گفتمان بيست و هفتم

                                      ( سخن سقراط حكيم )

يك روز سقراط حكيم به يكي از شاگردان دانشمندش ، بنام ارسطيفس كه عبادتگران را استهزاء مي كرد ، درباره عبادت خداوند تبارك و تعالي گفته است :

ـ اي ارسطيفس ، طبق معرفت تو ، آيا كسي هست كه به سبب هنرش لايق تعجب آدم باشد ؟

پاسخ داد : ـ فراوانند ، جناب .

گفت : يكيشان را نام ببر .

ارسطيفس جواب داد : از هُمِر به سبب شاعريش ، از سوفوكل به سبب تراژديش ، يعني تقليد ديگران ، از زئوكسيس به سبب صورتگريش تعجب مي نمايم .

او چند تن ديگر را كه هنرشان شهرت يافته بود ، نام برد .

سقراط گفت : پس چه كسي به تعجب لايقتر است ، صورتگري كه پيكره بيجان ، بيعقل و پوك مي سازد يا آفريننده انسان خردمند ؟

گفت : دومي لايقتر است ، اما بشرطي كه آن خالق با حكمت و علم سابق خود خلق كرده و بخودي خود حادث و چنان نشده باشد .

گفت : بلي ، در جهان چيز مفيد بسيار است ، فايده يكي نمايان و معلوم است . فايده بعضي آشكارا معلوم نمي باشد . كدام يكشان را حكمت مي داني ؟

گفت : مي گويم هر آينه بايد آنچه را كه فايده اش نمايان است حكمت ناميد .

گفت : خوب ، پس آشكار است ، آفريننده آدم وقتيكه حواس پنجگانه ظاهري را دارد ، به تحقيق انديشيده و همه موارد احتياج را داده است . اول چشم داده تا ببيند . اگر چشم نباشد ، چگونه از زيبائيهاي دنيا لذت ببريم ؟ بخاطر لطافت چشم ، براي اينكه حسب احتياجش باز و بسته شود ، پلك داده است . براي دفع باد و ذرات مژه داده است . اگر گوش نباشد ، نمي توانيم نه از طنيني ، نه از هيچ آوائي ، نواي خوش ، آهنگ و آوازي لذت ببريم . اگر بيني بو را حس نمي كرد ، نه مي توانستيم به عطر خوش مايل شويم و نه از بوي گند بيزار باشيم . اگر كام و زبان مزه را در نيابد ، در دنيا از كدام شيرين و كدام تلخ و كدام مزه لذت مي توانيم ببريم ؟ آيا همه اينها به نفع ما نيست ؟

چشم را و بيني را اينگونه به دهان نزديك آفريده است تا غذائي را كه مي خوريم و مي آشاميم با ديدن پاكي و حس بوي آن بخوريم و بنوشيم . با وجود ضرورت ، تمام مخارج نفرت آور را دور از محل عزيزمان ، سر ، قرارداده است . آيا همه اينها دال بر اين نيست كه از روي حكمت و دانش عمل كرده است ؟

آنگاه ارسطيفس ، چون براستي انديشيده و پيروي كرد گماني در وي نماند كه خالق آدم داراي حكمت عالي بوده و از روي محبت هم آفريده است .

سقراط ادامه داد : بنابراين ، باز چه مي انديشي وقتي كه مي بيني همه مخلوقات به نوزادانشان مفتون بوده به آنها انس دارند ، و همه آفريدگان مرگ را بد داشته ، خواهان زندگي جاويد بوده و بخاطر آن مي كوشند و به امري غير از رشد و بالندگي نمي انديشند . همه اينها براي آن است كه مردمان وجود داشته ، رشد و ترقي نمايند . اينكه دل آنها را چنان علاقه مند بهمديگر خلق كرده نيز نشانه لطف و محبت او نمي باشد ؟

باز گفت :

ـ اي ارسطيفس ! چگونه مي پنداري كه در غير تو ، يعني آدم ، خرد نمي باشد ؟ جسم آدم همانند ذره اي از خاكي كه بر آن گام مي زني ، نيست ؟ رطوبتهاي بدنت مگر قطره اي از آبهاي زمين نيست ؟ خوب ، تو چگونه صاحب اين عقل گرديدي ؟ هر آينه ، از هر جا بيايد ، چيزي بنام جان آمد و سپس تو عاقل شدي . اين عالم را مي بيني كه عقل تو به ميزان آن نمي رسد . همچنين جلوه شايان و قانون شايسته اي را مي بيني كه مطابق آن آفريده شده و هيچكدام آنها باطل نخواهد بود . از همه آنها در حيرت مانده و عقلت به آنها نمي رسد . اينها همه بر حسب اتفاق است يا ربّ آنها يك عقل بينهايت بزرگ است ؟ اگر با عقل نباشد ، دنيا بدين گونه كه انديشه به حساب و اندازه آن نمي رسد ، چگونه طبق و وفق قانوني محكم و زيبا كه عقل آدم به آن نمي رسد ، آفريده شده است ؟

در جواب گفت :

ـ براستي اين گفته هايت هم درست است ، معلوم گرديد كه آفريدگار داراي عقل عالي مي باشد . من منكر عظمت آن خداوند نيستم . اما چنان خداي بزرگي به پرستش من چرا نيازمند است ؟

ـ اي ارسطيفس ! خطا مي گوئي . اگر يكي بدون نياز هم غمخوار تو باشد ، آيا براي اثبات دين تو به او استادي لازم است ؟

ارسطيفس گفت :

ـ من از كجا بدانم كه او غم مرا مي خورد ؟

ـ خوب ، در آن صورت ، بر همه مخلوقات هم بنگر ، بر خود هم بنگر ، به همه ما نيز جان داده است . آيا فروغ جان را بر همه ما با قابليت فهم داده است ؟ آدمي آينده ،گذشته و حال خود ، هر سه ، را مورد تفكّر و بررسي قرار مي دهد . حيوان گذشته و حالش را نيز بطور مبهم مي داند و از بررسي آينده اش كاملاً ناتوان است . به پيكري كه به حيوان داده بنگر و به هيكلي كه به آدم داده است بنگر . آدم بر روي دو پايش راست ايستاده از توانائي مشاهده مستقيم عالم و بررسي آن و همچنين بكار كشيدن حيوانات و استفاده از آنها برخوردار مي باشد . جانوران برخي بر پاي خود متكّي و بعضي بر بالهايشان متكّي مي باشند و ياراي استخدام حيواني مثل خود را ندارند . آدم اگر اعتماد بنفس نداشته مانند ساير حيوانات خلق مي شد ، به هيچ كاري نمي آمد . اما او شايستگی تسلّط بر حيوان را دارد . اگر به حيوان عقل آدم را بدهد ، اينهمه مهارت ، اينهمه ضرورت و صلاحيت سخنوري براي تعليم يكديگر مناسب آن جسم نخواهد بود . كدامين گاو داراي چنان قابليتي است كه از عهده شهرسازي ، ابزار سازي و مهارت در سپاهيگري برآيد ؟ اما اينكه غير از آدميزاد اين عقل شگفت انگيز را در چنين جسم اعجاب آوري قرار داده و حائز چنين صلاحيتي نساخته ، آيا دليل آن نيست كه از روي حكمت بر حيوانات ديگر تسلط داده است ؟ اگر چنين است ، آيا اين دليل ترجيح آدميزاد و غمخواري ذات الهي نسبت به او در خلقت وي نمي باشد ؟ حال مگر معلوم نمي گردد كه آدميزاد به عبادت او مكلّف است ؟