زنبور عسل و مگس

 

دركتابی  بنام زنبور عسل از آثار موريس مترلينگ ، نويسنده انديشمند بلژيكی اين نكته را خوانده ام و فراموشم نمی شود كه اگراين زنبور را در لامپ چراغ نفت سوز بگذارند آن قدر به ديواره آن می زند تا از پا در آيد. اين حشره كه خيلی از مگس كاملتر مي نمايد ، گويا تصوّرش را هم نمی نمايد كه فضای مشهود با مانعی نامرئی از آن جدا شده باشد. ديواره شفّاف جام چراغ برای آن جانور بی معنی است. حال اگر مگس در مسيرش به چنين رادعی برخورد كند آن قدر بالا و پائين و چپ و راست می رود تا راهی پيدا شود.

بدون هيچ خودستائی يا تواضع بيهوده بايد اعتراف نمايم كه پاری وقتها خود را با زنبور عسل موصوف بی شباهت نمی شمارم. آموخته های بنده از علم حقوق تحمّل عدول از اصول حقوقی را بسيار سخت می نمايد. مثلاً دوست دارم كه در تصويب قانون به مباني آن احترام گذاشته شود. كار ها نيز مطابق قانون پيش برود. استقلال دادگاه مراعات شود. امور قضايی دارای سياست منطقی باشد. قاضی بايستی واجد صلاحيت حرفه ای باشد. احكام قضايی مبتنی بر آيين دادرسی و مقررات مربوطه باشد. ادّعای يك قاضی دائر بر اينكه صد تا وكيل را در جيبش می دهد گزافه ای بيش نيست كه فقط به عصبانيت او وعدم ظرفيتش برای تصدّی چنان منصبی دلالت می كند. فردی كه با آرمانگرايی شديد بر مصدر داوری نشسته و بدون كسب شايستگی لازم تنها به عيب جويی از نظام قضايی پيشين اكتفا می ورزد احكامی از وی به منصّه صدور می رسد كه می گويی صد رحمت به قضات قبلی كه دستكم اهل اين كار بودند. نگارنده كه فارغ التحصيل دانشگاه تهران پيش از انقلاب در رشته حقوق بوده و پروانه وكالتم را از كانون وكلاء دادگستری همان رژيم گرفته بودم تا چندين سال پشت در محاكم ول معطل مانده مجبور به يك سال دبيرحق التّدريسی شده ، هفت سالی هم مشاور حقوقی صنايع چوب و كاغذ مازندران بودم. حسن كار دنيا اين است كه هيچ خوب و يا بدی در آن پايدار نمی ماند. باری فضا كمي تغيير يافت. حضرات محاكم شرعی به تدريج به وكلای دادگستری اجازه ورود به محاكمات را صادر فرمودند كه مشحون از امّا و اگر ها بوده است. برای همكاری در اين دادگستری بايد بسيار انعطاف داشته باشی و چنان زبان در كام كشی كه مورد غضب واقع نشوی. شايد كسانی كه دانش آموخته دانشگاه های بعد از انقلاب فرهنگی اند خوب می توانند با اين محاكم تا كنند. اينها به همان مگسی می مانند كه بر عكس زبوران نستوه خود را به راههای متفاوت می زنند. امّا اين كلكها از امثال بنده ساخته نيست. مدام خون دل خورده ام. اينك كه به بازنشستگی نائل گرديده ام خدا را شكر گزارم كه از اين معركه سر سالم بدر برده ام. بهر حال مستمری دريافتيم از كانون وكلاء و يارانه نقدي كفاف مخارج زندگی را نمی دهد. و امّا مگس شدن از من بر نمی آيد. در اين هير و وير خانم داوطلب است كه محض آبروداری چنين نقشی را به عهده بگيرد. خدا از سر تقصيراتم بگذرد كه بوی وعده توفيقات مادی از راه وكالت دادگستری داده بودم. مثلاً قول داده بودم كه با اين شغل پول پارو خواهيم كرد. زهی خيال باطل ! با طوفان انقلاب نظام پوشالی سابق برباد رفت. ما هم كه برای رژيم فعلی تربيت نشده بوديم احساس عطلت می كرده ايم. در حال حاضر اشخاصی زمام كار ها را دردست دارند كه اغلب قريب باتّفاقشان از آلودگی به نظام پيشين مبرّا به نظر می آيند و علی الظّاهر هيچ بهره علمی و فرهنگی از آن سيستم نبرده اند. قاضی و دادستان و دادستانهای كنونی يا آن تعليم و تربيت را نديده اند و يا از آن پرهيز می ورزيده اند. البتّه خانم هم از جمله افرادی است كه خيری از رژيم سرنگون شده سلطنتی نديده و بدون هيچ آموزش و تربيت غلمی مدرن ، يك عمر با خانه داری ، خياطی ، قاليبافی و ... چرخ زندگی خانواده ای را می گردانده كه مردش در بحر كتابها غرق بوده و گمان می رفت در صورت فراغت از غم نان ، با اخذ مدرك تحصيلات عاليه ، نان آور آن خواهد شد. ولی كسی نمی دانست كه چرخ گردون چه بازی ها زير سر دارد. بيا و ببين چه شده كه من بنده حدود 90 درصد در آمدم را دودستی تقديم كدبانويم مي كنم باز هم دو قورت و نيمش باقی است. خانم مجبور است به تجارت چمدانی بين ايران و تركيه مبادرت ورزد. در اين كار هم بقدری دست زياد شده يا تورّم چنان شدّت گرفته كه درآمد ها روز بروز بيشتر آب می رود. وانگهی كار های سخت ( مسافرت با اتوبوس از گرگان تا استامبول ، سر وكله زدن با مغازه داران دندان گرد و مشتريان ناباب ) خسته و فرسوده اش كرده ، آب مرواريد ، كمردرد ، رماتيسم، فشارخون و ناراحتی اعصاب گرفته كه هزينه های درمانی كيسه ما را تهی می سازد. البتّه حق با خانمهاست كه در عصر رواج مردم فريبی به هر چه علم و دانش بی اعتقاد باشند. اينست كه با افزايش شتابناك بهای ارز – مخوصاً دلار امريكائی – همه كه نه ، بسياری از مردم ( منجمله اناث ) رفته اند توی صف خريد دلار. در اين ميان بعضی با خريد بليط صوری بدنبال تهيّه ارزند تا با فروش آن در بازار آزاد از مازادش برای جبران كسر جيب استفاده نمايند. با چنين نقشه ای بوده كه خانم به اعتبار گذرنامه اش عليرغم مدت اندكش با ارائه بليط كذايی 1000 دلاری خريده و بابت بهای آن به پسر عمويش كه داماد ما هم هست بدهكار شده است. چون مدت اعتبار پاسپورت خانم به پايان رسيده بود ، مأموريت يافتم و به پليس + 10 رفته فرم تمديد گذرنامه را دريافت ، مبالغ لازم را به حسابهای اعلام شده واريز و از محضر رسمي گواهی امضای خود را در ذيل رضايت خطم دائر بر اجازه خروج زنم از كشور م را بگيرم. همه اين مأموريتها را كه انجام دادم از من خواست كه بروم با تهيه بليط آنچنانی به دريافت دلار شيطانی هم مبادرت كنم. مرا می گوئيد ، ديگر جوش آوردم. گفتم گور پدر اين معاملات كه به خاطرش بايد تن به دروغگوئی و همدستی با دلّلالهای روزگار داد. هرچه دليل آورد و عذر تراشيد حاضر نشدم سوار خر شيطان شوم. يا شايد پياده شوم. راستش نمی دانم خود يك زنبور عسلم كه بايد نيش و نوشم گوارا باشد يا خرمگسی شده ام كه وزوز و نيشم همه را به ستوه می آورد. بهر حال تنزّل آدم به انواع حشرات هيچ خوشايند به نظر نمی آيد. خدا آخر و عاقبت همه ما را بخير كناد !

