گاهي اوقات كه انسان ،

عاري باشد از خلجان ؛

هنر كه دادش يزدان ،

بدور ماند از بحران ،

 

پچ پچ كند با وفاق ،

چون چشمه اي بين سنگ .

درون دل از فساق ،

شسته گردد بي درنگ .

 

هور خدا تابيده ،

بيدار شود دل آرام .

فكر متين باليده ،

با ناز بر آيد كلام .

 

شاعر بندد كمر را ،

نظر كرده جوانب .

از چركيها معرا

طرح بكند مطالب 

 

با تيز بيني چون شاهين ،

اعماق درد بكاود .

با ظلم و جهل كين آگين ،

از در صلح نيايد .

 

به محك عقل و داد ،

تجربه كرد با دانش .

همگان را خبر داد ،

چنانكه بود سفارش .

 

قلب پركين ، دست تيز ،

جوهر سياه ، تلخ زبان .

نوشته اش بجاست نيز ،

خوش نداري ، خود بدان .