( هنگامی که عبدالرحمن بستری بود ) ( آبای )
( هنگامي كه عبدالرحمن 1بستري بود )
اي خداوند ما را ده ،
خواسته بلکه حاجت را .
خود بنما آسوده ،
دلهای بي طاقت را .
از خدایم مي خواهم ،
جانانه و برقّت .
اينك شده نيازم ،
آن عزيزم بشدت .
فرو بريخت قلب مرا ،
مورمور شده استخوان .
مي خواهم از خدا ،
بانجوای در نهان .
زاري كند چو عبدش ،
لطف نباشد از ربش ؟
دها صحت به محبوب ،
حق اشكي از چشمش .
بنويسم چه مولا ،
دستم كند زبان لال .
بسلامت من تو را ،
كاش ببينم همين حال .
گه تب كنم ، گه لرزه ،
دل مي تپد زده جوش .
تابينمت يك لحظه ،
خوش بوسمت در آغوش .
خوف و اميد چون باهم ،
به خاطرم راه جسته .
نگذارد حرف زنم ،
افكار شده آشفته .
چه شد اين دو ماه ،
بيمار گرديد او ناگاه .
ايا مولا ، پزشكان ،
مباد كنند اشتباه .
زخمش دهان گشوده ،
جرحش تمام رسيده .
يكي از آن بي زخمي ،
چرا از خواب پريده ؟
طبيب اگر نگيرد ،
مكن به ملعون باور .
ويزيت بگو بگيرد ،
محروم نماني آخر .
او بخورد ، مي بلعد ،
گشاده روي بيايد .
پولش بده بي دريغ ،
خوابت راحت نمايد .
خواهر زاده ات ، اَبسمت 2،
او خود يكي از شماست .
دوستيش را با دوستي ،
جبران كردن بر شماست .
مرا بود تسلّي ،
دوستش كني تلقي ،
دلم مي خواست بيايم ،
دريغ ، مرا فرصت ني .
افسرده شد چهرمان ،
خسته گرديد چشممان .
بهبود يابي و قوت ،
اي آرام قلبمان !
نامه ام را گشائيد ،
نظر به آن نمائيد .
اگر دانيد تواني ،
هر چه زودتر بيائيد .
اين زادگاه و بومتان ،
اين قوم و هم ايلتان .
سخت مشتاق ديدارند ،
اگر كشد ميلتان .
اي در غمت مادران ،
دست بدعا خواهران .
شفا يافته گر آئيد ،
حيات شود گلباران .
* * *
1- عبدالرحمن ، پسر دوم آبای که پس از کسب علم بیمار شده و 27 ساله فوت نمود.
2- عبدالصمد