سپری شد زندگی ای بسا با ندامت ( آباي )
سپري شد زندگي اي بسا با ندامت ،
پشت سرش نهاديم در كمال بطالت .
از شمار فكوران خود را عبث پنداشته ،
بی هدف و بي خيال ناز كرديم و افادت .
پس بمانديم آموخته مردمان را بي اسوه ،
چون انبوه جاهلان باشند بسي پرجذبه .
لودگي و سخرگي عادي شده است و مزمن ،
اين هرهري مذهبي است اخلاق سگ البتّه .
آدم رك و راست را ما بگوئيم اوروس است ،
آنچه نگويد هرگز حرف پر از سالوس است ،
متفرّق از ريا ، ناتوان از اعتماد ،
انسانيت كم كند اينكار كه نا مأنوس است .
ناباور آواره بهم زده است سامان را ،
بلاترديد ببينيم خلوص اين ياران را .
خاطر بود بي گذشت از كمترين خطائي ،
در دل باشد گر شكوه از ياد برد كي آنرا .
در دوستي و عاشقي بيگانگي نباشد ،
اتّحاد اين دلها هرگز ز هم نپاشد .
آنچه را ما مي خوانيم محبّت و عاشقي ،
ساخته شده از دروغ بار خاطر بباشد .
نه مطمئن يارم هست ، نه مرا دلنگاري ،
پس عاقبت گرفتم شعر و سرشك بياري .
بس دنياي ناديده چو درياچه مي نمود ،
آنگه كه من خاطرم بود از كدورت عاري .
خدا داده دوستي را بعنوان يك مدد ،
درددل دوستانه غصّه ز دل مي برد .
ساخته بودم دوستيي بدست خود ناقابل ،
چون نسترن پرپر كرد آنرا يكي بيخرد .
همان يار را مي جويد اين دل من بي آرام ،
از هجر او مي جوشد در قلب من خون مدام .
در هجمه دشمنان كس نديدم استوار ،
خود نديدم از صفا دوستي برتر والسّلام .