد و رقابت های سیاسی، در پرتو دستور  رهگشای (وَ لا یَجْرِمَنّکُمْ شَنَئانُ قَومٍ علی اَنْ لاتَعْدِلوا)  لوازم توصیف علمی و معرفی عادلانه را پاس بداریم و در اجرای توصیه حکیمانه «انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال»، به جای سیاه نمایی هویت گوینده، به تأمل جدی و تفهمی در ماهیت و میزان اعتبار گفتار بپردازیم و به خود بقبولانیم که بالاترین مصلحت، تقریر حقیقت است.

*جلیل بهرامی نیا (کارشناس ارشد تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی)

 

منابع و ماخذ:

۱)ابن تیمیّه، کتاب النّبوات،بیروت:دارالقلم،بی تا

۲)ابن تیمیّه، العقیده الواسطیه،تحقیق زهیر شاویش،بیروت:المکتب الاسلامی،چاپ سوم، ۱۴۱۴ق

۳)ابن تیمیّه، منهاج السنّه النّبویّه،بیروت: المکتبه العلمیّه،۱۳۲۲ق.

۴)ابن تیمیّه،مجموع الفتاوی ،تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت:دار الکتب العلمیه،چاپ دوم، ۱۴۲۶ق.

۵)ابن جوزی، جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمن، صیدالخاطر، تحقیق محمد عبدالرّحیم،بیروت:دارالفکر،۱۴۲۲ق.

۶)ابن فورک، مقالات الشیخ أبی الحسن الاشعر إمام أهل السنّه،تحقیق احمد عبدالرحیم السایح، قاهره:مکتبه الثقافه الدینیه،چاپ اوّل، ۱۴۲۵ق.

۷)اسلامی، محسن، چهرەحقیقی ابن تیمیه پایه گذار افکار وهابیت،قم:نشر فقاهت،چاپ دوم،۱۳۷۹ش.

۸)ندوی، ابوالحسن، المرتضی سیره علی بن ابی طالب،دمشق:دارالقلم، چاپ دوم،۱۴۱۹ق

۹)رضوی فقیه،سعید، مقاله «من مسلمانم، قبله ام یک گل سرخ» ،روزنامه یاس نو ،ص۲،سال اول،شماره ۱۰۰ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۲.

۱۰)الدکتور ماجد عرسان الکیلانی، دمشق و بیروت: دارالخیر،چاپ اول، ۱۴۲۶م.

۱۱)الجیلانی الحسینی، الشیخ عبدالقادر، الغنیه لطالبی طریق الحق و الدین، تقدیم و تقریظ

مطلب: انتخاب سردبیراندیشه
برچسب‌ها: ابن تیمیهجليل بهرامی نيا

حم شادکاممی‌گه:

  1.  

    گویا خوارج از شیعیان دو آتشه علی بودند که از شدت تشیع خودش را هم تفسیق و تکفیر کرده بالاخره خونش را ریختند. ایضا اهل تکفیر نیز نظرات علمی ابن تیمیه را بهانه خروج علیه شیعیان و بقیه السیف مسلمین قرار داده اند که بنفع جهانخواران و صهیونیست هاست. از نویسنده مقاله بابت روشنگری هایش نهایت امتنان را معمول می نماید. 

ده موكراميل جاک^ارو^: سه رپىلگه ن و،لتتىق سانا

Тарихтың бір күні

ДЕМОКРАТИЯЛЫҚ ЖАҢАРУ: СЕРПІЛГЕН ҰЛТТЫҚ САНА

Әріптің көлемі: Қалыпты
 

Экономикада әйгілі ғалым Адам Смит енгізген «рыноктың көрінбейтін қолы» деген ұғым бар. Дәлірегі, рыноктық экономикада. Бұл саясатқа да жат емес секілді. Ендеше, мұны «көрінбейтін саяси қол» деп атай қояйын (бірден басын ашып алайын, «көрінбейтін саяси қолдың» бәрі жаман емес).

Осы «қол» соңғы апталары қоғамға шетелдіктерге жер сату, жалға беру деген секілді тақырыптарды тастап кеп жіберді. Тағы да. Осыдан бірнеше жыл бұрын да тастаған болатын. Әлсін­әлсін, жылдар салып қайталай беруіне қарағанда, «көрінбейтін саяси қол» дегеніне жете алмай жүргендей...

 Ал, жер дегеніміз – саясат! Тұнып тұрған саясат! Жерді шетелдіктерге сату деген болмағанның өзінде, жалға беру мәселесінің шығуы, оған қоғамның реакциясы – елдің саяси санасының, халық күш­қуатының бір көрсеткіші... Патриотизмнің қандай екендігін байқатады. Мемлекетқұраушы ұлт – қазақтан басқа, елімізде өмір сүріп жатқан диаспоралардың қаншалықты патриот екендігін де көрсетеді.

 Іргелі елдер арасындағы геосаяси тартыстардың жаңа толқынында осындай үлкен саяси тақырыпты қоғамға тастаған «саяси көрінбейтін қол» тіптен қателік жасады! Отпен ойнап отыр!   

