پير شديم و غم انديش ، حرمان گرفته شدّت ،

از اين جوانها بسي دلم افتد بوحشت .

بي عرقي از جبين ، چشم بدست ديگران ،

همه شده يكسره دست بگير اين ملّت .

 

غني گيرد بگفته كه بس دهم بوقتش ،

هر جا كه كم بيايد پس مي دهم بدستش .

حاكم گيرد با والي ، مايه آمده از زورش ،

كه بستانم دادت را از هر قزاق كه هستش .

 

فقير گويد ، گرفته ، من خدمتت بگزارم ،

«يلوباسي[1]»كه در رأي هوايت را من دارم ،

خصم انگل بگيرد در كمال كج خلقي

كه ندهي گر مرا گويم از تو بيزارم .









 

دوست بگيرد به تهديد كه از تو من برگردم ،

يعني به تو پشت كرده به دشمنت پيوندم .

بهم خورد چو پيمان آسان بدست نيايم ،

حالا چرا چنين سهل با تو عهدي بربندم !؟

 

 دغلكار بدسگال گيرد باري به نيرنگ ،

چنان كند تظاهر گوئي ياري است او يكرنگ .

مال و حشم يكصد و خواستارشان دويستند ،

رتق و فتق اين امور سر را كند گيج و منگ .

 

جماعتي بساخته مالي بكش تا گوشت دهي تو از آن ،

چون بدهم من مالت از من بري تو فرمان .

توده كند هاي و هوي همانند كلاغها ؛

هر كه دهد او بيشتر با وي شوم هم پيمان .

 

شرم نكند از روئي چون ببرد او پيوند ،

كس نداند اين را درد كه بخورد بس سوگند .

همچون سگي گزنده در بيايد پارس كنان ؛

گر من گزم به دندان يك جايت را خواهم كند .

 

اُرُس بگفت : خود مختارت شناسم ،

هر كه را خود گزيني منهم بيكش بدانم .

از اين نشد گر بدتر ، ملّت نگشت نيكوتر ،

بزرگ گويد همچنان اين عداوت شمارم .

 

 توده هنوز ظرافت خيانت را پندارد ،

نهي كننده از اين را خود بيگانه بشمارد .

آيا كس هست در ميان سر براه با قناعت ،

ز آنچه خدا خود داده او اعاشه بنمايد ؟

 

پسر پايد پدر را ، اكبر را هم اصغرش ،

اين چگونه زندگي است از روز سگ بدترش ؟

اين ملعون عار فروش به قيمت يكي مال ،

بادا خاموش صدايش تبّت سخن گفتنش .

 

دور و نزديك ، قزاقها همه شده سرگشته ،

بيرحمانه همگي در كمينند بنشسته .

اين آفت مال و بخت ، بهم زند لانه را

از بهر چه آفريد آن خالق خجسته !

 

جانش بادا بر فنا ، قسم خورده بس به آن ،

رود به باد آن مالش طلب كرده او به جان .

قانون وي نابود باد كه با زبان بازيش

كرده روز كوتاهي چهل انبار وي نهان .

اين سيه رو كه زده به هر اسبي صد نيرنگ

نابود بادا غرورش ، در خانه اش پر از آن .

 



[1] نماينده پنجاه خانوار در انتخابات .