تو، نده گی ءتو س

تو،نده گی ءتو،س

 

کورگه نمده بئر ءتو،ستی

دلگه قاو^پ که پ ءتو،ستی 

جاو^عان جاو^ن شه له کته پ

نوسه ر ه دی تم کو،شتی 

ته ره زه ده ن ءسال آشق

و،یگه ده ه ندی سو^ ؤتتى

بئزبه ن برگه که نجه مز

سیاقتی ه مه س به ک ه ستی

ته ره زه نی جاپ ده سه م

ه ستمه سته ي ول سه ستى

و،رامن ده پ سه سکه نتسه م

قرتنا ه مه س ول ءتىپتی

و،رعلایمن ه کی - ؤ،شه و^

ءمان به رمه یدی ه کی - ءو،شتی

ءسوزم جانه قلعانم

ه شته ي وعان ئسپه تتی

ویانعاندا تاک^دانا

کوردم تاک^ دا آتپتی

ءبر تا مشی دا جاو^ماپتی

جه رده کورمه م ءبر دمدی

جارم جاتر و،یقتاپ

ءتو،س کوره مه ءار ءتو،ستی ؟

ءالگی کورگه ن سو^ توپان

کومه س بولپ کوککه و،شتی

و^ایمدارم  و،ره یلی

کورنپتی بو،ل ءتو،ستی 

دو،نیه ده گی کورئنس

ناعز ه مه س بو لمستی

که ین جه ته ر سه ن کوزک^

سوندا تانی شن ئستی

تاپ بولعانک^ قازئرگی

آک^داي بلسه ك^ ته ك ه له س

بایلق جانه جارلق په ن

ویلاماعاي ئس ءبتتی

جازداي کورگه ي جپ جلی

سالقن کورمه سه ن قستی

وتکه ن ئسکه وکنبه ه ش

جو،زه گه آسر قازئردی

ءار قاشان مه ن ءار جه رده

ئسته و^ که ره ک ءجون ئستی

قايبئر زانتی بلمه سه ک^ 

کوپپه ن بولعاي كه ك^ه ستى

قارسى که لسه آل ه گه ر

قلا به رمه ه گه ستی

که لسه به ر کوپپه نه ن

ئسته ر ده بول و،له ستی

جول تاپقانشا ته ک جالعز

جولداس قلعاي سه ن كوپتی

جاماعاتتی قولدایدی 

قو، داي به رپ مه ده تتی

ول جاراتقان حیکمه تتی

به که ر ده مه بو،ل کوپتی

حاق ترشلک بولسن ده پ

کوکته ن کوپته پ نو،ر تو کتی

تو،نگی کورگه ن تو،سته ده

بلسه م به ر که ت کوپ بو پتی

قورقا به ر مه ي بوستان بوس

ساناو^ كه ره ك به ك قو،تتى  

حكمت( 90 )يسوى

حکمت( 90 )یسوی

 

هرکه کند همانا طریقت را ادّعا

در شریعت اولا پا بنهادن بباید

ادا کرده امور شریعت را ابتدا

              سپس چنین ادّعا بنمودن بشاید .

از طریقت مزن دم همانا بی شریعت ،

از حقیقت مزن دم همانا بی طریقت ،

ازمعرفت دم مزن تا نيافتي حقيقت ،

            از شریعت جمله را بجوئیدن بباید .

از پس آن یکی مرد بباید با ارادت ،

بنوبه اش ز مردی گرفته خود اجازت ،

در شریعت راست باشد موافق کرامت ،

               از دامن چنان مرد بچسبیدن بباید

هرکه لافد ز شیخي ندانسته این راه ها ،

از کرامت ، از ولاء گر بنماید ادّعا ،

باطل بود گو باشد روح الامین او حتّی ،

              از آن چنان باطل ها بری بودن بباید .

