خاطراتی به خاطر آباي ( 21-22 )
31/5/74
6:5 صبح بيدار شده نمازم را سروقت خواندم. خواستم دوباره بخوابم . نشد. مشغول نوشتن باقی خاطرات ديروز شدم. حدود 8:5 حاجی مراد صبحانه را آماده كرده بود. چای ، نان ، بادمجان و گوجه فرنگی به اضافه تالقان ( بلغور گندم ) خورديم كه سير شديم. در اين موقع شاه نظر مشغول استحمام بود. وی با شتاب از باقيمانده صبحانه خورد و راه افتاديم به سوی دفتر اياز و « قائومداستق » با تاكسی شخصی كه همان صد تنگه را كرايه گرفت. خالدار بك گفت كه بودجه « قائومداستق » واريزگرديده بليط تهيه خواهد شد. واقعاً خوشحال شده ابراز امتنان كرديم. پاسپورت ها را به افضلخان داديم به اضافه گواهی قزاقيت حاجی مراد و دعوتنامه خودم تا به نرخ داخلی بليط بگيرد. نامبرده تقريباً 11 صبح پی اين كار رفت و تا 1:5 بعد از ظهر منتظرش بوديم. در اين بين با صفر علی ماقشف مشغول گفتگو شدم. می گفت بابت كار حاج اسكندر و شركايش خيلی زحمت كشيده و پيش بسياری از مقامات روانداخته وليكن قدرش را نشناخته اند: به خاطر آنها به آقتائو رفته با پزشك استان مانغستائو درباره نتيجه آزمايش سيب زمينی هايی كه آورده بودند جر و بحث كرده و بالأخره نمونه ای از مورد آناليز را باتفاق نماينده ای از اداره كل بهداشت آن استان به آلماتی آورده تا دوباره آزمايش نمايند كه خوشبختانه سالم تشخيص داده شد و بلافاصله نتيجه را بدست نماينده مزبور داده به نزد پزشك كذايی ببرد. از قرار معلوم ، مشارٌ اليه توقع رشوه داشته يا به مدير شركت خريدار كه از فروش اين كالا سود فراوان می برد حسادت می ورزيدكه اينهمه كارشكنی می كرد. حتّی پس از دريافت نتيجه آزمايش هم می خواست حاج اسكندر و شركايش را وادار به تجديد نمونه برداری نمايد امّا با فشار وارده از طرف وزارت بهداشت به او – شوخی و جدّی – گفته است در اين ميانه چقدر منفعت شخصی داشته است!؟ خدا را شاهد می گرفت كه هيچ چيز نگرفته است. حالا نگران موارد بعدی است كه مبادا ديگر حرفش خريدار نداشته باشد. به عبارت ديگر ، لازم فعاليت در اين كشور سلفيدن انواع رشوه و شيرينی است.
تويجان بابق را هم در دفتر اياز ديدم. پروفسور « توقتاسن » همراهش بود. تويجان هم از كندی كارها گله داشت. می گفت چند روزی است كه می خواهد باطرف معامله اش آشنا شود ولی يا اياز نيست يا طرف. به مشتری باری را تحويل داده كه بايد اياز وی را بشناساند تا پولش را دريافت كند!
ناهار را در رستورانی در نزديكی دفتر اياز خورديم كه آش رشته بود. سپس در دفتر رويش چای زديم. سعيد پيشنهاد داده بودكالباس و تخم مرغ گرفته و در منزل بپزيم و بخوريم. من قبول كردم ولی شان نظر ابراز بی حوصلگی كرد و می ترسم بعد از ناهار سنگين شده خواب برويم و نتوانيم به دفتر برگرديم. نظرش قابل تأييد بود. تا ساعت 4 بعد از ظهر منتظر افضلخان بوديم. بالأخره بليط را تهيّه كرده بود برای پرواز ساعت 10 صبح چهارشنبه به آقتائو . بايد 9 صبح در فرودگاه باشيم. از افضلخان سپاسگزاری كرده بليط و گذرنامه ها را تحويل گرفتيم. بدين ترتيب حدود شصت هزار تومان صرفه جويی شد.
