كی متّهم نيست؟

كي متّهم نيست ؟

 

1- دكتر شريعتي مي گفت :« پدر مادر ما متهميم ». او از انحرافات آشكار در جامعه قبل از انقلاب سخت ميناليد و فرياد ميزد كه اگر اولياء خانواده و متولّيان ساير نهادهاي آموزشي ، انتظامي ، قضائي ، فرهنگي ، ديني و غيره ... به وظيفه خود عمل مي كردندجوانان چنان از خويش غافل نمي شدند كه ارزش هاي بيگانه در روحشان همچون جن نفوذ كرده ايشان را مفتون و مرعوب سازد .                                                                    

2- به قول ميشل فوكو ، فيلسوف نامدار فرانسوي ، انقلاب اسلامي ايران شورش سنت بر ضد مدرنيزاسيون و تجددگرائي بود . شعار انقلاب آزادي ، اسنقلال و جمهوري اسلامي بود . اينك 27 سالي از تأسيس جمهوري اسلامي گذشه وليكن آمارهاي بس تأسف انگيزي از شيوع انواع انحرافات اخلاقى ، ارتكاب جرائم مختلف ، منجمله آدم ربائي منتهي به آزار واذيت جسمي ، هتك ناموس ، زناي به عنف ، رابطه نا مشروع و تخريب و غيره ارائه مي شود  كه حاكي از عدم توفيق اولياي امور مملكت در مبارزه با اين پديده هاي شرم آور است .                                                               

3- موضوع پرونده مطروحه اي در دادگاه كيفري استان گلستان به تنهائي شامل تمام جرم هاي فوق الذكر بوده در تاريخ 24/8/84 منجر به صدور حكم به قتل به وسيله چوبه دار در ملاءعام ، حبس هاي تعريزي ، شلاق ، ديه چهار نفر جوان تركمن گرديد . تفصيل اينكه دو تن از متهمين بدار آويخته شدند و بقيه متحمل ساير مجازات ها مي باشند . حكم كذائي ظرف      كمتر از سه ماه مورد ابرام يكي از شعبات ديوان عالي كشور واقع شده و تقريباً يك ماه پس از ابلاغ به مشارٌاليهم و وكلاي تعييني و تسخيريشان ، درروستاهاي يامپي(محل وقوع جرم زنا) به اجرا گذاشته شد                    .

4- معلوم نيست چرا بر خلاف معمول ، مطبوعات محلي و سرتاسري و صدا و سيما نيز در مورد چنين خبر خطيري سكوت اختيار كردند تا آنجا كه مورد انتقاد دادستان عمومي و انقلاب استان گلستان قرار گرفت ( هفته نامه گلستان ، شماره139 ، 9 مهر 84 ) . اگر ادعا شود كه از اين ماجرا بي خبر مانده بودند،عذريدتر از گناه است.چنانچه خبرداشته ولي اهميتي به آن نداده اند از اركان رسالت خود آگاه نبوده اند . فرض بعيد اينستكه اصحاب جرايد و دست اندر كاران صدا و سيما مبادرت بنوعي بايكوت كرده باشند . شايد برخي ، همچون صاحب اين قلم ، بر خلاف آقاي پورياني ، اجراي چنين احكامي را در پيگيري از اينگونه جرائم چندان مؤثر نميدانند و رضايت و امنييت شهروندان رااز اين راه قابل حصول نمي شمارند . در موارد قبلي اعدام محكومين همچون نمايشي تماشائي صورت گرفته و سيل اهالي محل را بسوي خود جلب كرده بود و رسانه هاي همگاني نيز در گزارش آنها سنگ تمام گذاشته بودند . بهرحال يكي مي گفت سكوت بلندترين فرياد است . آري ، حادثه گاهي مانند ضربه گيج كننده چنان زبان را بندمي آورد و عقل از تحليل آن بازمي ماند كه آدمي نمي داند از چه زاويه اي به مصيبت نگاه كرده و آنرا بررسي نمايد .                                                                        

5- نگارنده ، به عنوان وكيل تسخيري يكي از متهمين پرونده مذكور در فوق كه محكوم به قتل با چوبه دار هم شد ، نظر مخالف خود را در مورد نحوه رسيدگي به اتهامات مطروحه ، دخالت خارج از حدود صلاحيت ضابطين دادگستري ، نحوه تحقيق در دادگاه ، ارزيابي مستندات امر ، در مقام دفاع از موكل خود شفاهاً و كتباً ابراز داشته ، هنوز هم بر اين اعتقادش باقي است كه مخصوصاً از لحاظ شرعي حكم ما نحن فيه فاقد مبنا بنظر مي آيد. اشكال اساسي اينستكه دادگاه بر مبناي تحقيقات فضولي مرجع انتظامي اقرار متهمين را مسلم و درحد نصاب فرض كرده و نهايتاً عليرغم انكار موكل حكم اعدام اورا صادر نموده است . تأييد چنين رأيي آنهم با تعريف و تمجيد فراوان ، از سوي ديوان عالي كشور ،باعث تأسف و تعجب بيشتر شد.موقع اجراي مجازات اعدام را نيز ، بر خلاف معمول ، به وكيل اطلاع ندادند . پس بنده نمي تواند شاهد رعايت حقوق موكل معدوم خود توسط مجريان آن باشد .   

6- مجازات زنا از حدود شرعي مي باشد فلذا جهت اثبات چنين بزهي دلايل خاصي مقرر گرديده و انگار شارع فقط در پي به كيفر رساندن كساني بوده كه چنين عملي را گستاخانه و آشكارا مرتكب شده و يا به انگيزه معافيت از عذاب اخروي آماده تحمل جزاي دنيوي بوده باشند. صدر اسلام شاهد چند مورد استثنائي رجم زانيان بوده و مي توان فرض كرد كه افشاي چنين گناهان زيان بخش تر از مجازات آنها بشمار مي رود .باري، اينجانب باور ندارد كه دادرسان مأذون واجد شرايط ضروري صدور حكم به چنين مجازات هائي باشند . احتياط اقتضاء مينمايد كه در چنين مواردي فقط از قضات مجتهد استفاده شود .                                                                               

7- البته قضات محترم فعلي نيز ، به مثابه يك انسان معمولي از شيوع مفاسد و جرائم ياد شده متأثر خواهند بود . بحث بر سر چگونگي برخورد قضائي با اينگونه موضوعات است . هر نهادي ملزم به رعايت اصول ساختاري خود در خصوص هدف ، روش و اختيارات و همچنين مسئوليتهايش مي باشد . قوه قضائيه بايد به دعاوي حقوقي و جزايي مردم ، اختلافات آحاد شهروندان با مقامات دولتي رسيدگي كرده نسبت به كشف جرائم و مجازات مجرمين و احقاق حقوق مظلومين اقدام نمايد . هر شخص حقيقي يا حقوقي خود را در اعمال خويش بر حق مي داند وليكن بايد ديد كه استنباطش از واقعيت و حق مطلب منطقي بوده و كارش را از روي حلم انجام داده يا تحت تأثير هيجانات عاطفي قرار داشته است . قانون اساسي ، قوانين مجازات اسلامي ، آئين دادرسي كيفري و غيره و ساير قواعد آمره را نمي توان لگد مال كرد و يا سياست جزائي و آموزه هاي علم حقوق را ناديده گرفت .                                                                                         

8- جرائم ياد شده مشتي از انبوه منكرات و مفاسدي است كه قوه قضائيه فقط عهده دار پيشگيري ، كشف و مجازات مرتكبين آنها بشمار مي رود . اگر ايراد و نقصي دربرخورد قضائي وجود داشته باشد كه هست ، نافي مسئوليت هاي نهاد هاي فرهنگي ، اقتصادي ، سياسي و... نيست . در قضيه مانحن فيه متهمين چهار جوان تركمن بوده ، شاكيه دختر خانمي از همين قوم ، دانشجوي رشته پزشكي و شاكي فردي فارس بوده كه اتومبيلش توسط دو نفر از متهمين موصوف در شارع عام با شمشير تخريب شده است . به عبارت روشن تر ، دادگاه در صف آخر نهادهاي متولي تأمين ارزش هاي مادي و معنوي جامعه قراردارد . به قول آيت الله هاشمي  شاهرودي ، رئيس فعلي قوه قضائيه ، يك ويرانه هفتاد ساله به ايشان تحويل داده شده است . منظور از اين خرابه مي تواند هفتاد سال بي مبالاتي در تعليم و تربيت افراد جامعه و تأمين ديگر اهداف عاليه يك امت نمونه اسلامي مي باشد . صاحب منصبان اجتماع ، سهواً يا عمداً ، مرتكب افراط و تفريط هائي شدند تا جائي كه انحرافات اخلاقي به همراه فسادهاي مالي و اداري شدت گرفته و به مرحله بحران رسيده اند وليكن هيچ كاري جز توسل به احكام شداد و غلاظ براي اصلاح امور انجام نگرفته است .             