 Ол «бриллиантты қол» ма, әлде «қара қол» ма? Әлде, шетелдік «қол» ма, әзірге белгісіз. Белгілісі, жердің үлкен саясат екендігі!

 «Құланның қасуына – мылтықтың басуы». Атыраулық бауырлар митингке шыққан күн, кәсіпқой бокстан әлем чемпионы Г.Головкиннің жекпе­жекке шыққан күнімен тұспа-тұс келе қалмасы бар ма?.. Бұл да біздің қоғамдағы патриоттық сезімнің, түсініктің, тәрбиенің бірыңғайланбағанын байқатып қойды. Мысалы, Геннадийдің жеңісіне қуанған кей жұрт, мемлекетқұраушы ұлт – қазақтардың ел мүддесі, жер тақырыбы таласқа түскенде, яғни, сын сәтте бірігіп бейбіт шеру өткізген, өз талаптарын билікке ашық қойған, тыңдатқан оқиғаға онша мән бере алмады. «Мән бергізбесі» кедергі болды ма, әлде басқа ма, мәселе онда емес. Мәселе екі стандартты патриоттық бағыттың қалыптасқаны. Қоғамға екі стандартты тәрбиенің беріліп отырғаны. Әшейінде «патриоттық» деп түрлі жиын, іс­шара өткізіп жататын ең үлкен жастар ұйымы – «Жас Отан» ЖҚ, т.б. жастар ұйымдарының, қоғамдық бірлестіктердің нағыз керек сәтте көрінбеуі онан сайын ойлантады.      

 Ел, жер тұтастығы, мемлекеттік тіл, Тәуелсіздік т.б. қасиетті тақырыптарда бір болайық! Аз­маз өзара өкпе болса да. «Бас­­басыңа би болсаң, манар тауға сыймассың, бас алқаңыз бар болса, жанған отқа күймессің» деген бабалар сөзін де ұмытпайық! Ендеше, берекені бірліктен іздесек, ұтылмаймыз! «Саяси көрінбейтін қолдардың» жамандығына қарсы жұмылып жұдырық болмасақ, имани, ақылды, сауатты т.б. жақсы қырлармен бірікпесек, ұтыламыз...

“Нағыз патриот – өз елiн мақтайтын адам емес, қайта кемшiлiктердi көрiп, ұнамсыз тұстарды жөндеуге ықпал ететiн адам” деген болатын, Мемлекет басшысы Н.Назарбаев. Ендеше, нағыз патриоттар кемшіліктерді көрді. «Ұнамсыз тұстарды жөндеуге» шақырды. Шақыруда. Ақыры не болатыны, мемлекет басшысына да байланысты... 

 Демократиялық жаңару күні...

24-сәуірді «Қазақ ұлттық демократиялық жаңару күні» немесе «Қазақ демократтары күні» деп атасақ, қалай қарайсыздар? Болмаса, басқаша. Әйтеуір, атау ішінде демократия сөзі болса, азаматтық қоғамды аңғартып тұрса жарар еді...

Шүкір, біз жауапты сәтте жауынгер ұлт екенімізді де көрсете алдық. Үлкен конструктивті мінез, тегеурінді қасиет, дипломатиялық дағды байқалды. Ел, жер тақырыбында жедел бірігіп, мемлекет құраушы ұлт ретінде жауапкершілік жүгін көтере алатынымызды айқындадық. Қалың қазақ болып. Түркілер туралы шығыстық тарихшы Байбарыс ад­Дауадардың: «Түркілер, АЛЛАҺ­тың ілімінде айтылғандай, дүниедегі ең ақылды, ең батыр халық» дегенін, яғни сондай қасиеттер әлі бойымызда келе жатқандығы көрінді. АЛЛА-ға шүкір!

Әрине, әлі іс біте қойған жоқ... Бірақ, дәл осындай сәтті өткен митинг, қазақ ұлтын оятып кеткен окиға тарихта тым аз... Сонымен, 2016-жылдың 24-сәуірі енді тарихта. Бірнеше күн ғана өтсе де...

Құрманғали Нұрғалиев,

журналист, экономика магистрі

Abai.kz

 пікір 618 рет оқылды Қосылған: 28.04.16

 

