ای مردمم ، قزاقم ، ای خلق پر مصيبت ( آباي )
ای مردمم ، قزاقم ، ای خلق پر مصيبت ،
بی استره پوشانده دهانت را سبيلت .
از هم تمييز ندادی تو خوبی و بدیي را ،
پس اين چنين بگشتی منافقی بد طينت .
با اينهمه خوشروئی بهنگام ملاقات ،
چرا بسان ازبك به خلوت ببينم غمينت ؟
در نيابی هيچ سخن بجز آنچه خود گوئی ،
ای گروه زبانباز ، كارت همه فضيحت .
چونكه عاجز بماندی از تصرّف در مالت ،
بيفتادی لاجرم از خنده روزانه وز خفتن دوشينت .
بوالهوس و بلاقيد خواهد بود هميشه ،
يكروز هرهر بخندد يكروز سازد حزينت .
هر يك آقا بالاسر ، اين توده اراذل
مگر برهم نزدند آرامش جمعيت ؟
من ندارم اميدی به اصلاح شمايان
تا كه چنين برفته است زدستتان حرّيت .
بهرچيزی قوم و خويش كند عبث اخم وتخم ،خدا مگر نكرده او را چنين بد خلقت ؟
نه اتحاد ، نه وفاق ، نه مانده هيچ قلب پاك ،
از هم پاشيده مكنت و خوش پرورده ايلخيت .
از بهر مخ در سر و مال در دست پر جدال
حسادت زورآور بهم زده سخت عيشت .
اين جلفيت در وجود اگر ماند همچنان ،
شفا كجا بيابد ، اي جان من قرتيت ؟
به چه چيزت در وجود خوش نمايم دلم را
تا چهل سوار از شما طی نكند واديت .
ای بی ثبات لا قيد ، بيچاره مشوّش ،
چه حاصل از خنده و گزافه در شاديت ؟
اگر شود مواجه با يك مرد هوشيار ،
فيس فيس مگر ننمايد پنهان طبق خاصيت ؟