ني نوا
نی نوا
خواندن كتابي قزاقي را به پايان رسانده ام كه بيوه اسماديار كِدِي ، بيباتپا ، از قزاقستان آورده به عاريت داده است تا از آن اشعار سروده شده توسط پدر شوهرش ( مرحوم زاير ) را نيز بخوانم. اين را اضافه نمايم كه سروده هايي از ساير شاعران ايراني قزاق هم – مثل حاج نورمشات كِدِي و ارسباي قرق ملتق و غيره - در كتاب موصوف آمده است. عنوان كتاب از مثنوي معنوي گرفته شده است :
« بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند »
نام قزاقي آن « سبزغی سنگسپ جلايدي » ( ني بنالد با زاری ) است كه نويسنده اش با اشاره به آن بيت معروف مولوي به حال و روز قزاق هاي آواره مي پردازد. اوتنشی كوشباي اولی ، نويسنده اين اثر ، معاون موزه شهر آقتائو ، در رأس هيأتي - با راهنمايي نياز توبش - به جمهوري اسلامي ايران سفر كرده پاي صحبت عدّه اي از اهالي گرگان و بندرتركمن نشسته و خاطراتش را به اين صورت منتشر كرده است. مؤلف در مقدمه كارش به بيان تعجب از كثرت جمعيت تهران پرداخته و از مناظر زيباي جاده هراز مي گويد. او در بندرتركمن به ميزباني حاج ابجد ايسكلدي پاي صحبت ريش سفيداني مثل جالغاس ، جانگر كرپه و شرغي نشسته از خاطراتشان يادداشت بر مي دارد. حافظه نامبردگان مملو از مشقات ترك وطن و مشكلات مطابقت با شرايط يك محيط غربت است. حاج شرغي ، فرزند آخوند اراز موَقامبه ت ( شهيد راه علم و دين بدست دژخيمان كمونيسم ) كه مايه خصومت مزمن دو تيره عمده طايفه آداي ( جِمِنِي و مونگال ) شده بود ، تأكيد مي كند كه عليرغم ميل به سرزمين آباء و اجداديش ديگر نمي تواند اقامتگاه فعليش را ترك نمايد.
بخشي از كتاب مبيّن آن است كه ميهن ستون زرين خيمه هويت هر كس بوده پس زندگي در غربت با همه مزايايش نمي تواند درد دلتنگي ها را درمان نمايد. گويا قرار بوده مهاجرين قزاق بار امانتي بر دوش داشته باشند كه همانا حسرت وطن بوده است. مسأله اين است كه ديگر خاطره قزاقستان از ذهن پناهندگان سابق ( شهروندان فعلي ايران ) دارد پاك مي شود. في الواقع جمعيت ايران زمين تركيبي از اقوام بي شماري است كه از هر سوي به آن وارد شده اند گاهي به كوچ و گاهي بزور. انگار اجداد ما نيز از جمله همان مهاجمين يا مهاجرين بوده اند. آريا ها نيز از همين گونه بوده اند.
بخشي ديگر از كتاب راوي داستان آق بوبك به نقل از آقاي تويجان بابق است كه بنوبه خود از مادرش كه شاهد آخرين روز هاي زندگي آن اسطوره دلدادگي بود روايت مي كند. او گفته است كه گرچه هيچوقت به همسر رسمي خويش خيانت ننموده وليكن تا دم مرگ دلش به عشق قايب محبوبش مي ثپيده است. مگر نمي توان گفت كه قزاقها نيز بدون كمترين ناسپاسي نسبت به ايران ، طبعاً آرزوي زندگي در جامعه اي دارند كه عاري از احساس غربت باشد. مي توان اميد داشت كه با احياي امّت محمّدي ، شامل ملل گوناگون مؤمن به اديان توحيدي ، رفع حرمان شود. بهر حال اغلب قريب به اتّفاق قزاقهاي اينجا – همانند مرحوم شرغي – نمي توانند به دعوت رئيس جمهور قزاقستان ، نور سلطان نظربايف ، لبيك بگويند كه بعد از بيست و اندي سال اعلام استقلال نتوانسته فاميلي خود را از پسوند روسي معاف سازد. وانگهي هنوز زبان رسمي مملكت قزاقستان روسي است. انواع شركت هاي فراملّيتي منابع طبيعي ملت را دارند به يغما مي برند و مردم در مقابل اين چپاول ها بي پناه مانده گرفتار گراني و تورّمند. برخي از دينداران به بنيادگرايي متوسّل شده ودست به تروريسم مي زنند. كمترين التفاتي به اين گروه ها همانست و ورود اتهام بنيادگرايي همان. البته تاكنون چندين كوچ به قزاقستان رفته است كه غالباً از اقشار محروم بوده اند. اين هم قابل ذكر است كه تعداد معتنابهي از كوچندگان مزبور دوباره به ايران بازگشته تقاصاي تابعيت مجدد كرده اند كه انصافاً با مروّت قبول شده است.
بخش ديگر كتاب شامل گزارشي از مراجعيت به سرزمين آباء و اجدادي است كه چگونه اسكان يافته و از قابليت هايشان استفاده به عمل مي آيد. از قرار معلوم اينان نيز دلشان براي اقوام ، دوستان و آشنايان ايرانيشان خيلي تنگ مي شود.
بالأخره پس از ارائه نمونه هايي از سروده هاي شاعران قزاق ايراني ، به معرفي قزاقهاي سرشناس ايراني مبادرت شده است منجمله بنده و محمّد ايسكلدي ، ابوبكر پاويز ، تويجان بابق ، ابجد آرمند و صفورا جمني كه به ترتيب وكيل ، قاضي ، ورزشكار ، فرهنگي ، روحاني و ژيمناست بودند.
النّهايه اين كتاب در 248 صفحه با قطع وزيري از سوي انتشارات « ه ل شه جه ره » آلماتي قزاقستان نشر گرديده است كه از لحاظ دريافت منظور و اهداف حكومت مفيد مي باشد.