27/5/74

 

قرار بود خبرنگاری از هفته نامه « قازاق ه لی » ارگان جمعيت جهانی قزاقها ( قائومداستق ) برای مصاحبه بيايند. به دفتر جمعيت مذكور زنگ زدم. خط ثطع بود. من و حاجي مراد به سوی آن راه افتاديم پياده.چندان فاصله ای نبود. در راه اياز و شانازار را ديده و با آنها به دفترشان رفتيم كه در همان ساختمان قائومداستق بود.قالداربك نايمانباي را ديديم و از او خواهش كرديم كه هرچه زودتر ترتيب پروازمان به به آقتائو را بدهد. ساپارغالي گفت كه حسابدارشان رفته مشكل تلفن را حل كند كه به علت عدم پرداخت پول آن قطع شده بود! در دل گفتم اگر ندارند پول تلفن را بدهند چگونه می توانند برای ما بليط هواپيما تهيّه كنند ؟ ساعتی بعد خانم حسابدار آمد و گفت روز دوشنبه ترتيب كار را خواهد داد. امروز نمی رسد. فردا و يكشنبه تعطيل است. چاره ای جز صبر نبود. امور خيلی كند پيش می رود. بهر حال حوصله ام سررفته و دلم برای بچه ها تنگ شده است. كاش می توانستم قيد كومك قائومداستق را بزنم. می خواستيم شخصاً بليط بگيريم ولی ظاهراً دير شده بود. قرار شد به منزل اياز برويم. از دفترش به يكی دو جا سرزديم. در گاراژ كاميونهای ايرانی عظيم آداي را ديديم كه مسؤول تنظيم بارنامه ها بود. گفت كه ارازباي و مريم امروز به تهران پرواز خواهند كرد. آقتوره ش ( همسر عظيم ) من و جاجي مراد را به چای مهمان كرد. حدود 2 بعد از ظهر در يكی از رستوران های تركيه ای برای ناهار كباب تركی خورديم. خوشمزه بود. اياز ما را به ارتفاعات كوكتوبه برد. از آنجا منظره عمومی آلماتی ديدنی بود.كوكاكولا نوشيديم. سپس به منزل علی چالاك آمديم كه خودش به ايران رفته و شانازار در آن ساكن بود. وضو گرفته و نماز ظهر و عصر را خواندم و ساعتی چرت زدم. سعی كردم با آقتائو و جانگا اوزه ن تماس بگيرم. نشد. نزديك غروب به خانه محمّد ايسگلدي رفتيم كه خودش نبود. پس در منزل سالي ( پسرش ) منتظر مانديم. آنجا در واقع متعلق به بالسوُلو دختر عمویم بود. او آپارتمانش در يك ساختمان چند اشكوبه را به سالي اجاره داده و خودش در جايي ديگر زندگی می كرد. نامبرده دبير ادبيات قزاق بوده تعداد زيادی كتاب در قفسه كتاب خانه اش به چشم می خورد. به او خبر داديم كه به آنجا آمده ايم. قرار شد فردا مهمانش باشيم. برای شام ، تقريباً ساعت 10 شب ، در خانه محمّد ايسگلدی آش ماكارونی خورديم با ميوه و چای. وی در طبقه نهم يك مجموعه مسكونی آپارتمانی خريده و از راه دلالی درآمد قابل توجهی بايد داشته باشد. از گرانی ، بی نظمی و فساد اداری شكايت داشت. بهر حال اينجا را به ايران ترجيح می داد. می گفت اگر قزاقهای ايران به اينجا بيايند واقعاً بيچاره خواهند شد. پرسيدم پس چرا خود خانواده اش را به اين مملكت آورده است ؟ جواب داد چاره ای جز اين نداشته است. حدود ساعت 1:5 بامداد پعد از اقامه نماز شام و عشاء در يكی از اطاقهای خانه سالي خوابيديم.

يادم رفت بنويسم كه در گاراژ كاميونهای ايرانی محمدرحيم ( مادره ي ) را ديدم كه ديروز از ايران آمده بود. خبر تازه ای نداشت جز اينكه صادق را در سفارت ديده كه پي ويزا يود. در مرز لطف آباد يك روز به علّت درگيری مأمورين گمرك با رانندگان ترك معطل شده بود.