بی ارادت ، بی رخصت مرشد خود را نداند ،

خود راه های طریقت باری هرگز نیابد ،

مبتدع است همانا، ارادت را نشاید ،

        از اين گونه گمراهان دور برفتن بباید

مجاهده بپوشد آنگه بتن چو جامه

در بوته رياضت  چون آب شود روانه

بگذشته از منيّت نفسش بكرده تازه

                                رخت عزّت فروخته خوار بگشتن ببايد

از اين گونه بباشد اعمال آن سالكان

تا بدانند طالبان آنچه گفتند صادقان

صادق بود اين مقال ني دروغي در ميان

                                به گوش جان اين سخن بشنودن ببايد

صادقانه چون كسي بپذيرد اين مطلب

يا بباشد معتقد در اين باره روز يا شب

مشغول شود بذكرش در تمام يلدا شب

                                     از ياران هم استمداد بنمودن ببايد

بي ارادت در اين راه راهي نبايد گرديد

بي انابت در مسلك ساعي نبايد گرديد

بي اجازت نيم نفس حتّي نبايد بكشيد

                                 هر مريد را اين صفت باري بودن ببايد

هركه پويد اين مسلك كمر بسته به همّت

مخدوم بوده يا آنكه عامل باشد به خدمت

خالص بهر خداوند در دل دارد پاك نيّت

                                  عزيزان را التفات بنمودن ببايد

آنكه باشد طالب پيمودن چنين راه

به حضرتش بار يابد بري شده از گناه

جمالش را ذوالجلال گر طلبد كرد نگاه

                                  خواجه احمد،زينهار،خود بداشتن ببايد

ه له س

ه له س

و،یقدامن ، بلسه م مه ن

ويانارمن ، ولسه م مه ن

کورگه نده رم ءبارى ه له س

ساعم قو^پ جو،رگه م مه ن

 

ساعنامن ساعمعا

باتتم مو،نداي نانمعا

جالعز قو،داي شن عانا

قايدا بأقسام جانمدا

 

شندی ه مه س شندايدى

سه زم ءسرا بايقايدى

رو^ح راحمه تى شننان كه پ

سوعان تأمان باستايدى

 

تو،ستی کوره سنالار

آلدانعانی تو،را آزار

سننان وتسه سو،رنبه ي

تورنده و،جماق سيلانار

 

آزعن کو،نی قانداي - دی؟

تامو،قتا ته ک قاقسا یدی

تله نسه ده ولمه کتی

توپراق بولا آلمایدی

 

دو،نیه ده ن آرزان قول

تازالاعاي ءدل مه ن قول

شندى ئزده سه ن ارکه ز

شنعا قاراي تارتقاي جول  

آیا می توان وجود خدا را ثابت کرد ؟

۲۰ آبان ۱۳۹۵

آیا می‌توان وجود خدا را اثبات کرد؟

گفت‌و‌گو با جان هيك

اشاره: جان هیک اندیشمندِ معروفِ دورۀ ما بود که رویکردی پلورالیستی درباب ادیان اتخاذ می­کرد و آثار متعددی در باب موضوعات گوناگون دینی تالیف نمود. یکی از کتب ایشان تحت عنوان “«اندر میان شک و ایمان»: گفت و شنودهایی درباب علم و دین” می­باشد که به صورت دیالوگ (گفت و شنود) است. وی در این کتاب و در خلال ۱۵ گفت و شنود، ۱۵ مبحث دینی را مورد بررسی قرار می­دهد. نوشتاری که پیشاروی ماست، ترجمۀ بخش دوم از این کتاب است که حولِ اثبات وجود خدا می­گردد و فردی به نام دیوید با جان هیک در خصوص اینکه آیا وجود خدا را می­توان اثبات کرد یا خیر، به مباحثه پرداخته است. این نوشتار، زبانی ساده اما گیرا دارد و مشخصات کتابشاختیِ آن عبارت است از:
Between faith and doubt (dialogues on religion and reason), 2010, Palgrave press. Pp: 13-21.

****

آیا شما ادعا می­کنید که می­توان وجود خدا را اثبات کرد؟
ج
ان هیک: نه من چنین ادعایی ندارم. در واقع من معتقدم که هیچ یک از دلایل توحیدی نمی­تواند وجود خداوند را اثبات کند و اکثر فلاسفه نیز درصدد اثبات وجود خدا نیستند اما براهینی که برای اثبات وجود خدا بیان شده، محصول استدلال/عقلگرایی بشر است که فکر می­کنم ارزش تأمل دارند.