9- آدميان ، به مثابه بشر ، جوياي ارزشهاي مادي مثل غذا، لباس ، خانه و امثال آنها هستند . نهادهاي اقتصادي جامعه بايد چنان بسامان باشد كه اعضاي آن بتوانند خواسته هاي مذكور را بدست آورند . پس از تأمين چنين مطلوباتي آدميزادگان ، از باب انسانيت خواهان ارزش هاي معنوي ، مانند آزادي ، آزادگي ، عزت ، دانش و كرامت خواهند بود . حال اگر افراد يك جامعه گرسنه ، تشنه و بيخانمان باشند ممكن است از شدت جهالت دست به اعمال منافي عزت ، علم ، آزادي و آزادگي خود بزنند چنانكه حتي بدتر از حيوانات به نظر آيند . انسان گرگ انسان شود و حلال را از حرام تميز ندهد . در چنان حالات وحشيانه صله رحم قطع شده ، علائق قومي از بين رفته و روابط اجتماعي مختل گرديده ملل و نحل از هم پاشيده ، خانواده ، طايفه ، قوم ، مدرسه ، شهر و كشور در معرض اضمحلال قرار گرفته و نهادهاي اقتصادي ، اجتماعي ، سياسي و نظامي ناكارا شده ، پدر ، مادر ،معلم ، استاد ، پاسبان و قاضي از ايفاي وظايف خويش بازمانده و خبرگان و کارشناسان عاطل و باطل مي گردند . كسي نمي داند علت اينهمه انحرافات ويرانگر چيست . وقتيكه تعامل لازم بين نهادها و اولياي آنها  وجود نداشته باشد، بحران پديدار مي شود به مصداق « خود كرده را تدبير نيست » همه اقدامات بلا اثر مي  گردد .                                                      

10- حديث نبوي « كلّكم راعٌ و كلّكم عن رعيته مسؤول » را مي توان دال بر اين گرفت كه همه نسبت به يكديگر جوابگوئيم . هر پدر  ، مادر ، معلم ، دبير ، آخوند ، نويسنده و محقق ، پاسبان ، نظامي ، حاكم ، قاضي و كارمند ، خواه نا خواه درگير كليه مسائل و  مشكلات مبتلا به جامعه است . اين حكم شامل تمام اقشار ، طبقات ، طوايف ، قبايل و مليت هاي زير مجموعه اين ملت است . البته « هركه بامش بيش ، برفش بيش » اكثريت بايد اقليت را رعايت كند . هرچه منصب بالاتر باشد ، مسؤليت سنگين تر خواهد بود . اولوالامر متحمل وظايف  كمرشكني هستند كه تحمل آن بدون مشاركت همگاني ممكن نيست . حال اگر اين مقامات نخواهند_ يا نتوانند_امور كشور را چنان اداره نمايند كه  موجبات مداراي همه جانبه فراهم آيد پيش برد آنها ميسر نخواهد بود.                                                                      

11- راستي چرا بايد جوان ( جاهيل ) تركمن حتي به ناموس قبيله خويش ابقا ننمايد و او كه داشجوي پزشكي است ، بر خلاف عرف و سنت ، قبل از عقد نكاح با فردي نا محرم رابطه جنسي بر قرار سازد ؟ فحواي پرونده كذائي ادعاي چنين دختر خانمي را دائر براينكه قرباني آدم ربائي بوده و مورد زناي به عنف قرار گرفته در معرض ترديد قرار مي دهد . باري حكم اين قضيه بر اساس شكايت مشارٌاليها صادر شده و دو نفراز متهمين به مجازات تخريب اموال شاكي دوم محكوم گشته اند . بدينسان قضيه مي تواند صبغه كينه و خصومت قومي بين فارس و تركمن هم داشته باشد وليكن با عنايت به آنچه متهمين در حق دختري از قوم خويش مرتكب شده اند مي توان گفت اعمالشان ربطي به قوميت تركمن ندارد . مسأله اينستكه مگر اين جوانان همچون جاهلان تابع هيچ ولايتي نبوده اند؟هيچ مسجد وحوزه علميه اي درادب وفرهنگ پذيري ايشان نقش نداشته است؟ مدارس،دبيرستانها و مؤسسات عاليه آموزشي منطقه در جامعه پذيري  آنان مؤثر نبوده اند ؟ ادارات دولتي ، نهاد هاي انقلابي ، مطبوعات و صدا و سيما در احساس وحدت ملي اين كسان و امثالشان چه نقشي داشته اند ؟ نيرو هاي انتظامي و مأمورين امنيتي تا كي مي توانند مدعي تأمين نظم و امنيت اهالي اين سامان باشند ؟ چه سازمان و تشكيلاتي از عهده تفريحات سالم و اوقات فراغت مردم برآمده تا جوانان از سر بيكاري با موتورهاي آنچناني به تركتازي در بر و بيابان نپردازند و بلاي جان اين و آن نشوند ؟ مگر صدور حكم اعدام ، حبس ، شلاق و امثال آن بدون محاكمه عادلانه و رعايت دستاوردهاي علم حقوق و زير مجموعه آن ( جامعه شناسي جنائي ، كيفر شناسي ، روانشناسي كيفري ، پزشكي قانوني ) و اجازه دخالت به وكلاي دادگستري در همه مراحل كشف ، اعلام جرم ، محاكمه و اجراي حكم چقدر افتخار دارد كه مطبوعات و رسانه هاي همگاني از گزارش آنها احساس تكرار مكررات نمايند ؟                                                                              

چند سال اخير چنين اعدامهائي بارها صورت گرفته وليكن ارتكاب جنايت مورد بحث همچنان ادامه دارد .                                                                 

12- باز هم برميگرديم به اول مطلب كه آري ،پدر ، مادر ما همه متهميم و تنها آن چهار جوان جاهيل نبوده اند كه مي بايد در دادگاه وجدان خود تن به قضا مي دادند . بيائيم و ببينيم كه هر كدام تا چه حد در اين ميانه تقصيركاريم . استغفر الله !                                                                

 

حاجي محمّد شادكام _ گرگان

15/7/84

                    

                      

               

 

سرشك خشكيده ابر

 

سرشك خشكيده ابر

 

نمى بارد ديگر ابر؛

چون سينه جنگل را

بشكافته است تيغ نفت.

بهمچنين صحرا را

تفتانده است ميغ نفت.

روى تور ماهى گير

خونش لخته بسته است.

     *   *   *

وقتى باريد پيشتر ابر،

سيلى آمد پر بلا،

برآب برفت كشته ها،

پشته بگشت كشته ها،

خون باريدند ديده ها.

     *   *   *

سر شك ابر خشكيده است؛

چون جنگلش افسرده است.

صحرا، ببين، تفتيده است.

صياد در خون غلتيده است.

    *   *   *

اين همه راه،

       از دل كوه،

            بهر چيست؟

قطع درخت،

         بيهوده،

            بارى بگو،

                 صرف كيست؟

لقمه نفت آلوده،

            از عدالت،

                  سهم كيست؟

خون صياد بر تورش،

                  كس نگويد،

                      جرم كيست!؟

     *   *   *

بلكه بارد خوشتر ابر،

ابر را جنگل نتراشيم،

كوه را سينه نخراشيم،

صحرا پر دود ننماييم،

صياد ازپا نندازيم.