                                                                                 *   *   *

 چند روز قبل از مادرم شنيدم كه امروز در بندرتركمن منزل مرحوم ؤته قوُل طوی و صدقه اي بابت حج عمره رفتن ملّا رجب تاتار به وكالت از سوی وی برقرار است. طغاندردی بايبوز ، مؤذّن مسجد جامع خواجه احمد يسوی ، وقتی ديروز بعد از ظهر مراتب را از بلندگو اعلام كرد و راجع به شخص مذكور توضيح خواستم ، گفت كه نامبرده از طايفه اي به همين اسم بود كه با زنی از همين جماعت ازدواج كرد. من كه از اين عمل معارض با آداب و رسوم قزاقها ( ازدواج درونگروهی ) ابراز تعجّب كردم جواب سر راستی از طغاندردی نگرفتم. او احتمال داد يكی اززوجين مورد بحث احتمالاً از طايفه ديگری به طايفه مارّ الذّكر دخيل شده اند كه اينك از آن جز زن موصوف كسي در ايران وجود ندارد. گويا زن ومرد يادشده نسبتی با خاندان عروسم ، دختر حاج نورخوجه داشته اند كه بايد فقط مربوط همسايگی بوده باشد. من هم مي خواستم در مراسم طوي مزبور حضور پيدا كنم ولی عدم همراه مرا از اين نيّت منصرف ساخته است. پيرزن مزبور نه توان جسمی برای رفتن به حج مذكور دارد كه نابينا گرديده و نه فردی واجد شرايط لازم و داوطلب وكالت در حج پيدا شده است. بعلاوه اجاق كور اين زوجين را دختر خوانده ای افغانی الأصل روشن می نمايد كه همسر مرحوم خدر پيلتن است. بسياری از زنان ايرانی كه با اتباع بيگانه بدون اطلاع و اجازه وزارت خارجه ازدواج كرده اند به مشكلات سختی مواجه اند كه كافر نبيناد و مسلمان نشنواد. اين عروس هم نمی دانم به اين مسأله گرفتار هست يا نه.

ديروز در محلّه جشن دامادي نوه مرحوم آق قوُل جامان آداي بود با نوه تَوكِل آق بوتا . در مجلس حضور يافتيم تا در شادي آن خانواده شريك شده باشيم . مبلغ دو هزار تومان شيريني ( اورامال ) هم داديم كه نوعي تعاون در چنين امر خيري است. ان شاء الله مبارك است. مي گويند عروس و داماد هر دو بسيار جوانند. خدا يارشان باد. در زمانه اي كه سن ازدواج بالا رفته و آمار طلاق هم ، جاي شكرش بافي است كه قزاقها سنّت نبوي را با توكّل به الله تعالی مراعات مي كنند. ريش سفيدان مي گفتند ما قزاقها قوم شهيد مظلومي هستيم كه در مصايب فراوان از حكتيت رباني برخورداريم. الحمدلله !