همان طور که می دانید من فیلسوف نیستم پس اگر امکان دارد، بالاجمال سخنی راجع به آن براهین برایم بیان کنید.
جان هیک: بله فکر می­کنم جالب توجه­ترین برهان فلسفی در باب اثبات وجود خدا، “برهان وجودشناختی” است. اولین برهان وجود شناختی توسط آنسلم طرح شد، فردی که در سالهای ۱۱۰۹-۱۰۳۳ در قرون وسطی می­زیست هر چند برخی از دانشگاهیان فکر می­کنند که ریشه برهان او را می­توان در تفکرات افلاطون و آگوستین جستجو کرد، اما اجازه دهید به جای پرداختن به افلاطون و آگوستین با خودِ آنسلم شروع کنیم زیرا این برهان اولین بار به طور مدّون و کامل توسط آنسلم طرح شد. آنسلم، اسقف اعظم کلیسای کانتنبری و جزء افرادی بود که با جنگهای صلیبی مخالفت می­کرد و نیز می­توان گفت وی متفکری بسیار برجسته بود. منظورم این هست که او درخشان ترین متفکر AB-C بود.

AB-C به چه معناست؟
جان هیک: ببخشید [یادم رفت این نکته را یادآوری کنم که AB-C] علامت اختصاری­ای است که من خودم برای اسقف اعظم کانتنبری گذاشتم. آنسلم معتقد بود: منظور ما از خدا در واقع همان “موجودی است که نمی­توان بزرگ­تر (کاملتر) از او را تصور کرد”. او معتقد بود موجودی را که بتوان در عالم خارج تصور کرد، بزرگتر از موجودی است که تنها در ذهن به تصور درآید و فقط وجود ذهنی داشته باشد. در واقع موجودی که نتوان بزرگتر از آن را تصور کرد، همانطور که در ذهن وجود دارد، باید در عالم خارج نیز وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، آن موجود، بهتر است وجود داشته باشد تا اینکه وجود نداشته باشد. در حقیقت برای آنکه این موجود، برترین موجود باشد باید وجود داشته باشد؛ در غیر این­صورت بزرگترین موجود نیست. در واقع این برهان یک برهان وجودشناختی است. گرچه این برهان در نگاه نخست یک حقه لفظی به نظر می­رسد و راهبی به نام گونیلو آن را نقد کرد، اما سالها طول کشید تا بتوانند این برهان را به طور کامل رد کنند.

سرانجام چه کسی این برهان را رد کرد؟
جان هیک: این فرد کانت بود، بزرگترین فیلسوف دوره مدرن، کسی که برای اولین بار در سال ۱۷۸۱ کتاب نقد عقل محض را منتشر کرد. در واقع آنسلم وجود را مانند صفتی می­داند که برخی چیزها، آن را دارند و برخی دیگر؛ آن را ندارند. به اعتقاد او موجودی که کاملتر از بقیه موجودات نیست، تنها می­تواند وجود ذهنی داشته باشد ولی موجودی که کامل­ترین است باید “هم وجود ذهنی داشته باشد و هم وجود عینی و خارجی”. ولی کانت نشان داد وجود یک صفت نیست. وقتی می­گوییم مثلاً «مفهوم اسب، متصف به صفتِ وجود است، نتیجه، این می شود که اسب وجود دارد»، در واقع داریم میگوییم مفهوم اسب دارای وجود است و در واقع مفهوم اسب به وسیله یک مثال در عالم خارج ثابت می­شود یعنی در جهان خارج، مثالهایی از اسب وجود دارند. حال وقتی در مورد مفهوم “موجودی که برتر از آن را نمی­توان تصور کرد” صحبت می­کنید، شما همچنان از خود می­پرسید که آیا این مفهوم، مثالهایی در عالم خارج دارد یا خیر. در واقع صِرفِ اینکه در تعریفِ برخی چیزها، مفهومِ وجود قرار دارد، به این معنا نیست که آن چیز حتماً در عالم خارج وجود داشته باشد.

به نظرم این حرف، سخن درست و معقولی است.
جان هیک: بله، بیشتر فلاسفه نقد کانت بر برهان آنسلم را پذیرفته­اند و راسل هم دیدگاهی شبیه به همین دیدگاه را دارد. به جز این نقد، نقدهای دیگری هم هست که مالکوم و هارتشون بر آنسلم وارد کره­اند که در اینجا مجال بحث در مورد آنها نیست.

حق با شماست اما براهین فلسفی دیگری که برای وجود خدا مطرح شده­اند، چیست؟
جان هیک: حال، به توماس آکوئیناس می­پردازیم کسی که در سالهای ۱۲۷۴-۱۲۲۵ می­زیست. او اولین برهان علّی را طرح کرد مبنی بر اینکه “هر چیز که به وجود می­آید، علتی دارد و علتِ جهان باید فراتر از خود جهان باشد و آن علت، خدا است”.