    • #1
    • Төре
    • бн, 28/04/2016 - 6:58

    Бисмиляһи Рахмани Рахим!
    Атырауда талап-тілек айтуға жиналған қалың Қазаққа - Ақ Әже-Дана Әже не айтты? Атсаңдар, Мына Мені АТЫҢДАР, деп көкірегін ашып, "емшегін" көрсетті! Бұл не, Қазақтар білесіздерме? Бұл ҰРАН! Ертеде Шыдамдық таусылғанда, дау-дамай тоқтамау шегіне жеткенде Ержүрек Дана-Аналардың айтуға және көрсетуге өз өмірінде бірақ рет істелетін іс-қимылы,.. Оны екінің бірі істей алмайды! Осыдан кейін Ханда, Қарада, басқаларда сабасына түскен. Бұл енді тоқамасаңдар, тоқтатпасаңдар Ананың АҚ СҮТІ ұрадыны білдіреді емес пе?! Міне АҚ АНАНЫҢ біздерге көрсеткен өнеге іс қимылы. Ойланайық-Ойланыңыздар! Қасарысу шайтанға тән. СІЗДІҢ алдыңызда Абылай Ханның жетінші ұрпағы Сұлтан Аман Шотаев, тізерлеп, ағарған басымды ием? Бір АЛЛА СІЗГЕ ұзақ өмір берсін, бұл ұрпақтарыңыздың есінде калады! ... ӘМИН! Жаратқан Ием Бір АЛЛА кешір мына құлыңды?

    • #2
    • Нураткатбай
    • бн, 28/04/2016 - 7:20

    Маңайымызды қоршап тұрған ұлтшыл мемлекеттер, солардың арасында тұрып ұлтшыл болма дегені қызық, жәрәйсыңдар Атраулықтар кеше кеменгердің бір орысша қоспай сөилеп отырғанын көріп Атрулықтардың еңбегіне риза болдым

    • #26
    • Қажы Мұқамбет Қаракедей
    • бн, 28/04/2016 - 16:27

    Жерде білгей жарандар
    Хақ орнында адамдар
    Елді білмес жерге ие
    Отанға өш жамандар
    Нұрсыз болса сұлтаны
    Оны өшірер Адайлар

سیمرغ عطار و پرسش از حقوق برابر

چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۴
 

سیمرغ عطار و پرسش از حقوق برابر

 
 

در کشور ما همدلی و کشش نسبت به عرفان و معرفتِ اشراقی، در میان طیف وسیعی از تحصیل‌کرده‌گان طبقه متوسط و نخبگان دولتی همواره وجود داشته که پس از انقلاب، این کشش و گرایش، گسترده تر شده است. سرآمدانِ فکری و نظریه‌پردازان این طیف که شاید با تسامح بتوان آنها را زیر عنوان نواندیشان صوفی دسته‌بندی کرد غالباً با نگاهی امروزی سعی می‌کنند آثار و آراء معنوی و قصص پندآموز اولیای تصوف اسلامی را بازخوانی، ترویج و تفسیر کنند. بازتفسیر متن‌های کلاسیک عرفان اسلامی به ویژه آموزه‌های تمثیلی منطق الطیر، مثنوی معنوی، گلش راز، منازل السائرین، و. . . معمولاً با هدف تخفیف آلام روحی و سرگشتگی انسان‌ها در جامعه‌ی انبوه معاصر صورت می‌گیرد. در این نوع مواجهه خیلی طبیعی است که رهیافت معنوی اولیای تصوف اسلامی - که مسئله ولایت در مرکز آن نشسته – رهیافتی مداراجو، عادلانه و راهگشا تلقی شود. اگر بنا باشد نمونه‌ای از این مواجهه‌ی نواندیشانه را مثال بیاوریم می‌توان به برخی تفسیرهای معاصر از قصه "سیمرغ" عطار هم اشاره کرد. از منظر تحلیل پاره‌ای از این نواندیشان که معمولاً حوادث آن دوره از جهان ایرانی را با افق دوران مدرن می‌خوانند، عطارنیشابوری در منظومه سیمرغ ، سلوک را در قالب امری "گروهی" آورده نه فردی؛ که رویکردی مترقی و جامعه‌محور است و در راستای حقوق برابر انسان‌ها قرار می‌گیرد. به خصوص که معتقدند عطار در این قصه، خداوند را نیز به عدالت بین مرغان – سی مرغ – تقسیم می‌کند و به اصطلاح ماجرای اناالحق ("من" عین حق‌ام) را دموکراتیزه کرده و بدل به نَحن‌الحق ("ما" عین حق‌ایم) کرده است. . . . یادداشت کوتاه حاضر نیز به جستجوی صحت و سقم این رهیافت روشنفکرانه از "قصه سیمرغ" است تا شاید نسبتِ آن با مفهوم عدالت (و معادل امروزی‌اش= حقوق برابر) آشکار شود.

 