                                                                                        

                                            ح.م.شادكام.                                                                     14/5/1387

حكمت (1

حکمت ( 1 )

 

بیان کنم ، بسم الله ، تا شمه ای از حکمت ،

درّ و گهر من اینک بر طالبان پاشیدم .

کشیده بسی ریاضت خون بخورده از محنت ،

دویم دفتر من اینک اندر سخن بگشودم .

خطاب کنم هرکه را مایل باشد به دیدار ،

جان را به جان پیوستن رکنی کنم استوار،

غریب ،یتیم ، فقیر را دل بگردد برقرار ،

از مردم بی خیال باری دوری بنمودم .

شکسته دل در هرجا دیدی بباش مرهمش ،

مظلوم مانده گر در راه باید شوی همدمش ،

روز محشر در درگاه شاید شوی محرمش ،

از خود ستا خلایق روی خود را پوشیدم ،

جویا بشد  پیغمبر از غریب ، فقیر با محتاج ،

آن شب که دیدار نمود با خداوند در معراج ،

باز که آمد باز پرسید از غریب ، فقیر با محتاج ،

اندر پی فقیران اینک بسی پوئیدم .

امت اگر می باشی غریبان را تابع باش ،

آیه و حدیث چون گفتند تو ایشان را سامع باش ،

هر آنچه ات نسیب داد باری آن را قانع باش ،

قانع شده من اینک شراب شوق نوشیدم .

رفته رسول مدینه ، دور از وطن شد غریب ،

با محنتش در غربت خدا را شد خود حبیب ،

بسکه کشید او جفا شد برّبش بس قریب ،

غریب شده من اینک از عقبات کوچیدم .

عاقل اگر می باشی دل غریب بدست آر ،

چون مصطفی بین خلق یتیم را باش پرستار ،

زنا جنس دنیا دوست دوری بکن تو زینهار ،

دوری جسته من اینک همچو دریا توفیدم .

باب عشق را گشوده پرداخت به من مولایم ،

گردنم را خم کرده با خاک نمود یکسانم ،

بسی تیر ملامت اصابت کرد بر جانم ،

پیکانی را گرفته بر دل خود بدوختم .

دل سختم و تلخ زبان و خود ظالم،

نمی خوانم قرآن و بی عملم نا عالم ،

یک غریب مسکینم ، نمی باشد هیچ مالم ،

از ترس حق بی آتش همین اینک بسوختم .

سن رسیده شصت و سه ، بمانده ام خود غافل ،

بر امر حق نافرمان باری منم بس جاهل ،

روزه ، نماز شد قضا بسکه هستم من کاهل ،

در سودای هرچه بد خوبان را من فروختم .

وا دریغا ! از جام عشق ناخورده ،

از خان و مان دل را بکل ناکنده ،

قید و بند عصیان را بر گردنم افکنده ،

شیطان شده غالب و در وقت مرگ بباختم .

بر ایمانم بتاخته بساخت مرا بس غمناک ،

بهر بسیج بداده پیر مغانم تریاک ،

از من گریخت پس شیطان بس ناپاک ،

بحمد الله من اینک نور ایمان بتافتم .

در خدمت مغان پیر دوان بودم پرشتاب ،

کمر بسته در حضور دیده نبستم بخواب ،

با مددش براندم من شیطان را چون دواب ،

من بعد آن هم اینک بال خود را گشادم .

تنها ، فقیر ، یتیم را تو بنما شادمان ،

حلقه کرده به گوشت جانش بکن تو قربان ،

اگر یابی خویشاوند از جان کنش تو مهمان ،

این گفته ها شنیده از حق اینک بگفتم .

جویا شود هرکه از غریب ، فقیر ، یتیمان ،

راضی شود خداوند از یک چنین عبیدان ،

ای بی خبر سببی ، خود بدهد روزیشان ،

شنیده پند از گزين ترا اینک بگفتم .

سلام کردم ، هفت ساله ، به ارسلان بابایم ،

امانت مصطفی لطفاً انعام فرمایم ،

هزار و یک ذکر آنگاه نگاشته شد در یادم ،

باری نفسم بمرده به لامکان پریدم .

خرما داده او مرا از سر لطف نظر کرد ،

لیکن سپس ناگهان سوی عقبی سفر کرد ،

خود بگفته الوداع از این عالم گذر کرد ،

من برفته به مکتب پس پر خروش جوشیدم .

« انّا فتحنا » خوانده معنی آن پرسیدم ،

بیهوش شدم از جلوه اش چون دیدم ،

استاد بگفتم ساکت پس خموشی بگزیدم ،

سرشک من چکیده در اضطرار بماندم .

مرا بگفت ای نادان ، معنی این است ، فهمیدم ،

از تأثیرش در دشتها علف ها را خائیدم ،

روزی بکرد این توفیق کابلیس بماند در زیرم ،

کمرش را فشرده لگامش را پیچیدم .

ذکرش را کردم تمام تا بشدم دیوانه ،

بغیر حق نگفتم حرفی با هیچ بیگانه ،

در جستجوی شمعش شد رهبرم پروانه ،

اخگر شده در هوا اینک پر را گشودم .

نام و نشان نماند هیچ بگشته ام من لاله ،

چندان کردم ذکر حق تا گشته ام خود واله ،

خالص شدم آنچنان لله منم یکباره ،

فانی شده است در الله تمامی وجودم .

سنت نباشد چنین آزار دهی کافر را ،

از سنگدل دل آزار خدا بود مبرّا ،

الله چنین بنده را سجّین کند مهیّا ،

از بخردان شنیده روایتت نمودم

سنن کرده رعایت داخل شدم در امت ،

تنها رفته تحت الارض غرقه شدم در طلعت ،

در مقام حق جوئی محرم شدم در خلوت ،

من شمشیر باطن را بر نفس اینک کشیدم .

نفسم مرا از راه بدر خوار کند ،

نیازمند خلایق در نزدشان زار کند ،

فرصت ذکر نداده با عزازیل یار کند ،

حمله برده بر نفسم سراورا کوبیدم .

ای عبدالله ، خواجه احمد ، عمرت گذشت در غفلت ،

واحسرتا برفته از چشم و پایت قوّت ،

واویلتا بیامد ندامت را حال نوبت ،

اینک عمل ناکرده با کاروان برفتم .

 

از تاريخ منظومه هاى قزاقى (2)

شاعر حوضه سير دريا، عمر شورآياق، در وصيت نامه منظوم خويش به فرزند در حال تحصيلش مى گويد:

« سيف الملك هفت سال دريا را پشت سر گذاشت،

 آرى، با كوشش مى توان به هر مقصد رسيد».

« جه تى جل سيف الملك دريا كشكه ن

طلپپه ن طابلادى  أر مدّعا»                                            

گرچه داستان «سيف الملك» از قصه «هزار و يك شب» نشأت گرفته است، به سبب اينكه از قديم الايام در بين مردم ، هم شفاها ً هم به شكل مكتوب، رواج يافته، نسخه آن به آثار اصيل قزاقى بسيار نزديك و با قواعد ادبيات شفاهى قزاق مطابقت پذيرفته است.

يكى از اولين كتابهاى چاپ شده به زبان قزاقى همين «سيف الملك» است كه در سال 1807 منتشر شد. درباره اين كتاب، آ . ا . آلكتروف كه در خصوص تاريخ، مردم شناسى، ادبيات و فرهنگ خلق قزاق داراى اطلاعات غنى است، در اثر خود، ضمن اشاره به رواج گسترده اين داستان قزاقى در ميان تاتارهاى قازان و قزاقها مضمون آن را خلاصةً ارائه مى دهد.