آیا شما این استدلال را مجاب کننده می­دانید؟
جان هیک: خیر، در واقع من نمی­دانم که به چه دلیل جهان باید دارای علتی باشد. منظورم این است که، جهان، خودش می­تواند غایت نهایی و علت خودش باشد. و ممکن است جهان علتی داشته باشد؛ اما علتش، خدا نباشد و علتش، می­تواند نیرویی غیرقابل ادراک و غیر شخصی باشد.

بله با شما موافقم.
جان هیک: هم چنین برهانی وجود دارد به نام برهان نظم. البته برهان نظمی که مربوط به دوره معاصر است و منشا زیست­شناسی دارد، مدعی است انفجار مهیبی تمام ستاره­ها، سیارات، و کلاً حیات را به وجود آورده و این انفجار، نظم هشیارانه­ای را تشکیل داده است. از جمله ستاره شناسی که طرفدار این مطلب است مارتین رِیز است. ایشان معتقد است:
کائنات از ماده واحده پدید نیامده اگر این طور بود هیدروژن و هیلیم موجود به حدی رقیق می شد که در هر متر مکعب، فقط یک اتم وجود میداشت و در این صورت، جهانی راکد و سرد داشتیم. نه کهکشانی وجود داشت و نه ستاره­ای و نه چیزی به عنوان جدول عناصر. در کل ترکیبی وجود نداشت و طبیعتا بشر و موجود زنده­ای هم به وجود نمی­آمد. اما همان­طور که می­دانیم در جهان، تغایر و اختلاف وجود دارد. از طرفی معیاری وجود دارد به نام معیار Q. Q در واقع مقیاس بزرگترین ساختارها را در جهان مشخص می­کند. به وسیله مقیاس Q ما به جهانِ متکثر دست پیدا می­کنیم بعبارت دیگر بر اساس اطلاعات رایانه­ای مقدار Q باید در حدود ۰۰۰۰۱/۰ باشد تا کهکشان­ها و موجودات کنونی به وجود آمده باشند و اگر Q کوچکتر از ۰۰۰۰۱/۰ می­بود، جهان هستی و اکوسیسیتمی وجود نداشت و زمان زیادی طول می­کشید تا توده­های حیات به وجود آیند و از طرفی جاذبه زمین آنقدر قوی نبود که گازها را نگه دارد و به خود جذب کند و در نتیجه جهان تا ابد تاریک و بی­شکل باقی می­ماند. از طرفی جهان متکثر با Q بزرگتر از ۰۰۰۰۱/۰ بسیار آشفته بود. توده­های بسیار بزرگتر از کهکشانهای فعلی پدید می­آمد که به جای تبدیل شدن به ستاره­ها، تبدیل به سیاه چاله های عظیم فضایی می­شد و این، چیزی است که برخی خلق منظم عالم می­دانند و در واقع آنها مدعی اند این جهانِ دارای نظم، توسط خداوند خلق شده است.

به نظر من “خلق منظم” یک کلمه خاص است زیرا در برگیرنده مفهوم “خالقِ نظم” است یعنی کسی که این نظم را به وجود آورده است. در واقع این واژه به مفهوم خداوند حالتی رازگونه می دهد، آیا شما با من موافق نیستید؟
جان هیک: در حقیقت من نیز با شما هم عقیده­ام البته نه بدین معنا که من برهان نظم را بدون چون و چرا پذیرفته­ام بلکه در کل این مطلب واقعیت دارد که دقت در امور مربوط به آغاز آفرینشِ جهان، گیج­کننده است و وقتی مردم توسط آن اقناع می­شوند، هیچ تعجب نمی­کنم. اما این استدلال توسط برخی نظریه­ها تضعیف می­شود. به طور مثال یکی از نظریات ستاره شناسی دال براین است که جهانهای بیشماری وجود دارد و ما، جزئی از این جهانها هستیم. ستاره­شناسی به نام “مارتین رِیز” که نظریه بسیار متفاوتی در ستاره­شناسی دارد و پیرو این نظریه است، ادعا می­کند که علوم تجربی، وجود جهانهای متکثر را اثبات می­کند به طور کل می­توان گفت وجود جهانهای متکثر، تعجبی ندارد و ما متعلق به این مجموعه هستیم. از طرف دیگر، حتی اگر منشاء زیست شناسی، جهان را مبنی بر اینکه جهان بر اثر یک انفجار مهیب به وجود آمده، پذیرفته باشد، باز هم این قضیه به خدای دین منتهی نمی­شود بلکه مثلا می­توان گفت این جهان توسط موجود قادر مطلقی که دیگر وجود ندارد (و معدوم گردیده) خلق شده یا توسط موجودی که دچار اشتباهات هم می شود و یا هر نوع خدای دیگری.

