زمين ، خورشيد و خدا

 

خيال بوده كه خورشيد

گرد زمين بگرديد

بل ببوده خود زمين

 كه دور خور بچرخيد

 

اين با گردش گرد آن

همپا شود با جهان

بهمچنين خور چرخد

بر مدار كهكشان

 

كهكشان ها بسيارند

كه راه خود بسپارند

چه كس داند جز خدا

جمله كجا بشتابند

 

آيه بود اين نظام

ديد ما را هر كدام

نه می دانيم آغازش

نه دانيمش هم مدام

 

هر چه از زمين رو آرد

آفتاب بر او  بتابد

پس آن بود كه اين را

از كتم غيب بر آرد

 

خيره مشو هان بدو

تا كور شود چشم ازو

مباش هرگز مثل ماه

ياخيره يا پشت به او


نيمه خيره همچو نار

نيم ديگر سرد و تار

جلوه جق در عالم

بر عاقل است آشكار


چو ننگری بر جهان

ماند ز چشمت نهان

چنين بود چون عيان

حكم غيب را حود بدان

 

زمين نكرد تا كه رو

از خور نديد ذرّه سو

محتاج شود به مهتاب

نيمش مدام پشت بدو

 

گر نياری رو ی به ربّ

خير بشود بی سبب

با رفتاری از اين سان

خارج شوی از ادب

 

پس بنگر بر خدا

تا گرددت رهنما

بياد آور آن غفّار

تا بگذرد از خطا

  

مات بشوی گر ز رب

باز می مانی از طلب

رو گردانی گر از وی

از عذابی جان به لب


حق را ببين ز عالم

شكرش بكن دمادم

گر بكاوی تو ذاتش

عبث كوشی ای آدم