بى گفتگو اين مقاله كه داستان و حكايت «سيف الملك» را در شمار نمونه هاى ادبيات قزاق آورده و خود مدت ها پيش نگاشته شده از لحاظ محققين شعر سندى ارزشمند و قابل توجه مى باشد. حال تأملى در مسئله زبان كتاب «سيف الملك» كه در سال 1807 چاپ شده است به عمل مى آوريم . اين اثر به زبان كثيرالانواع كتابى كه قبل از انقلاب اكتبر مورد استعمال مردمان بومى تابع حكومت جغتاى بود، نگاشته شد. اين زبان را علما گاهى زبان جغتايى و گاهى زبان كتابى ناميده اند. اكثريت كتاب هاى قزاقى كه در زمان قديمتر منتشر شده به همين زبان به چاپ رسيده اند. تحقيق اين نسخه كه باعث رواج گسترده داستان هاى «سيف الملك» در ميان قزاقها شده است يكى از وظايف جارى خواهد بود. بعد از اين كتاب چاپ 1807، دو روايت بسيار معروف قزاقى اين منظومه بيش از دو بار انتشار يافته است.

روايت اول آن نسخه چاپ شده در مجموعه رادلف است كه آن را جوسوپ بك شيخ الاسلامف با اندكى تغيير، اضافه كردن اسم خود در متن شعر، تلخيص برخى از بخش ها و اصلاح بعضى از تركيبات به چاپ رسانده، سپس در سال هاى 1903 و 1908 اسماعيل شمس الدينف، توسط انتشارات اونيورسيته ت بصورت كتابى جداگانه منتشر ساخته است. نسخه موجود در مجموعه رادلف اثرى است كه در رديف آثار داراى زبان خاصى،با حداقل كلمات عربى – فارسى و امتيازعدم تكرار مكررات قرار مى گيرد. شخص رادلف نيز در مقدمه مجموعه، مؤكدا ً، گفته است: «قصه اى مى باشد كه با روح مردم تطبيق و دوباره خلق گرديده است» . علاوه بر اين نسخه قديمى «سيف الملك» كه به سال 1870 در مجموعه رادلف چاپ گرديده، نسخه ديگرى نيز وجود دارد كه در بين قزاقها بسيار معروف شده و قبل از انقلاب، 7- 8 نوبت تحت عناوين گوناگون به صورت كتابى منتشر گشته است.

اين نسخه را در سال 1882 به اسم «قصه سيف الملك شاهزاده آغاز كردن بديع الجمال – پريزاد» و در سال هاى 1895، 1909، 1914 به نام «قصه سيف الملك» در شهر قازان، انتشارات دوبرفسكى، ورثه ش، حسينوف به طبع مى رسانند. اين چاپ ها را ورثه ش. حسينوف، توسط انتشارات اونيورسيته ت در سال 1902، تحت عنوان «قصه عبدالملك» دوباره طبع و نشر مى كنند. غير از تغيير نام سيف الملك به عبدالملك و تبديل اسامى افراد، بين دو نسخه تفاوتى وجود ندارد.

در بررسى مسئله نام مؤلف، يعنى بازسراينده اين نسخه ها، با مدارك متضادى مواجه مى گرديم. در صفحه دوم كتاب هاى فوق الذكر:

«بسم الله ده پ سيد گره ى قلم آلار،

بسم اله گويان سيد گره ى قلم بر دارد

الله ده پ آق قاغازغا نظر سالار،

الله گويان بر  كاغذ سفيد نظر  اندازد

سيف الملك، بديع الجمال ه كى عاشق،

سيف الملك و بديع الجمال، دوعاشقند

عالمغا مثال بولعان شاهزاده لار

شاهزادگانى ضرب المثل در عالمند 

         در صفحه 17:

سيد گره ى قلم آلپ باستار سوزدى،

سيد گره ي قلم برداشته سخن آغاز  كند

شاهزاده غريب بولپ جهان كه زدى،

شاهزاده غريبه در جهان شود

در صفحه 23:

جازادى سيد قصه عاشق جاردان،

بپردازد سيد از يارعاشق يك قصه

راويلار سوز باستاغان خوش خبردان

سخن گويند راويان اندر آغاز بامژده

در صفحه 39:

راويلار روايتتان سويله شپ

راويان با روايت سخن كنندآغاز

قلادى سيد نظم سوزدى مشق

سيد هم  مشق كلام كند منظوم

در صفحه 51:

روايت قلدى راوى جاقسى داستان،

راوى داستانى خوش روايت كرد

اوستاغان سيد قلم اول باستان.

سيد همان ابتدا دست به سوى قلم برد

تنگدانگز قوسلعانن تماشا ه تپ،

گوش كنيد و تماشا  داستان وصال را

بديع – سيف الملك ه كى جاستان»

بديع و سيف الملك ، عاشقان جوان را

حال آنكه در صفحه 11 همين كتاب:

«روائيلار روايتتان سوز باستايدى،

راويان با روايتى سخن آغاز مى كنند،

بُول آقت قلم آلپ به ك قوشتايدى،

اين آقت قلم برداشته آنها را تشويق مى كند

در صفحه 18:

جايناعان جارق - جورق ه تپ بالق ه كه ن

ماهئى بود پر تلالو و نورانى

جاراتقان تأنگرم سونداى خالق ه كه ن

بوده چنين همانا يكي صنع يزدانى

كتاپتان كورپ جازعان غريب آقت،

غريب آقت از روى كتابى برنوشته

جاراندار، مونونگ اوزى آنق ه كه ن»(1)

همانا  اى مردمان، اين نبوده نهفته

در اين قطعات علاوه بر مؤلف قصه، نام آخت نيز ذكر مى شود. درباره سيد گره ى هيچگونه اطلاعاتى در دست نداريم. وليكن آفت شاعرهمانا آقت اولمجى اولوقارمساقف مى باشد گه در آلتائى، سرزمين فعلى سين كيانگ و جمهورى خلق مغول معروف به «آخوند آخت» و «آخوند حاجى» بود و پيش از انقلاب چهار پنج كتاب وى طبع و نشر گرديده است. يكى از مستندات، در مورد نوشته شدن اين نسخه از قصه «سيف الملك» توسط آقت آن است كه او راجع به اينكه قبل از انقلاب هفت قصه خود را جهت چاپ به شهر قازان ارسال داشته و از آن جمله فقط «قصه جهانشاه تموز شاه اوغلو» به صورت كتابى منتشر گرديد، در صفحه 44 كتاب خود به نام «ترجمه آقت» مى گويد:

«مؤنان بورن جبه ردئم،

فرستادم قبل از اين

جه تى كتاب باصوغا

هفت كتاب را بهر طبع

...بارى ده قالدى كه لمه سته ن.

...برنگشتند يكى نيز

...جانغز- آق كه لدى باصلپ...

...فقط  آمد چاپ شده

جهانشاه – تموز قصه سى»(2)

قصه جهانشاه - تموز         

ايضا ً شعر گله مندانه او در صفحه 12 كتابش بنام «ابيات عقليه» بشرح زير:

«عبدالملك» بوپ كه لدى،

تبديل به عبدالملك

«سيف الملك» نؤسقاسى.

بگشته سيف الملك

آخت آتم اورننا،

جاى اسمم آخت را

سيد گره يى قول قويعان(3 )

سيد گره ي كرد امضا

نظريه فوق الشعار ما را تأييد مى كند. به طور كلى، هنر آقت موضوعى است كه در انتظار پژوهشگر خود مى باشد. گرچه در اين نسخه هاى كثيرالانتشار در بين قزاقها واژه هاى عربى و فارسى تسبتا ً زياد استعمال شده، ساخت منظومه زيبا و مؤثر بوده و به علاوه به صورت گسترده نگارش يافته است.

صرفنظر از شباهت موضوع با واريانت (روايت ) رادلف، هم سطح هنرى و هم سبك اين دو نسخه متفاوت است. در مجموع، هر دو نسخه مورد بررسى داستان «سيف الملك» آثارى بسيار ارزشمند و نمونه هائى تماشائى از فانتزى هنرى، انواع فنون مبالغه و خيالپردازى، براساس مضمونى شرقى، طبق قواعد ادبيات شفاهى خلق قزاق مى باشد. هر دو نسخه در رديف آثار نمونه ادبيات ما جاى مى گيرند.