ما در این موضوع با هم اتفاق نظر داریم آیا در زمینه وجود خداوند برهان دیگری وجود دارد؟
جان هیک: فکر می­کنم باید به برهان ارائه شده توسط “سوئین­برن” که تقریبا شبیه برهان نظم است نگاهی بیاندازیم. وی سی سال پیش برای اولین بار این مطلب را در کتابش با نام “وجود خداوند” ارائه کرد. اما دوباره این مطلب را به صورت خلاصه شده و تصحیحی شده در کتاب “آیا خدایی وجود دارد” ارائه نمود. مقصود سوئین­برن از خدا، موجودی است جاودان، عالم مطلق، قادر مطلق و خالق جهان. خدایی که خوب مطلق و منبع قوانین اخلاقی است باید ضرورتا تمام این صفات را داشته باشد در غیر این صورت نمی­توانیم او را خدا بنامیم. در واقع خدا یک وجود شخص­واره دارد یعنی یک مفهوم شخصی(personal)است. همچنین سوئین برن خدا را موجودی اخلاقی می­داند. بزعم وی، خدا یک سری وظایف و مقرراتی دارد و همچنین برخی حقایق اخلاقی، حقایقی هستند که کاملا بر اراده خداوند مبتنی شده­اند. اما در برابر این پرسش که “چرا باید معتقد شویم چنین خدایی وجود دارد؟” سوئین­برن می­گوید، به این خاطر که وجود این عالَم نیاز به تبیین دارد. در واقع این بسیار غیرعادی است که بگوییم هیچ چیز وجود ندارد، این بسیار غیرعادی است که بگوییم نه جهانی وجود دارد نه خدایی. اما از آنجا که چیزهایی وجود دارد، به همین خاطر این اشیاء موجود نیازمند تبیین هستند.
نظریه تبیین نهایی، تقریبا می­تواند نظریه­ای بسیار ساده تلقی شود ….خداباوری ادعا میکند که هرآنچه که وجود دارد، مُعلل به علتی است که موجود شده است و این اشیاء توسط یک پدیده و یک جوهر –یعنی خدا- ابقا شده و حفظ می­گردند از میان تبییهایی که می شود متوسل به آن شد، این است که این جهان بالاخره علتِ واحده دارد.
بعبارت دیگر از وجود جهان، چنین انتظار نمی­رود اما خداباوری آن را پیش بینی می­کند. بدین معنی که در اینجا خدایی مهربان وجود دارد که این جهان را خلق کرده. سپس سوئین برن به پیچیدگی و ساده­گی غیر قابل باوری که در این جهان وجود دارد، اشاره می­کند. مثلاً اشاره می کند به نیروی جاذبه زمین که همه چیز را جذب می­کند و به طور کل یک نظم فراگیری را توسط آن شاهدیم. بسیاری از نویسندگان قرن هیجده معتقد بودند که هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم این نظم دقیق بر اساس تصادف و اتفاق به وجود آمده باشد. با توجه به اینکه خدا قادر بوده چنین جهانِ منظمی را بیافریند و از طرفی دیگر دلایل فراوان و کافی داشته تا چنین جهانی را خلق کند، در واقع خداوند از روی خیرخواهی، حیوانات و انسانها را به وجود آورده است. وجود موجودات، دلیل بسیار خوبی است بر وجود خداوند. من معتقدم که سوئین­برن این استدلال را اضافه می­کند تا مطلب خود را تصحیح کند. او نتیجه می­گیرد که:
«دیدگاه خداباوری باعث می­شود وجود پدیده­ها مُدلّل باشد» خدا قادر مطلق است و این توانایی را دارد که جهانی منظم خلق کند و نیز خداوند دلیل خوبی برای انجام این خلقت دارد و آن این است که دنیایی که در آن انسانها وجود دارند دنیای خوبی است. افراد بشر می­توانند بیاندیشند، تجربه و انتخاب کنند و بر حسب این انتخاب، زندگی­های متفاوتی داشته باشند و بر حسب این انتخاب، روابط متفاوتی با افراد دیگر و دنیای بی­جان دارند. خدا بسیار خوب و بخشنده است»(۵۲)
موارد بسیاری از این گونه مطالب در کتاب سوئین برن و کتاب های دیگرش وجود دارد او همچنین مساله شر را نیز بررسی می­کند و نشان می دهد که چگونه وجود خداوند می تواند اعجاز و تجربه های دینی و الهی را نیز تبیین نماید.

