2/6/74

 6:5 صبح از خواب برخاسته پس از نماز حاجی مراد را بيدار كردم. از خانم زولقارناي تشكر و خداحافظی كرديم. با تاكسی شخصی به خانه شاه نظر رفتيم و بلافاصله استحمام نموديم تا صبحانه بخوريم. شاه نظر ، سعيدو « ه رجان » هنوز خواب بودند. بالأخره بيدارشان كرديم و با 250 تنگه كرايه به فرودگاه آمديم. سعيد ميانه راه پياده شد و شاه نظر بدرقه مان كرد. بزحمت فراوان از كنترل گذشتيم. گذرنامه هامان از لحاظ مهر ورود و خروج ايراد داشت. مأمور كنترل يك خانم افسر روس با نزاكت بود كه عذر ما را به لحاظ اين كه مهمان جشن سالگرد آباي بوديم و از مقررات مربوطه اطلاعی نداشتيم پذيرفت. مأمور جوان ديگری كه قزاق بود نمی توانست از لحاظ سلسله مراتب چنين ارفاقی بما بنمايد. بهر حال چند دقيقه مانده به به پرواز هواپيما از گمرك خارج شديم. چيزی نمانده بود همه مساعدت های قائومداستق ( جمعيت جهانی قزاقها ) بهدر رود يا بدتر از آن دچار جريمه و غيره هم بشويم.

ساعت 11 بوقت آلماتی بسوی آقتائو پرواز كرديم كه سه ساعت و نيم طول كشيد. وقتی كه به مقصد رسيديم ساعت – بوقت محلّی – 12:5 بود. توضيح اينكه آلماتی و آقتائو با همديگر 2 ساعت اختلاف افق دارند. انتظار داشتيم به پيشوازمان بيايند. نيم ساعتی در فرودگاه منتظر مانديم. كسی نيامد. با اتوبوس – نه ، مينی بوس – به شهر آمديم كه كرايه اش برای هر نفر 50 تنگه بود. از گاراژ تا خانه كيئكباي ( ميزبانمان ) هم 50 تنگه كرايه تاكسی داديم. خانم خانه گفت آسقار به فرودگاه رفته ولی ما را نيافته است. تعجّب كرديم. چای و ناهار مختصری صرف شد. در هواپيما هم ناهار خورده بوديم. قبل از غذا با كوُپِش در منزل جوُماش تماس تماس گرفتم كه فوری آمد. پس از ناهار حاج اسكندر تلفن زد. حال و احوالی پرسيدم و حاجی مراد صحبت كرد. سپس با كوُپِش به خانه جوُماش رفتيم كه همان نزديكی بود. تا چای و عصرانه آماده شود حاجی مراد و كوپش به منزل حاج اسكندر رفتند. داماد سرخانه جوُماش متصدّی واحد خصوصی نگهداری و تعمير پالايشگاه است و دو فرند دارد كه از درآمدش راضی است. او اهل استان اورال بوده و می خواهد كم كم به همانجا بكوچد ؛ زيرا به قول او آب و هوايش خوشتر و سرزمينش سرسبزتر است. تنها پسر جوُماش در كميته حفظ امنيت كار می كند و يكی از دخترانش در منزل ماشين نويسی می نمايد. پدر خانواده فوت كرده و احتمالاً دولت مستمری بيوه و صغارَ را می پردازد. جوماش مذهبی و اهل نماز و عبادت است. هر وقت نماز می خواندم متوجه می شدم كه به من اقتدا می كند. يكی از خاطرات جالبش اين است كه والدينش قرآن و ساير كتابهای دينی خود را حـتّّی از بچه هاشان هم پنهان می كردند تا سرانجام محل اختفای آنها را خودشان نيز فراموش می كنند! يكی دو سال است مسجدی در آقتائو دارند می سازند ولی هنوز تمام نشده است. فعلاً در يك محل موقّت نماز جماعت برگزار می گردد.امام جماعت جوانی است كه تحصيلكرده تركيه بوده و بچه ها نماز وقرآن ياد می دهد.

دو ساعت مانده به غروب نماز عصر را هم خواندم. شام را بِسبارماق بود تقريباً يك ساعت مانده به شب دادند. سپس به ساحل دريای خزر رفتيم كه در فاصله يكصد تا دويست قدمی قرارداشت. نيم ساعتی لب دريا قدم زديم و دست و رويی شستيم. آب دريا بسيا زلال ولی شور با بوِی خاص بود. برگشتيم باز چای نوشيديم. در غياب ما حاج اسكندر به آنجا سر زده بود.