گفتمان ( 30 ) آباي
گفتمان سي ام
لافزني است بنام « لاف گزاف زن » كه حرفهاي صد من يك غاز مي زند . او به چه دردي خورده وجودش چه ضرورتي دارد ؟ وي وجدان و عقل نمي شناسد ، شرف نمي شناسد ، تأمل همه جانبه و تفكّر عميقي ندارد ، نه پهلوان است و نه مرد ميدان ، نه انسانيت دارد و نه عقل و وجدان . بسا كسان گردن كشيده مي گويند : « ترا به خدا دست بردار ، كي از كي برتر است ، كي غلام حلقه بگوش ديگري است ، مگر روزيم را او مي دهد ، مگر من شير از مال او مي دوشم ؟ » ، با هيجان مي گويند : « مگر از جان خود دريغ دارم ؟ آه ، مادر قحبه ، چرا نبايد مرد ؟ فوقش تير باران يا بخاطر اين تبعيد شوم نيز حاضرم ! مرگ يكبار ، شيون يكبار ! » .
خودشان را مي بينند ، آيا قزاقي را ديده ايد كه اين سخنان در خورشان باشد ؟ قزاقي نديدم كه تاب مرگ داشته باشد ؛ قزاقي هم نديده ام كه بگويد تاب مرگ ندارم ، فقط به حنجره اش اشاره مي كند و مي گويد : « بگذار سرم بريده شود . » . اگر كسي پيدا شود كه اين حرفها به او بخورد ، هر چند بي عقل باشد ، مي تواند با همان غيرتش آدمي را مرعوب سازد . به گزافه- گوئي كه در مواجهه با مهلكه واقعي ، دنبال سوراخي براي پنهان شدن مي گردد ، براي ارعاب مردم بيهوده بلوف بزند تا بگويند « امان از اين لا مذهب ! » چه گوئيم ؟ خداوندا ! آيا نشانه هاي گوناگون از جان گذشتگي ، پايبندي به عهد و ميثاق ، سخاوت و بي ارزش شمردن دنيا و رادمردي در وجود مرد باقي نمي ماند ؟ باري او يكي از وراجهائي است كه مصداق « پر روی پر چانه » مي باشد .