ساختار دو وجهی قصه سیمرغ

نزدیک به هزار و دویست سال است که گفتمانی سازماندهی شده و معطوف‌به‌قدرت در منطقه ما پدید آمده و به «گفتمان صوفیانه» نامدار شده است. این گفتمان ریشه‌دار که عمدتاً در شیوه‌ی اندیشیدنِ گروه‌هایی از روشنفکران ایران (عمدتاً نواندیشان صوفی) و به ویژه در میان جمعیت‌ها، فرقه‌ها، و مکتب‌های گونا‌گونِ تصوف شیعه و سنی، جریان دارد در اغلب دوره‌های تاریخی، هویت خود را به نوعی در برابر همه‌ی متن‌گرایانِ مذاهب اسلامی (و در ایران معاصر در برابر تشیع مبتنی بر فقه و شریعت ایجابی) تعریف کرده است. گفتمان صوفیانه بر خلاف رقیب خشن و افراطی‌اش (شریعت‌مداران اشعری/ وهابی)، و به رغم ظاهرگرایی تشیع رسمی، غالباً نوعی تساهل و گشودگی را در ساختار فرم، به نمایش می‌گذارد و در رویه باطنی‌اش نیز البته قاعده‌مند، جهت‌دهنده، سلسله‌مراتبی و هنجارگذار است. بنابراین هر دو رویه را به طرزی شایسته نمایندگی می‌کند. شاید از روشن‌ترین مصداق‌های این رویکردِ دو وجهی، همین منظومه "سیمرغ" عطارنیشابوری باشد. این داستانِ استعاری عملاً توانسته است که هر دو وجه گفتمان صوفیانه را در پیکری واحد (قصه سیمرغ)، به نمایش گذارد.

وجه نخست: نخستین لایه در دستگاه مفهومی قصه سیمرغ، توصیه به حرکت و هجرت و رهاشدن از "هر چه رنگ تعلق پذیرد" است چرا که صاحب منطق‌الطیر به مانند عارفان پیش از خود، زندگی دنیوی را در قیاس با وصال معشوق (نورالانوار) به چیزی نمی‌گیرد به حدی که مهم‌ترین سرمایه آدمی (جان) را می‌توان - و باید – صرف اش کرد، صرف مقصودی بزرگ‌تر کرد تا به این وسیله، معنا و روشنایی را یافت: "هدهدِ رهبر چنین گفت آن زمان / کان که عاشق شد نه اندیشد ز جان/. . . سد رَه، جان است، جان ایثار کن / پس برافکن دیده و دیدار کن / تو که‌ای، این را و آن را بر فشان / ترکِ [دنبالِ] ایمان گیر و جان را بر فشان". [۱]

پیروی و تبعیت از همین حکمِ معرفتی-اخلاقی است که ره‌جویان و پرندگانِ مسافر نیز در سفر دراز و پُرمخاطره‌شان به سوی پادشاه آسمان‌ها (سیمرغ)، با فداکردن داوطلبانۀ جان‌شان در واقع به زندگی دنیوی‌شان معنی می‌دهند و از قضا پاداش‌شان را در همین دنیا (در مسیر طولانی سفر) می‌گیرند یعنی کیفیت زندگی‌شان - تا لحظه‌ای که زنده‌اند - تغییر می‌کند چون هدفی دارند که به‌ خاطرش بمیرند. . . در واقع این صورتِ دیگری از مفهوم تاریخی شهادت و ایمان است. گفتن ندارد که این لایه نخست، و توصیه به ایثار و رهایی، همان وجهی است که در طول تاریخ از سوی تشیع غالیانه و در دوره معاصر نیز از سوی نواندیشان صوفی، همواره برجسته و پُر رنگ شده است.

وجه دوم: اما از سوی دیگر، این آسمانی‌بودن، این جان‌فشانی و الزام سالکِ حقیقت به رها شدن از جمیع تعلّقات و نعمت‌های دنیوی (عشق آخرالزمانی)، خواه ناخواه، اسلوب و قواعدی سفت و سخت، مشروط‌کننده، و جهت‌دهنده هم دارد یعنی برعکس تفسیرهای رایج، هرگز بی‌قاعده و آنارشیک و "به اختیار سالک" نیست. زیرا همیشه مقتدایی از سلاله طیبۀ اولیای طریقت و شریعت، حضور دارد تا رهجویان را رهبری و هدایت کند و افزون بر پاسخگویی به نیازهای شرعی و معرفتی‌شان، هم‌هنگام در جنبه‌های مختلف واقعیتِ مادی زندگی آنان نیز مداخله کند، تا به کمک این مداخله خیرخواهانه، سفر حماسی سالکان را نظم و جهت بخشد و از این رهگذر، امور جانبازی و ایثار را نیز به قاعده کند. بنا به همین ضرورت و سنت مرسوم است که حضور فراگیر، امرونهی‌کننده و هنجارگذار مقتدای این سفر (هدهد) واجب می‌نماید؛ حضوری واجب که علوّ و برتری "ذاتی"‌اش بر دیگر مسافران، نمی‌تواند و نباید قابل انکار باشد زیرا او "نظرکردۀ حضرت سلیمان" است: "گفت: ای سایل، سلیمان را همی / چشم افتاده‌ست بر ما یک دمی / نه به سیم این یافتم من نه به زر / هست این دولت همه زان یک نظر".

