طوي و صدقه    

 

ديروز خانه عليرضا دانشيار طوي صدقه بود به مناسبت انقضاي خدمت وظيفه پسرش . بقيه را چه دانم ، قزاقها ، پس از جنگ تحميلي ، بازگشت فرزندانشان از سربازی را جشن گرفته و شكرانه مي دهند. بسكه شهيد ، اسير و جانباز زياد بوده است. البتّه خانواده هاي شهيد به بزرگواري نائل شده و از افتخار و مزاياي مربوطه برخوردار مي شوند. اسيراني كه به ميهن باز مي آمدتد آزاده خوانده شده و بهمراه جانبازان به پاداش هاي معتنابه دست مي يابند. كمتر كسي ممكن است براي شهادت ، جراحت و اسارت به جبهه برود. امّا چاره اي جز رضا به قضا نيست انگار. الغرض ، عليرضاي ما هم از حمله آزاده هاست. در هنگامه بازگشت او بسياري از جوانان هم قطارش ، مخصوصاً آشتايان و خويشاوندانش ، غرق عواطف پرشور شدند. مثلاً شنيدم كه پسرم ، صادق ، در استقبال از او نامش را با فرياد تكرار و اشك مي ريخته است. از قرار معلوم ، سرشت انسان ايجاب مي كند كه از مصايب وارده بر اقوام خويش بي تاب شود و از اينكه شخصاً بلاياي شديد نيز بر او وارد آورد ابائي نداشته باشد. قرآن خطاب به بني اسرائيل مي گويد چرا بر قومتان ستم روا مي داريد حال آنكه اگر همانها به اسارت بيافتند ديه آزاديشان را حاضريد بپردازيد ؟  همين بجه هاي جِمِنِي يا مونگال قبلاً شايد بين خود زد و خورد هم مي كردند ولي اگر درگيريي با اغيار پيش مي آمد از خويشاوندان جانانه به دفاع مي پرداختند.گويي آخر زمان نزديك است كه محمود جمني مي گفت ديدم چند نفر كه با هم برادر و پسرعمو بشمار مي روند مشغول كتك كاري با يكديگر بودند. وقتي از آنها پرسيده مي شود كه اي مادر بخطا ها چرا داريد همديگر را مي زنيد  عذر مي آورند ايشان با دوستان وي خصومت دارند ! موقع ناهار هم از يكي از خويشاوندان نزديك محمود مذكور شنيدم كه در كنايه به وي به خدمه طوي سفارش مي كرد همه لقمه هاي لذيذ را جلوي تامبرده بگذارند كه فرد خوش اقبال جمع است.وانگهي هيچ معرفت و تعارفتدارد. از قرار معلوم زندگي شهري مقتضي دسته بنديهاي غير قومي است. كبوتر با كبوتر ، باز با باز كه گفته ابد لابد همين است. برگرديم به احوال عليرضاي صاحب طوي. او به خاطر جانبازيش در بانكي مشغول كار مي شود. ولي گويا به علت تخلف اداري كارش را از دست مي دهد. پس از مدّتي علّافي ، بنا به ملاحظاتي ، بسركارش باز گردانده مي شود. آخر سر نيز به سبب نقص در ستون فقرات از كار افتاده مي گردد. دوبار جراحي شده است كه قابل تجديد نمي باشد. بار اوّل معالجه شده بود ولي با برداشتن باري كه براي او ممنوع بود پاك از كار مي افتد. از بيهوشي عمل دوم با شوك احيا شده است. در حال حاضر فقط با مسكّن هاي بسيار قوي و احتمالاً مواد مخدّر مي تواند درد هاي طاقت فرسايش را تحمّل كند. بقدري منزوي است كه نزد مهمانهايش هم نمي تواند بنشيند. در جشن مانحن فيه هم او را سركوچه ديدم كه خوشامد مي گفت. تعداد قابل توجّه اي آمده بودند. سرسفره از جاي ، ميوه و شيريني خوردم . به صحبتها چندان گوش نمي دادم. يكي مي گفت همه در جواني چه غلطها كه نكرديم. حالا سر عقل آمده ايم. مثلاً وقتي يكي از رفقا ژياني خريده بود هر كدام سعي مي كرديم با سرعت فراوان با آن دور بزنيم بلكه واژگون شود و جايزه اش نصيبمان گردد. انگار به ما تضمين داده شده بود در صورت چپه كردت ماشين كذايي خودمان آسيبي نخواهيم ديد. اين گوشه و كنايه به من هم بود كه جزء همپالكي هاي راوي بودم. خوب جوابي نداشتم بدهم. تا اينكه گفت من هنوز هم بي عقلم. خطاب به جماعت گفتم همين بنده خدا در حالي كه انگشتانش را در گوشهايش فرو كرده بود ، وقتي من و همبازي ديگرش گفتيم مبادا او نام رمز ما را بشنود جواب داده بود : نه خير ، من صداي شما را نمي شنوم ! قسم حضرت عباس و دم خروس. اين اگر بي عقل است چگونه مي داند بي عقل باشد ؟ خنده بود كه فضا را پر ساخت. در بين ميهمان ها يكي هم از تهران آمده مي گفت خواهرزاده يك خانواده است كه مدعي بودند از مهاجرين قزاق اند. امّا آنها از زبان مادري و آداب و رسوم قزاقي چيزي بياد نداشتند و تنها به حنفي بودن فرقه شان واقف بودند. پرسيدم آيا آنان يك خانواده تنها بودتد كه چيزي از هويّت خود بيادشان نمانده. قرار شد بعداً به سراغم بيايد تا جزوه اي را كه درباره تاريخ قوم قزاق از من به چاپ رسيده و منتشر شده در اختيارش بگذارم. اضافه كردم در دانشنامه گلستان هم يك مدخل در باره قزاقهاي ايران از من درج شده كه از سايت دانشنامه گلستان قابل مشاهده است.