سرشك خشكيده ابر
سرشك خشكيده ابر
نمى بارد ديگر ابر؛
چون سينه جنگل را
بشكافته است تيغ نفت.
بهمچنين صحرا را
تفتانده است ميغ نفت.
روى تور ماهى گير
خونش لخته بسته است.
* * *
وقتى باريد پيشتر ابر،
سيلى آمد پر بلا،
برآب برفت كشته ها،
پشته بگشت كشته ها،
خون باريدند ديده ها.
* * *
سر شك ابر خشكيده است؛
چون جنگلش افسرده است.
صحرا، ببين، تفتيده است.
صياد در خون غلتيده است.
* * *
اين همه راه،
از دل كوه،
بهر چيست؟
قطع درخت،
بيهوده،
بارى بگو،
صرف كيست؟
لقمه نفت آلوده،
از عدالت،
سهم كيست؟
خون صياد بر تورش،
كس نگويد،
جرم كيست!؟
* * *
بلكه بارد خوشتر ابر،
ابر را جنگل نتراشيم،
كوه را سينه نخراشيم،
صحرا پر دود ننماييم،
صياد ازپا نندازيم.
ح.م.شادكام. 14/5/1387