هدهد ابتدا خیلی عادی و در جایگاه برابر با بقیه پرندگان، در میان اجتماع مسافران ظاهر می‌شود و از آنان، همراهی و همدلی می‌طلبد اما در ادامه سفر، حضور و جایگاه‌اش به حدی بسط می‌یابد و فراگیر می‌شود که پرندگانِ مسافر و مخاطبان داستان به تدریج متوجه می‌شوند که او آمده تا کل زیست‌جهانِ سالکان این سفر را نظمی دگر بخشد؛ نظمی فراگیر، مستحکم، زیبا و ملهم از ارزش‌های آسمانی. یعنی همان نظم کل‌گرایی که از فرش تا عرش، از کرۀ خاکی تا ژرفای کائنات امتداد یافته، و مرغان جهان، بسته به رابطه‌شان با این نظم آسمانی، در زمينِ واقعیت - در همین کرۀ خاکی - پاداش و جزا می‌بینند. اتفاقاً به اعتبار همین رویکرد کل‌گرا و فراگیر است که حضور استعلایی هدهد نمی‌تواند به یک حضور برترِ ذاتی و صرفاً معرفتی (فراانضمامی) محدود و مقیّد بماند بلکه به همۀ لایه‌های واقعیت، بسط می‌یابد و در همه امور معنوی و مادی رهپویان مداخله می‌کند. . . تأمل‌برانگیز است که معمولاً این وجه هژمونیک از تعالیم تصوف اسلامی، به ندرت از سوی نواندیشان صوفی معاصر، به بحث گذارده شده و یا احیاناً مورد نقد قرار گرفته است.

در ادامه ماجراهای جذاب و پندآموز قصه سیمرغ متوجه می‌شویم که ضوابط عملی و برنامه‌های بلندپروازانه‌ای که هدهد، به اجرایی‌شدن‌شان فرمان می‌دهد لاجرم از موقعیت فردی و روحانی‌اش مشروعیت می‌گیرند. در واقع شأن قدسی و رازپردازی‌شده‌ی اوست که اجازه می‌دهد نسبت به رفتار جمعی و زندگی خصوصی ره‌جویان ـ حتا در شخصی‌ترین آرزوها و ایده‌آل‌هایشان ـ قضاوت و دخالت کند[۲] در نتیجه، علوّ و مرتبتِ هدهد بر همسفران‌اش، از آن قسم برتری‌ها و فضیلت‌های برساخته‌ای است که در بستر گفتمان‌های معطوف به قدرت، خواه ناخواه، جهت‌دهنده‌ی هنجارهای عرفی و اخلاقی برای افراد، گروه‌ها، جماعت‌ها، و حتا عموم جامعه است. از قضا به همین اعتبار است که عطار در سراسر "منطق الطیر" به مخاطبانش گوشزد می‌کند که حتا فرایض دینی و عبادت و ریاضت‌کشی وقتی مقبول می‌افتد که بر مبنای اوامر و نقشه راهی که شیخ (مقتدا) تعیین می‌کند صورت گیرد، و اگر طاعات و عبادات به تشخیص خود سالک انجام شود ارزش چندانی ندارد:

"طاعتی بر امر، در یک ساعتت / بهتر از بی ‌امر، عمری طاعتت 
هر که بی فرمان کشد سختی بسی / سگ بود در کوی این کس نه کسی"!

هم از این روست که اغلب مشایخ بزرگ طریقت و شریعت اسلامی، نه تنها انجام امور دنیوی بلکه طاعات و عبادات و تلاش برای شناخت حقیقت را اگر تحت تصرفات اوامر و نواهی شیخ کامل (هدهد) صورت نگیرد هرگز تأیید نمی‌کنند. کمااین‌که روی دوم سکه نیز به همین اندازه مهم و حیاتی است یعنی موفقیت در این سفر باطنی بدون حضور "جماعتِ" سالکان و مقلدان نیز ممکن و مورد تأیید نیست. واقعیت این است که در اغلبِ پروژه‌های معطوف‌به‌قدرت و گفتمان‌های فرمانروا، "جماعتِ توده‌وار" و "پیشوا"، دو روی یک سکه‌اند، لازم و ملزوم یکدیگرند؛ در واقع یک پکیج یا به قول خودمان یک بقچه اند که از عصرهای کهن، از قرون وسطا به ما ارث رسیده است. طبعاً این همبافتگی برای هر دو سو – برای مقتدا و مقلدان - بسیار حیاتی و ضامن منافع است. گفتن ندارد که بدون حضور «توده‌وار جماعتِ مریدان»، ضرورتِ وجود رهبر (هدهد) نیز بلاموضوع می‌شود.

 