داستان «شاكر- شاكرات» نيز كه در ميان قزاقها رواج وسيع يافته، بر مضمونى شزقى مبتنى بوده اما درادبيات قزاقى هضم گرديده با قواعد فلكلور قزاق مطابقت يافته و تبديل به يك اثر اصيل شده است. اين قصه درستكارى و مقاومت را تبليغ مى كند. اين سروده در وصف خيرخواهى متقابل دو برادر يتيم است كه عليرغم مواجهه با انبوه مشكلات و عذابها از راه راست منحرف نگرديده آخرالامر هر يك بر كشورى سلطنت يافته و به مرادشان نائل مى شوند.

شاكر و شاكرات به خاطر نيكى به انسانها، رهانيدن فقرا و مساكين از محنت هاى سنگين فراوان و همت در مبادرت به كارهاى خوش فرجام، محبوب مردم مى باشند. در اين اثر حيله گرى و ظلم يك نامادرى كه فرزندى را از پدرش جدا كرده، فسق پادشاه ضعيف النفسى كه به مرگ فرزند خويشتن رضايت داده، برآورده شدن آرزوى خيرخواهانه پيرمرد و پيرزنى كه شاكر مرده را دوباره زنده كرده اند، نجات دختر پيرمرد و پيرزن ماهى گير از كام اژدها توسط شاكرات، رفتار ظالمانه سلاطين، وزراء و سوداگرانى كه به خاطر نام و نان بر افراد صالح جبر و جفا مى رانند و بسيارى از پديده هاى پيجيده زندگى ماهرانه تصوير شده است.

ايده اصلى داستان حماسى «شاكر- شاكرات» كه با جنبه مردمى سروده شده است همانا ايجاد ايمان كامل به توانايى قدرت، عقل و فراست انسان به اصلاح زندگانى خود و رهايى از سختيها و مشقات حيات مى باشد.

نسخه داستان «شاكر- شاكرات» كه پيش از انقلاب طبع و نشر گرديده با نام بختيار وابسته است. بختيار شاعر دربار شاه عزالدّين بختيار است كه در قرن دهم زندگى مى كرد. او با اسم «بختيارى» منظومه «يوسف – زليخا» را سروده است. اينكه آيا مؤلف داستان «شاكر- شاكرات» نيز همين بختيار است يا نه، يكى از مسائلى است كه در آينده بايد مورد پژوهش قرار گيرد.

قصه «زياده – شاه مراد» بر اساس موضوع داستان هاى «سيف الملك» و «بهرام» سروده شده است. اين قصه مبتنى بر مضامينى انتقال يافته از داستان هاى قديمى عربى و فارسى مى باشد همچون مردانگى هاى زياده فرزند مختار شاه، دلباختن او به پريزادى كه در خواب ديده و رنج هايى كه در اسارت پادشاه زنگى كشيده است.

اهميت ايده  اين قصه در مطابقت آن با الگوهاى ادبيات شفاهى خلق، غلبه دوستى بردشمنى و صلاح بر فساد است.

اين نسخه را در سال 1884 «جاقوپ بيجئگئت اولو» سروده است. اين داستان كه  قبل از انقلاب شش هفت بار به صورت كتابى جداگانه منتشر شد در بين مردم، هم به طور شفاهى و هم به شكل مكتوب، رواج كامل يافته است.

درباره چاپ 1896 اين سروده ن. ف. كاتانوف، عالم شرقشناس، در مقاله درج شده اش در مجله «دِه تال» ضمن ارائه خلاصه اى از مضمون آن، بر ملاحظه كلمات روسى نيز،همچون pud-fonar در جوار واژه هاى عربى، فارسى و تاتارى تأكيد كرده و گزارش مى دهد كه اين چاپ كتاب با ده هزار تيراژ منتشر شده است.

نسخه داستان «ملك حسن» كه اصل آن به حكايت عربى «هزارويك شب» برمى گردد علاوه بر اينكه در بين مردم شفاها ً و كتبا ً رواج داشته، بيش از ده بار منتشر گرديده است.

در اين داستان عزيمت «آسان» ، «ئوسه ن» و «حسن» سه فرزند محمود خان براى آوردن پرنده عجيبى كه او در خواب ديده، رفتار رشك آميز «آسان» و «اؤسه ن»، دو برادر بزرگتر، اما حسود و ستمگر، در اين راه، برعكس سلوك زيركانه، شجاعانه، مردانه و شرافتمندانه حسن، برادر كوچكتر، تصوير مى شود. پشتيبانى حسن ازمرد ضعيف در لحظا ت سخت و خطرناك (نجات جوجه هاى سيمرغ از اژدها) و هوشمندى او (رهانيدن نورغازارين كه در قالب پرنده اى پرواز مى كند از اسارت عين جمال) ماهرانه توصيف شده است. اين داستان نيز نمونه اى از خيالپردازى هنرمندانه در تصوير غلوآميز زندگى، طبق نسخه هاى ادبيات شفاهى خلق قزاق است.

داستان هاى قزاقى كه با مضمون شرقى نگاشته شده نسخه هاى خيلى ذى قيمتى هستند كه در طول قرن ها با خلق ما به سر برده اند. موضوع اغلب آنها از آثار كلاسيكى مانند «شاهنامه»، «هزار يك شب»، «كليله و دمنه»، «طوطى نامه»، «يوسف و زليخا»، «ليلى و مجنون»، «بوزجئگئت» و «سيف الملك» نشأت مى گيرد. آنچه در اين داستان ها مخصوضا ً ستايش و مؤكدا ً توصيف گرديده عنوان شجاعت و عشق است. اين نمونه هاى ادبى چه از لحاظ مضمون و ايده، شجاعت و عشق بمثابه دو گيسوى بهم بافته، چه از لحاظ نحوه تصوير وقايع و بكارگيرى انواع فنون شعرى ، چه از جهت خصوصيات هنرى در بسيارى از موارد با نسخه هاى ادبى شفاهى تطابق و توازن مى يابد. اگر در يكى از اين داستانها و حكايات منظوم عشق مطلق، پاكى دل و جان، احساس، انسانيت و سيماى جوانان مشتاق آزادى تصوير شده باشد، در ساير آنها تصوير درد و حسرت ها،بى عدالتى ها، عشق و نفرت هاى ناشى از عرف و عادت، آداب و عقايد كهنه وجود دارد. تأثير اين نمونه هاى خوب و نخبه در تكامل انواع داستان ها و قصه هاى پرماجراى ادبيات قزاق آشكار است.

از نسخه قزاقى نمونه هاى ادبيات كلاسيك شرق كه در سرتاسر عالم كاملا ً معروفند، متوجه ارتباط ريشه اى ادبيات قزاق با ادبيات خلق هاى برادر و پيوند عميق آنها با يكديگر مى شويم. بررسى موارد بالنده اين نسخه ها و انتشار انبوه آنهايى كه با مقتضيات زمان مطابق دارند، پس از انتخابى نقادانه، از جمله اقدامات سودمندى است كه در پيش داريم*

 

*ترجمه از مقدمه جنگ«قصه-داستاندار» چاپ

آلماتى،انتشارات«جازوشى» 1986

    منابع:

1- قصه سيف الملك،ناشر ورته ش.حسينف. قازان ، چاپخانه دومبروفسكى 1909

2- ترجمه آقت ولد اولمجى آلطايسكى. ناشر محمد نجيب على اكبر اولو.قازان انتشاراتاونيورسيته ت.1897

3- ابيات عقليه، اوشبو ابياتلار آلطاي جه رنده ،كه ره ي ه لئنده ملّا آخيت اولومجى اوغلونگ تصنيف – اويلارناندور. باسترغان ش.حسينف موراگرلرى. قازان ، دومبروفسكى باسپاسى،1909   

          **به نقل از نشريه «چيستا» اسفند70 و فروردين71 ، شماره 6و7 ،سال نهم(شماره رديف86و87)

 

 

 

 

 

 

  

از تاريخ منظومه هاى قزاقى (1)

از تاريخ منظومه هاى قزاقى

              نوشته : اشكولتاي سبحانبردينا

              ترجمه :  حاجى محمد شادكام

 

عظمت تأثيرات نيكوى شرق و غرب بر ادبيات و فرهنگ مردمان آسياى ميانه و قزاقستان در همه ادوار آشكار است. مى دانيم كه در قرون وسطى تأثير فرهنگ هاى عربى، فارسى و هندى بر اين خلق ها شديد بوده است. اين پديده تا دوران اخير مشهود بوده و در فرهنگ ملى مردمان ما آثار عميقى برجاى نهاده است. آثار ادبيات كلاسيك شرق به طور مستقيم از طرف خود آنها و يا توسط خلق هاى آسياى ميانه اى همجوار به دشت قزاق وارد شده است.

