طرف هستی

 

دستخوشانند خلقت را هم حيات و هم ممات

هر آنچه هست در دنيا عاری باشد از ثبات

چون بگردی جان به لب از احوال يك نواخت

تو می خواهی بگريزی از ماندگی خود بتاخت

حال حاضر می باشد برآيند ماضی ها

مگر نتوان تغيير داد دنيا را با مافيها ؟

قضا بوده هر آنچه كه بگذشته از سرت

از تقديرت ، حال ببين ، آيا بری منفعت ؟

هيچ نباشد در عالم كه نام نهی تو هيچی

عبث باشد از اينرو قائل بودن به پوچی

گر بساختند ديگران هر آنچه را كه هستيم

بايد سازيم خود سپس تا نگويند چه پستيم !

ناگزيريم از بودن ليكن بينيم چه هستيم

از بودن در هستی چه طرفی ما ببستيم؟