رمضانيات ( 7 )
رمضانيات ( 7 )
ديشب افطار در منزل أبئلي قاراتوقا بودم كه بمناسبت چهلم مادرش ( مرحومه ءورئك ) صدقه مي داد. نماز عصر را در مسجد جامع خواجه احمد يسوي با جماعت خواندم. دو بطري دوغ پاستوريزه هم براي شركت در دادن افطار روزه داران به يكي از خدمه تحويل داده با اتوبوس واحد تا ميدان وحدت و سپس قزاق محلّه آمدم. كمي به اذان مغرب مانده بود. اذان مذكور را كه كشيدند با نصف ليوان آب سرد ، دو دانه خرماي ضيافتي و يك عدد نان بوره ك افطار كرده پس از نماز به صدقه آمدم. در راه قدير چمني ، پسر خدا بيامرز شأوٌدئر ، را ديدم كه از قزاقستان بديدار اقوام و دوستانش آمده است. روبوسي و احوالپرسي نموديم. خبر برادرش ، آقبه ردي ، را كه با وي بيشتر دمخور بودم گرفتم. جواب داد حالش خوب است. خود قدير از آن چپي هاي ساده لوح بود كه خيال مي كرد حقّشان در انقلاب اسلامي خورده شده و در انتظار انقلاب بعدي بسر مي برد. با از هم پاشيدن كعبه آمال امثال وي و استقلال يافتن قزاقستان و اقدام رئيس جمهور آن كشور كه قزاقهاي پراكنده ( ديسپورا ) در دنيا را به سرزمين پدري فرا مي خواند ، قدير و عدّه اي ديگر با مشتي افاغنه آواره به كشور يادشده كوچيدند. برادر كوچكترش آقبه ردي نيز با وي رفت. امّا برادر بزرگترش ، هاشم ، همين جا مانده است. فرصت گفتگوي بيشتر نبود. دلم مي خواهد در زمينه برگشت و باز برگشت كذايي پژوهشي دقيقتر انجام دهم. مي خواهم بدانم پدر و مادر ما مهاجر بودند يا آنها كه جمهوري اسلامي ايران را به صوب قزاقستان ترك كرده اند.
اطاق پذيرايي پر از مهمانهاي ديگر و عمدتاً ريش سفيدان ، آخوندها و غيرهم بود. روي فرشي كه بر حياط خانه پهن شده بود نشسته دو سه كاسه چاي قزاقي شيردار نوشيديم. بلافاصله ديس هاي كته برنج با گوشت هم برسفره نهاده شد. گلوي خشك را با آب يخ صفا داديم. ضمناً از محمود چمني راجع وضع صدور ويزاي حجّ عمره پرسيدم. خبر همان بود كه شنيده بودم : يك سري ويزا داده بعد قطع كرده اند. چرايش بماند ، بعد عمري انتظار قرار بوده اواخر بهمن يا اوائل دي به حجّ عمره مشرّف شويم. اين جوري كه پيش مي رود ، شايد باز يكي دو ماه تأخير بيافتد. تا كنون يك سال بيشتر از مدّت مقرّر در نوبت مانده ايم. نمي دانم ندانم كاري است يا كشاكش هاي سياسي كه ما ايراني ها را علّاف مي سازد. چاره اي نيست كه دقّ دلمان را سر بدشانسي خالي كنيم و بس ! زبان ندارد كه بگويد سر و ته پياز نيست.