قبل از آباى، بنيانگذار ادبيات مكتوب قزاق، قصه ها و حكاياتى كه تحت تأثير ادبيات تركى آسياى ميانه و يا از طريق نظيره نويسى بر اشعار تركى بوجود آمده در ادبيات قزاق داراى مقام خاصى مى باشد. از آنجا كه اين قصه ها و حكايات قزاقى كه بر اساس موضوعهاى شرقى پديد آمده اند يكى از شاخه هاى عمده ادبيات قزاق مى باشند، بايد رّد آنها را در گنجينه ادبيات مكتوب ملى خود جستجو كنيم.

داستانهاى منظوم عاشقانه، حماسى، پهلوانى وارده از ادبيات شرق كه در ميان قزاق ها به كثرت رواج يافته است، تحت عنوان «قصه» چاپ و منتشر مى گردند.

قصه در ادبيات قزاق، مخصوصا ً با قوت گرفتن امر چاپ كتاب در اوئل قرن 19 رواج يافت. بى گفتگو، ادبيات قصه اى به توسعه جريان موضوعى ادبيات قزاق و تكامل آن به سبك ادبيات شرقى يارى كرد.(تاريخ ادبيات قزاق،جلد دوم،كتاب اول،آلماتى،1961،ص.537.)

محققين تاريخ ادبيات قزاق، قصه ها را بر حسب جهت و مضمون اجتماعى و ارزش هنرى و ايده هاى آنها به سه دسته تقسيم مى كنند: اوّل، آثارى همچون «سال- سال» ، «زارقوم» ، «سيّد بطّال» كه اساسا ً در جهت ترويج دين و تبليغ اصول اسلام و مفاهيم و عقايد دينى مى باشند. دوّم: آثارى همچون «شاهنامه» ، «ليلى و مجنون» ، «طاهرو زهره» ، «فرهاد و شيرين» و «اسكندر»» كه ستارگان شرق: فردوسى، فضولى، نوائى و نظامى آنها را سروده اند و افسانه و داستان هاى قديمى ملل همجوار و ساير مردمان آسياى ميانه، رمان ها و منظومه هاى مردمى و نمونه هايى از ادبيات كلاسيك مانند «شاه مردان» ، «سيف الملك» ، «بوزجيگيت» «ابوالحارس» ، «شاكروشاكرات»، قصه عربى «هزار و يك شب» و قصه هندى «طوطى نامه» . سوم: آثارى مثل «مونگلوق- زارلوق» كه بر اساس موضوع شرقى خلق شده، اما در ادبيات قزاق حل و با قواعد فولكور قزاقى مطابقت يافته و تبديل به اثرى اصيل گرديده است.(همانجا،صص.540-541.)

آثار ادبى شرقى كه از طريق نظيره در ادبيات قزاقى رواج پذيرفته داراى انواع فراوان مى باشد. در اين آثار شاعران و سرايندگان موضوع اثر شاعر پيش از خود را اقتباس كرده و آن را با شرايط روزگار و محيط خود تطبيق داده و از نو مى سرايند.

در مشرق زمين بازگوئى مضمون سروده يك شاعر توسط يك شاعر ديگر و پديد آوردن منظومه اى بديع يك رسم و آئين ديرينه است. در اين باره نويسنده آكادميسين، م. ع. عوضف مى گويد:

«آنان اقتباس مضمون يكى توسط ديگرى را يك راه مشروع ساخته اند، ممكن است فقط سروده قبلى را نگرفته و غالبا ً با وجود مبنا قراردادن وقايع سابق الذكر آن را به صورتى ابتكارى از نو بسرايند. تكرار اين چنينى يك مضمون در نزد شاعران را نبايد به عنوان ترجمه تلقى كرد. اين امر، في نفسه، يك بازسرايى، تجديد ترنم يا زورآزمايى ذوقى و مسابقه شاعرانه به شمار مى رفت» .

آباى نيز همان قاعده را به كار برده و منظومه هايش به نام «اسكندر» ، «مسعود» و «عظيم» را سروده است.(عوضف.م.آباي قونانبايف.مقالات                                                             وتحقيقات،آلماتى،انتشارات«غلم»،1967،صص.181-182.)

آباى شاعر بزرگ قزاق، ميراث هاى ادبى مردم پيش از خود و دوره معاصرش، همچنين قصه و حكايتهاى وارد شده از ملل شرق يا آثار منتشره در روزنامه هاى همان روزگار را بخوبى مى شناخت و گاهى در خلاقيت هاى هنرى خويش مورد استفاده قرار مى داد. مثلا ً مى توانيم بگوئيم كه او موضوع داستانى به نام « درباره سردار مغرور» را كه در شماره سوم سال 1895 روزنامه «دالا ولايتى» چاپ گرديد مايه منظومه خود «اسكندر» قرار داده و به آن شاخ و برگ داد.

داستان «ليلى – مجنون» ، يكى از ميراث هاى اصيل دوران اوج ادبيات عرب، در بين ملل شرق خيلى زود منتشر گرديده است.

اشعار قيس بن معاد، شاعر جوانى كه از درد عشق ، «مجنون» لقب گرفت، درباره عشق مربوط به قرون 8-7 ملت عرب بوده است. كسى كه براى اولين بار افسانه هاى مربوط به عشق غمناك ليلى و مجنون را پس از انتشار گسترده آن  در بين مردمان عرب، فارس و ترك زبان گردآورى، تهذيب و از نو سرود، شاعر بزرگ آذربايجان، يكى از نوابغ برجسته شعر عالم، نظامى گنجوى (1141-1209) مى باشد.

شاعران و نويسندگانى كه بعد از نظامى، درباره «ليلى و مجنون» منظومه سرودند عبارتند از: هم عالم و هم شاعر هندى، امير خسرو دهلوى (1253-1325)، شاعر بسيار برجسته تاجيك، عبدالرحمن جامى (1414-1492)، شاعر متفكر بزرگ و رجل سياسى ازبك عليشيرنوائى (1441-1501)، شاعر كبير آذربايجان، محمد فضولى (1502-1562)، شاعر تركمن، نورمحمد غريب عند ليب (1712-1780) و غير هم.

در بين آنها منظومه «ليلى و مجنون» كه چهارونيم سده قبل از خامه فضولى تراوش كرده، به مثابه ترانه هميشه جاويد عشق پاك تا كنون به زبان بسيارى از ملل مترنم است. فضولى اين سروده 3400 بيتى خود را با مايه گرفتن از «ليلى و مجنون» شاعران سلف خود در سال 1536 (943 هجرى قمرى) از نو سرائيده است.

نسخه هنرمندانه فضولى كه سرشار از تغزلات لطيفى مى باشد داراى مقدمه اى بر حمد خدا و نعت پيامبر و طبق معمول زمان خود به نثر بوده است، بعداً ابياتى در ستايش علم و هنر وارد اصل موضوع مى شود. اين تراژدى عاشقانه در وصف عشق غمناك اين دو عاشق (ليلى و مجنون) از آغاز تولد تا دم مرگ آن ها بوده است.

در سال 1902، به زبان قزاقى اين كتاب را تحت عنوان «مشهور عاشق – معشوق – ليلى – مجنون حكايه سى» ورثه ش. حسينوف، در شهر قازان، انتشارات دانشگاه، چاپ و منتشر كردند. اجازه انتشار كتاب در 14 دسامبر 1901 از شهر سن پطرزبورگ صادر شده و به صورت كتابچه اى 45 صفحه اى با تركيبى از شعر و نثر ارائه گرديده است. ترجمه روسى اين نسخه را ن، ايوانف در شماره 20 سال 1908 روزنامه turgayskikh gazet منتشر كرده است .