و شما فکر میکنید این مطلب سوئین برن متقاعد کننده است؟
جان هیک: نه این طور نیست.

اگر شما به همان دلیلی که من قانع نشدم، قانع نشده باشید، متعجب خواهم شد!!
جان هیک: خب، اول آنکه سوئین­برن می­گوید خدا حقیقت نهایی است که هر چیزی را و وجود هر چیزی را تبیین می­کند و در واقع این یک حقیقت است که اگر خدایی وجود داشته باشد -یعنی همان خدایی که سوئین برن توصیف می­کند- وجودش، وجود هر چیز دیگر را تبیین می­کند. حال در اینجا یک استثنای محتمل وجود دارد و آن وجود شر است که منظور از شر همان درد و رنج است که باید در مورد این مساله با یکدیگر بحث کنیم. همچنین پرسش دیگری نیز می­توان طرح کرد که چرا دنیای مادی، خود نمی­تواند هدف نهاییِ خودش باشد و خود را تبییین کند؟ البته تبیین یک خالق برای جهان به سادگی امکان­پذیر نیست. البته یک تبیین ساده­تری هم می­توان فرض کرد که شاید ارائه گردد و آن، این است که بگوییم جهان، اصلاً خلق نشده یعنی سرمدی است و بدین ترتیب دنیا، خود، یک غایت نهایی است.

بله این دقیقه حرف من نیز هست. بنابراین هر دوی ما قبول داریم که برهانی که بتواند وجود خداوند را با قطعیت اثبات کند وجود ندارد
جان هیک: البته در اینجا استدلال ها و براهین دیگری نیز وجود دارد که به نظر آنقدر قوی و مهم نیستند که به آنها بپردازیم.

پس شما هم در حال حاضر هیچ دلیلی برای اعتقاد به خداوند ندارید و باید مثل من به خداوند باور نداشته باشید.
جان هیک: البته اگر خدایی که من به آن ایمان دارم، همان خدایی بود که الان مورد بحث قرار گرفت، آری حق با شما می­شد. ولی هنوز جا برای بحث باقی است و بحث­مان راجع­به این ماجرا می­تواند ادامه یابد. علی ایُّ حالٍ باید این سوال را از خود بپرسیم “مقصود ما از خدا چیست؟” که پرسش را باید در مجالی دیگر پی گرفت تا مکمل این بحث باشد.
با تشکر فراوان

 

مترجمان:معصومه نظری-داود قرجالو  

برگرفته از وب سایت نیلو 

دسته بندی‌های مطلب: اندیشه مهمان
برچسب‌ها: جان هیک

0 پاسخ به “آیا می‌توان وجود خدا را اثبات کرد؟”

  1. حم کدیمی‌گه:

    این کتاب بی گمان
    ره نماید مؤمن را
    به آنچه است در نهان
    که نگنجد در ذهنها
    مطلق بین این جهان
    باور کند ممکن را
    تنها دارد این گمان
    بر دل دارد مشکلها
    تا نمانی همچنان
    باور بکن ربت را