نگران بودم از اتوبوس خط واحد دير بمانم . كسي نه در اول و نه در پايان اطعام آب بدستمان نريخت. با تكه پارچه اي دست ها را پاك نموده بيرون آمديم. دم در كوپپاش داماد خانواده را ديده صدقه را قبول باشد گفتم. عنايت و أبئلي را نديدم كه به خاطر آنها و زن پسر عمويم ( قاديشا ) از همّت آباد آمده بودم. از مشهد بردي هم ، كما في السّابق ، نشاني نبود. باز نورپيئس بود كه جايش را پر مي كرد. اتفاقاً عبدالله چمني را ديدم و چون حدس زدم به محل بر مي گردد پرسيدم ماشين دارد و مسافر هم مي خواهد يا نه ؟ برادرم قدر و پسر عمويم يحيا هم پيدا شدند. ظرفيت تكميل شد. عبدالله گفت كه بايد پسرش را هم بگيرد و راه افتاد. ما به دنبال او حركت كرديم. بين راه ابراز لحيه كردم و به يحيا گفتم يحيا ابن قصي ! توضيح دادم كه نام پدرش بايد اقتباسي از اسم يكي از اجداد پيامبر ( قصي ابن كلاب ) باشد و قوساي _ يعني دو ماه _ مالا يعني است. يحيا استدلال مرا نپذيرفت و گفت كه چون مادربزرگش پس از مدّتها انتظار دو پسر زاييده بود اسم دوّمي را قوساي گذاشته اند تا با پسر اوّل – تئنه ي – دو ماه خانواده باشند. اينك سال ها از فوت عموي يحيا هم گذشته و دو خاندان از برادران مذكور روابطشان ، چنانكه افتد و داني ، چندان گرم نيست. سردي روابط خانداني صله رحم را روز بروز ضعيفتر مي سازد. اين گونه مسائل مقتضاي تحوّلات اجتماعي است كه اگر آسيب هاي آن بررسي و چاره جويي نشود مي تواند منجر به بحران هويّت گردد. در محيط شهري با ضوابط خاصّ آن نمي توان روابط عشيرتي را حفظ كرد. تعصّبات قومي بكار دوره نو نمي آيد. جامعه مدني ايل و طايفه نيست كه همه زير ولايت يك شخص بوده مطابق اراده وي رفتار نمايند. شاكله جامعه تغيير يافته و بايد وفق آن عمل كرد. در اين مرحله برزخي است كه مشكلات مربوطه نمايان شده و اعصاب را متشنّج مي سازد. نفسانيات را بايستي با كاشتن فرهنگ مناسب در اذهان نسل موجود بازسازي نمود.
ايّوب كدي ، برادرعبدالله ، را هم - به پيشنهاد برادرم قدر - در خانه اش عيادت كرديم كه اخيراً از بيمارستان مرخّص شده است. با كسب اين ثواب با پژوي موصوف به خانه برگشته پس از تجديد وضو و تعويض لباس به مسجد آمدم براي اداي نماز عشاء ، تراويح و وتر واجب با جماعت. ماشاء الله اين روز ها ثواب از آسمان بر زمين مي بارد! امام جمعه و جماعت غايب بود. يكي از افاغنه كه در اين ليالي مبارك گاهي مؤذّن و مجري ادعيه نماز تراويح بوده است امامت را عهده دار شد. با ورزيدگي حاصله از حضور در ختم قرآن طي شش شب ، برگزاري نماز تراويح معمولي بسيار آسان مي نمايد. امام جماعت ما عادتاً آيات كريمه را شتابان تلاوت مي كند و به نظرم چنان مي رسد كه مدّ ضالّين سبع مثاني را از كلّ آن بيشتر طول مي دهد. خدا اجرش را زياد كند. بهر حال تا او هست ديگران داوطلب امامت جماعت اكثراً افغاني نمي شود. اسلام دين امّت محمّد ( ص ) است كه اصحابش از شعوب و قبايل گوناگون بوده بنا بر اوّلين قانون اساسي مكتوب دنيا از نعمت اخوّت بلاتبعيض برخوردار بودند. ما كجاييم و اهالي مدينه فاضله نبوي كجا؟!
در نماز بامداد امروز و نماز جمعه خود آخوند محمّدي حضور داشت. يكي از روحانيون معروف تركمن قبل از نماز جمعه وعظي به زبان فارسي بليغ گفت درباره عيد قربان و قصّه ذبح حضرت اسماعيل ( ع ) بدست امام الائمه حضرت ابراهيم ( ع ) . انابت و برخورد مؤمنانه اين دو نسبت به امر الهي و گفتگوي رقّت انگيز پدر و فرزند در حين عمل به فرمان خداوند جبّار سرشار از عبرت است. فقط نمي دانم چرا واعظ موصوف « ذبح » را به كرّات مكرّر مفتوح تلفّظ مي كرد.