از منظومه «ليلى و مجنون» در ميان قزاق ها، نسخه فضولى بيشتر از همه منتشر گرديده است. از اين نسخه دستنويس هاى فراوانى در مخزن آرشيوها و كتابخانه ها محفوظ است. يكى از بنيان گذاران ادبيات شوروى قزاق، ساكن سيف اللّين در سال 1935 بر اين منظومه مقدمه اى نگاشته و به صورت كتابى جداگانه منتشر ساخته است.

در اين اثر عشق ليلى و مجنون، دو سرور عاشقان، نسبت به يكديگر، قانون ارتجاعى دوران فئوداليسم، روابط في ما بين انسانها، و در اين ميان عرف و عادتى كه زنان را مورد ظلم و تحقير قرار مى دهد و غيره، استادانه وصف شده است.

در اين منظومه كه بر اساس نسخه فضولى سروده شده، ابيات راجع به راز و نياز ليلى با ماه، برگ درختان، نسيم، شمع، پروانه، ستاره و ابر بسيار هيجان انگيز است .طبق معمول شاعران سيماى شخصيت هاى غير از فرد محبوب دختر را به صورتى نامطلوب ارائه مى دهند، حال آنكه در نسخه فضولى و ليلى و مجنون قزاقى ابن سلام فردى عاقل، زيبا و داراى سجاياي انسانى است كه نه تنها بر عاشقان خيانتى روا نمى دارد بلكه در راه وصال آنان يارى مى نمايد. حتى از ليلى محبوب خود حمايت و پشتيبانى كرده و از غم عشق جان مى بازد. در دم مرگ با ليلى وداع مى كند و برايش آرزوى سعادت مى كند.

بدينسان در توصيف عشق ليلى، سيماى ابن سلام از زاويه اى ديگر ارائه شده است. منظومه «ليلى و مجنون» كه از ديوان خمسه نظامى اقتباس و به زبان قزاقى ترجمه شده بود در سال 1947 و 1962 به صورت كتابى مستقل چاپ گرديد.

در ميان منظومه هاى قزاقى مبتنى بر عناوين كلاسيك شرق، نسخه هاى اقتباس شده از «شاهنامه» مقام خاصى دارد، حماسه «شاهنامه» ابوالقاسم فردوسى يكى از يادگارهاى تماشايى فرهنگ جهان بوده و از همان زمان قديم در بين ملل شرق به همراه دستنويس ها، نسخه هاى چاپى آن نيز به نحوى گسترده رواج داشته است. ملت هاى غربى از نيمه دوّم قرن هيجدهم «شاهنامه» را به زبان هاى خود ترجمه و با آن آشنا گرديدند. اولين مترجم روسى شاهنامه، شاعر نامدار و . ا . ژو كوفسكى است. همين شاهنامه نه تنها دهان به دهان در ميان قزاقها رواج پيدا كرد بلكه شاهد دستنويس ها، كتاب هاى چاپى و نسخه هاى منتشره در مطبوعات دوره اى مى باشيم. منجمله «رستم و سهراب» بخشى از «شاهنامه» است كه در هفت شماره از سال هاى 1914- 1915 مجله «آيقاپ» منتشر شد. اين اثر را نويسنده و روزنامه نگار معروف محمد جان سرعلى از ترجمه روسى  و . ا . ژو كوفسكى به زبان قزاقى برگردانده است. سرعلى «رستم و سهراب» را بدون انحراف از نسخه روسى و تغيير موضوع و با در نظر گرفتن امكان فهم آن براى خواننده قزاق ترجمه كرده است. محمد جان به عنوان «پيشگفتار» درباره زمان ترجمه اين اثر در ممالك شرق و غرب، شخص مترجمين و كيفيت تأثير آن در ادبيات شفاهى بسيارى از ملل توضيح مختصرى مى دهد. درباره اُرازملا مترجم ديگر «شاهنامه» در ميان قزاقها نيز اطلاعاتى ارائه مى كند. در اين مقاله راجع به اينكه موضوع قصه «دريغا قيز» هم از «شاهنامه» اقتباس شده است صحبت مى شود.

در ميان قزاق ها علاوه بر قصه هاى منظوم راجع به محبوبترين چهره هاى «شاهنامه»، شاهد كتابهائى نيز مى شويم كه بصورتى مستقل چاپ گرديده است. در بعضى اسناد اطلاعاتى در خصوص اينكه قصه «رستم دستان» در سال 1888 چاپ و منتشر گرديده است، وجود دارد. اين نسخه را هنوز عينا ً مشاهده نكرده ايم. اما وقتى كه در سال 1901 فتوكپى كتابى را كه تحت عنوان «قصص رستم» در شهر قازان، انتشارات «اونيورسيته ت» توسط .ن. شمس الدّينوف منتشر گرديده بود، خوانديم و با آن آشنا شديم، ديديم كه در صفحه عنوان بندى آن نوشته شده، اجازه نشر كتاب از سن پطرزبورگ در سال 1901 صادر و با هزينه اسماعيل فرزند نجم الدين شمس الدينوف از اهالى آئول توبن آيشى، منطقه قازان، انتشار يافته است. اطلاعات راجع به مترجم، حسن شِِِركِش، در صفحه 78 كتاب ارائه شده است. مقدمه طولانى اين سروده از وصف زال پدر رستم شروع كرده منشا‌ً آباء و اجداد وى و دل آورى هاى او را شرح مى دهد. حتى تولد رستم، اين بهادر نيز وضعى خارق العاده دارد. او را با شكافتن شكم مادرش به دنيا مى آورند. در وصف مردانگى هاى رستم نونهال شعرها سروده مى شود.

نسخه اى از شاهنامه سروده تورماغامبه ت شاعر تحت عنوان «رستم دستان» در سال 1961 بصورت كتابى جداگانه چاپ گرديد.

تورماغامبه ت مضمون «شاهنامه» - ايلياد شرق - را كه اين چنين مورد توجه خوانندگان عالم قرار گرفته است اقتباس و با صورت بندى استادانه ماجراى آن، به شكلى كه براى قزاقها  مفهوم باشد، توصيف كرد.

در مقدمه اين «رستم دستان»»، نويسنده آكادميسين، م. ع. عوضف گفته است:

«سروده «رستم دستان» صرفا ً ترجمه اى از «شاهنامه» فردوسى نيست. مجموعه منظومى مى باشد متشكل از روايات سابق و متأخر شفاهى و يا مكتوب نبردهاى آن بهادر، منجمله اقتباس هايى از اثر فردوسى كه همچون قصه در بين خلق قزاق رواج يافته بود.

تورماغامبه ت سراينده اين منظومه در اين مورد از رسم و آئين حماسه سرايان كه در قرن 19 بين قزاق ها رايج شده بود، بهره بردارى كرد.»(رستم دستان.سراينده طبق الگوى شاهنامه فردوسى،شاعر خلق،تور ما غا مبه ت ئزتئله وف.آلماتى،انتشارات دولتى ادبيات قزاق،1961.مقدمه از م.عوضف).

اين داستان يكى از برجسته ترين آثار هنرى تورماغامبه ت ئز تله ئوف به شمار مى رود. در حماسه «شاهنامه» رستم قهرمان اصلى بوده و اعمال و حركت دلاوران اطراف او در رابطه تنگاتنگى با شخصيت رستم شرح داده مى شود. هر فصلى كه به يكى از بهادران اختصاص داده شده به مثابه اثرى مستقل سروده شده است، مثلا ً فصولى كه به جمشيد، بهرام و گشتاسب تخصيص يافته است.