گرایش به معنا در گفتمان هدهد

در دستگاه مفهومی و شناخت‌شناسانه حکیم عطارنیشابوری، راه تقرّب به منبع روشنایی – نورالانوار - الزاماً وحدت و یکی‌شدنِ همه‌ی مرغان جهان به زیر سایه ولایت هدهد است. معنی دیگر این رهیافت دینی-اشراقی این است که فرد به تنهایی نمی‌تواند از ظلمت رها شود، حتا طاعات و عبادات او نیز مستجاب نخواهد بود. از سوی دیگر خالق قصه سیمرغ در چهارچوب همین دستگاه مفهومی است که به تولید شناختِ باطنی از جهان موفق می‌شود و از این رهگذر سعی می‌کند از رموز هستی و بغرنجی‌های عالم وجود، رازگشایی کند، و نهایتاً تصویری فریبا و رؤیاگون از مدینه فاضله را برای مریدان و مسافران، تبیین نماید. بنابراین عطار در خلال ماجراهای جذاب قصه سیمرغ، از همین منظر است که بر یکدست شدن جماعت و ذوبِ جان‌های شیفته در انوار حق (در سیمرغ) تأکید و پافشاری می‌کند. "اصطلاح جمع نزد صوفیان اسلامی بسیار رایج است، و منظور از جمع، تحقق وحدت درون‌ذاتی و به دنبال آن، وحدت با خداست. "[۳] مطابق همین سنت ستبر صوفیانه، عطار در این قصه نیز سلوک باطنی و طی طریق‌کردن به سوی سیمرغ را در قالب امری "گروهی" آورده است، زیرا جبرِ ارزش‌ها و سنت نیرومندِ جماعت‌گرایی در فرهنگ ما شرقیان از یک سو، و از دیگر سو، خلقِ جماعتِ مرغان (به جهت "ضرورت حضور هدهد و اثبات ولایت او") از جمله نکاتی است که در قصه سیمرغ، و در اغلب قصص صوفیانه، آشکارا تصریح شده است.

از نکاتِ کمتر دیده‌شده اما حائز اهمیت در این رابطه، یکی هم این نکته است که اگر توصیه هدهد به جماعتِ مقلدان و مسافران فقط اندرزی مدرسی و معرفتی بود و صرفاً بُعدی آموزشی و اخلاقی داشت مشکل چندانی به‌وجود نمی‌آورد، مشکل آن‌جا پیدا می‌شود که هدهد "شأن قدسی" برای خویش قایل می‌شود و "انا بشر مثلکم" را فراموش می‌کند! به زبان روشن‌تر، نحوه‌ی برخوردِ از بالا و مداخله‌جویانه‌اش در زندگی روزمره ره‌پویان، مسئله‌ساز است.

منابع و مکتوبات فراوانِ موجود هم نشان می‌دهند که عطارنیشابوری در این رهیافت و بسط آن در فرهنگ اسلامی، تنها نیست و اکثریتِ مطلق اولیاء و مشایخ بزرگ تصوف عابدانه و عاشقانه، در کتاب‌ها و قصه‌های اندرزگوی‌شان، عمدتاً با همین نگرشِ آمرانه است که "جمع" مقلدان را مورد خطاب قرار می‌دهند: مجمعی کردند مرغان جهان. . . ؛ جماعتی که تا پیش از تمکین و ذوب در متافیزیکِ شهودی رهبرشان، همواره "دیگری" محسوب می‌شوند، همان دیگری و دیگرانی که در بخش بزرگی از تاریخ، به عنوان شهروند درجه دوم، در مراتب پایین‌دستی و نابرابر نسبت به مقتدای شان، جای داده شده‌اند، چرا که: جاهل‌اند، تنبل و کاهل‌اند، بهانه‌گیرند، خودپسندند، ضعیف‌النفس‌اند، سالوس‌اند، عوام‌اند، دنیاپرست‌اند، بی بصیرت‌اند، سست‌بنیادند، صغیرند،. . و در نتیجه، محتاج راهنما و شبان‌اند.

سخن پایانی

پیش از خاتمه گزارش، چه بسا اشاره‌ای مختصر به موقعیت انسانِ سده های میانه، و رابطه محتوم اش با "جمع"، به نتیجه‌گیری این بحث بتواند یاری رساند. معمولاً گفتمان‌های معطوف به قدرت، در همه فرهنگ‌ها، خطاب‌شان اغلب به قوم‌ها و جماعت‌های بی شکل و توده‌وار است؛ تأکید بر ضرورت حضور توده و جماعت، نه تنها در گفتمان‌های صوفیه (که مورد تأیید و تکریم نوگرایان صوفی است) بلکه در میان اغلب گرایش‌های متن‌گرا و شریعتمدار نیز وجود دارد. توده‌گرایی و تقدّس جمعیت‌های توده‌وار در برخی گرایش‌های سیاسی و رادیکال اسلامی به حدی است که گاه هست و نیست اسلام را نیز به وجود "جماعت" پیوند می‌زنند برای مثال، در نشریه تئوریک گروه داعش به نام "دابِق" از عمر بن الخطاب نقل می‌شود که اساساً "بدون جماعت، اسلام وجود ندارد. بدون جماعت، امارت [امیری کردن- فرمانروایی] هم وجود ندارد، و بدون امارت، اطاعت هم وجود نخواهد داشت. "[۴] روحانیان بنیادگرا و نظریه‌پردازانِ مؤسسِ داعش برای استحکام هرچه بیشتر مبانی این نظریه، به یکی از احادیث نبوی هم متوسل می‌شوند و از قول پیامبر(ص) نقل می‌کنند که: "الله پنج مورد را به من خطاب کرد: جماعت، اطاعت، شنیدن، هجرت و جهاد فی سبیل‌الله"[۵]

