800x600

شعر سخن را پادشاه سره بود كلامي ،

مرد دانا آرايد آن را با هر گراني .

روان شده بر زبان بايد باشد دلنشين ،

جمع و جور و مرتّب از هر طرف تمامي .

 

اگر شود آلوده كلام او با زائد ،

بي علم بود شاعري با بازار بس كاسد .

گوينده و مستمع اغلبشان نادانند ،

برخي از اين مردمان در سخنند ناوارد .

 

امّ الكلام از اوّل هم حديث و هم آيات ،

مسجّعند اجزايش با همديگر چون ابيات .

دلكش نبود گر سخن بخاطر توازن ،

پس چه بود انگيزه در حديث و در آيات .

 

عالم كه در مساجد خوش بخواند خطبه اي ،

عارف كه در مناجات زار بكند ندبه اي ؛

هردو كوشند تا آنجا كز دستشان برآيد ،

عرضه كنند در بيان متوازن گفته اي .


هركس دارد ادّعا در عرصه شاعري ،

ليكن باشد بينشان گزيده ماهري .

درونش زر ، برون سيم يكي كلام خوبرا

بپردازد ز قزّاق كدام فرد لايقي ؟

 

گر بكنم بررسي سخنور كهن را ،

ضرب المثل آميزد چون پردازد سخن را .

شاعرانش بوده اند بي خرد و بس نادان ،

پرت و پلا ساخته شعر بيالايند دهن را .

 

با قپوز[1] و دومبرا[2] در بين جمع ناليدند ،

بر سر اين يا آن كس شعری بمدح باريدند .

توسّط شعرشان طلب كرده صدقه ،

پرسه زنان در هر جا قدر سخن كاهيدند .

 

زبان  بازند بهر مال ، سوگند خورند خود بجان ،

فريب دهند پي مال ، افسون كنند اين و آن .

در ديار بيگانه هر چند كنند گدائي ،

لعنتيها بنازند به ثروت ايلشان .

 

گرچه كرده اختيار قرب فخور دارا ،

خود نگشته بي نياز از آن همه خلعتها .

از براي قزّاقها بي ارزش است بسي شعر ،

كه مي آيد به نظر چيزي لزج سر تا پا .

ضرب المثل نگويم همچون كهنه خطيبان ،

ز بهر مال ننالم چون شاعر آن زمان .

اصلاح بشد چون سخن ، اصلاح پذير مستمع !

اندك اندك پردازم به شما نيز هم الآن .

 

از بهادر چو گويم كه ايلغار كرده بغارت ،

يا بگفته ز دختر ، از عيش كنم حكايت ؛

از براي وقت كشي با قصص بيهوده ،

گوش سپاري بهر حرف با كمال سفاهت .

 

بي علاقه به حكمت ، مردم شده بس كاهل ،

تنها داده تن بدان لج نموده چون جاهل .

غرّه هاي طفيلي چه بسيارند بي دانش ،

گله مكن گر شدم به قدح چنين من مايل .

 

بافته آسمان بريسمان با هراز و يك ترفند ،

اندر پي سود جوئي حيله گري بس كردند .

فخر گراي مالپرست چه را تواند دريافت ،

يكي مگر از هزار فراز آيد ارزشمند .

 

مال  حرام جمع كرده با دزدي و مفسده ،

چون بخوانيش پر حيله خوش نمايد طنطنه .

با طمع كسب سود از هر گونه زد و كوب ،

تراشيده دشمني ارباب كند وسوسه .

 

انصاف و شرم ، عار و ننگ ، شكيبائي با همّت ،

كس نكند از اينها به هيچكدام هيچ رغبت .

ژرف انديشي نجويد يا دانش راسخی

تا كه هستند سرگرم دروغگوئي با غيبت .

 

*******

[1] كمانچه قزاقي

[2] تنبوره قزاقي