از قبيله تا امّت

عزيزی از كاربران ، با مقداری دلتنگی ، ذيل مطلب نگارنده ( از فلسفه تا حكمت ) ، اعمال هيأت امناء مساجدمان را از مصاديق بروز انسانگرايی / اومانيسم برشمرده و مراسم های رايج در ميان ما را ملغمه ای از فرهنگ های بيگانه معرفی می نمايد. در پاسخ خاطر نشان می گردد كه در هر حال بايد حدود عقل و انصاف را مراعات كرد. مثلاً تا آنحا كه بنده اطلاع دارد در امور مساجد قزاقها چندان درآمدی وجود ندارد كه مشتی پولجو يا محتاج خرج عروسی بچه ها را بخود جلب كند. خود اينجانب اگر رسماً وارد اين حلقه نشده ام به علّت كثرت مشغله يا علائق ديگر بوده است. حال اگر ايراد و نقصی در فعاليّت هيأت های ما نحن فيه ملاجظه می شود با عيب جويی و مته لای خشخاش گذاشتن اصلاح نخواهد شد. گيريم كه در طول هشتاد سال زندگی در ايران قاری ، حافظ ، شيخ الحديث و آخوند تربيت نشده باشد ، از جماعتی رانده از وطن آباء و اجدادی نمی توان توقّع داشت ، عليرغم اولويت های امرار معاش به دنبال بار آوردن قراء و حافظين با معيار های جهان اسلام باشند. وانگهی شيخ الحديث و آخوند مرجع نيز در سطح ملّی و بين المللی فعّاليّت می فرمايند كه لزومشان برای قزاق های كمتر از اقلّيّت منتفی می نمايد.

واقعيّت اين است كه قزاق ها – مدّعيان نسبت به انس صحابه – در درازنای تاريخ پرتلاطم خود گرفتار مناسبت های عشيرتی خود بوده به همين علّت دستخوش آمال خوانين چنگيزی ، استعمار تزار های پيرو خط پطر ، بلهوسی خروس های بی محل سوسياليست دست نشانده لنين و استالين و نهايتاً سلطه نورسلطان فرصت طلب بوده است. هنوز هم ما قزاق ها به جو‍ز / رو/ قبيله تقسيم شده نتوانسته ايم ، چنانكه بايد و شايد جبهه و امّت خود در جهان رو به سيطره جهانی شدن را تشخيص بدهيم. نه چندان ايرانی مسلمان هستيم و نه در قزاقستان از احساس غربت در امانيم.

بايد كاری كرد كه همان امّت محمّدی احياء شود كه شامل و ضامن حقوق همه مسلمين ، اهل كتاب و حتّی آزادگان دنيوی بود. راستی چرا فارابی از شهر تراز در قزاقستان كنونی به دمشق رفت و بيبارس - مملوك قزاق - در مصر به سلطنت می رسد ؟ بعضی ها بابر را كه سرسلسله آخرين ملوك گوركانی هندوستان بود جز افتحارات قزاق قلمداد می كنند كه بهترين روابط را با صفويه داشت ولی هرگز يادی از تركستان نمی كرد. هيچكدام از اين ها يه زادگاه خود برنگشتند. مسقط الرأس اين رجال سياسی و فلسفه مساعد شكوفايی قابليّت های آنان نبود. جنانكه تاريخ گواهی داده آسيای مركزی هنوز از دولت ملّی - به معنای مدرن - محروم مانده است. شاكله بيريخت جوامع آن سامان فرصت توسعه به مردمش نمی داده است.  فاغتبروا يا اولی الابصار !