از مَلَك تا مَلِك

 

گويند ملك بود شيطان

ليكن بكرد چون طغيان

بسكه خود را می پنداشت

بسی برتر از انسان

بدو نكرد پس سجده

گرچه فرمود خود يزدان

از آن هنگام تاكنون

اوضاع شده پربحران

اين معضل است پابرجا

حلّ نشده است تا الآن

مگر جوييم زان پناه

دسته جمعی بالرّحمان

نبوده است او نادان

بلكه بوده خود بسدان

وزپی حفظ منصب

دنيا می خواست ناجنبان

پس گول بزد آدم را

چو دوربگشت از سبحان

كه ای ساكن ملك خلد

سهم از خلود نك بستان

ملِك شدن خواست مَلَك

اين است سرّ آن طغيان

نكرده است او كرنش

گرچه دادش حقّ فرمان

جاي خدمت به آدم

اقدام نمود او عدوان

گفتا كنم بس وسواس

با خود برم تا نيران

زچپ و راست  ، پيش و پس

غرّه اش سازم  خود پنهان

مال و زن و فرزند را

بلا سازم سخت بر جان

گرچه باشند نعمت ها

از ربّ او خود منّان

شريك شده در آنها

وارد آرم بس خسران

گفتش خدا بهر حال

عمل نما تو هر سان

ليك نتوانی  گولزنی

هر كو باشد با ايمان

آن كو دارد مال و ملك

گر بشود خود سلطان

وانكه داند علم و فن

سلطه جويد گر با آن

طاغوت باشند جملگی

بر حقّ كرده خود عصيان

زور و زر و هم تزوير

ابزار باشند در هر آن