رمضانيات ( 22 )

كنيزي داشت اسكندر

رازش مگو دل اندر

شاخ شاه ذوالقرنين

مكتوم بوده از هرعين

گر بردارد لام از كام

شو مي شود زان بدنام

رود سرش از افشا

سرّش در دل نا گنجا

شد لاجرم سوي چاه

تا داد زند سرّ شاه

با هر فرياد از دلش

سبك بشد مشكلش

ناكنيزك اينم راه

راز دل را ريزم چاه