نسخه ديگرى كه از مضمون «شاهنامه» نشأت گرفته تحت عنوان «قصه بهرام» چاپ و منتشر گرديده است. منظومه بهرام گور اين نخجيرگر دلاور و عاشق پيشه، علاوه بر اينكه نسخه هاى شفاهى و مكتوب آن در ميان مردمان مشرق زمين محفوظ مى باشد، مايه اى براى آثار فردوسى، نظامى، دهلوى، نوائى و شيخ على بوده است. آنان هر كدام بنحوى مبتكرانه در وصف بهرام شعر گفته و نوسرايى كرده اند.

روايت قزاقى اين افسانه را ش. حسينوف، به سال 1908 در شهر قازان، انتشارات «اونيورسيته ت» و به سال 1917 توسط انتشارات دومبرفسكى چاپ و منتشر ساخته است. مضمون اين داستان مطابق الگوى ادبيات شفاهى قزاق تنظيم گرديده است.

خان كوچك از خدا فرزندى مى طلبد و مال و ملك خود رابه رسم صدقه در ميان فقرا و مساكين تقيسم مى كند. حاجتش برآورده شده، زنش پسرى مى زايد و نامش را بهرام مى گذارد. بهرام كه به صورتى فوق العاده زيبا و در عين حال زيرك بارمى آيد، روزى در حال شكارگرى به تعقيب يك آهو مى پردازد. اين دختر كه بصورت آهويى طلائى مجسم شده بود همان گل اندام بود.

بهرام بر بسيارى از سختى ها غلبه مى كند و سرانجام به مراد خود، گل اندام، دست مى يابد.

قصه بهرام از طريق داستان «هزارويك شب» در بين قزاقها رواج يافته است. اين قصه كه در عين شباهت مضمون خود با «سيف الملك» (چيرگى بر موانع فراوان: ديوها، پريان و اژدهاها)، با حماسه هاى قزاقى «آلاپامس» «قوبلاندى» و« ه ر طارغن» همنوا است(فرزند خواهى خان بى اولاد، زاريهاى پدر و مادر فرزند گم كرده و... و... ).

روايت قزاقى اين داستان علاوه بر نسخه هاى فارسى بر اساس منظومه اويغور كه داراى سرنوشت تاريخى، ادبيات و فرهنگ مشابهى هستند، مشاهده مى شود. سيماى سيف الملك كه توانست رنج عاشقى را تحمل كند، نه تنها با علاقه شديد مورد مدح شعرا قرار مى گيرد بلكه به مثابه نمونه اى عبرت انگيز از موفقيت در رسيدن به هدف خود به جوانان عرضه مى شود.

شاعر نامدار،اسد، در برگرداندن شعر معروف خود «آواز اسد» مى سرايد:

«اى كاش همچون سيف الملك و جمال

مى توانستم رنج آن را تاب آورم

سيف الملك ، جمالداي                                                          به ينه تنه كونسه م – اي».

                          

در رثای سهيلا قديری

در رثای سهيلا قديری

 

اعدام بشد سهيلا

ای خلايق واويلا

وقت اعدام در پيشش

كس نبوده از خويشش

طناب دار بر گردن

كارش نبود جز مردن

سربازی زد يك لگد

تا رام شود در لحد

بلكه شايد اوّل بار

راحت بخفت بی ادبار

عذاب قبر بكشيدن

ارجح شد از پلكيدن

دريای نفت زير پا

رؤيای بخت ناكجا

بی بهره از سهم نفت

بيهوده ازدست برفت

نز والدين بهره ور

آواره در پارك شهر

گيرش آورد پاسبان

بردش پيش قاضيان

گفتند چرا تنهايی ؟

گفتا منم هر جايی

نه مام دارم نه بابی

كوچه ام بود پناهی

بهر يكی لقمه نان

دونان اين شهرتان

كردند مرا روسپی

از آنم بود كودكی

چونكه ديدم تقديرم

قتلش بشد تصميمم

اينك كنيد معدومم

از لطفتان ممنونم!

   *   *   *

بعد سی سال وكالت

احساس كردم بطالت

ای قضات پرونده

شيطان كند بس خنده

بر كارتان اين چنين

پوزخند زند هر لعين

پنهان بهتر اين مرده

كزقضاوت آب برده

در ميانه جمله مان

متّهميم بی گمان

 

حاجی محمّد شادكام

گرگان3 /8 /1388 

 

 

مرگ يا زندگی

مرگ يا زندگى

بالا رود چونكه سنّ

خطور كند اين به ذهن

آيا روم سوى مرگ 

يا فزايم به عمر برگ؟

عمرم شود خود دراز

يا مرگ كند در فراز؟

زندگى را چه دانيم

زعمر خود چه خواهيم؟

مرده بودم نك زنده

باز سوى مرگ تازنده

هر كه بازد در حيات

پس شتابد تا ممات

ظرف حيات است زمان

از آن زايد مرگمان

آنكه ندارد ايمان

ناچار ماند در خسران

عمل بايد بر صلاح

سپس يابد خود  فلاح

بى حد نباشد بشر

عالم همه سر به سر

در كلّ خود چون اجزاء

هم عنانند در اجراء

دست و پا را داد خدا

چشم و  گوش هم كرد عطا

هم نعمت است عقل ما

طبقش بايد فعل ما

سازمان است خانمان

زو شكل گيرد خانه مان

محله ها اندر شهر

از هم گيرند لابد بهر

كشورهاى جهان نيز

دورى كنند از ستيز

ورنه فرد و اجتماع

اندر مانند از نزاع

حاصل جنگ ممات است

ليكن مطلوب حيات است

چشم را خواهيم تا نظر

بيندازيم دور و بر

گوش را خواهيم بهر آن

تا بشنويم گفتمان

خدا داده دست و پا

تا برخيزيم خود بپا

از براى عدل و داد

چيره شويم بر بيداد

آدم باشد خود كبير

عالم باشد پس صغير

عالم بهر آدم است

تا آورد آن بدست

مقصد نباشد دنيا

مطلب بباشد عقبا

توان گرفت دنيا را

خدا فرمود چون ما را

جانشينش در زمين

همان ربّ العالمين

نايب بايد بس امين

در كارى خاص همچونين

سنگين بوده است امانت

كه كوه نياورد طاقت

ما عاشق و ديوانه

از عقل و هوش بيگانه

رفتيم باری زير بار

ليكن ما را روزگار

فهماند چقدر ناكاريم

هم از ياری ناچاريم

چشم و گوش و عقلمان

دريافت چنين گفتمان

دوست بداريم پدر را

محكم بنديم كمر را

در خدمتش سراپا

باشيم مدام مهيّا

عزيز داريم مادر را

بيندازيم ما سر را

زير پايش به تكريم

لايق بود به تعظيم

لازم بود به فرزند

چونكه باشد او دلبند

باشيم دائم مهربان

دوستش داريم مثل جان

برادر و خواهر را

بايد باشيم ياور ما

زن خود را يا شوهر

قدر بدانيم چون گوهر

قوم و خويش و خانمان

ما را باشند سازمان

كوى و برزن نيز هم شهر

نعمت باشند همچون بحر

خلق جهان نى گزاف

هيچ نزنيم حرف لاف

قدر خود را گر دانيم

عبد نيك يزدانيم

مترف شويم همانا

وقتى باشيم توانا

دست بيازيم سوى ظلم

بيداد كنيم حين حكم

خدا داده بس نعمت

تا نمانيم در غفلت

خلاّق باشيم چون خدا

بى باك باشيم از فنا

چون او كنيم خود رفتار

عزيز داريم خلق بسيار

جان و مال و ناممان

شيرين كنند كاممان

بكار گيريم خوب اگر

گردند همه بهره ور

ورنه حيات چون يخست

از تف رود زود ز دست

ممات بود لابد زيست

گرندانيش معنا چيست

ليك عمر ما آن زمان

زندگى است بيگمان

چون بدانيم شأن خويش

با صبر نهيم گام به پيش

ياور شده با نيكان

برپا داشته هم ميزان

بى باك شده هم زمرگ

دنيا گوئيم خود بترك

زنده بود هر آن كه

دنيا سازد هر آن به

هم مرده اند آن كسان

كه بد كنند در جهان

 

                                      گرگان، حاجي محمّد شادكام ،

                                      8/12/1387

 

ادامه نوشته