فرهنگ "جماعت‌گرا" در ایرانِ سده‌های نخستین اسلامی یعنی در دوره ظهور تصوف اسلامی در کشور ما، طبعاً بسیار پُر رنگ‌تر بوده است زیرا در آن دوره آدم‌ها صرفاً از طریق عضویت در یک جماعت (قبیله، نژاد، فرقه یا گروه) از هویت خویش آگاه می‌شدند. گفتن ندارد که برای چنین آدمی، تحمل هیچ چیز دردناک‌تر از آن نبوده که او نتواند خود را با جماعت، یکی ببیند. به اعتبار این برداشت از تاریخ سده‌های میانۀ ایران (سده ششم و هفتم هجری، زمان تولد قصه سیمرغ)، پرسشی که این روزها، ذهن کنجکاو خوانندۀ سیمرغ را می‌تواند درگیر سازد و از نواندیشان صوفی معاصر، انتظار پاسخ داشته باشد این نکته است که در سده ششم آیا ممکن بود عطار نیشابوری اساساً بتواند با کلیتِ فرهنگ شرق مقابله کند و "جماعت" و "توده" را در قصه‌های اندرزگوی‌اش نادیده بگیرد و هم‌هنگام بر "فردیتِ" رهپویان ("اناالحق") نیز تأکید گذارد؟ به فرض که چنین نادیده‌انگاری اراده‌گرایانه‌ای صورت می‌گرفت آن‌گاه حضور استعلایی هدهد ضرورت وجودی خود را از دست نمی‌داد؟ و اگر هدهدِ هادی از روابط سلسله‌مراتبیِ قصه، حذف می‌شد یا در جایگاهی برابر با مرغان قرار می‌گرفت آیا این داستان اساساً می‌توانست در دستگاه مفهومی و طبقه‌بندی قصص صوفیه (ادبیات عرفانی)، کم‌ترین جایگاه و منزلتی کسب کند؟ اگر از منظر روابط متقابل «شبان-رمگی» هم بنگریم این پرسش به صورت دیگری آغاز می‌شود: آیا در نبود هدهد، اصلاً دلیلی وجود می‌داشت که عطارنیشابوری، مسافرانِ قصه‌اش را به صورت "گروهی" (نَحن‌الحق) خلق کند؟. . . .

. . . بله در غیبت مقتدایی از سلاله اولیاء طریقت و شریعت، چه بسا ممکن بود مسافران این سفر نیز به مانند شیفتگان برج بابل، در پهنه زمین متفرق شوند و هر کدام‌شان "به تنهایی" سعی کند به کعبه‌ی آمال‌اش برسد اما این دیگر موضوعی است که می‌بایست بیرون از روابط و دستگاه مفهومی تصوف اسلامی به آن پرداخت.

 

پانوشت ها: 
۱. کلیه ابیات، برگرفته از چاپ هفتم منطق‌‌الطیر عطار، به تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی است که در سال ۱۳۸۹ توسط انتشارات سخن، منتشر شده است. 
۲. در مقاله "استحاله سیمرغ" شیوه‌ی مقابله هدهد با سبک زندگی و تعلّقات اینجهانی همسفرانش به طور مشروح توضیح داده شده است. برای مطالعه می‌توانید به این لینک رجوع کنید به وبلاگ نگارنده. 
۳. در ادامه جابری می‌افزاید: "ین همان تصوفی است که در میان ما مسلمانان به «اتحاد» و «فنا» و «وحدتِ شهود» از آن یاد شده است. . . در واقع خواننده چون بدین‌جا می‌رسد خود را در برابر به‌کارگیری برداشت سیاسی ایدئولوژیک آشکاری از فلسفه دینی هرمسی می‌بیند: جریان نفس جهان در همه اجزایش همانند جریان نفس انسان در همه اعضای بدن است. اما این پایان داستان نیست زیرا همخوانی و «وحدت»ی که بین انسان و جهان قائل‌اند آن را بین «جامعه و دولت» نیز قائل هستند: همان طور که در جهان هستی، همانند جهان درونی انسان، نفس واحدی جریان دارد و آن را به جریان می اندازد، جامعه یا دولت نیز نیازمند چنین نفسی است؛ این نفس «نبوی» یعنی «امامی» از سلاله‌ی پیامبر است. "؛ محمدعابدجابری، "نقد عقل عربی"، ترجمه سیدمحمد آل مهدی، صص ۲۷۲ و ۲۷۳ و ۳۰۹، نسل آفتاب، تهران ۱۳۸۹. 
۴. مجتبی نجفی، "دابق: از هجرت تا امامت، داعشی ها و جنگ آخرالزمانی"، تحلیل محتوای نشریه داعش (نشریه دابق یا دابیق)، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴لینک

۵. همان. 
* لازم است خاطرنشان کنم که در پرورش این متن و کاسته شدن از ضعف‌هایش، وام‌دار باوند بهپور هستم.

