28/5/74

 

7صبح بيدار شده نماز خواندم. تا بقيه بيدار شوند ساعت 9 شد. بعد از صبحانه ، ساعتي مشغول بررسي كتابهاي « بالسوُلو » شدم و دلم مي خواست چند تايي از آنها را بردارم كه چون خودش نبود منصرف شدم. من، حاجي مراد و شانازار از بقيه خداحافظي كرده بسوي دفتر اياز رفتيم. آنجا بود. با ماشينش – در واقع مال علي چالاك – به هتل رفتيم تا اطاق را تحويل بدهيم. جلوي دفتر اياز شخصي بنام جواد ميرزايي را ديديم كه تعريف مرا از علي چالاك شنيده بود. مشكلاتي را مطرح كرد كه بحث راجع به آنرا موكول به فرصتي ديگر كرديم. بعد از هتل به آپارتمان جواد رفتيم. من آنجا مانده به بررسي مسأله حقوقي وي پرداختيم. ناهار كنسرو ماهي خورديم و منتظر اياز و بقيه نشستيم.

حدود 8 بعد از ظهر « بالسوُلوٌ » زنگ زد. شماره تلفن جواد را از شانازار گرفته بود. به شام دعوتمان كرد. جواب دادم منتظر اياز و سايرين هستم. چند لحظه بعد اياز تلفني اعلام آمادگي كرد كه مرا به خانه آن دختر عمويم خواهد رساند. او با ماشينش يوسف پيلتن و شانازار را آورد تا دسته جمعي به مهماني برويم. اياز اين را هم خبر دادكه كه حاجي مراد با « ه رجان » در خانه علي چالاك مانده استراحت كند. « بالسوُلو » زني 40 – 35 ساله ، معلم ادبيات قزاقي بود كه براي نگهداري از بچه خردسالش بدون حقئق گرفته و دو فرزند ديگر هم داشت : گوهر ( 14 ساله ؟ ) و ( دآوٌره ن 9 ساله ؟ ). شوهرش « نوُر ماخان » سرمكانيك است با دو روز كار و دو روز استراحت كه به ساخنمانسازي مي پردازد. آنان خانه اي كلنگي ، داراي باغ ،را خريده به جايش مشغول بناي ساختماني دوطبقه اند. مرد آپارتماني سه خوابه پس از 15 سال خدمت دريافت كرده كه فعلاً در اجاره صالي ، پسر محمّد ايسگلدي است به ماهي 3000 دلار !؟ بنظر خانواده سالم و فعّالي مي آيند. « نوُر ماخان قوٌمانف » 6 برادر و 3 خواهر دارد كه كوچكترين برادرش را از ده به شهر آورده با خود سركار برده دستيار خود قرار داده است. برادر ديگرش هم در همين آلماتی زندگي مي كند كه شغلش از يادم رفته است. اين برادر به عنوان بزرگ خاندان در جمع حضور داشت. سفره را در حياط كوچك روي ميزي زير تاكها پهن كردند. از گوسفندي كه ذبح شد قورمه اش را با چاي و ميوه پيش غذا آوردند. از ما انكار بود و از آنها اصرار تا مشروب هم سرسفره آمد با اين بهانه كه طبق رسم و عادت بايد گيلاسها پر چلوي مهمانها گذاشته شود. از ميان جمع من ، حاجي مراد ، شانازار و اياز لب به گيلاسها نزديم. بقيه به سلامتي ! بالا مي انداختند. از من هم خواسته شد كه مطالبي به اين مناسبت بگويم. بخاطر اياق نبودن با بقيه پوزش خواسته و گفتم خيلي خوشوقتم كه در صد و پنجاهمين سالگرد تولد آباي توفيق ديدار از سرزمين آباء و اجداي دست داده است. اميددارم بررسي احوال و آثار چنين دانشمند سخنوري ما را با فرهنگ اصيل قزاقي بيشتر آشنا سازد. بايد ديد تا چه حدّ آرزو و آمال وي تحقّق يافته است. او مي خواست از روسها هنر و صنعت جديد را ياد بگيريم تا با تغيير و تحولات لازم امرار معاش درخوري ممكن شود. البتّه نمي خواست قزاقها در همه موارد مقلّد روسها شوند. بلكه مي خواست دين ، اخلاق ، زبان و آداب اصيل محفوظ ماند. نه اينكه مفاسد اخلاقي بيگانگان به فرهنگ ما سرايت نمايد. متأسفانه مشاهده مي شود كه حتّي بزرگان قوم نيز در همه مجالس با مشروبات الكلي پذيرايي مي شوند.حال آنكه آباي در يكي از اشعارش كه مرثيه فرزند عزيزش عبدالرّحمان است كه در 28 سالگي جوانمرگ شد ، خودش راچنين تسلّي مي دهد كه وي گرچه سالها در بين كفار پي علم و هنر بود « لب از حرام او ببست.».

دومبراي قزاقي را آوردند و ، بنوبت ، يوسف ، نوُرماخان ، و يكبار هم صالي آواز خواندند. « بالسوُلو » و دو زن ديگر كه همسر برادر ميزبان و همسايه ايشان بودند خواننده را همراهي مي كردند. واقعاً رژيم شوروي موسيقي و آواز را جانشين همه چيز كرده است. كوچك و بزرگ همه اهل ساز و آوازند. سعي كردم مضمون آواز ها را دريابم . گويا درباره شادي و سرور بود. از چه ؟ ندانستم.

تقريباً ساعت يك بامداد اياز به خانه اش رفت. مجلس ادامه يافت تا ساعت 2.5 الی سه صبح كه غذاي اصلي ، به سبارماق ، را كشيدند و كلّه را جلوي بنده كه ارشد سنّي جمع بودم گذاشتند. طبق معمول محل كمي خام بود. گوش راستش را بريده خواستم چشمش را هم در بياورم كه نشد. آن را كنار نهادم و كارد را دست برادر نوُرماخان دادم تا كار را تمام كند. ادامه حرفهايم نيز تأكيد بر بازگشت به خويشتن بود. ولي انگار گوش جماعت مثل كلّه ذبيحه قطع شده و دلشان را شراب سوزانده بود.

بعد از شام سحرگاهي ، من ، حاجي مراد و شانازار در اطاقي خوابيديم و يوسف و صالي با ديگر مهمانها خدا حافظي كرده و رفتند.