ساعت 5 عصر من حاجی مراد به منزل شاه نظر آمديم و او با اياز و سعيد به گاراژ رفتند تا باری تحويل بگيرند. نماز خواندم و پس از خوردن يكی دو ليوان چای روی كاناپه دراز كشيدم ولی خوابم نمی آمد. وقتی برای نوشتن اين يادداشت ها بلند شدم ، ديدم صالی در آشپزخانه خوابيده و حاجی مراد در اطاق ديگر دراز كشيده است. صالی می گفت از آلماتی خسته شده است. توضيح داد سرگرمی ديگری جز جمع شدن در خانه همديگر ندارند. محفل بدون مشروبات الكلی خالی از لطف به نظر می آيد. همه چيز گران است. مردمی كه هميشه محروميت كشيده اند ، منجمله زنان و دختر ها ، بخاطر رفتن به رستوران و خوردن ودكا ، شامپاين و غيره تن به هر كاری می دهند. بكارت و عصمت معنی ندارد. هيچكس از زن ومرد به اين چيز اهميت نمی دهد. سوزاك ، سيفليس و ايدز شايع می باشد. زنها دلشان به لباس شيك مدروز خوش است. آنها غالباً بيمارند. دختران ولايت با تلفن در دسترسند. روزی به ده پانزده نره خر خدمت می نمايند. اين سلامت جنسی را نا ممكن ساخته است. دائم الخمر های روس با يك بطر عرق از حال می روند و به عنن می افتند. از اين لحاظ ترك و مسلمان محبوب زنان روسند. بهر حال وای به حال كسی كه از وی به اتهام تجاوز به عنف شكايت شود. بيست سال حبس يا 20000 دلار جزای نقدی كه پرداخت آن كار هر كس هركس نيست ، روی شاخش است. چنين محكومی از زندان جان سالم بدر نمی برد. يعنی ساير زندانيان ترتبيش را می دهند. در بازداشتگاه ، حتی برای بازداشتی 10 روزه هم ، جيره نمی دهند؛ لابد - به كومك پاسبان- اقوام و آشنايان از بيرون برايش غذا می فرستند.
حدود 11 شب بود كه شاه نظر آمد. يادم نيست شام چی خورديم.
* * *
1 / 6 / 74
9:30 صبح به دفتر اياز رفتيم وسری به صفرعلی ماقشف زديم. قرار بود خبرنگار مجله « قازاق ه لی » برای مصاحبه بيايند ولی تا ساعت 12 خبری نشد. اياز و شاه نظر باسعيد پی كاری رفته بودند. من وحاجی مراد پای پياده به طرف خانه ذوالقرنين راه افتاديم. دخترش خضورداشت كه از كره ، مربا و نوعی كشك مايع شيرين با نان ناهاری برايمان دست و پا كرد. به شاه نظر تلفنی خبر دادم كه در اينجا منتظرشانيم. چند ساعت بعد دوباره خبر گرفتيم . اياز اطلاع داد گيربكس ماشينش خراب شده و شاه نظر و سعيد برده اند درستش كنند. اياز از خانه اش صحبت می كرد. ساعت های9 ، 10 و 11 باز زنگ زديم. از قرار معلوم هنوز گرفتار تعمير جعبه دنده ماشين كذايی بودند.عصرانه و شام را هم در منزل ذوالقرنين خورديمكه دستپخت خانم بود. ساعت 12 شب با اعصاب خورد به رختخواب رفتيم. البته خوابمان نمی برد. حوالی يك بامداد بود كه شاه نظر از منزلش تلفن زد كه تازه از از تعمير ماشين فارغ شده اند. قرار شد صبح ساعت 7:30 به خانه اش برويم و پس از صبحانه به سوی فرودگاه راه بيافتيم.