مسأله
مسأله
مي پرسيدم من كيستم ؟
غير خودم چون نيستم
چشم و گوش و هم عقلم
مالكشان من هستم
اين جوارح و الباقي
آشكار است خود باري
جمله را داد ذوالمنن
چون امانت خود بمن
ور نگيرم خوش بكار
خائن آيم در شمار
اين پيكر و عقل من
ممكن كنند وصل من
با آنچه است بس برتر
از هرچه هست زو كهتر
آخر پرسند از نعمت
هان ، نماني در خجلت
زانچه بينند گمرهان
زنهار ، جانا ، خود رهان
ايمان بيار پس بغيب
دل را شسته هم ز ريب
آنكه مرا كرد پديد
مصلحتش اين بديد
هم او مرا در زمين
برساخته است جانشين
چو هر چه هست در دنيا
سجده كنند كل بر ما
كرنش كنيم خلّاق را
خلّاق شده هم خود ما
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:2 توسط حاجي محمد شادكام ، وكيل پايه يك دادگستري
|