حكمت (43 ) يسوی
حکمت ( 43 )
گر مو منی حق گرا طاعت نما خود باری
طاعت کند گر کسی حق را بیند ای دوستان
یکصد هزار گر بلا آید منما یک زاری
ز پس آن سرّ عشق اندر یابد ، ای دوستان
عاشقانش زار زنان در ره قدم نهادند ،
هرچه بدیدند جفا نسبت به حق بدادند ،
راضی شده تن داده در زیر خاک فتادند ،
برنخیزد سحرگاه هركه گرید ، ای دوستان
ندانستم من هرگز ایا دوستان راهم را
از برای سعادت جزم نکردم عزمم را
زبانم را نبستم از لاطائل غیبت ها
از این سبب هر کسی بر من خندد ، ای دوستان
بی غم بوده شب و روز ذکر او را نکرده
بی همّ بوده شب و روز فکر او را نکرده
به بازار محبّت کالایم را نبرده
نفسم زمن صد هزار طعام خواهد ، ای دوستان
رها مکن بی عنان نفس خود را تو زنهار
مخور ، منوش با طاعت باری بمان تو بیدار
آخر روزی بنماید شادمانت ز دیدار
بیدار مانده در آنجا دیدار بیند ، ای دوستان
ایا غافل ذکر حقّ همیشه دار بر زبان
یک ذرّه از دنیا را زینهار مگیر یک زمان
از دنبال اولیاء یک قدم هم پس ممان
سالک ره عاقبت مراد یابد ، ای دوستان
بگذشته است عمر من وا دریغا با حرمان
بگذشته از حدّ خود نفسم کند بس طغیان
روحم گریخت اگرچه پرواز بکرد مرغ جان
عمرش بباد هر آنکه غافل ماند ، ای دوستان
بندگان دیدار جو ، بیدار باشند همانا
لمیده و خزیده به یاد دارند خدا را
از نور گردد انباشته وجودشان سراپا
بر این بنده از خدا نورش تابد ، ای دوستان
عارف عاشق اندازد باری آتش بر جانش
بر بی دردان نفروزد عشق شعله افشانش
جلوه کند گر دنیا فرو بندد چشمانش
بدون عشق آدمی دد می باشد ، ای دوستان
بنده خدا ، خواجه احمد ، گر بنده ای کن گریه
در مجلس محبّت حاضر بشو با جلوه
از هیبت قیامت ماتم بگیر پر ندبه
اهل عزا از اسرار خبر یابد ، ای دوستان