مختصری درباره شجره نامه قازاق های ایران

مختصری درباره شجره نامه قازاق های ایران

قازاق های ایران که حدود هفتاد سال قبل ، بعلت جور و ستم شدید بلشویک ها ، مجبور به ترک وطن آباء و اجدادی خود شده اند ساکن شهر های گنبد کاووس ، گرگان و بندر ترکمن می باشند . محل سکونتشان قبلا بلیش محله نامیده شده و اینک قزاق محله نام دارد. این محلات بی شباهت به گتو های یهودی نشین نبود. بهر حال این قوم علیرغم گذشت مدتهای مدید از ایام غربتشان توانسته اند اصالت فرهنگی خویش را حفظ کنند. شاید این امر ناشی از انزوایی ناخواسته باشد که تفاوت زبانی و مذهبی با بومیان - بویژه فارسها - عامل آن بود. البته این احساس غربت نسبت به ترکمن های همزبان و هم مذهب وجود نداشت. ترکمن ها بلحاظ آشنایی دیرینه با این مهاجران ایشان را "بلیش" خطاب می کردند که به معنی آشنا است. شاید پر بیجا نباشد که بیاد داشتن شجره نامه مایه استحکام روابط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی این قوم در میان دیگران شده است. با رعایت آداب و رسوم مربوط به چنین نهادی بوده که قازاق ها ماهیت خود را در طول تاریخ و عرض جغرافیای بسیار پهناور قزاقستان پاس بدارند و اگر آسیبی بر آنان وارد آمده بسبب غفلت از عرق و عرف خود بوده است.

شجره نامه قازاق ها از حضرت نوح ( ع ) آغاز می شود . به عبارت روشنتر ، یافث ( یکی از فرزندان آن پیامبر بزرگ ) جد اعلای ایشان بشمار آمده و در نتیجه ، ضمن انتساب به اولاد مغول و توران ، خویشاوند ازبکها و ترکمنها تلقی می گردند. همچنین با قرقیز و قره قالپاق ها نیز اخوت دارند. 

قازاق دارای سه فرزند بوده بنام های بک آرس ، آق آرس و جان آرس که به ترتیب آبای سه جزء یا اردوی بزرگ ، میانه و کوچک به حساب آورده شده اند. این اردو ها در نقاط شرق ، وسط و غرب قزاستان جای گرفته اند.

پس از مصیبت عظمای کمونیسم هر یک از قبایل یاد شده بسویی آواره می شوند. منجمله بسی از جزء کوچک که ساکن منطقه مانغستائو بودند از طریق ترکمنستان به سوی برادران دینی خود می شتابند.

بنا به شجره نامه مورد بحث ، خدایار ( فرزند جان آرس ) سه اولاد داشت بنامهایی نادرخواجه ، صدر خواجه و خدرخواجه. اولی بدون اولاد بوده لذا هفت کودک دیگران را به فرزندی گرفته که طاما، طابن، رمضان، تولئو، کردری و جاغالبایلی خوانده می شوند. صدر خواجه پسری بنام قاراکسک دارد که پدر غلم ، شومن و بایساری بشمار می رود. خدر خواجه 12 فرزند داشته که از همه نام‌آورتر آلاش است. از باقی آنان آدای ، تازیکه کوچک ، خیر خواجه ، اسن تمر و برش بچه های کلان شمارده می شوند. بنی آدای به دو شاخه کلیمبردی و قودایکه منشعب می گردند. از اولاد اولی کسی به ایران نیامده است. از تیره های قونانوروس ، بالقشی ، بوزائو ، مونگال ، و توبش بسیاری در ایران هستند. جمنی ها از نسل بوزائو هفت تیره اند : آق بوتا ، کدی ، سلطانعلی ، اولجاشی ، اسن ، کوشکه و بایبشه. جائولی ، شوقی ، الی ، و بایمبت از أعقاب مونگالند. همچنین قوسقولاق ، اسکلدی و جاریها را به این دسته باید افزود. بعلاوه ، از خاندان مونگال ، شاخه های قرقملتق ، بایمبت ، ارمبردی ، سابتای ، مدد نیز در ایران زیسته و مامرتای و جاقائو ها و بایشاقرها اغلب در گنبدکاووس هستند. اولاد توبش عبارتند از قاراش ، قامسبای ، جانگای ، تابنای ، بائوبک ، بگی ، وته قول و شونگای. قوسای و تازیکه از نسل قودایکه ، به 6 شاخه جامان آدای ، قادر ، بلی ، تنی و آیدارالی و یمل تقسیم می شوند. ایضا کورپه ها به سه گروه مانقبای ، آرالبای و کوییک بخش می شوند. بایبوز ، جانبوز و ماتای ها خویش را اولاد بوقاراکورپه می خوانند.