( هنگامی که عبدالرحمن بستری بود ) ( آبای )

( هنگامي كه عبدالرحمن 1بستري بود )

 

اي خداوند ما را ده ،

خواسته بلکه حاجت را .

خود بنما آسوده ،

دلهای بي طاقت را .

 

از خدایم مي خواهم ،

جانانه و برقّت .

اينك شده نيازم ،

آن عزيزم بشدت .

 

فرو بريخت قلب مرا ،

مورمور شده استخوان .

مي خواهم از خدا ،

بانجوای در نهان .

 

زاري كند چو عبدش ،

لطف نباشد از ربش ؟

دها صحت به محبوب ،

حق اشكي از چشمش .

 

بنويسم چه مولا ،

دستم كند زبان لال .

بسلامت من تو را ،

كاش ببينم همين حال .

 

گه تب كنم ، گه لرزه ،

دل مي تپد زده جوش .

تابينمت يك لحظه ،

خوش بوسمت در آغوش .

 

خوف و اميد چون باهم ،

به خاطرم راه جسته .

نگذارد حرف زنم ،

افكار شده آشفته .

 

چه شد اين دو ماه ،

بيمار گرديد او ناگاه .

ايا مولا ، پزشكان ،

مباد كنند اشتباه .

 

زخمش دهان گشوده ،

جرحش تمام رسيده .

يكي از آن بي زخمي ،

چرا از خواب پريده ؟

 

طبيب اگر نگيرد ،

مكن به ملعون باور .

ويزيت بگو بگيرد ،

محروم نماني آخر .

 

او بخورد ، مي بلعد ،

گشاده روي بيايد .

پولش بده بي دريغ ،

خوابت راحت نمايد .

 

خواهر زاده ات ، اَبسمت 2،

او خود يكي از شماست .

دوستيش را با دوستي ،

جبران كردن بر شماست .

 

مرا بود تسلّي ،

دوستش كني تلقي ،

دلم مي خواست بيايم ،

دريغ ، مرا فرصت ني .

 

افسرده شد چهرمان ،

خسته گرديد چشممان .

بهبود يابي و قوت ،

اي آرام قلبمان !

 

نامه ام را گشائيد ،

نظر به آن نمائيد .

اگر دانيد تواني ،

هر چه زودتر بيائيد .

 

اين زادگاه و بومتان ،

اين قوم و هم ايلتان .

سخت مشتاق ديدارند ،

اگر كشد ميلتان .

 

اي در غمت مادران ،

دست بدعا خواهران .

شفا يافته گر آئيد ،

حيات شود گلباران .

 

*   *   *

1- عبدالرحمن ، پسر دوم آبای که پس از کسب علم بیمار شده و 27 ساله فوت نمود.

2- عبدالصمد

د،ونيه - بوق

دو،نيه -بوق

 

دو،نيه نى ، ال ، بوق ده لىك

وزىنە ن كو،تپه ي وز گه لىك

جاقسارتا الساك^ سه ن ونی

ءومىردىك^ بولار سول ءجونى

جاقسارا السا ءوزى -اق و ل

نه گه که ره ک تالاپ مول ؟!

کوپ حیکمه تتی الدانىك^

یگه رو^ ءتيىس جالعانىن

بو،لدىرگه ن ه ک ءبىز داعى

جونده و^ که ره ک ءبىز تاعى

جه رده گی بار نارسه سی

ونىك^ بىزگه جارده می

په رىشته له ر كوكته رده ن

جارده م سونداي كوپ به رگه ن

شىققاننان سوك^ ءبىز شه كته ن

جه رگه  ءتو،ستىك جانده تته ن

ال ، ءامىرىن قولدانساق

سول و،جماقتا قايتا و،شپاق

سونىمه نه ن دو،نيه گه

بوقتى به ته ر سو،يكه مه

بىلعاو^شی ونی ءوزىمىز

تازالاو^ی جانه ءىسىمىز

سونداي قايرات - ه ک^به کپه ن

سىيلىق العاي جانده تته ن

تامو،ق بولار بارار جه ر

بولماساك^ ه گه ر تالاپکه ر

د،ونيه - بوق

دو، نيه بوق

 

دو، نيه نى ، ال ، بوق ده لىك

وزىنە ن كو،تپه ي وز گه لىك

جاقسارتا الساك^ سه ن ونی

ءومىردىك^ بولار سول ءجونى

جاقسارا السا ءوزى - اق ول

نه گه که ره ک تالاپ مول ؟

حیکمه تی بولعان اللانىك^

یگه رو^ پارىز جالعانىن

شىرقىن بو،زعان ءبىز داعى

جونده ته لىك ءبىز تاعى

جوقتىك^ ءبارىن بار قىلدى

جونده و^گه ده جار بولدی

جه رده گی بار نارسه نی

حاقتىك^ ب^زگه جارده می

شىققان ه دىك ءبىز شه كته ن

جه رگه تو،ستىك جانده تته ن

ه ندى ءامرىن قولدانساق

سول و،شپاققا قایتا و،شپاق