قازاق ها چنین شجره نامه ای را مبنای ازدواج قرار داده اند. یعنی هیچ دختر و پسری نباید با اولاد هفت پشت خویش نکاح کند. حکمت این عرف صرفنظر از جلوگیری از امراض ارثی ، تحکیم تعاون میان اقوام سببی در امور اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و... می تواند باشد. گویا خانها و سران قازاق با اینگونه تدابیر از تفرقه در بین این مردم جلوگیری می کردند. در حال حاضر نیز رعایت این رسم باعث شده که تمام قازاق ها بواسطه روابط نسبی یا سببی با همدیگر خویشاوند بوده در شرایط عادی از یکدیگر احساس بیگانگی ننمایند. بدین ترتیب صله رحم قازاق ها کم مانندست.              

در مرگ عبدالرحمان ( آبای )

( در مرگ عبدالرحمان )

حاجي بوده جد او ،

خورده شربت از مينو .

هنرهاي آن عزيز ،

زبان را داد تكاپو .

وفا و عقل ز خردي ،

تكاند ، نداد آرام او .

مال بماند ، جان مي داد ،

سوی سختي مي تاخت او .

غمين ، اليم و بي چيز ،

پر مي شدند نزد او .

خيال مي كرد آسوده ،

نورزيده تبعيض او .

عادل بود و جوانمرد ،

بر همگان شد الگو .

وادار كرده به توبه ،

سركوب نمود ستيزجو .

بني قزاق حلقه زد

تا ببيند از او رو .

دست يابنده به پندش ،

سرگرم باشد عمري او .

 

نيامده كس دنيا ،

از قزاقها همچون او .

دنيا نبود مطلوبش ،

جاويد مانده اسم او .

در اطاعت از خدا ،

تهيه ديد حكم او .

ايشان زنده نمانده ،

با مرگ شدند روبرو .

همو را برد اين اجل ،

صبر مي بايد از اينرو .

جازمش

جازمش

جازمش بلسه ك^ نه ه كه نن

به لگه لگن وندا مه که ن - که زه ک^ک^

ودان وزام ده مه س ه ک^

کو،تو^ که ره ک که زه گنک^ جه ته رن

 

تاعدر ده گه ن مو،عدار عوي

تو^را كه له ر به رو^ وعان جاندار بوي

و،سته م بولا وسی ماک^داي بارشاعا

کوپپه ن کورگه ن سانالادی بولعان توي 

 

ات سالسساک^ په شه نه ک^دی جازو^دا

که ره ک بولماس باسقا تو،سسه نالو^عا

موینک^مه نه ن کوته رگه ي ءوز قولک^مه ن قلعاندی

داعدی ه تپه ، ه ي ، جگت مویننا باسقا سالو^عا 

 

ءومر

ءومر

ءومر ده گه ن جاساو^- دی

سونمه ن كوته ر جالاو^دى

دو،نيه نی ده پ عیمارات

شندا سه ن ده قالاو^دی

 

ترلک ءونپ ولمنه ن

دو،نیه گه ءتو،سپ سه ن

به که ر ءومر وتکه رمه ي

شو،كر ه ته ه ك^به كته ن

 

جه ر تولى عوي سه به پته ن

بارن سانا  مه ده تته ن

به لدی بو^ دا ورله ي به ر

بوگه لمه گه ي بوگه تته ن

 

ه شته ن کوپتی بار قلعان

شه تته ن ساعان جار قلعان 

جو،زه گه آسر بارشاسن

نارداي بولعاي آرتلعان

 

ورنباسار حاققاسک^

سونداي آبزال تاقتاسک^

ه ک^به ک ه ته تله ي به ر

يه ك^ ئستی وک^داسن! 

 

تاپ قالاو^ن ، قار ورته

جولک^ بولار که ش نه ه رته

جارقن بولار جلی دا

کو،نی قایسار جگتکه

 

ارکم جازار تاعدرن

آزی الده آرتعن

قالام سولاي سزلدى

بوته ن ءسوزدى قالدرك^

 

حيكمه تتى ءهام ئزه تتی

و،قساتا آق جونده پتی

ترلکتی کوره که ره مه ت

به که ر ده مه ولمه کتی

 

آجال ه گه ر بولماسا

سناق ه گه ر تولماسا

جاراتلس به که ر بوپ

سانالار ه دی آو^ دالباسا

 

و،زاق بو،دان ول و،لی

توبا ه تکه ي ،و، قو،لى

ونداي بولسا ناشارلق

قالماس ءسرا ه ش قو،تى